𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 828
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3830 days
Posts Archive
2 829
#گـــــــی 🏳🌈 #دارک 🚬⛓ #مستر_اسلیو_بوی
#پسره_زیر_اربابش_جر_می_خوره 👀💉
#انگشت دومش رو بدون #ملایمت وارد #کو*نم کرد که از درد #آخ بلندی گفتم 🥺🐾
#پوزخندی زد و با #شلاق ضربه ی بعدی رو وری #بی*ضه هام زد.🔞♨️
با لحن ترسناکی گفت:«
- نظرت چیه #کرم لای #پاتو ببرم؟! 🔪
به خودم #لرزیدم و چیزی نگفتم. به سمت #چاقوی روی میز رفت و بعد از برداشتنش به سمتم اومد و یکی از دست هاشو روی #شکمم گذاشت. 🤭🚫
چاقو رو روی آل*تم کشید که نفسم بند اومد. تک خنده ای کرد و دوباره کارش رو انجام داد. با تکونی که خوردم چاقو زخم عمیقی روی آلتم ایجاد کرد که ارباب شوکه بهم خیره شد.
چشمام داشت سیاهی می رفت که ارباب سریع...
~
پارت واقعیه چنله اصکی نرو👀🔞
زود جوین شو تا لینکو باطل نکردم! 🐾🖤
https://t.me/+eJ84xmGKsJc2OTY0
https://t.me/+eJ84xmGKsJc2OTY0
2 829
Repost from N/a
#گی #رابطهیاجباری ⛓ #BDSM
دو تا از انگشتاش رو ناگهانی واردم میکنه.
-زیادی گشادی. مثل اینکه نیازی به
آماده کردن نداری!
با ترس و درد هق هق میکنم.
-و...ولم کن لطفا. خواهش میکنم.
وقتی #انگشتانش رو داخل #سوراخم از هم باز میکنه، گریهها و نالههام شدت میگیره.
-پس بالاخره یاد گرفتی التماس کنی. خوبه که تربیت شدی.
#دیلدویی رو دستم میده و با #شلاق بالای سرم وایمیسته.
-زود باش فرو کن تو خودت.🍆🩸
https://t.me/+ym3VYJkM2JI0NWVk https://t.me/+ym3VYJkM2JI0NWVk
2 829
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
⚠️❌⚠️❌⚠️❌⚠️❌
با استرس #بیبیچک رو تو مشتم گرفتم میترسیدم #نتیجه رو بیبنم این پنجمین تست بود و اگه اینم #منفی میشود..🥺❤️🩹
با #ترس نگاه کردم. یعنی واقعا من نمیتونم مادر بشم حالا باید ساکت یه گوشه بشینم تا برای عشق زندگیم مرد دوستداشتنیم زن بگیرن .....
دختره حامله نمیشه و عمه خانوم شرور میخواد برای ارش زن بگیره😟❤️🔥
بنظرتون موفق میشه؟ ایا سوین حامله میشه؟
برای فهمیدنش بزن رو لینک💯🙂👇🏻
#بنر_رمان #پارت_آینده #عاشقانه #ددی_لیتلگرل
https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk
https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk
2 829
مستری روانیای که از یه مافیا خوشش میاد و مجبورش میکنه اسلیوش بشه.🔞👅💦
-لخت شو #توله.
-ن...نه. تو توی ماشین مدام دستمالیم کردی. بسه دیگه.
دورم قدم میزنه و ناگهان #لگد محکمی به پشت پام میزنه.
سریع #کمربندش رو درمیاره و روی تنم میکوبه.
-با اینکه هر دفعه کلی درد میکشی ولی
خیلی زود همه چی یادت میره.🔥🔞
#سیلی محکمی توی صورتم میزنه و میگه:
-یا به حرفم گوش میدی و مطیع عمل میکنی یا همهی آدمات میفهمن زیرخواب یکی دیگهای.
https://t.me/+ym3VYJkM2JI0NWVk https://t.me/+ym3VYJkM2JI0NWVk
2 829
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
~°💜~•🦄~°🍓~•💕~°🎀~•🧸~°🐷~•👼🏻
#مستر
#بیبی_گرل
#ددی_خشن
#بنر_واقعی
از #ترس گوشه ی کاناپه جم شده بودم و همش گریه #میکردم
زبونم از ترس گرفته بود دلم راه #فراری میخواست اما
وقتی دید جوابی نمیدم با اخم های در هم به سمتم اومد
از #بازوم گرفت و منو پرت کرد وسط اتاق از دردی که تو کمر و #زانوم پیچید لبم و گاز گرفتم
فکر کردم همش تا همینجاس و اون بهم #رحمکنه اما خبری از این چیزا نبود
با دیدن دستش که به سمت #کمربندش میرفت با ترس رو زمین تو خودم جمع شدم
"آ... آرش... آرش میخوای چیکار کنی؟"
"خفه شو سوین...فقط خفه شوووو"🔞🤤🤞🏻
#اسمات💥
#ددی_لیتل_گرل💥
#عاشقانه💥
زود بپاچ توش تا لینک باطل نشده💦🤫👇🏻
https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk
https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk
2 829
ادرسش را پخش کرده بودند و حالا مرگ در راه بود.
حالا که فکر میکرد میفهمید در خانه قفل نمیشود و پنجره ها شکسته اند.
سیاهی همینجاست، پشت در و جلوی پنجره..
2 829
#maslakh
#part297
_میخوای مستقل شی؟
چایش رو برداشت و کمی ازش خورد.
سامیار_اره.
_چرا؟
تو که به مامانت خیلی وابسته ای.
یه زمانی اصلا به مستقل شدن فکر نمیکردی، چیشده حالا؟
سامیار_حس میکنم یه اتفاقاتی درونم افتاده که همه چیز رو عوض کرده.
و میدونی خیلی یهویی اینطور شد.
به حالت کلی دگرگون شدم.
البته یه شبه اینطور نشد.
طی طولانی مدت اینطور تغییر کردم.
_چطور میشه.
تو خیلی با الانت فرق داشتی.
خیلی بچه پاستوریزه و گوگولی ای بودی.
لبخندی زد و گفت؛
_من گوگولی نیستم.
_هستی..
چیزی نگفت.
_حالا مامان بابات با اینکه ازشون جدا بشی موافقن؟
سامیار_نه، هرگز.
تا اونا نخوان نمیتونم اینکارو بکنم.
چون اصلا پولش رو ندارم.
_میخوای من بهت قرض بدم؟
سامیار_بحث یه تومن دو تومن نیست.
_میدونم.
منم نگفتم یه تومن دوتومن.
هرچی که بخوای دارم.
سامیار_شوخی میکنی؟
_نه بابا.
مگه نمیدونستی من پرنسس رستام، از خانواده سلطنتی پادشاه اموج.
یه ابروشو انداخت بالا و با لبخند گفت؛
_میتونم با پادشاه اموج ملاقات کنم؟
_الان به یه سفر کاری به قبرستون رفته.
میتونی توی قطعه 3 باهاشون دیدار کنی.
سرش رو تکون داد و قندی برداشت.
_راستشو بخوای این سلطنت بوی شاش میده.
