𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 828
Subscribers
+124 hours
-167 days
-6230 days
Posts Archive
2 828
#part100
_ادم جلسی ای هستی؟
اراز_چی؟
قیافش حالت متعجب گرفت و سرتا پام رو از نظر گذروند.
نمیدونم چرا اما خندم گرفت.
من از امریکا فقط پورنهای مفتکی سایتای فیلتر شده بهم رسیده بود به علاوه توالت فرنگی توی حموم که انسه چون یه مدت پاش شکسته بود روی اون رفع حاجت میکرد.
البته من هرموقع خواستم ازش استفاده کنم میوفتادم توش، یا پایین تنه من خیلی صاف و کوچیک بود یا اون واقعا گشاد و مهیب.
با این اوصاف نمیدونم چرا انگلیسی حرف میزدم.
انقدر خندیدم که نزدیک بود وسطش بگوزم.
درحالی که نیشم باز بود و بنظر میرسید کل دندونام رو میبینه گفتم؛
_ادم حسود.
اگر دوست داری فقط با تو لاس میزنم.
لبخند کجی روی لبش نشست و دود سیگار رو فوت کرد سمتم.
اراز_خب، باید بهم ثابت کنی تا شاید منم فکرامو کردم.
چپ چپ نگاهش کردم و درحالی که از روی مبل بلند میشدم با کلمات کشیده گفتم؛
_خیلی ناز داری بدرد نمیخوری.
من یکیو میخوام همین الان انگشتش کنم.
لبخندش پررنگ تر شد و نگاهش رو ازم گرفت.
بدبخت فرصت خوابیدن با من رو برای همیشه از دست داد.
تخم مرغ چسیده شده.
اوا کنار میز ایستاده بود و داشت با بسته پفک ور میرفت.
_زورت نمیرسه بازش کنی؟
اوا_اینارو خیلی محکم بسته بندی میکنن، انگار مادرشون رو توش گذاشتن.
پفک رو ازش گرفتم و گفتم؛
_تو زور نداری بچه برو اونور.
چون حالت مستی داشتم و کمی شل بودم دستام هی لیز میخورد و جدا از اون واقعا سفت بود.
اوا_نگوزی.
_نه قبل از اینکه از خونه فرار کنم اونکارو کردم.
چشماش رو ریز کرد و گفت؛
_از خونه فرار کردی؟
لیوان عرق رو دادم بالا و صورتمو جمع کردم.
روش چند دونه چیپس خوردم و به زور گفتم؛
_اره.
اوا_شب کجا میمونی؟
_شرمنده ولی خونه شما.
ابروهاشو داد بالا و لبخندی زد که یه لیوان دیگه برای خودم ریختم.
ناخوداگاه ذهنم رفت سمت سه روز پیش که رفتم خونه و تا صبح کتک خوردم.
همون لحظه ای که دستش رو روی بدنم کشید و اونهمه کلمه چندش به کار برد.
اخمام رفت توی هم و لبام رو به هم فشردم.
اگر میرفتم خونه، حتی اگر اون موضوع کنسل میشد بازهم قرار بود همینطوری عذابم بده.
اگر یه روز واقعا نمیتونست خودش رو کنترل کنه و کاری میکرد چی؟
زندگی کردن با اون پیرمرد احمق واقعا خریت محض بود.
محتویات لیوانم رو سر کشیدم و چشمام رو بستم.
اهورا_اخرین بار که اینطوری تمرکز کرده بودم سه سالم بود، داشتم زور میزدم تا برینم.
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
لبخندی روی لباش بود و درحالی که بطری عرق رو برمیداشت نگاهم میکرد.
اوا_فکر کنم اخرین باری که از مغزت استفاده کردی هم همونموقع ها بود.
لبش کج شد و درحالی که برای خودش نوشیدنی میریخت گفت؛
_باید خوشحال باشی همونموقع تمرکز و فکر کردن رو گذاشتم کنار مگه نه الان با شما دوست نبودم.
به میز تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
به زور سر پا ایستاده بودم و هرلحظه نزدیک بود بیوفتم.
