𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 842
Subscribers
+124 hours
-177 days
-7730 days
Posts Archive
2 842
Repost from N/a
⭐️ 𝗘𝗩𝗜𝗟 𝗡𝗘𝗦𝗧 ⭐️
𝗕𝗗𝗦𝗠 ⛓ گروه #پابلیک 💬
📥ویدیو های 'وطنی🇮🇷🔞و خارجی🌎
رول پلی🩸چالش✨ حکم ☠👇🏻
https://t.me/+shUUlTml_SszZGVk
https://t.me/+shUUlTml_SszZGVk
https://t.me/+shUUlTml_SszZGVk
با برتری دامیننت های خانوم #میسترس 👠👆🏻
#اونر #مامی #لیتل #اسلیو #سابمسیو ...
𝗩𝗜𝗗𝗘𝗢 𝗜𝗥𝗔𝗡𝗜📥🔥
ویسکال فعال✅
ورود تمام گرایش ها✅
پارتنر خودتو پیدا کن👩🏼💻🧑🏻💻👇🏻
https://t.me/+shUUlTml_SszZGVk
https://t.me/+shUUlTml_SszZGVk
https://t.me/+shUUlTml_SszZGVk
⭐️جوین شو ⭐️ قوانین رو مطالعه کن👆🏻
2 842
#part307
این بچه رو نمیخواست.
با بند بند وجود ازش متنفر بود.
بوی خیانت، تجاوز، نفرت و درد میداد.
هرچقدر ارشیا بچه ساکت و بی صدایی بود، این دختر داشت رس وجودش رو از داخل میکشید و میخورد.
مدام لباسهاش خونی میشد، دلدرد و استخون دردهای وحشتناک داشت و صبح تا شب هرچی میخورد رو بالا میورد.
هوای اینجا بیش از حد سرد بود و میدونست توی یکی از همین روزهای زمستونی مجبوره بارش رو توی همین خونه زمین بزاره.
احمد گفته بود که بعد از به دنیا اومدن این بچه دیگه کاری بهش نداره و میزاره به ادامه زندگیش برسه.
میگفت که بچه رو میگیره و شرش رو از زندگیش کم میکنه.
به همه میگفت که دخترش سر زا مرده، میگفت که به بیمارستان نرسیده و مجبور بوده توی خونه زایمان کنه.
با سهراب از شهر فرار میکرد و پسرش رو هم با خودش میبرد.
پسری که عاشقانه دوستش میداشت.
...
غزل؛
درحالی که سرفه میکردم و نمیتونستم درست نفس بکشم از خواب پریدم.
کابوسهای وحشتناکی دیده بودم که حتی توی خواب باعث شده بود حسابی عرق کنم.
لباسام خیس خیس بود و قفسه سینم به شدت میسوخت.
انقدر ضعف داشتم که چند ثانیه طول کشید تا بتونم اطرافم رو واضح ببینم.
من توی اتاق خودم نبودم.
حتی توی خونه هم نبودم.
چشم چرخوندم و متوجه پنجرههایی که به جای شیشه با طلق پوشیده شده بودن شدم.
دیوارهای کاهگلی و پوسیده پر از ترک بهم دهن کجی میکردن و سقف گنبدی شکل هر لحظه امکان داشت روی سرم فرو بریزه.
بعضی از شیشه ها با روزنامه پوشونده شده بودن و تا وقتی که نگاهم به پروانه های مونارکی که همه جا وجود داشتن نیوفتاد دقیقا متوجه نشدم که کجام!
من خونه ام سحور بودم!
نگاهی به تخته ای که روش خوابیده بودم و دستام بهش بسته شده بود انداختم و سعی کردم خودم رو ازاد کنم.
فایده نداشت، دستام با تکه پارچهای پوسیده بسته شده بود و حتی نمیشد شکافتش.
با شنیدن صدای قدمهای کسی نگاهم رو به پرده کنفی خاکستریای که پلههارو پوشونده بود دوختم.
میترسیدم، اونقدر ضعیف بودم که توانایی دفاع کردن از خودم نداشته باشم.
این پیرزن منو بیشتر از هرچیز دیگهای توی دنیا میترسوند.
مخصوصا حالا که داستان هایی که ابوهادی راجبش تعریف کرده بود رو شنیده بودم.
کسی که ابوهادی با اون شدت از منفور بودن ازش بترسه قطعا موجود خطرناکیه.
و حالا خود ابوهادی من رو اینجا اورده بود.
ایا دیشب بود که من توی انباری از هوش رفتم؟
یادم نمیومد که دقیقا چه اتفاقی افتاده و چطور به اینجا اومدم.
پرده کنار زده شد و چند ثانیه طول کشید تا قامت کوتاه پیرزن از پشتش نمایان بشه.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که نفس نفس میزدم بهش نگاه کردم.
عصاش رو روی زمین میکوبید و بهم نزدیک میشد.