سامیار_چرا؟
_چون پادشاه بوگندویی داره.
سامیار_داری راجب بابات حرف میزنی ها.
_چه بابایی واقعا.
امیدوارم گور به گور بشه.
مرتیکه گوزو.
چیزی نگفت و چایش رو تموم کرد.
از روی مبل بلند شد و گفت؛
_من دیگه برم.
مامان_چرا انقدر زود، میموندی الان عموت میومد ناهار رو باهم میخوردیم.
سامیار_نه دیگه یه چندتا کار دارم که باید انجام بدم.
از روی مبل بلند شدم و بغلش کردم.
اروم در گوشم گفت؛
_نمیدونم چیشده که اینطور ناراحتی، ولی مطمئن باش که میگذره.
لبخندی زدم و بهش خیره شدم.
خدافظی کرد و رفت سمت در خونه.
چی میشد اگه الان جای سامیار مسیحا توی چهارچوب در ایستاده بود..
نشستم روی مبل و به تلویزیون خیره شدم.
مامان از اشپزخونه خارج شد و کنارم نشست.
بهش خیره شدم.
دستش رو گذاشته بود زیر سرش و به صفحه تلویزیون نگاه میکرد.
یاد حرفای ارسو درمورد مامان و اهیل افتادم.
دوست داشتم با مامان راجب این موضوع حرف بزنم اما نمیدونستم چطور..
چی باید میگفتم؟
ازم نمیپرسید که اون رو از کجا میشناسی و چیشده که یهو درموردش سوال میپرسی؟
نتونستم تحمل کنم و گفتم؛
_تو تاحالا دوست پسر داشتی؟
جوابی دریافت نکردم.
_مامان.
نگاهشو از تلویزیون گرفت و گفت؛
_بله.
_پرسیدم تو تاحالا دوست پسر داشتی؟
مامان_معلومه که نه.
_دروغ نگو عجوزه خانم.
از قیافت معلومه که داشتی.
مامان_نداشتم.
_اه دروغ نگو دیگه، مگه چی میشه راستش رو بگی.
بهم خیره شد.
به چشم های سیاهش زل زدم.
مامان_اره یه دونه داشتم.
_بابا بود؟
مامان_نه.
من و بابات فقط شب قبل از عقد همو دیدیم.
_یعنی تو بابا رو نمیشناختی که باهاش ازدواج کردی؟
مامان_اره..
سرشو انداخت پایین و مشغول ور رفتن با دستاش شد.
یاد حرفای ارسو راجب بابا افتادم.
اینکه میگف پسرش رو کشته بود.
واقعا راست بودن؟
ارسو یه زن دیوونه بود که با جنا زندگی میکرد، اگه کل حرفاش راجب مامان، بابا و اهیل اشتباه بوده باشه چی؟
من مطمئنم که بابای من هیچوقت همچین کاری نمیکنه.
این چند روز تا وقت گیر میوردم به این چیزا فکر میکردم و به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم.
_بابا و تو به زور ازدواج کردین؟
مامان_حالا چیشده امروز گیر دادی به این چیزا؟
_خب کنجکاو شدم.
مامان_امروز اصلا حال و حوصله ندارم.
از روی مبل بلند شد و رفت سمت اشپزخونه.
نفس عمیقی کشیدم.
معلومه توی اون دوران خیلی عذاب کشیده که الان با فکر کردن بهش عصبی میشه یا دلش نمیخواد راجبش حرف بزنه.
کمی بعد مامان برای ناهار صدام زد.
رفتم توی اشپزخونه و روی صندلی نشستم.
از وقتی اومده بودیم اینجا روی میز ناهار خوری غذا میخوردیم.
خونه خودمون هم میز داشتیم اما خب سفره رو روی زمین پهن میکردیم.
غذا خورشت سبزی بود و اتفاقا خیلی هم طعم خوبی میداد.
خورشت سبزی های مامان واقعا خوشمزه بودن.
موقع خوردن همش داشتم به ارسو و حرفاش فکر میکردم..
این چندوقت انقدر فکرم درگیر مسیحا بود که کم پیش اومده بود به اتفاقات اخیر فکر کنم.
انگار توی یه جور شوک بودم..
واقعا این موضوعات پیش اومده بود؟
واقعا ارسو میخواست منو بکشه؟
2 829
#maslakh
#part296
دریا_تا حالا کسی بهت گفته صدات خیلی خوبه؟
با این حرفش یاد مسیحا افتادم.
وقتی که براش اهنگ زده بودم و اینو بهم گفته بود.
بغضمو قورت دادم و گفتم؛
_اره..
مسیحا بهم گفته بود.
دریا_راستی مسیحا اومده بود اینجا.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم؛
_کی؟
دریا_یکی دو ساعت پیش.
_چی میگفت؟
_گفت میخواد باهات حرف بزنه.
منم گفتم نمیخوای باهاش حرف بزنی.
سرمو تکون دادم و به تار های گیتارم خیره شدم.
_خوب کردی..
...
روی مبل نشستم و به صفحه تلویزیون نگاه کردم.
داشت یه فیلم عاشقانه میداد.
صداشو زیاد کردم و نفس عمیقی کشیدم.
عمو صادق سر کار بود و دریا رفته بود بیرون.
من و مامان توی خونه تنها بودیم.
انقدر بیکار بودم که به تلویزیون پناه اورده بودم.
خیلی کم پیش میومد من تلویزیون نگاه کنم، اونم فیلم عاشقانه..
شبکه رو عوض کردم و زدم جم جونیور.
داشت هتل ترانسیلوانیا میداد.
اصلا حواسم پیش کارتون نبود.
همش داشتم به مسیحا فکر میکردم.
اینکه چیکار میکنه، چه حالی داره، درد داره یا نه.
یعنی ناهار خورده یا به خاطر درد بدنش گشنه مونده.
اینکه الان داره چیکار میکنه، ایا به من فکر میکنه؟
کاش میتونستم ببینمش.
حالا پنج روز از روز دعوامون گذشته بود.
پنج روز تمام بود که نه دیده بودمش و نه باهاش حرف زده بودم.
دلم واسش تنگ شده بود اما این باعث نمیشد تماس هاشو جواب بدم.
پنج روز تمام بود که کارم شده بود گریه کردن.
از درون داشتم اتیش میگرفتم.
هروقت که چشمام رو میبستم تصویر اون ویدیو میومد توی ذهنم و عذابم میداد.
انگار که روی قلبم اب جوش ریخته بودن.
حالم خیلی بد بود و نمیتونستم این اتفاق رو هضم کنم.
دلم خیلی شکسته بود..
با صدای زنگ خونه از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت ایفون.
سامیار بود.
درو باز کردم و گفتم؛
_مامان سامیار اومده.
مامان_میدونم.
_از کجا؟
مامان_قرار بود یه چیزی بیاره.
_چه چیزی؟
مامان_چندتا برگست مربوط به کار صادق.
سرمو تکون دادم و رفتم روی مبل نشستم.
در باز شد و سامیار اومد تو.
سامیار_سلام.
_سلام.
رفت سمت اشپزخونه و برگه هارو داد به مامان.
مامان_ممنون.
تو زحمت افتادی.