خبری از تینا نبود و بنظر میرسید توی یکی از اتاق ها یا حیاط باشه.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که دوباره چشمام رو میبستم گفتم؛
_اگر مغز داشتی که نمیگفتی از سکس خوشم نمیاد.
اهورا_تو هم اگر مغز داشتی جلوی یه پسر نمیگفتی عاشق سکسم.
اوا_مگه چیه؟
منم خوشم میاد.
چشمام رو باز کردم و زل زدم بهش.
_تو دختر مورد علاقه منی.
خندید که اهورا گفت؛
_تنها کسی هستی که این گاگول رو گردن گرفت.
امیدوارم پشیمون نشی.
لیوانی که ریخته بود رو ازش گرفتم و لبخندی زدم.
اگر اونکارو نمیکردم قطعا پشمام رو با فندکش کز میداد.
خیلی سریع خوردمش که با لحنی جدی گفت؛
_غزل، اون چیه رو شونت؟
یه لحظه فکر کردم زخم یا کبودیامو میگه و هول شدم که یه قطره عرق پرید تو گلوم و باعث شد حالم بد شه.
چندبار سرفه کردم که نزدیک بود عوق بزنم.
لیوان رو انداختم روی زمین و خیلی سریع رفتم سمت دری که گوشه خونه بود و بازش کردم اما دستشویی نبود.
اهورا_بابا خواستم دستت بندازم.
چت شد؟
در کناریش رو باز کردم و رفتم تو که خیلی سریع عوق زدم و هرچی چیپس و پفک و الکل خورده بودم اوردم بالا.
چندبار سرفه کردم و دوباره اوردم بالا.
اهورا و اوا داشتن از بیرون دستشویی با تعجب نگاهم میکردن.
اب رو باز کردم و چند مشت اب یخ زدم به صورتم.
حالم داشت به هم میخورد و طعم مسخره الکل زیر دماغ و روی زبونم بود.
دلم پیچ میرفت و حس میکردم محتویات معدم هر چند ثانیه یکبار بالا میان.
دوباره عوق زدم که اومد سمت در و گفت؛
_خوبی؟
_نه.
درو بستم و قفلش کردم.
اهورا_میخوای ابلیمو بیارم برات؟
_نمیخوام.
به در تکیه دادم و چشمام رو بستم.
حالم به قدری بد بود که دلم میخواست گریه کنم.
در و دیوار دستشویی دور سرم میچرخیدن و قیافه ابوهادی و صداش موقع زدن اون حرفا یه لحظه هم از یادم نمیرفت.
با یاداوری پایین تنه و بدن لختش دوباره رفتم سمت روشویی و عوق زدم.
قرار بود تا اخر عمرم بارها و بارها اون صحنه رو ببینم.
2 828
#part99
اهورا_خواهر برادر نداری؟
رولش رو دادم دستش و سرمو تکیه دادم به مبل.
حالم اصلا خوب نبود.
دهنم خشک شده بود و طعم تلخی میداد.
با صدای خماری که حالا خش دار شده بنظر میرسید گفتم؛
_نه.
اهورا_چه درد جدیای توی زندگیت داری که خودزنی میکنی؟
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
تکیه داده بود به مبل و بدون حرف داشت نگاهم میکرد.
چشماش سرخ بود و رنگ پوستش تیره تر از حالت عادی بنظر میرسید.
پوزخندی روی لبم نشست و به خنده تبدیل شد.
_جوک خیلی خوبی بود.
با حالتی متفکر نگاهم کرد.
اهورا_بزار حدس بزنم.
شکست عشقی خوردی؟
_من تاحالا کسیو دوست نداشتم.
اهورا_خب پس چی؟
_دوست دخترم بهم نود نمیداد، خودزنی کردم که دلش برام بسوزه.
اهورا_اگه میخوای من میتونم بهت بدم.
_اونوقت از خودزنی به خودکشی میرسم.
لبخند کجی زد و گفت؛
_همینو میخوام.