احساس میکردم اون تکه چوب سنگین رو به استخون های من میکوبه، صدای ضربههاش به بدنم لرز مینداخت و باعث میشد مور مورم بشه.
با اینکه جرعت و نای صحبت کردن نداشتم خودم رو اماده کردم تا هرچیزی بگم.
بهم نزدیک شد و با چشمهای نابیناش زل زد بهم.
ام سحور_خوابای خوب دیدی؟
تار موهای سفید و براقش زیر نوری که از پنجره میومد برق میزد.
سوالش کاملا منو ترسوند و باعث شد گاردم از بین بره.
_چی؟
ام سحور_همه ادما نیاز دارن وقتی که انقدر ضعیفن که به مرگ نزدیک تر میشن خودشون رو توی گذشته غرق کنن و از عزیزانشون طلب قدرت و نیرو کنن.
گفتم خوابای خوبی دیدی؟
لبهام رو به هم فشردم.
حالا موهای بدنم راست شده بود.
اون زن زیبا با موهای فر..
_فکر کنم مامانم رو دیدم.
حالا دیگه خشمگین و ترسیده نبودم.
همه چیز اروم گرفته بود و تلاش میکردم خوابم رو به یاد بیارم.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم دو ازش گرفتم.
ام سحور_مادرت.
اون زن نحس بود.
_نه.
ادم خوبی بود.
سرش رو تکون داد و گفت؛
_به همین خاطر نحس بود.
احمد رو از راه به در کرد.
بنابر دانش قبلی ای که انگار از درست بودنش مطمئن نبودم کاملا ناخوداگاه گفتم؛
_ابوهادی به مامان من تجاوز میکرد!
انگار که خودم هم از درست بودن این موضوع اطمینان نداشتم.
شاید فقط جزء چیزهایی بود که توی خواب دیده بودم؟
گاردم رو از دست داده بودم و به نظر میرسید از اخرین باری که چیزی خوردم مدتهای طولانی میگذشت پس نمیتونستم صدام رو بلند کنم و حرفی بزنم.
سرش رو تکون داد و گوشه تخت نشست.
به اون هیکل کوچیک و فرطوط نمیخورد که بتونه حتی به یه مورچه اسیب بزنه.
گاهی ادمهایی بهت بزرگترین اسیبهارو میزنن که هیچوقت ازشون انتظار نداری.
ام سحور_مادرت میخواست احمد رو عوض کنه.
از من و کارش و ارثیه بزرگ خانوادگیمون دورش کنه.
از روزی که وارد زندگیش شد همه چیز به هم ریخت.
احمد عاشقش شد.
حتی روزی که از زندگیش رفت هم همه چیز به هم ریخت.
بی توجه به حرفاش درحالی که همچنان گیج بودم و یه اسم گنگ و نامفهوم توی ذهنم چرخ میزد گفتم؛
_تو بابای من رو میشناسی؟
2 842
Repost from N/a
🌟 اینجا خونه ی فوجوشیاست 🏳️🌈
✨ مستهجنات و ادیت های خیس از برادران تایلندی؟!! 🌟🌟
⋆.˚ خفن ترین ادیتا از کاپلای بی ال فقط همینجا میتونی پیدا کنی🎉
⋆.˚ ادیت های درخواستی از سریالای مورد علاقتون؟؟👄
⋆.˚چنلی که تمام ادیتاش از دل تیک تاک میاد!!⚠️💢 حتما تو این چنل جوین شو ضرر نمیکنی ‼️ 💦 Join here 💦 Join here
2 842
Repost from N/a
☆هشدار این پیام مناسب افراد +18 میباشد 😱🔞
☆یه خبر خوب دارم واسه داف های LGBT وکیوت های SM 🫠👙💦
⛓ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ●
⛓ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ●
☆میخوای یه عالمه پروف کیوت و ویدیو های خفن داشته باشی؟🐾😻
☆میخوای دام های جذابو دیونه خودت کنی؟🥵💯
⛓ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ●
⛓ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ●
☆پس این چنل مخصوص توعه بدو بیا که از دست میدی🥛🍫
پیام رسان بنرزن حرفه ای:@moon_ttab_bot@moon_tab_bot
2 842
Repost from N/a
-هنوز همش به پارتنرت میگی دورت بگردم
عشقم؟🤣🍄
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
-این خز بازی ها چیه دیگه توله؟🎀
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
-بیا اینجوری دل بری کن🍯🧸
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
-بابایی دلم ابنبات میخواد میشه بین پاهاتو
بمکم؟💦🦄
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
-کلی عکس فیلم تکس باحال هم میذارن هاا
دیگه چی میخوای؟ 🎀💞
پیام رسان بنرزن حرفه ای:
@moon_ttab_bot @moon_tab_bot
2 842
Repost from N/a
ای بابا تا کی تو چنلای مختلف ول بگردم؟😿
