en
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Open in Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Show more
2 839
Subscribers
-224 hours
-277 days
-7830 days
Posts Archive
photo content
+1

بعضی زخم‌ها هیچوقت درمان نمیشوند. اصلا بهتر است که نشوند. ترجیح میدهم وقتی به قلبم نگاه میکنم ترک‌هایی را ببینم که روزی به خاطر حماقتم ایجاد شدند. ترجیح میدهم دلیلی برای بی اهمیتی به مرگ یکسری‌هارا داشته باشم. میخواهم بمانند و دقیقا روز عذاب باعث و بانیشان ترمیم شوند.

تو برای من مثل انتظار برای رسیدن زمستونی میمونی که روز سی و یکم شهریورش مرده‌ام.

اه مارگارت. تو به تن من تبر زدی و در اون لحظه به اوج زیبایی چشمان پر نفرتت اندیشیدم.

احساس گناه میکنم. نه که کسی را کشته و یا حقی را خورده باشم. البته شاید هم بتوانم چنین تفسیری برای این حس مبهم و پوچ داشته باشم. بیشتر خیال میکنم که باید بلایی به خاطر وجود منحوسم بر سرم نازل شود. حس میکنم لیاقت اکسیژنی که نفس میکشم و میتواند کمتر باشد اما انسانی را در دل اقیانوس نجات دهد ندارم. لیاقت قدم‌هایی که با کرختی برمیدارم و اگر به سرعت دویدن دختری درحال فرار از متجاوز اضافه شود، اوضاع را تغییر میدهد را ندارم. خیال میکنم که لایق ارامشی که یک مادر فرزند مرده بیشتر به ان نیاز دارد را ندارم. من به دنیا جز غم و اندوه و زجر چه اضافه کرده‌ام که وجود منحوسم اینگونه لازمات دیگران را از ان‌ها میدزدد؟ اصلا فقط من نیستم. همه انسان‌ها بیهوده‌اند. ما یک مشت دوپای سیه دلیم که به اشتباه تکثیر شده و جهان را به کام نابودی کشانده‌ایم. هیچکداممان لیاقت نفس کشیدن نداریم.