سامیار_نه بابا خاله این چه حرفیه.
مامان_بمون بعد ناهار برو.
سامیار_نه مرسی من ناهار خوردم.
مامان_پس بمون یه چایی درست کنم.
سامیار_مزاحم نمیشم.
_چرت و پرت نگو بیا بشین.
سرشو بلند کرد و بهم خیره شد.
لبخندی تحویل مامان داد و اومد روی مبل کنارم نشست.
بهش خیره شدم، یه تیشرت مشکی پوشیده بود که به پوست سفیدش خیلی میومد.
_چطوری بچه؟
چشماشو ریز کرد و گفت؛
_من باید این رو بپرسم.
چند ساعت گریه کردی؟
_یچیزی رفته بود توی چشمم.
سامیار_یه چیزی رفته بود توی چشمت چشمات انقدر پف کرده؟
_خیلی رفته بود توی چشمم.
حتی حس میکردم داره میره سمت مغزم.
خندید و چیزی نگفت.
_چخبر؟
چیکار میکنی؟
دانشگاه چطوره؟
سامیار_خوبه همه چیز.
صدای تلویزیون رو کم کردم و به دوباره برگشتم سمتش.
داشت با دستاش بازی میکرد.
یه دستبند با مهره های قهوه ای انداخته بود دستش که خیلی بهش میومد.
_دستبندمو دیدی چقدر قشنگه؟
سامیار_تو که دستبند نداری..
این رو گفت و به دستم خیره شد.
_اره چون تو دست توعه.
خندید و گفت؛
_قابلتو نداره.
_میدونم.
خیلی قشنگه.
خواست درش بیاره که گفتم؛
_نه نمیخوام.
سامیار_تعارف نکن.
_تاحالا شده من یچیزی ازت بخوام و برش ندارم؟
سامیار_اره.
چیزی نگفتم.
_اها راستی مامانت دیروز اینجا بود.
سامیار_اره میدونم.
مامان با یه سینی چای اومد سمتمون.
بعد از گذاشتن چاییا دوباره برگشت توی اشپزخونه.
چایم رو برداشتم و گرفتم دستم.
_خیلی ازت شاکی بود.
میگفت هرروز با بابات دعوا دارین.
سامیار_اره.
قبل از اینکه بخوام سوالی بپرسم گفت؛
_موضوعات همیشگی.
سربازی، دانشگاه، مستقل شدن.
2 829
#maslakh
#part295
به چشمام خیره شد.
دریا_معلومه که نه.
البته ممکنه باشه اما نه همیشه.
_بنظر من که همیشه همینطوره.
دریا_این حرفت احمقانست.
مثل بچه ها میمونی.
_هرکسی عقاید خودشو داره.
یقمو گرفت و کشیدم جلو و لباشو روی لبام گذاشت.
سر جام خشک شدم و با چشمای باز نگاهش کردم.
کشید عقب و گفت؛
_الان من بوسیدمت، بهت علاقه داشتم؟
نه.
شوکه شده بودم.
چرا اینکارو کرد؟
_تو دیوانه ای.
دریا_فکر نکنی روت کراشی چیزی دارم نه.
فقط خواستم بهت ثابت کنم که همه بوسه ها از روی عشق و علاقه نیست.
دلایل مختلفی میتونن داشته باشن.
مثلا یکیش اینکه به سیسی استیوپدشون ثابت کنن که همه بوسه ها از روی عشق و علاقه نیستن.
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.
دریا_نمیگم به مسیحا حق بده و ازش ناراحت نباش.
اتفاقا انقدر به ناراحتیت پر و بال بده که از چشمت بیوفته و دیگه دوستش نداشته باشی.
محلش نزار بزار بدوه دنبالت، بزار بفهمه اشتباه کرده.
بزار تاوان کاری که کرده رو بده و بفهمه که تو نمیتونی این رو ازش قبول کنی.
اما ببخشش.
نه امروز نه فردا.
بزار ماه دیگه ببخشش.
کم پیش میاد ادم یکی رو دوست داشته باشه و کنارش حس خوبی داشته باشه.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
من قرار نبود مسیحارو ببخشم.
دیگه هیچوقت نمیخواستم حتی ببینمش.
واقعا ازش ناراحت بودم و نمیتونستم درکش کنم.
حتما دوباره میخواست بگه نسخ کوک بودم، مست بودم، حالم خوب نبود.
نگاهمو به لنی که گوشه اتاق نشسته بود و با جوراب مچاله شدم بازی میکرد دوختم.
دریا_حالا یه اهنگ برام بزن.
_حوصله ندارم.
دریا_برو بابا.
اینهمه واست حرف زدم، لااقل برام جبران کن.
گیتارم رو برداشتم و گفتم؛
_چی بزنم؟
دریا_هرچیزی که دوست داری.
به رو تختی ابی و خاکستری خیره شدم تا یه اهنگ برای زدن پیدا کنم.
بلاخره یه اهنگ به ذهنم رسید.
صدامو صاف کردم و مشغول خوندن شدم؛
_خودم میدونم واسه استفاده بودم
که تموم میشه برات تاریخ انقضام یه روز من
میدونستم که وقتی راه بیوفته کارت
من با قلبم تو ته زباله دونم
یه وقت فکر نکنی کورم اگه تو چشمم دروغ میگفتی و
نمیاوردمش به روت من
امید داشتم به تن سنگ و سردتو
فکر میکردم یه آدم نجیب و ساده توش هست
شنیدم حرفاتو فک نکن حواسم نبود
حرف نزدم پشتت اما چون تو مرامم نبود
یه لحظه هم نذاشتم حتی خیس بشن چشات
با اینکه اون چشا یه لحظم برا من نبود
این جوابش نبود
اینهمه حس خوبو بردی از یادت چه زود
من دلم رفت واسه اون دلی که عاشق نبود
این جوابش نبود
برو برا من نباش
من نباشم برات بهتره عذابم برات
برو هر جا رفتی خوش بگذره رفیقم برات
اگه رفیقم نبودی حتی یه بار
تقصیر توام نیس خب عاشقم نبودی
باید حدس میزدم خودم که مال من نبودی
دریا شدم که دست کوسه ها نیوفتی
تا به خشکی رسیدیم اما ساحلم نبودی
هر کجا نشستی فوری ضعفامو گفتی
هرچی حکم بود توی دستامو گفتی
زخممو نشستم تا یادت بیوفتم
تو هر جنسی میشد زدی که یاد من نیوفتی
2 829
#maslakh
#part294
یه سیگار از توی پاکت برداشت و روشنش کرد.
پکی به سیگارم زدم و دودشو توی ریه هام حبس کردم.
کاش همراه با دود میرفتم توی هوا و کمی بعد ناپدید میشدم..
کاش الان میدونستم رستا توی چه وضعیتیه.
کاش میتونستم برگردم عقب و اشتباهم رو درست کنم.
دایان_ببین مسی، رابطه یه قرارداده.
یه قرارداد دونفره.
باید یادت باشه که نمیتونی با ادم های دیگه وارد معامله بشی وگرنه قرار داد به هم میخوره.
و طرف مقابل خیلی راحت میتونه برگه رو پاره کنه و بندازه سطل زباله.