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
یعنی یه چنل درست درمون نبود من جوین
بدم؟🙂↔️🦄
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
یه لحظه وایسا ببینم این چنل چقدر
خفنه😻🔥
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
من چرا این همه مدت لینک بزرگ ترین چنل
اس امو نداشتم🙀💦
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
خانوادهبزرگ اس ام همه اینجان🍯🧸
࿅ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ࿅
توام بیا باهم بریم از دنیا عقب نمونیم💞
پیام رسان بنرزن حرفه ای:
@moon_ttab_bot @moon_tab_bot
2 842
Repost from N/a
☆هشدار این پیام مناسب افراد +18 میباشد 😱🔞
☆یه خبر خوب دارم واسه داف های LGBT وکیوت های SM 🫠👙💦
⛓ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ●
⛓ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ●
☆میخوای یه عالمه پروف کیوت و ویدیو های خفن داشته باشی؟🐾😻
☆میخوای دام های جذابو دیونه خودت کنی؟🥵💯
⛓ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ●
⛓ https://t.me/+V0f1y_gQHiowZjE0 ●
☆پس این چنل مخصوص توعه بدو بیا که از دست میدی🥛🍫
پیام رسان بنرزن حرفه ای:@moon_ttab_bot@moon_tab_bot
2 842
Repost from N/a
🩸🫵🩸🩸🩸🩸🩸 🩸🩸🩸🩸
🌈 دلت #میم از سریالهای #بیال میخواد؟ ✨
₊⊹ دوست داری کلی میمهای فــــــان، حـــــق و کیــــوت ببینی و لذت ببری؟👀
₊⊹ اینجا علاوه بر اینکه میمهای جالبی داره... سکانسهای سریالها رو هم یادت میاره😉✅ به جمع قشنگمون اضافه شو 🔥 ✨ تا با هم از علاقهی مشترکمون لذت ببریم🏳️🌈😑 🔍 ꜰᴜᴊᴏꜱʜɪ ᴍᴇᴍᴇ 🔍 ꜰᴜᴊᴏꜱʜɪ ᴍᴇᴍᴇ
2 842
Repost from Closed
⛓ The Heart Killers ⛓ترجمه ناول قاتلین قلب به ترجمه: Archen's Twin Sibling
خلاصه رمان: کانت تتو آرتیستی که بهش ماموریت میدن تا درباره قتل سیاستمداران و بازرگانان تحقیق کنه. کانت برادران قاتل، فادل و بایسون رو که یک رستوران رو اداره می کنن، دنبال می کنه ولی نسبت به بایستون احساساتی پیدا می کنه، در حالی که فادل با یک مکانیک اتومبیل به نام استایل درگیر میشه. برای خواندن؛ Chapter 9 🚬 Chapter 10
#TheHeartKillersNovel
2 842
#part306
اهورا_یعنی اینکه پیگیر دوستمون بشیم یا نه به دهن لقی تو بستگی داره؟
جالبه.
قبل از اینکه بهشون اجازه بدم دعوا کنن گفتم؛
_خب، اگر تو به کسی چیزی نگفتی پس چرا گوشیش رو جواب نمیده و غیبش زده؟
چند ثانیه مکث کرد و بهم خیره شد.
ارشیا_نمیدونم، احتمالا دوباره یه گندی بالا اورده بابام گوشیش رو ازش گرفته.
از این اتفاقات زیاد پیش میاد.
متعجب نگاهش کردم.
الان توی چه سالی زندگی میکردیم که گوشی دختر 19 ساله رو ازش میگرفتن؟
همه چیز به شکلی عجیب و غریب مسخره بود.
مطمئن بودم که یه اتفاقی افتاده اما نمیدونستم چی.
نمیشد گفت که شاید فقط خوابیده.
ما تا دم در خونش رفتیم و اگر فقط خوابیده بود احتمالا با شنیدن صدای در بیدار میشد.
اصلا اون هیچی، هیوا که یه چیز دیگه میگفت!
برام عجیب بود که ارشیا چطور میتونست انقدر بیخیال باشه وقتی رابطهش با غزل خوب بنظر میرسید!
شاید واقعا اتفاقی نیوفتاده بود و من داشتم شلوغش میکردم.
به چشمای مشکیش زل زدم و اخمام رو توی هم کشیدم.
با اینکه نگاه کردن به صورتش باعث میشد به یاد بیارم که دیشب مچ من و خواهرش رو وسط چه کاری گرفت و معذب بشم اما نمیتونستم چشم ازش بردارم.
انگار انتظار داشتم که بتونم حقیقت رو از توی چشماش بخونم چرا که همیشه میتونستم درمورد غزل اینکار رو انجام بدم.
شاید خودش دروغ میگفت، یا حقیقت رو پنهان میکرد و راجب یه چیز دیگه صحبت میکرد اما چشماش همیشه همه چیز رو داد میزد.
خوش خیال بودم که انتظار داشتم ارشیاهم اینطور باشه فقط چون بردارشه.
شونش رو بالا انداخت و درحالی که اهورا رو طوری نگاه میکرد که انگار داره واسش خط و نشون میکشه گفت؛
_شایدم رفتن دهات.