رولش رو ازش گرفتم و درحالی که اراز رو نگاه میکردم پکی بهش زدم.
اخماش توی هم بود و داشت یه گوشه با تلفن حرف میزد.
_تو چرا مواد میکشی؟
چه درد جدیای توی زندگیت داری؟
اهورا_مواد کشیدن مشکل خاصی لازم نداره.
فقط باید توی فرصتش قرار بگیری..
زل زدم به چشماش که ادامه داد؛
_خب من دنبال یچیز بهتر بودم، یه حسی که از زندگی عادی و روزمره بالاتر باشه.
_سکس؟
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_از سکس خوشم نمیاد.
اب دهنم رو قورت دادم و پک دیگه ای زدم.
سرم گیج میرفت و به زور چشمام رو باز نگه داشته بودم.
اراز همچنان داشت با تلفن حرف میزد و هیچ توجهی به ما نداشت.
_من عاشقشم..
اهورا_چرا؟
_چی چرا؟
حتی یادم نمیومد چی گفته بودم.
فکر کنم داشتیم راجب خودزنی حرف میزدیم.
اهورا_گفتی عاشق سکسی، منم پرسیدم چرا.
شونمو انداختم بالا و پاهامو توی بغلم گرفتم.
_نمیدونم.
تاحالا سکس نداشتم که بفهمم.
شاید باید داشته باشم.
چشمام رو بستم تا سرگیجم کمی اروم بگیره.
افکار عجیبی توی ذهنم بود.
_تو چی؟
اهورا_چی؟
_نمیدونم یادم نمیاد.
اهورا_اینکه از سکس بدم میاد؟
_نمیدونم، فکر کنم..
شاتی از روی میز برداشت و سر کشید که چهرش رفت توی هم.
چشماش سرخ شده بود و لباش رو به هم میفشرد.
اهورا_نمیدونم.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم که اراز اومد سمتمون و گفت؛
_اهورا، تو به سارینا گفتی بیاد اینجا فلش عکسارو بگیره؟
اهورا_کدوم سارینا؟
اراز_خودت میدونی کدوم سارینارو میگم.
مگه چندتا داریم؟
اهورا_اها همونیو میگی که به بهونه فلش میخواد بیاد یه خودنمایی ای کنه بره؟
نه والا خودش اومده من خبر ندارم.
اراز_اره کاملا پیداست.
برو کوفتشو بده بهش بعدم از من پرسید بگو نیستش.
اهورا_بابا داشتم مخ میزدم چرا دو دقیقه دست از سرم برنمیداری.
با ابروهای بالا رفته به دوتامون خیره شد و بعد خندید.
موهاشو از جلوی چشماش زد کنار و درحالی که پیرهن استین کوتاه سفیدش رو از روی کراپ مشکیش درمیورد و کنارم مینشست گفت؛
_مخ میزدی که مواد بدی دستش؟
اهورا_یچیزی توی همین مایه ها.
این رو گفت و از روی مبل بلند شد و رفت سمت در خونه.
نگاه خمارم رو بهش دوختم.
میتونستم بازوهای لختش رو حتی توی اون تاریکی هم ببینم.
نخ سیگاری توی دستش گرفته بود و بدون حرف داشت نگاهش میکرد.
فندک روی میز رو برداشت و روشنش کرد و پکی بهش زد.
اخماش توی هم بود و با دستبند توی دستش ور میرفت.
حس عجیبی بهش داشتم، یه جورایی ازش خوشم میومد.
چهرهش، تیپش، اخلاقش.
همشون برام تازگی داشتن.
نگاهم رفت سمت گوشش که چندتا پیرسینگ حلقه ای ساده توش بود.
لبخندی روی لبم نشست و گفتم؛
_شاید اکستم توی یه بازی باخته بود و به عنوان تنبیه انگشتش کرده بودن.
نگاهش رو از در نیمه باز خونه گرفت و بهم دوخت.
شونش رو انداخت بالا و گفت؛
_نمیدونم، ممکنه.
_داشتیم با اهورا راجب سکس حرف میزدیم.