تو هرچقدرم تلاش کنی تکه های کاغذ رو به هم بچسبونی دیگه مثل قبل نمیشه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_حالا باید چیکار کنم؟
دایان_یه سوال میپرسم راستشو بگو.
تو حاضری به خاطر رستا همه ادمای دیگه رو بزاری کنار؟
اب دهنم رو قورت دادم و سرمو انداختم پایین.
_نمیدونم..
دایان_هرموقع تونستی جواب این سوال رو بدی رابطتت رو درست کن.
اگه جوابت مثبته باهاش حرف بزن، خواهش کن.
شده التماس کن.
نزار کسی که از بین همه ادما انتخاب کردی راحت از دستت بره.
اگه جوابت منفیه دیگه پیگیر این رابطه نباش.
اون دختر بیچاره هم اذیت نکن..
از روی مبل بلند شد و رفت سمت اشپزخونه.
کمی بعد صدام زد که برم غذا بخورم.
سیگارم رو توی جاسیگاری خاموش کردم و از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه.
دایان_اول دستات رو بشور.
دستام رو که شستم صندلی رو کشیدم عقب و نشستم سر میز.
دایان_بخور که خوب تقویت شی زیرم بیهوش نشی.
خندیدم و یه اسنک برداشتم.
دایان خوب میدونست چه وقتایی باید جدی باشه و چه موقع هایی باید شوخی کنه.
ولی نمیدونست بعضی چیزها شوخی بردار نیستن.
...
دریا_میتونم بیام تو؟
گیتارم رو گذاشتم روی زمین و گفتم؛
_بیا.
در باز شد و دریا وارد اتاق شد.
دریا_بوی خیانت میاد.
خندیدم و بهش خیره شدم.
دریا_نظرت چیه امشب بریم پارتی ای جایی.
حال و هوامون عوض میشه.
تازه اونجا میتونی یه دوست دختر جدید و بهتر پیدا کنی.
اومد سمت تخت و روش نشست.
_بعد از این هیچوقت دوست دختر نخواهم داشت.
دریا_فعلا که داری.
_ندارم.
رابطمون تموم شد.
چشماش رو ریز کرد و گفت؛
_واقعا دیگه نمیخوای ادامه بدی؟
_نه.
دریا_ولی مگه دوستش نداری؟
_گاهی وقتا فقط دوست داشتن کافی نیست.
دریا_ببین سیسی جون من خودم زیاد از اون دوست دختر ابرو کلفت تو خوشم نمیاد ولی به نظرم انسان جایز الخطاست.
_من روز اول که رل زدیم بهش گفتم خیانت خط قرمز منه و اگه خیانت ببینم جدا میشم.
دریا_ادما خیلی عجیبن رستا..
_چطور؟
دریا_کلا فیزیک چیز عجیبیه.
اول بگو ببینم اون فیلمی که دیدی چی بود؟
_مسیحا داشت ملیکارو میکرد.
دریا_همین؟
اخمام رفت توی هم.
_همین؟
چه چیز بدتری میتونه وجود داشته باشه؟
دریا_خب چطور میکردش؟
لخت شده بود؟
_نه کاملا.
دریا_با دست میکرد؟
_مهمه؟
سرشو تکون داد و با کش مشکی رنگی که دور دستش بود موهاش رو بست بالای سرش.
دریا_میخوام یه نتیجه گیری کنم.
زود باش بگو.
_میدونی دیلدو چیه؟
دریا_اره بابا بهترین دوستمه.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم؛
_با اون میکرد.
دریا_واسه همینه که میگم فیزیک چیز عجیبیه.
چون اگه اون حرکاتی که موقع کردن انجام میداد رو روی هوا امتحان میکرد اصلا هیچ مشکلی نداشت..
_منظورتو متوجه نمیشم.
دریا_نمیدونم چطور بگم.
ببین مثلا فکر کن تو رل داری و درحال خوردن اب نباتی، لیسش میزنی، میمکیش و این مشکلی نداره و خیلیم معصومانه و کیوته.
ولی به جای اون اب نبات یکی از اون چیزایی که سامیار و دایان دارن دستت باشه و اونو لیس بزنی و بمکی.
این دیگه کیوت و معصومانه نیست و میشه خیانت.
_حالمون رو بهم زدی.
بی توجه به حرفم گفت؛
_و این فقط خیلی عجیبه.
تو در هر صورت یه کارو کردی ولی توی دوتا شرایط متفاوت.
واسه همینه که میگم فیزیک عجیبه.
_خب این الان این وسط چه ربطی داشت!؟
دریا_منظورم اینکه اون کار خاصی نکرده.
فقط یکم اب نبات رو توی موقعیت متفاوت خورده.
میفهمی که چی میگم؟
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_این کار خاصی نیست؟
دریا_نه به نظرم.
اونکه حتی دستشم به ملیکا نخورده.
_ببین میفهمم چی میگی اما درک نمیکنم.
تو الان داری کارشو عادی جلوه میدی درحالی که اصلا عادی نیست.
و این خیانته.
این خراب کردن رابطه، اعتماد و تهعده.
اون کاری که انجام داده مهم نیست، مهم اینکه تو براش کافی نبودی.
مهم اینکه فکر به تو اونو از اون کار منع نکرده.
دریا_اینم حرفیه.
_در ضمن اون داشت ملیکارو میبوسید.
مگه بوسه یه چیزی برای ابراز عشق و علاقه نیست؟
2 829
#maslakh
#part293
نمیدونم چطور اما سالم رسیدم در خونشون.
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت زنگ و فشردمش.
چند ثانیه بعد صدای دریا توی گوشم پیچید.
دریا_کیه؟
_مسیحام.
دریا_اومدی التماس؟
_میشه اعصابمو از اینی که هست خورد تر نکنی و به رستا بگی بیاد پایین؟
دریا_من بهش میگم اما فکر نکنم بیاد.
_سریعتر لطفا.
به اطرافم خیره شدم، کوچه خلوت بود و تنها کسی که توش دیده میشد یه پیرزن چادری بود که خیلی اروم راه میرفت.
کفشاش پاشنه بلند بودن و تق تق صدا میدادن.
بهش خیره شدم، خیلیم پیر بنظر میومد.
اخه پیرزن و چه به کفش پاشنه بلند.
دریا_نمیاد.
_اصرارش میکردی.
دریا_میگه نمیخوام ببینمش.
برو بزار حالش که بهتر شد بیا.
خیلی ازت ناراحته.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_میدونم..
صدای گذاشته شدن ایفون سر جاش اومد.
پوفی کشیدم و دستمو کردم توی موهام.
سوار ماشین شدم و درو بستم.
به ساختمون پیش روم زل زدم.
امیدوارم منو ببخشی..
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
داشتم میرفتم سمت خونه که دایان بهم زنگ زد.
اول خواستم جواب ندم اما پشیمون شدم.
دایان برای هر مشکلی یه راه حل پیدا میکرد.
_بله؟
دایان_بیا خونه من.
_اومدم.
راهمو کج کردم سمت خونه دایان.
تموم بدنم درد میکرد.
حس میکردم که یکی پاشو گذاشته روم و فشار میده.