#part390 _فکر میکردم برای فهمیدن این‌ها یکم خنگ باشی. دیانا_تو فکر میکنی فقط خودت باهوشی و متوجه این‌چیزا میشی. ولی رفتارات واقعا ضایعن. کاملا متوجه شدم اونروز از لج غزل اونکارو کردی. مگه نه صدسال سیاه اون اتفاق پیش نمیومد. _همه موضوعات رو باهم قاطی نکن. من چرا باید بخوام از لج غزل اونکار رو کنم. شونش رو بالا انداخت و گفت؛ _به هرحال. حالا مشکلت چیه این وسط که اومدی با من حرف بزنی؟ پوفی کشیدم و نگاهی به فنجون ابی رنگ کاپوچینوم انداختم. حالا دیگه سرد شده بود و ازش بخار بلند نمیشد. اصلا میل خوردنش رو نداشتم. _موضوع اهوراست. و عسل. دیانا_اره اتفاقا شنیدم که برگشته. دوباره دعوا انداخته بینتون؟ _نه بابا. اهورا خودش بیخیال اون ماجرا نمیشه. احساس میکنم این موضوع که از غزل خوشش میاد همش ساختگیه برای اینکه انتقام داستانی که با عسل پیش اومد رو بگیره. مگه نه من فکر نمیکنم که واقعا از غزل خوشش اومده باشه. دیانا_خب اگر غزل ازش خوشش نیاد مثلا چیکار میتونه بکنه این وسط؟ به اون دختره هم نمیخوره اونقدر احمق باشه که بخواد به حرفای اهورا اهمیتی بده. _ببین. غزل و اهورا قبل از اینکه ما بخوایم باهم اوکی بشیم با هم یه داستانایی داشتن. دیانا_چه داستانایی؟ نمیخواستم مستقیم راجب اون موضوع صحبت کنم بنابراین گفتم؛ _نمیدونم شاید باهم میپلکیدن و حالا یه کارایی هم کرده باشن. درست خبر ندارم. دیانا_اراز بنظرم خودت رو به یه روانپزشک نشون بده. این حد از علاقت به دخترایی که دوست دارن به همه بدن عادی نیست. حرفش با اینکه شوخی بود اصلا نخندوندم. _برای همینه که الان با تو دوستم. خندید و کمی صندلیش رو جلوتر کشید. دیانا_خب؟ _تا قبل از اینکه من و غزل بخوایم با هم بخوابیم برام مهم نبود چون زیاد ازش خوشم نمیومد. یعنی خب واقعا کسی نیست که ادم بخواد روش حساب باز کنه. هیچ اعتمادی بهش ندارم. تا حالا کسی رو ندیدم که مثل اون باشه. اما بعد از اینکه یکم اوکی شدیم اهورا لج کرده و بعد دوسال تازه یادش افتاده انتقام اینکه عسل منو بهش ترجیح داد رو ازم بگیره. دیانا_خب شاید خوشحال نشی این رو بشنوی ولی بنظر من حق با اهوراست. اخمام رو توی هم کشیدم. _چرا دقیقا؟ دیانا_اهورا با یه دختره‌ اوکی شده و ازش خوشش اومده. بعد تو دقیقا کاری که سه سال پیش باهاش کردی رو انجام دادی. رفتی با دختره خوابیدی. انتظار داری بهش برنخوره و نخواد بینتون رو به هم بزنه؟ _اولا که اهورا واقعا از غزل خوشش نمیاد و همش از لج منه. دوما من توی داستان عسل و اهورا هیچ کاری نداشتم. عسل خودش از من خوشش میومد و میچسبید بهم. من فقط مثل دوستم میدیدمش و کاری باهاش نداشتم. اهورا کلا توهم توطئه داره فکر میکرد اینکه عسل نمیخوادش به خاطر منه. دیانا_حتما من بودم توی تولد اهورا با عسل خوابیدم. پوفی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. حالا که از بیرون به جریان نگاه میکردم زیاد هم بی تقصیر نبودم. _دیانا تو میدونی که من الکل نمیخورم. بعد از اونشبم دیگه هیچوقت لب نزدم. و جنبم پایینه نمیدونستم چیکار میکنم. تو خودت توی اوج سگ مستی یه دختر بهت کرم بریزه کاری نمیکنی؟ درضمن اهورا عسل رو بخاطر موقعیت و پولش میخواست مگه نه تو فکر کردی اون به غیر از خودش به کسی اهمیت میده و کسی رو دوست داره؟ دیانا_من حتی از مستی هم بمیرم با کسی که رفیقم حالا به هر دلیلی میخواد باهاش باشه نمیخوابم. قبول کردن حقیقت برام سخت بود و نمیتونستم اهورا رو بی گناه و خودم رو گناهکار بدونم. از شانس بد من دیانا و دوست دخترش بیشتر از من با اهورا در ارتباط بودن و جای تعجب نداشت اگر طرفش رو میگرفت. _باشه اصلا من خیانتکار و دورو و هول. الان چیکار کنم؟ دیانا_چرا سیک غزل و اهورا رو از زندگیت نمیزنی و با عسل ادامه نمیدی؟ دختره به اندازه دیه خودت و من و خانواده هامون رو هم پولداره. قراره یه ارث تپل هم بهش برسه. _تروخدا چی باخودت راجب اون دختره فکر کردی. یکیه از سارینا و غزل بدتر. دیانا_خب اصلا چرا همش میوفتی دنبال اینجور دخترایی که همیشه یه جای کارشون میلنگه؟ نمیتونی مثل ادم باشی؟ هرکی از دور میبینتت میگه واو این حتما کلی دختر دورشه و با همه هست. خبر ندارن هرکی از راه رسیده بهت خیانت کرده. پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. دیانا_اصلا نمیدونم این غزل چی داره مثلا که تو و اهورا به خاطرش دارید گند میزنید به رفاقتتون. با منم که یه دور میخواسته بریزه رو هم. خیلی بیتربیت و روانیه. _تروخدا تو با اون دوست دختر چاله میدونیت حرف از تربیت نزن که توی هر ده تا کلمش 9 تا فحش هست. دیانا_نه جدی کنجکاوم میخوام بدونم از چیش خوشت میاد. تو تایپت دخترای چسان فیسانی مثل سارینا و عسل بود. غزل استایلش بیشتر شبیه خودته. _خوشم نمیاد ازش ولی باید اهورا رو بشونم سر جاش. دیانا_اها یعنی فقط چون میخوای اهورارو بشونی سر جاش انقدر فشاری شدی‌؟ برو خودت رو خر کن.