احتمالا تا دوسه روز دیگه برمیگرده و میاد پیشتون و به بقیه روزهای زندگیش هم با شما گند میزنه.
اهورا_جدی؟
من خیال میکردم میخواد روزای زندگیش رو کنار شما هدر نده که با ما میپلکه.
این منطقی تر به نظر نمیاد اقای اشراقی؟
ارشیا_فامیلی من رو از کجا میدونی تو؟
حالا یه قدم به اهورا نزدیک تر شده بود.
اهورا_به غیر از زارت و پورت کردن مغزی هم توی اون کله پوکت هست آنشرلی؟
وقتی فامیلی خواهرت اینه یعنی فامیلی لعنتی خودت هم همینه.
مگر نه کی به تو اهمیت میده.
ارشیا_میخوای نشونت بدم غیر از زارت و پورت کردن چی بلدم؟
حالا ارشیا کلافه و عصبی بنظر میرسید و این اصلا عادی نبود.
با وجود اینکه خونسردی و تیکههای اهورا میتونست روی اعصاب هرکسی راه بره اما واقعا چیز خاصی نگفته بود که بخواد انقدر اتیشیش کنه.
قطعا دلش از جای دیگهای پر بود و حتی شاید مثل من نگران بنظر میرسید.
میدونستم که یه چیزی واقعا اینجا سر جاش نیست.
...
19 سال قبل؛
موهای تاب دار و فر سیم تلفنیاش حالا دیگه مثل همیشه مرتب و نرم نبود.
به خاطر نمیورد که چند مدت بود که حموم نرفته و لباس تمیز نپوشیده.
حالش از وجود خودش به هم میخورد و علاوه بر تحمل درد طاقت فرسای شکم باید ویارها و بوهای گندی که اطرافش پراکنده بود رو هم تحمل میکرد.
پسر کوچکش مدام بهانه میگرفت و بی قراری میکرد.
حوصله این یکی را دیگر نداشت.
با اینکه ان بچه با موهای فرفری و چشمان درشت رو میپرستید اما وقتی نگاهش میکرد چهره پدر ادم نبردهاش رو میدید.
همون کسی که حالا روزها بود که توی این اتاق نم زده و مرطوب زندانیش کرده بود.
نمیدونست که از جونش چی میخواد.
پیش خودش به اولین روزی که این مرد رو دیده بود لعنت میفرستاد.
اگر به اجبار خانوادهاش نبود هیچوقت به تمام این اتفاقات تن نمیداد.
ای کاش پدرش مریض نبود و مجبور نمیشد برای اینکه باری از دوشش برداره با کسی که خیلی ازش بزرگتر بود ازدواج کنه.
البته اگر میشد اسم صیغهای که هر دوماه یکبار تمدید میشد رو گذاشت ازدواج.
اگر تمام این اتفاقات نمیوفتاد از همون روز اول میتونست با پسر عموش ازدواج کنه و حالا به جای احمد با اون زندگی میکرد.
دختر بچه درون شکمش رو دوست نداشت.
اگر سهراب میفهمید که بچه خودش نیست احتمالا طلاقش میداد.
سهراب سر مرز شلمچه کار میکرد و برای جابه جا کردن بار با نیسان مدام عازم گناوه بود و فقط هفته اخر هرماه رو کنار خانوادش میگذروند.
حالا اما دوماهی میشد که خبری ازش نداشت و احمد میگفت که به خاطر بار غیر قانونی زندانه.
از وقتی که با سهراب ازدواج کرد و تصمیم گرفت زندگیش رو سر و سامون بده و گذشته چرکش رو فراموش کنه صیغه دیگه تمدید نشد چرا که باطل شده حساب میشد و یک زن نمیتونست دو شوهر داشته باشد.
خیال میکرد همه چیز برای همیشه تمام شده اما روزی سهراب رفت و دیگه برنگشت!
حدس میزد که کار احمد باشه، اون ادم پست و منفور تر از این حرفها بود.
هیچ دلیلی وجود نداشت که دختر توی شکمش بچه اون باشه و هیچکس به این موضوع شک نمیکرد و خبر دار نمیشد.
فقط خودش میدونست که حتی بعد از ازدواج با سهراب مورد تجاوز قرار میگرفت و اب خوش از گلوش پایین نمیرفت!
2 842
#part305
هیچ ایدهای نداشتم که داریم کجا میریم.
اهورا تا همین دیشب حتی نمیدونست ارشیا کیه، پس میخواست چیکار کنه؟
حالا چند کوچه از خونه غزل فاصله گرفته بودیم و من همچنان نمیدونستم که مقصدمون کجاست.
به هرحال قصد فهمیدنش رو هم نداشتم.
اهورا شاید برای هیچکس تره خورد نمیکرد و اکثر وقتا فقط به فکر خودش بود و زمین و زمان رو با حرفاش میرنجوند، اما امکان نداشت کاری رو بهش بسپری و به بهترین نحو ممکن برات انجامش نده.