ابروهاش رو انداخت بالا و لبش به عنوان لبخند کمی کج شد.
اراز_پس ببخشید که مزاحم شدم.
شاید کار داشت به جاهای باریک میکشید و من برنامهتون رو به هم زدم.
_برنامه نمیریختیم ولی اگه تو دوست داری میتونیم بریزیم.
به انگشت های ظریفش که چندتا رینگ توشون خودنمایی میکرد خیره شدم.
لبخندش همچنان روی لبش بود و با چشم های تنگ شده نگاهم میکرد.
اراز_ممنون.
پکی به سیگارش زد و درحالی که دودش رو بیرون میفرستاد ادامه داد؛
_علاقهای ندارم.
لبمو کشیدم توی دهنم و با زبونم ترش کردم.
حالا دهنم خشک شده بود و داشتم از گرما تبخیر میشدم.
گلو و معدم داغ کرده بودن و میسوختن.
قلبم سریع میزد و سرگیجه داشتم.
برام مهم نبود که دارم چی میگم، میدونستم حرفام درست نیستن اما خب مگر مست نبودم؟
اجازه داشتم به این بهونه هرچیزی میخوام بگم و هرکاری میخوام بکنم.
_نترس.
به چشمهای براقش خیره شدم و کمی نزدیکش شدم.
_قول میدم اروم باشم.
پوزخندی زد و طوری که نشون میداد داره با خودش میگه این گاگول از کجا پیداش شده نگاهم کرد.
اراز_از اون نمیترسم.
_پس چی؟
اراز_به لاس زدن با ادمایی که با همه لاس میزنن علاقه ای ندارم.
2 828
#part98
بهش خیره شدم.
داشت با خنده و قیافه ای به ظاهر معترض اهورارو نگاه میکرد.
اراز_مطمئنی این تنبیهه؟
لیوانم رو برداشتم و درحالی که محتویات بی رنگ و بدبوی توش رو نگاه میکردم گفتم؛
_پس من قراره ببازم.
حالا سرم کمی سبک شده بود و انقدر گرم و حال خراب بودم که همچین چرت و پرتی رو جلوی همه بگم.
اراز اومد سمت میز و هایپ کنار لیوانم رو برداشت.
وقتی داشت میکشیدش عقب، انگار دستش رو از عمد به دستم کوبید.
نگاهش به چشمام بود و با پلک های تنگ شده و لبای کج نگاهم میکرد.
انگار که عادت داشت حالاتش رو با تغییر مدل لباش نشون بده.
بنظر میرسید قدم یکی دوسانتی ازش بلند تر باشه..
اروم رفت عقب و کنار دیوار ایستاد که اهورا گفت؛
_شروع.
لیوانم رو بردم بالا و سعی کردم اروم اروم ازش بخورم تا ببازم.
مطمئنا قرار نبود بزاره انگشتش کنم اما همینکه بحثش رو مطرح میکردم جالب بود.
واقعا یواش خوردنش از یهویی سر کشیدن عذاب اور تر بود.
طعم گس، تلخ و مسخرش که روی زبونم مینشست میتونستم بوی تند و زنندهش رو حس کنم و حالم به هم میخورد.
اهورا لیوانش رو گذاشت روی میز و خیلی سریع گفت؛
_اول.
تینا و اوا هم بعد از اون تموم کردن و من به زور داشتم خودم رو کنترل میکردم نیارم بالا.
لیوان رو گذاشتم روی میز و هایپ اراز رو ازش گرفتم.
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه تا جایی که طعم تلخ دهنم از بین بره سر کشیدم.
بدون حرف ایستاده بود کنارم و داشت نگاهم میکرد.
اب دهنم رو قورت دادم و هایپ رو دادم دستش.
حالا سرم سبک تر شده بود و داشتم از گرما اتیش میگرفتم.
نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت؛
_قرار بود تو تنبیه بشی نه من.
موهامو با دست زدم بالا و درحالی که لبم به خاطر لبخند کج میشد گفتم؛
_انقدر مشتاقی انگشتت کنم؟
اراز_قرار بود اونی که باخته انگشت شه.