از سمتی هم انقدر ناراحت بودم که دلم میخواست گریه کنم.
ماشین رو توی کوچه پارک کردم و بعد از زنگ زدن وارد خونه شدم.
پشت در ایستادم و بعد از در اوردن کفشام رفتم تو.
نگاهمو به اطرافم دوختم، خونه بوی گل میداد.
پوفی کشیدم و درو بستم.
صدای دایان از توی اشپزخونه میومد که داشت اواز میخوند.
دایان_تو بازار مکاره که سقف ابی داره
هرکی تو جنب و جوشه ارزو میفروشه
با اینهمه خریدار چقده شلوغه بازار
هرچیزیو اوردن یا دیر یا زودی بردن
دل دیوونه رو اما نبردن، اگه بردن دوباره پس اوردن
دل دیوونه شیدای رونده، رو دست صاحب بیچاره مونده
_زهرمار خب.
برگشت سمتم و گفت؛
_به طرز عجیبی هوس اسنک کردم.
کبابمونم که تو و اون خانم هاویشام نزاشتین بخوریم.
تازه متوجه شدم که داره اسنک درست میکنه.
بوی نون تست و پنیر پیتزا خونه رو برداشته بود.
رفتم سمت اپن و روش نشستم.
_اتفاقا خیلی هوس کردم.
دایان_چه خبر از رستا، باهاش حرف زدی؟
با یاداوری رستا غمی که توی وجودم ریشه کرده بود بیدار شد.
_رفتم در خونشون، نخواست باهام حرف بزنه.
دایان_حق داره.
بعد از اون کاری که تو کردی منم بودم نمیخواستم باهات حرف بزنم.
_اخه من حالم خوب نبود.
دایان_مسیح به یه چیزی دقت کردی؟
بهش خیره شدم.
داشت روی نون سوسیس میچید.
_به چی؟
برگشت و به اپن تکیه داد و بهم خیره شد.
دایان_کوک توی زندگی تو تقریبا همه چیزه.
اگه کوک کشیده بودی و خیانت میکردی بهونت این بود که کوک کشیدم.
حالا که کوک نکشیدی و خیانت کردی بهونت اینه که نکشیده بودم حالم خوب نبود خیانت کردم.
این که نشد دلیل بچه.
_واسه کوک نبود.
خیلی مست بودم، از رستا هم ناراحت بودم.
دایان_اینکه از یکی ناراحت باشی دلیل نمیشه بهش خیانت کنی.
الان خوبه رستا چون از تو ناراحته بره بهت خیانت کنه بگه ناراحت بودم؟
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_گوه خورده.
اسنکارو چید توی اسنک پز و درشو بست.
از اشپزخونه خارج شد و رفت سمت مبل و نشست روش.
دایان_پس تو هم گوه خوردی.
از اپن پریدم پایین و رفتم کنارش روی مبل نشستم.
_نمیدونم چیکار کنم که ببخشتم.
دایان_یکم بهش زمان بده بزار کنار بیاد.
بزار هضمش کنه و دردش یکم براش عادی بشه.
هرچند که فکر نکنم این اتفاق بیوفته.
_نمیتونم تحمل کنم.
دایان_چند روزه کوک نکشیدی؟
_سه چهار هفته.
دایان_اگه درد اینو تحمل کردی اون دردم میتونی تحمل کنی.
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.
سیگار داری؟
به کشوی میز اشاره کرد و گفت؛
_تو اونه.
در کشو رو باز کردم و سیگار و فندکشو از توش خارج کردم.
یه نخ برداشتم و با فندک روشنش کردم.
_میدونی، خیانت کردن برای من یه چیز عادی شده.
انقدر که خیانت کردم.
حالا فکر میکنم برای بقیه هم مثل من عادیه و بهش عادت کردن.
دایان_هرچیزی رو که به صورت مکرر انجام بدی برات یه روتین میشه.
باید این عادتاتو ترک کنی.
وقتی ترس از دست دادن کسی رو داری باید هرکاری کنی تا از دستش ندی.
2 829
#maslakh
#part292
مسیحا؛
به رفتنش خیره شدم.
نمیدونستم چه اتفاقی درحال افتادنه و اصلا چیشد که اینطور شد.
فقط میدونستم به شدت عصبیم.
به گوشی توی دستم خیره شدم، گوشی ملیکا بود.
پس ملیکا این فیلم رو به رستا نشون داده.
اخمام رفت توی هم و یه لحظه انگار یه برق چند هزار ولتی بهم وصل شد.
یه صدایی توی گوشم فریاد میزد ملیکا رو بکش.
برگشتم سمت ملیکا و گفتم؛
_کار توعه.
میکشمت.
خواستم برم سمتش که دایان دستمو گرفت.
_ولم کن دایان.
دایان_تو الان عصبانی ای نباید تصمیم بگیری.
بی توجه به حرفش روبه ملیکا داد زدم؛
_تو دیوانه ای اره؟
هرزه عوضی.
فقط دنبال خراب کردن روابط منی.
مگه مریضی.
ها؟
ملیکا_از عمد که نشونش ندادم خودش دید.
_گوه نخور.
گوشی تو دست اون چیکار میکرد؟
اصلا از کجا میدونست کجا بره تا همچین فیلمی ببینه.
اصلا چرا همچین فیلمی گرفتی.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_من داشتم عکسامو نشونش میدادم بعد دنیا صدام کرد اومدم ببینم چی میگه دیدم اینطوری شد.
با فریاد گفتم؛
_خفه شو صداتو ببر.
من اگه توی خراب رو نشناسم باید برم بمیرم.
از عمد نشونش دادی که بین مارو بهم بریزی.
ملیکا_اره از عمد نشونش دادم.
میخوای چه غلطی بکنی؟
وقتی داشتی حال میکردی باید به فکر اینجاش میبودی.
از شدت خشم میلرزیدم و با شنیدن هر جملش بیشتر عصبی میشدم.
دستمو از دست دایان ازاد کردم و رفتم سمتش تا بزنمش که رفت عقب و گفت؛
_دیوونه شدی؟
چسبوندمش به دیوار شیشه ای اما قبل از اینکه بخوام کاری کنم ماهان و دایان کشیدنم عقب.
تکونی خوردم و گفتم؛
_ولم کنین.
دایان_میخوای دختر مردمو بگیری بزنی؟
دیوونه شدی مسیح؟
_دختر مردم مریضه.
دختره حرومزاده.
ملیکا_اره بخاطر یکی دیگه برین به منی که اینهمه ساله باهاتم.
به خاطر کسی که هنوز یک سالم نیست که باهاشی.
من جمعت کردم بدبخت، اگه من نبودم الان مرده بودی.
_دهنتو ببند.
انقدر سر من منت کارایی که نکردی رو نزار.
تو هر گوهی هم که برای من خورده باشی حق نداری رابطه من رو خراب کنی.
ببین این بار بار چندمه که همچین غلطی میکنی.
اخماش رفت توی هم و با داد گفت؛
_تقصیر خودته.
اگه انقدر هول کص نباشی این بلاها سرت نمیاد.
اون دختره بدبخت دوستت داره و تو انقدر راحت بهش خیانت میکنی.
باید میفهمید، باید میشناختت.