درواقع هیچوقت به کسی کمک نمیکرد، اما اگر قبول میکرد کاری رو انجام بده درست انجامش میداد.
البته کم بودن ادمهایی که دلش بخواد بهشون اهمیت بده یا ارزشش رو داشته باشن.
پس اجازه دادم کاری که میخواد رو انجام بده و سوال بی جا نپرسم.
وقتی یاد اتفاقی که دیشب افتاده بود میوفتادم احساسات ضد و نقیضی به سراغم میومد.
نمیدونستم که اون یه تیکه هیجان سرتقی که زیر پوستم بالا پایین میشد از استرس لحظهای بود که ارشیا دیده بودمون یا واقعا به خاطر یاداوری غزل اتفاق میوفتاد.
حس نویی داشت، احساسی که شاید فقط وقتی 18 ساله بودم تجربهش کرده بودم.
اون ترس و هیجان و احساس گناه.
همیشه احساس گناه باعث میشد متوجه بشم کاری که انجام دادم یا زیادی غلط بوده و یا زیادی درست.
حالا اما نمیتونستم متوجه بشم که کدوم یکی از این دو گزینه برای رابطه ما بیشتر صدق میکرد.
ایا واقعا بیش از حد اشتباه بود؟
اهورا_دوماه پیش من اومدم اینجا تا ببینم غزل چه کارست و ارشیا دقیقا از همون خونه زد بیرون.
مشکوک بود پس دنبالش کردم.
اگر درست حدس زده باشم و یادم مونده باشه خونهش یا حداقل خونه یکی از اشناهاش که اونشب بهش سر زد باید همین اطراف باشه.
_چرا باید ارشیارو دنبال کنی؟
مگه میدونستی برادر غزله؟
اهورا_نه نمیدونستم.
اما بنا بر دلایل مشخصی که حوصله ذکر کردنشون رو ندارم فهمیدم که مشکوک میزنه پس دنبالش کردم.
اون شب واقعا نفهمیدم که ایا ربطی به غزل داره یا نه.
اما وقتی دیشب برای دومین بار دیدمش متوجه شدم که اشتباه نمیکردم.
من هیچوقت اشتباه نمیکنم.
با اینکه میدونستم ممکنه یا دروغ بگه و یا قسمتی از ماجرارو مخفی کرده باشه سرم رو تکون دادم.
چه اهمیتی داشت؟
مهم این بود که داشت بلاخره بعد از یه عمر به درد میخورد.
_اونم شناختت؟
اهورا_اونقدر احمق هست که نشناخته باشه.
جلوی یه خونه ایستاد و چشماش رو تنگ کرد.
اهورا_تا اونجایی که یادمه باید یه فلز که کد پستی رو روش زدن اینجا باشه.
اما نیست.
_چه کد پستی ای؟
همشو حفظی؟
اگر حفظ باشی میتونیم ادرس دقیق رو پیدا کنیم.
اهورا_نه من که ایکیو سان نیستم.
اون شبم خیلی چت بودم.
فقط یادمه رقم اخرش 22 بود و من یاد این افتادم که عسل بیست و دوم اردیبهشت تولد گرفت و من رو دعوت نکرد.
از اونجا یادم موند.
خندیدم و کیفم رو روی شونم جابه جا کردم که نگاه بیخیالی بهم انداخت.
حالا باد میزد و موهای فر تاب دارش رو توی صورتش پخش میکرد.
_خیلی خوبه که لوزر بودنت یه جا به دردمون خورد.
به چشمام زل زد و نفس عمیقی کشید.
اهورا_تا الان لوزر و مادرخراب بودنم خیلی به کارت اومده.
دعا کن بکن و قرومساق بودنم به کارت نیاد.
لبم به نشانه پوزخند کج شد که لبخند الکی و حرص دربیاری زد و رفت سمت در.
_صبر کن اگر خانواد..
قبل از اینکه بخوام حرفم رو کامل کنم دستش رو روی زنگ فشرد و نگاهم کرد.
چند ثانیه منتظر ایستادیم اما خبری نشد پس رفتم سمت ایفون و انگشتم رو روی دکمه گذاشتم و بی وقفه زنگ زدم.
اهورا_نکن داری برای مردم مزاحمت ایجاد میکنی.
_از کی تاحالا ارامش مردم برات مهم شده؟
قبل از اینکه بخواد جوابم رو بده صدای قدمهای کسی اومد و در باز شد.
با دیدن ارشیا که اصلا شبیه قاتل ها به نظر نمیرسید و توی اون تاپ و شلوارک ورزشی ابی کمی خنده دار بود نفس عمیقی کشیدم.
دقیقا به همون اندازه که هردومون انتظار دیدنش رو نداشتیم اونم انتظار دیدن ما رو نداشت.
چهره متعجبش خیلی زود حالت طلبکارانه گرفت و درحالی که دستاش رو توی هم گره میزد گفت؛
_فرمایش.