مگه نه؟
به اهورا که یه رول گل لای لب هاش بود و داشت توی جیباش دنبال فندک میگشت خیره شد.
رولش رو اتیش زد و گفت؛
_برنده دوتاتون رو انگشت میکنه.
توجهی به حرفش نکرد و توی چشمام زل زد.
حس خیلی عجیبی داشتم و حالا تند تر از قبل نفس میکشیدم.
انقدر تشنم بود که مجبور بودم هرچند ثانیه یکبار اب دهنم رو قورت بدم.
دلم چیزهایی میخواست که تاحالا هیچوقت تجربشون نکرده بودم.
اگر حرفش رو قبول میکردم چی؟
اگر کارمون به جایی میرسید که بریم توی اتاق چی؟
اونوقت چه اتفاقی میوفتاد؟
ناخواداگاه یاد حرف انسه افتادم که میپرسید اگر باکره نباشم میتونه اونکارو باهام بکنه یا نه.
اما ابوهادی جوابشو نداده بود، فقط میگفت در غیر این صورت میکشمش..
ولی تاثیر داشت، مگه نه؟
نگاهم رو به چشم های مداد کشیدش دوختم.
برعکس من که حتی همین موضوع کوچیک باعث شده بود انقدر تحت تاثیر قرار بگیرم خیلی خونسرد نوشیدنیش رو میخورد و با چشم های تنگ شده نگاهم میکرد.
نمیتونستم بایستم پس رفتم سمت مبل و نشستم روش.
بدنم داغ بود و حس میکردم که حرکاتم خیلی سریع و سبکن.
حرفهای ابوهادی مدام توی ذهنم چرخ میزد و باعث میشد حالم بدتر بشه.
قرار بود چیکار کنم؟
چه اتفاقی میخواست بیوفته؟
من دوباره باید برمیگشتم به اون خونه.
تا ابد که نمیتونستم اینجا بمونم.
بلاخره یه روز اون اتفاقی که منتظرش بودن میوفتاد..
اهورا کنارم نشست و دود گلش رو داد داخل گلوش و نفس عمیقی کشید.
سرم رو به دستم تکیه دادم و بهش خیره شدم.
حالا کمی عرق کرده بود و توی تاریکی پوستش تیره تر بنظر میرسید.
موهای فر بلوندش کمی بد حالت ایستاده بودن و دستبند بافتنی خاکستری و مشکیش کمی شل شده بود.
با انگشت شست و اشاره رولش رو توی دستش نگه داشته بود و به مشاجره اوا و تینا نگاه میکرد.
دستاش هیچ مویی نداشتن، واسم عجیب بود.
انقدر ابوهادی و ادمای سمتمون پر از ریش و پشم بودن که چشمام عادت نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و رد نگاهش رو دنبال کردم.
اوا سعی داشت تینارو راضی کنه که گل بکشه و تینا مخالفت میکرد.
میتونستم بوی ازار دهندهش رو حس کنم.
نفس عمیقی کشیدم و با صدای خمار گفتم؛
_چرا گل میکشی؟
لبهای نسبتا بزرگش رو به هم فشرد و با چشمهای تنگ شده نگاهم کرد.
دودش رو فوت کرد بیرون و گفت؛
_چون معتادم.
_چه حسی میده؟
رولش رو گرفت سمتم و گفت؛
_خودت ببین.
به دود سفید رنگش خیره شدم و چیزی نگفتم.
واقعا قرار بود مواد مخدر بکشم؟
اگر ابوهادی میفهمید چی؟
به هرحال اهمیتی نداشت، بدتر از اینکه نمیتونست بشه..
نگاه مرددم رو بهش دوختم و گرفتمش.
پکی بهش زدم و دودش رو فوت کردم بیرون که با صدای خش دار گفت؛
_نه، اینجوری نیست.
داری چس دود میکنی.
سه تا پک بزن دودشو بده داخل ریهت.