_خفه شو.
تقصیر تو بود، بعدشم من حالم خوب نبود.
ملیکا_برو اینارو به اون بگو.
_اصلا تو با چه اجازه از من فیلم میگیری؟
ملیکا_اجازش رو تو تعیین نمیکنی.
دندونامو فشار دادم روی هم و خواستم برم سمتش که دایان کشیدم عقب.
داشتم اتیش میگرفتم.
دلم میخواست اون موهای بلندشو بکنم و دهنشو پر خون کنم.
فهمیدم که این کارا فایده نداره.
باید میرفتم دنبال رستا.
_ولم کنید.
دایان_باشه الان ولت میکنیم.
با اخم بهش خیره شدم و گفتم؛
_کاری باهاش ندارم، میخوام برم دنبال رستا.
ماهان_دروغ نگو.
_دروغ نمیگم.
ولم کنید.
دستام رو ول کردن.
مچ دستم رو مالیدم و با اخم به ملیکا نگاه کردم.
گوشیشو پرت کردم توی استخر که حس کردم دلم کمی خنک شد.
ملیکا_احمق.
برو التماس کن ببخشتت.
گوشی و سوییچمو از روی میز برداشتم و بی توجه بهش رفتم سمت خروجی باغ.
انقدر داد زده بودم که حنجرم درد میکرد.
از شدت عصبانیت نمیدونستم باید چیکار کنم.
دوست داشتم برم خودمو با ماشین بکوبم به یه جایی.
در ماشینو باز کردم و بعد از نشستن توش محکم بستمش.
گوشیمو برداشتم و شماره رستارو گرفتم.
رد تماس زد.
یبار دیگه باهاش تماس گرفتم که بازم رد کرد.
پوفی کشیدم و ماشینو روشن کردم.
حس خیلی بدی داشتم.
علاوه بر اینکه عصبی بودم یه حس ترس خیلی عمیق توام با غم وجودم رو احاطه کرده بود.
اگه رستارو از دست بدم چی.
اگه دیگه هیچوقت منو نبخشه چی.
نکنه بخواد باهام کات کنه.
عجب گوهی خوردم.
با مشت کوبیدم روی فرمون.
_لعنت بهت مسیحا.
واقعا ارزششو نداشت به خاطر بیست دقیقه لذت برای همیشه از دستش بدم.
همش تقصیر منه احمقه.
من بیشرف لاشی.
از خودم متنفرم.
پشت چراغ قرمز ایستادم و دوباره شمارش رو گرفتم.
گوشیو گذاشتم کنار گوشم و به بیرون خیره شدم.
یه پیک موتوری جلوم بود.
چقدر هوس پیتزا کردم، یادم باشه وقتی رستا بخشیدم باهم بریم پیتزا بخوریم.
_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.
_فاااک.
2 829
#maslakh
#part291
ملیکا_الان میام.
از روی صندلی بلند شد و رفت سمت بچه ها.
نگاهم رو ازش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
عکسارو دونه دونه ورق میزدم و با بی حوصلگی نگاهشون میکردم.
اگه یه کار توی دنیا بود که هیچ جذابیتی برام نداشت دیدن عکس های لوس ملیکا بود.
عکس هایی که گرچه قشنگ بودن اما چیزی از دورو بودنش کم نمیکردن.
توی عکس ها یه لباس مشکی به تن داشت و موهاش رو خیلی محکم دم اسبی بسته بود.
رسیدم به اخرین صفحه که یه ویدیوی بیست و دو دقیقه ای بود.
این دیگه چیه.
اول نمیخواستم ببینمش اما بعدش کنجکاو شدم.
صفحه رو لمس کردم و ویدیو پخش شد.
انگار گوشی یه جا گذاشته شده بود.
تصویر اتاق ملیکا بود.
چشمامو ریز کردم و با دقت بیشتری به صفحه خیره شدم.
مسیحا و ملیکا وارد اتاق شدن و درحالی که لب میگرفتن رفتن سمت تخت.
ملیکا چیزی جز لباس زیر تنش نبود.
نفسم توی سینم حبس شد.
مسیحا ملیکا رو هول داد روی تخت و لباساشو کند.
با چشمای باز و متعجب به صفحه گوشی خیره شده بودم.
هرچی فیلم جلوتر میرفت بهتر میتونستم صدای خورد شدن قلبم رو بشنوم.
مسیحا شلوارشو کشید پایین و دیلدویی که دور کمرش بسته شده بود رو مالید لای پای ملیکا و کردش تو.
تیشرتش رو از تنش کند و مشغول عقب جلو شدن شد.
مسیحا_خوش میگذره جنده کوچولو؟
ملیکا خندید و به مسیحا خیره شد.
بغض به گلوم چنگ انداخت و چشمام خیس شد.
اروم باش رستا، چیزی نیست.
این ویدیو هرچی که هست مال قبله.
اما ملیکا همون مدل مو رو داشت و همون ارایش روی چهرش بود.
از سمتی هم گفته بود که همه این پوشه مربوط به سه هفته قبله.
حس میکردم که از درون دارم اتیش میگیرم.
نفسم بند اومده بود و اگه کمی دیگه اخم میکردم ابروهام به چشمام برخورد میکرد.
دندون هامو روی هم فشار دادم و از جام بلند شدم.
ملیکا کنار دنیا نشسته بود و داشت طوری رفتار میکرد انگار حواسش به من نیست.
رفتم سمت مسیحا و هولش دادم عقب و با داد گفتم؛
_تو دیگه چه جور ادمی هستی.
مسیحا که تا چند ثانیه پیش کنار دایان ایستاده بود و میخندید با تعجب نگاهم کرد و گفت؛
_چیشده؟
گوشی رو گرفتم جلوش و با داد گفتم؛
_این چیه؟
ها؟
حالا میتونستم نگاه خیره بچه ها رو روی خودمون حس کنم.
اصلا برام مهم نبود که ملیکا لخته و دایان هم کنار مسیحا ایستاده و میتونه فیلم رو ببینه.
اصلا برام مهم نبود اگه ابروی جفتشون میرفت.
مسیحا با تعجب به صفحه گوشی خیره شده بود و چیزی نمیگفت.
با صدای بلند گفتم؛
_از اول میدونستم چه ادم بیشرفی هستی.
ازت متنفرم.
گوشی رو دادم دستش و رو به دریا گفتم؛
_بلند شو بریم.
مسیحا اومد سمتم و دستمو گرفت و کشید.
مسیحا_رستا توضیح میدم.
برگشتم سمتش و با اخم بهش خیره شدم.
با صدایی که از بغض میلرزید و از عمیق ترین قسمت قلبم بلند میشد فریاد زدم؛
_چی رو میخوای توضیح بدی!؟
چه دلیل احمقانه ای میخوای بیاری؟
تو فکر کردی من خرم؟
ها؟
مسیحا_ببین رستا اصلا اونطور که فکر میکنی نیست.
دستمو گرفت و گفت؛
_اروم باش.
دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم؛
_همه چیز تموم شد، دیگه نمیخوام ببینمت!
مسیحا_رستا!
بی توجه بهش از باغ خارج شدم.