سرتا پاش رو از نظر گذروندم.
_غزل کجاست؟
نفس عمیقی کشید و زل زد بهم.
چهرهش مثل یه گربه اب زیر کاه میموند.
اما خب اخلاقش مثل سگ بود.
ارشیا_نمیدونم.
اهورا انگار ترجیح داده بود دخالت نکنه چون به دیوار تکیه داده و از گوشه چشم مارو نگاه میکرد.
_مگه تو برادرش نیستی؟
دیشب با تو از مهمونی زد بیرون.
چطور میتونی خبر نداشته باشی کجاست؟
درمورد قضیه دیشب چیزی به کسی گفتی؟
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_نه!
به من چه اون چه گوهی میخوره.
انگار از اول نمیدونستم چجوریه.
چرا باید به کسی چیزی بگم؟
_پس چرا غیبش زده گوشیش رو جواب نمیده؟
در خونه هم که رفتیم اونجا نبود.
چند ثانیه بدون حرف و با همون اخم نگاهمون کرد.
پوفی کشید و موهاش رو از توی صورتش زد کنار.
ارشیا_پیگیرش نشید چون ربطی به شما نداره.
منم درمورد چیزی که دیدم به هیچکس چیزی نگفتم.
2 842
#part304
زیاد متوجه حرفش نشدم اما با این اوصاف گفتم؛
_اتفاق بدی افتاده.
شونش رو بالا انداخت و مشغول پاک کردن گوشیش شد.
برام عجیب بود که چرا تا این حد بیخیاله.
البته اونکه از عمق فاجعه خبر نداشت.
و حتی اگر هم نگران میبود این رو به هیچ عنوان نشون نمیداد.
نگاه معنی دار و خیرهای بهم انداخت و خندید.
اهورا_خانم یزدانی، حالت اصلا خوب به نظر نمیرسه.
_اهورا وقت شوخی نیست.
اهورا_شوخی کجا بود، دارم تیکه میندازم.
_این موضوعی نیست که بخوای راجبش تیکه بندازی.
لبش رو کج کرد و با خونسردی نگاهم کرد.
اهورا_اتفاقا دقیقا موضوعیه که باید راجبش تیکه انداخت.
اخرین بار که واسه کسی اینطور نگران بودی مامانت بود.
_چون برای خودم متاسف بودم.
چون احسای مسئولیت میکردم و توی اتفاقی که براش افتاد خودم رو سرزنش میکردم و مقصر میدونستم.
اینم مثل همون موضوعه.
مهم نیست کسی که گم شده کیه، مهم اینکه این موضوع به منم مربوط میشه پس مجبورم حلش کنم.
اهورا_پس یعنی گم شدنش تقصیر توعه؟
بزار ببینم.
شما که دیشب حالتون خیلی خوب به نظر میرسید.
شایدم چون لباساش خیس بوده سرما خورده.
نباید درشون میوردی.
_اهورا ارشیا من و غزل رو دید!
لبخند کج گوشه لبش خشک شد و با همون نگاه خونسرد اما کمی جدی تر نگاهم کرد.
اهورا_چی؟
دلم نمیخواست توضیح بدم اما میدونستم که خودش تقریبا از ماجرا باخبره و تا وقتی که خودم با زبون خودم واسش تعریف نکرده باشم بهم کمک نمیکنه.
_من و غزل توی یکی از اتاقای طبقه بالا بودیم.
هیچکدوم از درا کلید نداشت برای همین قفلش نکردیم.
ارشیا یهو درو باز کرد و همه چیز رو دید.
اگر اونم مثل باباش باشه قطعا تا الان یه بلایی سر غزل اوردن.
اهورا_بابای غزل؟
_نه.
بابای ارشیا.
همونی که میگن جنگیره.
اهورا_پس مامان غزلم همکار مامان من بوده.
با تن صدایی که خیلی ناگهانی از دستم خارج شده بود غریدم؛
_اهورا وقت شوخی نیست!
این مردی که داریم ازش صحبت میکنیم عربه.
میدونی این یعنی چی؟
یعنی قتلهای ناموسی.
یعنی ممکنه حتی بابت این موضوع بکشنش اگر خیلی متعصب باشن.
حتی سری قبلی هم انقدر کتک خورده بود رفته بود بیمارستان!
اهورا_تو اینارو از کجا میدونی؟
مشخص بود که همه این موضوعات رو میدونه.
اینکه از کجا فهمیده بود رو نمیدونستم، اما چیزی نبود که ارشیا راجبش کنجکاو باشه و نتونه ازش سر در بیاره.
و غزل این اواخر واقعا اون حس کنجکاویتش رو قلقلک داده بود.
_تو خودت همه اینارو میدونی اهورا.
خودت رو نزن به اون راه.
اهورا_اره اما اینکه ارشیا شمارو باهم دیده بود رو نمیدونستم.
اگر اونسری کارش به بیمارستان کشیده الان هم احتمالا جاش خیلی امن نیست.