#part389 اراز؛ در شیشه‌ای رو باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم تا دیانارو پیدا کنم. بعد از اون اتفاق دیگه ندیده بودمش و حالا کمی دودل بودم که دلم میخواد باهاش صحبت کنم یا نه اما خب چاره دیگه‌ای نداشتم. تینا برای اینجور مسائل بهترین گزینه بود چرا که واقعا شبیه مشاور‌ها صحبت میکرد و رشته‌ش هم همین بود، اما نمیتونستم درمورد موضوع بین خودم و اهورا و غزل باهاش حرف بزنم. اگر از اتفاق دیشب با خبر میشد احتمالا چیزای جالبی پیش نمیومد. مخصوصا با وجود اون توهم حاملگی‌ای که داشت. دیانا سرش رو از توی دفتر روی میز بلند کرد و با دیدنم کمی جا خورد و حالت چهرش تغییر کرد. نزدیک تر شدم و بهش سلام کردم که جوابم رو داد. انگار همچنان از اتفاقی که بینمون افتاده بود ناراحت و خجالت زده بود. _باید صحبت کنیم. نگاهی به اطرافش انداخت و با شک گفت؛ _راجب چی‌؟ قبل از اینکه بخوام جوابش رو بدم دوست دخترش از پشت بار بیرون اومد و با سلام گرمش متعجبم کرد. بعد از یکم احوال پرسی و چرت و پرت گفتن به سمت یکی از میزها رفتم و بعد از نشستن روی صندلی منتظر دیانا موندم. چند دقیقه بعد با فنجون کاپوچینو‌ای اومد سمتم و بعد از اینکه روی میز گذاشتش روی صندلی روبه روم نشست. دیانا_ایشالا که راجب اون‌ اتفاق نمیخوایم صحبت کنیم؟ نگاهی به چشم‌های عسلیش انداختم و سرم رو کمی کج کردم. _کدوم اتفاق؟ من که چیزی یادم نمیاد. پوزخندی زد و سرش رو تکون داد که گفتم؛ _راجب خودم میخوام حرف بزنم. میدونم تایم مناسبی هم نیست ولی کسی رو جز تو نداشتم. دیانا_شوخی میکنی؟ پس تینا و اهورا چی؟ _اونا خودشون جز موضوعین که میخوام بگم. ابروهاش رو بالا انداخت. دیانا_جالب شد. نگاهم رو ازش گرفتم و به میز چوبی دوختم. نمیدونستم باید از کجا شروع کنم. تاحالا راجب این موضوع با هیچکس جز خود اهورا حرف نزده بودم و حالا با وجود اینکه دیانا نزدیک ترین دوستم نبود ناچار بودم همه چیز رو باهاش درمیون بزارم. به جز اون واقعا کس دیگه‌ای رو نداشتم. اصلا نمیدونستم که برای چی نیاز دارم با کسی صحبت کنم، اما خودم واقعا گیج و درمونده بودم و فکرم درمورد موضوعات اخیر درست کار نمیکرد. _خب، نمیدونم از کجا شروع کنم. دستاش رو به هم گره زد و درحالی که به صندلی تکیه میداد گفت؛ _از وسطش بگو. زیاد حوصله مقدمه ندارم. _میدونی که تینا اهورارو دوست داره؟ دیانا_اره یه چیزایی میدونم. _و حسش یه طرفست. سرش رو تکون داد که ادامه دادم؛ _غزل رو که یادته‌؟ دیانا_دوست دختر جدیده اهورا‌؟ اره یادمه. نفس عمیقی کشیدم و به خودم بابت زدن اون حرف لعنت فرستادم. واقعا احمق بودم. _نه. غرل دوست دختر اهورا نیست. دیانا_خودت گفته بودی. اخمام رو توی هم کشیدم. _دروغ گفتم. چند ثانیه بدون حرف بهم نگاه کرد و بعد سیگاری اتش زد. دیانا_چرا دروغ گفته بودی؟ مگه من چیکار داشتم؟ _نه. موضوع اصلا تو نیستی. پوفی کشیدم. من اینجا چیکار میکردم؟ میخواستم به دیانا چی بگم؟ راجب چی باید باهاش حرف میزدم؟ اصلا چه کمکی میتونست بهم بکنه؟ _اون حرف رو زدم چون اهورا از غزل خوشش میومد. دیانا_غزلم ازش خوشش میاد؟ حیلی سریع گفتم؛‌ _نه! یعنی، نمیدونم. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت؛‌ _خب از هم خوششون بیاد یا نه. چه دخلی به تو داره؟ الان نگران تینایی که شکست عشقی نخوره؟ _نه بابا تینا سه ساله شکست عشقی خورده. مشکل من خودمم که نمیدونم این وسط چیکار کنم. دوست نداشتم به صورت مستقیم راجب موضوع صحبت کنم. ای کاش خودش میفهمید منظورم چیه. دیانا_چربطی به تو داره مگه میخوای بری بینشون بخوابی؟ اخمام رو کشیدم توی هم. _خیلی خندیدیم. دیانا_نکنه عاشق اهورا شدی؟ نگاه بدی بهش انداختم و غریدم؛ _تقصیر منه که اومدم از توی احمق نظر بپرسم. خندید و دستی توی موهای نارنجیش کشید. دیانا_دارم اذیتت میکنم. الان مشکل تو اینکه وقتی غزل و اهورا با همن کونت میسوزه. خب فقط باید از غزل بخوای به عشقت نچسبه. _دیانا! دوباره خندید. دیانا_خیل خب‌. از اهورا بخوای به عشقت نچسبه. با شنیدن حرفش احساس کردم که کسی با بشقاب چینی توی سرم کوبیده و یا یه ساعقه خورده توی کله‌م. احساس عجیبی بهم داد. انگار که هیچوقت حتی فکر این موضوع هم از سرم عبور نکرده بود. چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم و بعد پوزخندی زدم. _کی گفته من عاشق غزلم؟ دیانا_نمیدونم. یعنی کی گفته؟ چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _همونموقع که گفتی با اهورا میپلکه میدونستم چرت و پرت میگی. تو وقتی میخوای یه نفر رو گردن نگیری میچسبونیش به اهورا. با همین چرت و پرتا خودت رو قانع میکنی. چشمام رو تنگ کردم و به این فکر کردم که کی اینکار رو کردم! دیانا_درضمن همون شب خود غزل گفت که با اهورا نیست و مشخص شد دروغ گفتی. ابروهام رو بالا انداختم و خیالم راحت شد که حداقل مجبور نیستم خودم همه این چیزهارو توضیح بدم و دقیقا اشاره کنم که چه مرگمه. هرچند که عشق برای رابطه من و غزل یکم اضافی بود. خیلی خیلی خیلی اضافی!