کاری که میگفت رو کردم که گلوم سوخت و دهنم طعم تلخی گرفت.
دودش رو فوت کردم بیرون و سرفه ای کردم.
بدون حرف پهن شده بود روی مبل و داشت سر تا پام رو نگاه میکرد.
پک دیگه ای بهش زدم و دودش رو فرستادم تو.
طعم جیگر سوخته و ماست و پلاستیک میداد.
2 828
سلامم دا چطوری؟
لینک یه چنلی رو گذاشته بودی صبح پارتنریابی بود بی زحمت دوباره بزارش دستت طلا
2 828
من خودم کین پورش رو از اینجا
https://t.me/+NnlYdDQRCJk1MmI0
دانلود کردم با زیرنویس چسبیده
لیست سریالاش تو چنل هست میتونی راحت پیداشون کنی
2 828
راستیی کینپورش رو از کجا دانلود کردی؟
من هرچی میگردم نمیتونم چنل برای دانلود بیال پیدا کنم جثحثتیاییتیت
2 828
#part97
چیزی نگفتم و نشستم روی مبل.
معلوم نبود اراز کجا رفته بود.
تینا و اوا دوباره اومدن توی خونه که تینا گفت؛
_چقدر دادی به این خورده که اینطوری شده؟
اهورا_چند لیتر عرق اب قرص زده بودم، روی اوا امتحان کردم ببینم کور میکنن یا نه.
_کور نکردن؟
اهورا_اوا کور شدی یا میبینی؟
اوا_میبینم.
اهورا_نه متاسفانه هنوز زندست، دفعه بعدی خواستن اینجارو اسفالت کنن میگم بیاد قیر امتحان کنه.
تینا نگاه چپی به اهورا انداخت و اوا کنارم روی مبل نشست.
نگاه خمارش رو بهم دوخت و بعد به اهورا که با گربه توی دستش ور میرفت خیره شد.
اوا_فلش درست نشد اهنگ بزارم برقصیم؟
اهورا_چرا، فقط حواست باشه اروم باهاش رفتار کنی.
فکر کن شورت من دستته و یه چیز سری و مهم توشه.
دستمو زیر سرم گذاشتم و گفتم؛
_خیلی ارزشمنده، لطفا همیشه مثل یه راز نگهش دار.
اهورا_ولی تو لطفا زودتر فاش شو.
نمیدونم بهم تیکه انداخت یا واقعا فقط شوخی کرد.
هرچیزی که به دروغ و این چیزا مربوط بود من رو میترسوند.
اراز از توی دستشویی در اومد که بهش خیره شدم.
از کنار اهورا و گربش رد شد و چون جایی نبود کنار من نشست.
اهورا از روی مبل بلند شد و گربه رو برد ول کرد توی حیاط و در رو بست و قفلش کرد.
خواست برگرده سر جاش که تینا گفت؛
_برو از اب قرصت بیار بخوریم ببینیم چیکار کردی.
سرش رو تکون داد و دستش رو کرد توی موهای فرش.
حالا میتونستم از زیر اون رکابی و شلوارکش هیکل ظریفش رو ببینم.
پوست نسبتا تیرش توی رنگ مشکی روشن تر بنظر میرسید.
نگاهی به اراز انداخت و رفت سمت اشپزخونه.
اراز ظرف پفک روی میز رو برداشت و زل زد بهم.
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اهورا که داشت توی کابینت دنبال چیزی میگشت.
یه لیوان فلزی از روی اپن برداشتم و گذاشتم کنار بطری عرق.
دوست داشتم امشب خیلی زیاد بخورم.
نیاز داشتم واسه چنددقیقه که شده حواسم پرت بشه و اگر اینکارو نمیکردم فکر کردن به اون پیرمرد احمق دهنم رو سرویس میکرد.
اینکه اصلا بخوام با یه جن مواجه بشم موهای تنم رو سیخ میکرد.
چه برسه به کاری که میخواستن بکنن..
در بطری رو باز کردم و کمی برای خودم ریختم که اهورا بلند شد و چندتا لیوان یکبار مصرف کاغذی کوچیک گذاشت روی اپن.