نگاهم رو از در سفید رنگ زنگ زده گرفتم.
اگر غزل به خاطر من چیزیش میشد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم.
نمیدونستم که چرا همه این اتفاقا فقط برای من میوفتاد.
معلوم نبود قبل از من با چند نفر بوده و هیچیش نشده.
خودش باعث شده بود این موضوع پیش بیاد و حالا پای من هم گیر بود.
اهورا_میخوای بریم بیمارستانهای این اطراف رو ببینیم؟
شاید همون بیمارستان قبلی برده باشنش.
_خیلی خوش خیالی.
ببرنش بیمارستان بگن بفرمایید اینم دختر ما که کتکش زدیم؟
اینکارو نمیکنن.
بعدم هیوا چیزی راجب وضعیتش نگفت.
اگر اونقدر حالش بد بود یه اشاره ای میکرد.
اهورا_خب میخوای چیکار کنی؟
_باید ارشیا رو پیدا کنیم.
اهورا_راز من فکر نمیکنم ارشیا بخواد چنین ادمی باشه.
کسی که با خواهرش میاد مهمونی پی تمام این چیزا رو به تنش مالیده.
ادم متعصبی هم به نظر نمیرسید، غزل دیشب باهاش گل کشید.
_ربطی نداره به این موضوع.
راستی تو دیشب داشتی با ارشیا حرف میزدی.
ادرسی شماره ای چیزی ازش نداری؟
اهورا_حرف نمیزدیم.
بحث میکردیم.
درمورد تینا چرت و پرت گفت منم با غزل دهنشو بستم.
پوفی کشیدم و گوشیم رو از توی جیبم در اوردم.
هیچ خبری نبود.
_نه که تینا و اینکه چیکار میکنه خیلی برای تو مهمه.
بعدم نمیترسی بگیره همونجا زنده به گورت کنه؟
همه که مثل تو بی رگ نیستن.
اهورا_نه بابا بی بخار تر از این حرفاست.
_پس امیدوارم مثل تو قرومساق باشه.
اهورا_چه عجب یه نفر از مادرخراب بودن ما خوشش اومد.
باید الگوی بقیه بشم و حزب خودم رو راه بندازم.
نگاه چپی بهش انداختم و گوشیم رو از توی جیبم خارج کردم.
یبار دیگه شماره غزل رو گرفتم اما خاموش بود.
البته میتونست به خاطر این موضوع که گوشیش دیشب افتاد توی استخر هم باشه.
اهورا_دنبالم بیا.
این رو گفت و بی توجه به من حرکت کرد.
_کجا میری؟
اهورا_حرف نزن بیا.
2 842
#part303
گذشته از اون اینکه چرا حالش بد شده بود جای سوال داشت.
اگر اتفاقی نیوفتاده بود قطعا از کلمه انداختنش توی ماشین استفاده نمیکرد.
یعنی یه خانواده نرمال وقتی حال دخترشون بد میشه سوار ماشین میکنن و میبرنش بیمارستان.
لفظ پرت شدن اصلا عادی و نرمال به نظر نمیرسید.
_داداششم بود؟
بدون اینکه تغییری توی حالت چهرهش ایجاد بشه دوباره سرتا پام رو با نگاهی خیره بررسی کرد و با همون لحن لاتی که اصلا خوشم نمیومد و جالب نبود گفت؛
_کدوم داداش؟
اون از بچه من بی صاحب تره.
دلت خوشهها.
_داداش..
و بعد یاد این موضوع افتادم که گفته بود فقط از سمت مادر خواهر برادرن و کسی این موضوع رو نمیدونه.
وقتی متوجه سوتیم شدم که دیگه کمی دیر به نظر میرسید.
چرا که حالاهم میشد بوی شک و تردید رو از توی چهرهش حس کرد.
_ارشیا.
من فکر کردم داداششه.
میشناسی؟
جوابم رو نداد و به جاش سرش رو کج کرد.
_ببینم تو کیای؟
ارشیارو از کجا میشناسی؟
ما خودمونم تازه شناختیمش.
_گفتم که من دوستشم.
وقتی صدای قدمهای کسی رو حس کردم متوجه شدم که اهورا کنارم ایستاده.
نگاه بدی بهش انداختم که دست به سینه شد و گفت؛
_راسته که میگن این خونه جن داره؟
دختری که بین چهارچوب در ایستاده بود سرتاپای اهورا رو بررسی کرد و ابروهاش بالا پرید.
حالا میتونستم رول گلش رو توی دستش ببینم و بوی پلاستیک سوخته شده داشت روی اعصابم راه میرفت.
گاهی به عقلش شک میکردم، مخصوصا الان که جلوی خونه غزل ایستاده بودیم و توی روز روشن داشت جلوی همه گل میکشید.
هرچند که به دختری که روبه رومون ایستاده بود میخورد که سبک ترین خلافش علف و ماریجوانا باشه.