#part388 چیزی نگفت و دستش رو بلند کرد که چشمام رو بستم. اماده بودم یه کشیده اب‌دار بخورم اما اتفاقی نیوفتاد و دستش توی موهام نشست. دلم نمیخواست چشمام رو باز کنم. دوست نداشتم ریخت نحسش رو ببینم. موهام رو از توی صورتم زد کنار. اب دهنم رو قورت دادم و چشمام رو باز کردم. حالا بدون حرف داشت به گردنم نگاه میکرد. اولش ترسیدم که نکنه میخواد خفم کنه، و یا از اون بدتر بزنه به سرش حرکت دیگه‌ای بزنه اما بعد به یاد اوردم که اون قسمت از گردنم به لطف اراز کمی کبود بود. احتمالا داشت به اون کبودی نگاه میکرد. کنجکاو بودم بدونم میخواد چه ری‌اکشنی نشون بده. فکر نمیکردم بخواد‌ مثل قبلا کتکم بزنه. حالا میتونستم صدای نفس‌های عمیقش رو بشنوم. کمی بهم نزدیک تر شد که عقب رفتم و به اپن برخورد کردم. کمی خم شد سمتم که سرم رو عقب تر بردم، اما دیگه نتونستم بیشتر خم بشم. کنار گوشم توقف کرد و گفت؛ _تو هم مثل اون خیانتکاری. قبل از اینکه بخوام متوجه حرفش بشم صدای قدم های کسی رو شنیدم و بعد چیزی انگار شکست. _استغفرلله. ابوهادی خیلی سریع عقب کشید و به انسه که با تعجب و چشم‌های درشت شده زل زده بود بهمون نگاه کرد. بیچاره انگار وسط کار مچمون رو گرفته بود که تا این حد شوکه شده بود. البته کمی هم از اون وضعیت نداشتیم، کلا خم شده بود روم و سرش توی گردنم بود. ابوهادی که انگار از اتفاق پیش اومده عصبانی و کلافه شده بود با صدای نسبتا بلند گفت؛ _به چی نگاه میکنی تو؟ گندی که زدی رو جمع کن پامون نره توی شیشه خورد‌ه‌ها. پوزخندی زدم که نگاه بدی بهم انداخت و بدون حرف رفت سمت اتاقش. انسه انگار فشارش افتاده بود چون به دیوار تکیه داد و نالید؛ _خدایا خودت رحم کن. وای. با اینکه خودم هم کمی ازش نداشتم خندیدم و به چهره پر تشویشش نگاه کردم. _سکته نکنی. انسه_اخر کار خودت رو کردی. اخر شوهرم رو از راه به در کردی. میدونستم اخر کار میدی دستمون. خدا بهمون رحم کنه. ابروم رو بالا انداختم. _من شوهرت رو از راه به در کردم؟ اگر یکم جمعش میکردی و وظیفت رو به جا میوردی اینطور مست نمیکرد بخواد بیاد سمت من. درحالی که با لبه روسری خودش رو باد میزد نگاه بدی بهم انداخت. _نگران نباش من بکن کم ندارم که بیام بچسبم به شوهر خیکی تو. این رو گفتم و رفتم توی اتاق و در رو محکم به هم کوبیدم.