نگاهش رو به بطری توی دستم انداخت و گفت؛
_از این لیوانا بردار، تمیزن، فقط شیش بار استفاده شدن.
لیوان فلزی رو بردم بالا و همه محتویات توش رو خوردم که حالت تهوع گرفتم.
به زور خودم رو کنترل کردم تا روی اپن نیارم بالا.
اهورا_اون لیوان مال اب بود الان بوی سگ الکل میگیره!
بعد مگه تو مغولی تو اینا الکل میخوری، نهایتا باید با قطره چپون عرق بهت بدن بچه.
صورتم رو جمع کردم و سرفه ای کردم.
_من رو اصلا نمیگیره.
اهورا_اره همه همینو میگن، بعد باید از وسط دستشویی جمعت کرد.
اینا الکی نیستن الکل 70 درصدن.
چیزی نگفتم و اب دهنم رو چندبار قورت دادم تا طعم تلخ و ازاردهندش پاک بشه.
لیوان رو برد و گذاشت توی سینک و مشغول شستنش شد که خندم گرفت.
این باید با انسه زندگی میکرد و همه ظرفاشو میشست.
اصلا چرا ابوهادی جای من این رو نگرفت.
بعدم میدادش به یه جنی میرفت دیگه.
بطری رو همراه لیوانا برداشتم و رفتم نشستم روی زمین.
تینا_اهورا مزه نداری؟
اهورا_چرا از صبح یکم ابگوشت مونده، بیارم؟
تینا_نه ممنون، اینجا پفک هست.
اراز نگاه چپی به تینا انداخت و درحالی که یه چیپس میزاشت توی دهنش با صدای گرفته گفت؛
_اینا مال منن.
نهایتا بزارم ظرفشو لیس بزنی.
تینا چیزی نگفت و کنارم نشست.
اهورا با یه کیسه خوراکی از اشپزخونه اومد بیرون و عرق رو برداشت و رفت سمت میز.
تینا_چیکار میکنی؟
میخوایم بشینیم رو زمین.
اهورا_نه من میخوام برقصم.
اراز_چه مناسبتی هست که میخوای برقصی؟
پلاستیک خوراکیارو باز کرد و گذاشتشون روی میز و گفت؛
_مهمون اومده برام.
میخوام برقصین خسته شین برین خونه هاتون حوصلتون رو ندارم.
اخرین چیپس رو باز کرد و دوباره رفت سمت اشپزخونه.
از روی زمین بلند شدم و خواستم بطری رو بردارم که زد رو دستم.
_چته روانی؟
اهورا_من ساقیم، نمیشه هرکی برا خودش بریزه اونجوری حال نمیده.
_من ترجیح میدم از تو افتابه بخورم.
لبخندی زد و لیوانارو پر کرد.
اراز بدون توجه به ما نشسته بود و پفکش رو میخورد.
واقعا برام عجیب بود، اینکه همچین کسی تاحالا مشروب نخورده باشه و نخوره واقعا غیر طبیعی بود.
لیوانم رو برداشتم و خیلی سریع همش رو سر کشیدم و روش چیپس خوردم.
مزش از دفعه قبل تلخ تر و زننده تر بود و حتی با همون یه پیکی که تو لیوان خورده بودم کمی حالم بد شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و صورتم رو جمع کردم.
حالا کمی گرمم شده بود و حالت عجیبی گرفته بودم.
چشمم رو که باز کردم دیدم که اراز داره نگاهم میکنه.
توجهی بهش نکردم و سعی کردم یواشکی چندتا مزه بدزدم.
اهورا_خب، اینا رو تا اخر پر میکنم.
هرکی دیر تر تمومش کرد به عنوان تنبیه اراز رو انگشت میکنه.
2 828
میدونی چرا وقتی من رو میبوسی یا توی گردنم نفس میکشی پوستم مورمور میشه؟
چون سلولها و اتمهای تنم برای لمس بیشتر تو بالاتر میان.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