ابروهای پرپشتش رو بالا انداخت و درحالی که لبهای پوست پوستی شده و نه چندان روشنش رو به هم میفشرد با صدایی که حالا با چند ثانیه پیش فرق میکرد و دیگه به زمختی قبل نبود گفت؛
_شاید اگر سه کام به منم دادی بهت گفتم.
اهورا نیم نگاهی به تکه کاغذ لول شده بدبو و بی فایده توی دستش انداخت و با طرز نگاهی که مشخص بود زیاد از این درخواست خوشش نیومده گلش رو گرفت سمت دختره.
پوفی کشیدم.
من داشتم از کی امار میگرفتم!
وضع یکی از اون یکی بدتر بود.
لبخند نه چندان گشادی روی لبهای ژل زدهش نشست و درحالی که کامی میگرفت گفت؛
_من هیوام.
اهورا سرش رو طوری تکون داد که انگار اصلا به هیچ جاش نیست که اسمش چیه.
_هیوا.
غزل کجاست؟
هیوا_من نمیدونم.
گفتم که پرتش کردن تو ماشین شبونه بردنش.
من داشتم کهنه ها بچمو بالا پهن میکردم که دیدمشون.
_ارشیارو ندیدی؟
هیوا_نه.
اون باهاشون نبود.
ولی دوسه ساعت قبل از اینکه شما بیاید صدای بسته شدن در اومد.
گمون کنم همون موقع ها زد بیرون.
اهورا ابروهاش رو بالا انداخت.
حالا نگرانی سادم داشت به اضطرابی خیلی قوی تبدیل میشد.
_خب، نمیدونی الان کجاست؟
ادرسی شماره تلفنی چیزی ازش نداری؟
هیوا درحالی که همچنان با نگاهی خیره اهورا رو نگاه میکرد گفت؛
_نه من چندوقته میشناسمش.
هیچکس جز ابوهادی نمیدونه کجا زندگی میکنه.
اهورا_ابوهادی همون جنگیرست؟
هیوا خندید که دندونهای مرتب اما نه چندان سفیدش مشخص شد.
هیوا_جنگیری ساده ترین خلافشه.
اصلا از بحثشون لذت نمیبردم، احتمالا اگر کمی بیشتر ادامه میدادیم اهورا برای صرف چای و کسب اطلاعات بیشتر راجب مردی که ازش صحبت میکردن میرفت تو.
دختری که اینجا ایستاده بود هم به نظر اصلا به غزل و ارشیا فکر نمیکرد و احتمالا کمی دیگه خودش رو پرت میکرد روی اهورا.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_اگر غزل یا ارشیارو دیدی میتونی بهم خبر بدی؟
هیوا_چرا نه؟
و بعد دستش رو دراز کرد سمت اهورا.
اهورا_بله!؟
هیوا_گوشیتو بده تا یه تک بزنم به خودم شمارهت بیوفته.
پوفی کشیدم و نگاهم رو ازشون گرفتم.
اهورا با حالتی نه چندان راضی گوشیش رو به هیوا داد و طوری نگاهم کرد که انگار داشت به انواع روش های ضد عفونی کننده تلفن همراه فکر میکرد.
هیوا به شماره خودش زنگ زد و با لبخند گفت؛
_خب اگر دیدمشون به خطت زنگ میزنم.
و رول گل و گوشی اهورا رو گرفت سمتش.
اهورا گوشیش رو ازش گرفت و درحالی که عقب عقب میرفت گفت؛
_خودت بکشش، من یکم حالم بد شده.
منتظر واینستادم و رفتم اون سر خیابون و اهورا هم اومد سمتم.
اهورا_این دیگه چه سرطانی بود.
_حالا باید چیکار کنیم؟
گوشیش رو با لبه تیشرتش پاک کرد و با صدایی نخراشیده گفت؛
_من به رفتن به داروخونه و خرید الکل طبی 90 درصد فکر میکنم.
برنامه تو چیه؟
حالا کم کم اون روی سگم داشت بالا میومد.
اخمام رو کشیدم توی هم و غریدم؛
_میشه دو دقیقه مثل یه ادم نرمال رفتار کنی؟
غزل گم شده.
اهورا_فکر نمیکنم گم شده باشه.
پیش خانوادشه، جایی که همیشه بود!
درواقع باید نگران باشی که یه وقت پیش ما نباشه.
جاش قطعا اونجا امن تره.
مگر اینکه دوباره یه گند بزرگ به بار اورده باشه و بخوان شوهرش بدن.
2 842
Repost from 𝖥𝗂𝗋𝗌𝗍 𝗄𝗁𝖺𝗈꡴
آپدیت توییتر هارت کیلرز
🗣:بچه های سه ساله هم مثل اینن وقتی دارن دندون در میارن
//آب قند من کووووو
⌕
「 #First #Khaotung #Joong #Dunk #TheheartkillersEP3 #Twitter 」
────────── ꙳
↦FirstKhaoDailly
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