و خدا شب رو افرید تا بنده توهم قدرتمند بودن نزنه و هر از گاهی احساس پوچ بودن کنه.

خواستم خودم رو ازت پس بگیرم و گفتی زیاده خواهی میکنم. راست میگفتی، من از سرت زیاد بودم. اگر خودت را تحویلم میدادی هم انقدر احساس بازنده بودن نمیکردی.

ماه در بیاد که چی بشه؟

photo content
+1

همه ادم‌ها از من متنفرند. شوخی نمیکنم. هیچکدام از این موجودات دو پا بلد نیستند که باید چطور با یک شیء شکستنی رفتار کنند و قلبم هر بار خرد و خاکشیر میشود. حتی سایه‌ام. این موجود سیاه کمرنگ که تا حدودی شبیه من است. این را از چندش و غمگین بودن قدم‌هایش فهمیدم و این شباهت بزرگ انکار ناکردنی‌است. خودم دیدم که مدام به اینور و اونور گیر میکرد و رمغ قدم برداشتن به همراه من را نداشت. انگار مدام دنبال این است که من رو به یک سیاه چاله عمیق پرداب کند و در تاریکی دیگه لازم نباشد پشت سرم اینطرف و انطرف راه برود و وجود منحوسم را تحمل کنم. شاید هم انقدر درون چاه ماندم که سیاه و کمرنگ شدم و جایش را گرفتم.

اخر سر خودم را با گردنبندهایی که به من هدیه دادی حلق اویز میکنم.

دلتنگ من میشوی، روزی که دیگر هیچ قیچی ای در جهان وجود ندارد تا کوک هایی که با یاد من بر تمام قلبت خورده و من رو به گوشت و تنت پیوند زده بشکافی. دلتنگم میشوی روزی که طوری ناپدید شوم که به یک سنگ قبر از من برای گریستن و لمس کردنم راضی باشی. تو دلتنگ من خواهی شد، روزی که اسم تو در ذهن من فقط یک جوک فراموش شده باشد.

photo content
+1

تو با تمام تلاشت، انقدر ها هم قوی نیستی که از خودت فرار کنی. تو همان سایه ای هستی که دنبال روشنایی میگردد، اما وقتی نور میتابد بیشتر از همیشه احساس هیچ بودن میکنی. و بدترینش این است که هیچکس نمیتواند این درد را برایت سبک کند، چون این زخم‌ها فقط در خلوت تنهایی تو باز میشوند.

She's back!

photo content
+1

از ان حرف هایی که میتوانستند ملایم تر باشند و کمتر دلم را بشکنند ممنونم. سخت گذشت اما من رو به جاهای درستی رسوند.