رفتم سمت ماشین و بعد از اینکه دریا بازش کرد سوارش شدم.
از حرص و خشم میلرزیدم و به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که گریه نکنم.
حس خیلی بدی داشتم، احساس ضعف میکردم.
حس میکردم که بی ارزش ترین موجود دنیام و از اعتمادم سواستفاده شده.
بغضم رو قورت دادم و به دریا که بدون حرف بهم خیره شده بود نگاه گردم.
_چرا وایسادی؟
برو دیگه.
چیزی نگفت و ماشین رو روشن کرد.
سرم رو گرفتم توی دستام و دندونامو روی هم فشار دادم.
باورم نمیشد چند دقیقه پیش چی دیده بودم.
فکر نمیکردم با همچین چیزی مواجه بشم.
انقدر حالم بد بود که دلم میخواست همین الان خودمو از یه جای بلند بندازم پایین.
در طول مسیر هردومون ساکت بودیم و دریا برعکس صبح خیلی اروم و با احتیاط میروند طوری که کم کم داشت اعصابم رو خورد میکرد.
تازه به یاد اوردم که لباسای مسیحا تنمه و مال خودم رو جا گذاشتم.
حس میکردم که لباساش دارن بهم پوزخند میزنن.
توی تنم احساس سنگینی میکردم.
بلاخره بعد از چند دقیقه که به اندازه چندین سال گذشت رسیدیم خونه.
زنگو زدم و بعد از اینکه در باز شد وارد خونه شدم.
مامان_سلام.
بی توجه بهش رفتم سمت راهرو و گفتم؛
_کسی تو اتاقم نیاد.
وارد اتاق شدم و درو بستم و قفلش کردم.
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه.
2 829
#maslakh
#part291
دریا خندید و به دایان زل زد.
ماهان دایانو کشید عقب و گفت؛
_دختر مردمو له کردی.
دایان با پوزخند دریارو نگاه کرد و رفت اونطرف.
حدود یک ساعتی باهم شنا کردیم.
مسیحا زودتر از همه از اب رفت بیرون و منم دنبالش از استخر خارج شدم.
_میخوای برم لباس بیارم؟
مسیحا_خودم میرم.
_لازم نیست، تو بشین من میرم.
به سکوی کنار خونه اشاره کرد و گفت؛
_سوییچ اونجاست.
ازش جدا شدم و بعد از برداشتن سوییچ راه افتادم سمت خروجی باغ.
صدای گنجشکا از لای درختای الو میومد و باعث میشد که حس خوبی بگیرم.
بوی کباب که احتمالا از باغ های کناری میومد همه جارو پر کرده بود.
کمی باد میومد و هوا داشت سرد میشد.
رفتم سمت ماشین و درشو باز کردم.
از عقب ماشین کیفش رو برداشتم و برگشتم توی باغ.
خبری از مسیحا نبود.
_بچه ها مسیحا کجاست؟
دنیا_رفت تو خونه.
وارد خونه شدم و اطرافم رو نگاه کردم.
کف زمین سرامیک بود و گرم تر از بیرون بود.
دوتا میز و چند تا صندلی چوبی یه گوشه داشتن و دیوارها با لامپ های بنفش و ابی تزئین شده بودن.
در اتاقو باز کردم و رفتم تو.
مسیحا داشت با کسی تلفنی حرف میزد.
مسیحا_من بعدا بهت زنگ میزنم.
تماس رو قط کرد و گوشیش رو گذاشت روی تاقچه.
با لبخند اومد سمتم و چسبوندم به دیوار.
دستامو دورش حلقه کردم و لبامو گذاشتم روی لباش.
بوسیدم و لباس و شلوارم رو از تنم در اورد.
منم لباساشو از تنش خارج کردم و انداختم روی زمین.
دستم رو کردم توی شورتش و لای پاش گذاشتم.
نفس عمیقی کشید و سرشو کرد توی گردنم.
انگشتامو لای پاش مالیدم و خیس که شد بدون لطافت کردمشون تو که اهی کشید.
شورتشو از پاش کندم و گردنشو گرفتم و نشوندمش روی زمین.
پاشو باز کردم و اب دهنمو تف کردم روی واژنش و مالیدمش.
نگاهمو بهش دوختم و انگشتامو محکم کردم توش که لبشو گاز گرفت و با چشمای وحشی و خمارش بهم خیره شد.
دستم رو تند تند جلو عقب کردم.
مسیحا_فاک.
صدای برخورد دستم بین پاش با ناله های مکررش مخلوط میشد.
با صدای باز شدن در برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
ملیکا توی چهار چوب در ایستاده بود و با تعجب نگاهمون میکرد.
مسیحا پاشو بست و گفت؛
_ملیکا!
ملیکا_ببخشید.
اینو گفت و رفت بیرون.
مسیحا بلند شد و گفت؛
_لعنت بهت.
_خب حالا، چیزی نشده.
با اخم بهم خیره شد و گفت؛
_میدونه ما توییم.
میدونه داره چیکار میکنیم.
از عمد میاد.
_باشه.
ولش کن.
درو قفل میکنم.
مسیحا_حسش رفت.
چسبوندمش به دیوار و گفتم؛
_میخوام ارضات کنم.
کشید عقب و گفت؛
_گفتم حسش رفت.
رفت سمت کیفش و لباساشو در اورد و پوشید.
به کمرش خیره شدم.
چرا انقدر ناراحت شد؟
شاید خوشش نمیومد کسی توی این حالت ببینتش.
بعد از لباس پوشیدن از اتاق رفتیم بیرون.
دایان_مسی بیا کمکم منقلو روشن کنیم.
مسیحا_لباساتو عوض نمیکنی؟
دایان_مرد باس خودش خشک بشه..
این لوس بازیا چیه.
من اونقدر لباس ندارم که تا یکیش خیس شد برم سراغ یکی دیگه.
ماریا_بو گوه میگیره لباست حالا.
دایان_مرد باس بو گوه بده.
مثل ماهان.
خندم گرفت.
ماهان بیچاره همیشه مورد تمسخر دایان واقع میشد.
ملیکا اومد سمتم و گفت؛
_میخوام یچیزی نشونت بدم.
_چی؟
ملیکا_بیا بریم یه جای خلوت.
این رو گفت و دستمو گرفت و کشید سمت دیواری که اب ازش میریخت.
نشستیم روی صندلی.
گوشیش رو در اورد و گفت؛
_سه هفته پیش مسیحا چندتا عکس ازم گرفت، بیا ببین چطورن.
_مسیحا؟
ملیکا_اره، خیلی عکاس خوبیه.
همه عکسامو اون ازم میگیره.
_نمیدونستم.
دریا_تازه اولشه، خیلی چیزا هست که راجبش نمیدونی.
گوشیش رو داد دستم و ادامه داد؛
_کل این البوم مربوط به سه هفته پیشه، ورق بزن.
مشکوکانه نگاهش کردم و مشغول دیدن عکسا شدم.
عکسای عادی بودن.
2 829
#maslakh
#part290
مسیحا_واای رستا.
برگشتم عقب و گفتم؛
_بله.
مسیحا_یه سوسک رو پشتته.
_بزار حال کنه بابا.
مسیحا_نه اجازه نمیدم.
اومد سمتم و یکی محکم زد روی باسنم.
_اخ یواش.
دستشو برد بالا و دوتا دیگه زد که گفتم؛
_نمرد؟
مسیحا_پنجاه درصد جونشو از دست داد.
صبر کن پنجاه درصد دیگشم بکشم.
برگشتم سمتش و دستمو کشیدم روی باسنم.
خبری از هیچ سوسکی نبود.
_بی ناموس.
خندید و گفت؛
_خیلی بهم چشمک میزد.
چیزی نگفتم و چپ چپ نگاهش کردم.
البته که حسابی خندم گرفته بود.
دایان_توی ملک پدر مادر عمم از این کثافت کاریا نکنید.
مسیحا_وقتی اینو بگو که خودت کسیو اینجا نکرده باشی.
دایان_چرا اتفاقا داداشتو اینجا کردم.
مسیحا_چرا؟
دایان_سر دیانا قلدربازی در اورده بود دادم خر چوپون باغ بغلی ترتیبش رو بده.
مسیحا_خوبش کردی.
_موضوع چیه.
دایان_دیانا خواهر منه، متاسفانه مادر شکری مسیح شلمغزه.
_واقعا؟
مسیحا_اره.
کلا خانواده ابکی عقل ندارن، اخه ادم عاقل با مسیح وارد رابطه میشه؟
دایان_معلومه که عقل نداریم مگه نه الان تورو اینجا راه نمیدادیم بدبخت خدازده.
مسیحا_برو بابا.
جلوتر از من حرکت کرد که دایان گفت؛
_بیچاره شبیه حامله ها راه میره.
بهش خیره شدم.
یه سیگار برداشت و گذاشت لای لبش.
فندکش رو در اورد و سیگارو روشن کرد.
_درد داره.
از پشتم صدای پا اومد، برگشتم و دریا رو دیدم.
رفت سمت دایان و سیگارشو از لای لبش برداشت.
دریا_شنیدم سر چهار راه سیگار دهنیت رو میفروشن یه تومن.
دایان خندید و گفت؛
_منم شنیدم قراره پولشو حساب کنی.
دریا_پول که ندارم ولی میتونم طور دیگه ای حساب کنم داداش.
با تعجب نگاهش کردم.
فازش چی بود؟
دایان_مثلا چطور؟
رفت جلو و یکی زد پشت باسن دایان و گفت؛
_میتونم ترتیب اینو برات بدم.
دایان_دستت درد نکنه ما از این فقط برا گوزیدن استفاده میکنیم.
به نفع خودتم هست ابجی یهو چشم باز میکنی میبینی خفه شدی مردی جسدتم بو سگ گرفته.
دریا_میبینیم.
این رو گفت و رفت سمت ته باغ.
دایان_به دخترا این دوره زمونه نمیشه راحت پشت کرد.
یهو میبینی رفته درت.
خندیدم و حرکت کردم سمت بقیه.
از لای درختای الو گذشتم و به یه ویلای بزرگ رسیدم.
دیواراش شیشه ای بودن و میشد اشپزخونه رو که روبه رومون قرار داشت به خوبی دید.
دریا_مگه تو زمینای کشاورزی اجازه ساخت ملک رو میدن؟
دایان_اینجا کشاورزی نیست مسکونیه.
به ملیکا و ماریا سلام کردم و کنار مسیحا نشستم.
دایان_ماهان کپک کجاست.
ملیکا_با دنیا تو اتاقن معلوم نیست دارن چیکار میکنن.
رفتن لباس عوض کنن که برن استخر.
تازه متوجه شدم چرا ملیکا و ماریا تقریبا نیمه لختن.
مسیحا دستشو گذاشت روی پام که و انگشتاشو باز و بسته کرد.
دستشو گرفتم و انگشتام به انگشتاش گره خورد.
دستش گرم بود و کمی عرق کرده بود.
به ملیکا که داشت با لبخند نگاهمون میکرد خیره شدم.
معلوم نیست چه فکری توی سرشه که داره میخنده.
دنیا از اتاق اومد بیرون و مستقیم رفت سمت اب و پرید توش.
دایان_وایسا ببینیم سوراخات چقدر شده.
ماهان رفت سمت دایان و هولش داد توی اب.
دایان سرشو از اب اورد بیرون و گفت؛
_ببین خداتو شکر کن که گوشی و ساعتم ضد ابن.
مگه نه کاری باهات میکردم که بشه تو سوراخت پارتی گرفت.
دریا_کلا به سوراخ خیلی علاقه داری؟
دایان_گاهی وقتا با چماغم کنار میام.
دریا_اریو گی؟
دایان_نه بابا منظورم دماغ ماهان بود.
ماهان_نکنه تا حالا دماغ خودتو ندیدی کلمن.
دایان_حداقل بهتر از دماغ توعه انگار برادر کوچیکته که چسبیده بهت.
ماریا_دعوا نکنید دماغ ملیکا از همتون بدتره.
ملیکا_حتما تو خوبی.
هم قد سگ دنیایی.
دنیا_سگ من خداوکیلی پنج سانت بلند تره.
خندیدم و رو کردم به مسیحا که داشت با لبخند مشاجرشون رو گوش میداد و گفتم؛
_بریم شنا کنیم؟
مسیحا_همین الانم دارم از بدن درد میمیرم فکر کن برم توی اب به اون سردی.
دستشو کشیدم و گفتم؛
_لوس بازی در نیار دیگه، بلند شو.
مسیحا_نه نمیام.
حرفش کامل تموم نشده بود که هولش دادم تو اب.
از پشت افتاد روی دایان و دوتاشون باهم رفتن زیر.
_برید کنار من اومدم.
به محض وارد شدنم به اب تموم سلول های تنم یخ زد.
سرمو بردم بیرون و گفتم؛
_وای چه سرده.
خواستم برم بیرون که دایان پامو گرفت و کشیدم داخل.
دایان_ابجی کوچیکه مارو اذیت کردی نکردی.
_برو بابا.
مسیحا با اخم بهم خیره شد و گفت؛
_حالا ده سال طول میکشه تا خشک شم.
خندیدم و رفتم بغلش.
_ببخشید.
مسیحا_نمیبخشم.
دایان_اگه تا حالا دوتا بچه قورباغه درحال جفتگیری ندیده بودید بیاید ببینید.
مسیحا خودشو از توی بغلم کشید بیرون و گفت؛
_ابکی امروز خیلی بامزه شدیا.
دایان_تازه کجاشو دیدی میخوام تولید مثل کنم، منتظرم یکی بیاد زیر دستم.
دریا_مالشو نداری، نهایتا بتونی گرده افشانی کنی.
دایان رفت سمت دریا و چسبوندش به دیوار استخر.
دایان_الان گرده هامو میریزم توت.
دریا_با چی اونوقت؟
دایان_با لوله گرده بر.
2 829
کاش وقتی از کنارشان رد میشوم
یکی از آنها مرا ببیند
کاش نصف شب ها کودکی از خواب بپرد
و با دیدن من فریاد بزند
کاش کسی وجود مرا
حتی برای لحظهای احساس کند
من برای روح بودن نیز ناتوان بودم
