𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 699
Subscribers
+124 hours
-97 days
-3930 days
Posts Archive
2 700
ادمها برای ازادی جان میدهند.
بیمارها برای رهایی از درد، اعدامیها برای رهایی از زندان، مقتولین برای گریختن از دست قاتل و زندهها برای فرار از کالبد کوچک رقت انگیزشان.
ادم وقتی زنده است احساس ازادی نمیکند.
2 700
اما چه میشود اگر بیدار شوم و بفهمم که نداشتنت کابوسی بود و به انتها رسید؟
احتمالا احساس تشنگی کنم، چند لیوان اب بخورم و تو مرا دلداری دهی.
و من تورا خواهم بوسید و انقدر این کار را تکرار خواهم کرد تا دوباره از خواب بپرم و کابوس بعدی را زندگی کنم.
2 700
من دوست ندارم که ادمها از زندگیام بروند، هر اتفاقی که بیوفتد این حقیقت که زمانی برای من مهم بودند را تغییر نمیدهد و کسی که یکبار برای من مهم شود تا اخر عمر مهم خواهد ماند.
به نظر من رد ادمها برای همیشه روی یکدیگر باقی میماند، هرچقدر که از هم دور شوند، جایی در گذشته وجود دارد که در ان هنوز با هم هستند.
روزها میگذرد، فاصلهها بیشتر میشود، خاطرهها کمرنگ میشوند و بعضی قسمتهایشان از یاد خواهد رفت اما اتفاقی که افتاده هیچگاه فراموش نمیشود و حقیقت از بین نخواهد رفت.
2 700
ادم اگر یک خرابه داشته باشد که راهش را بلد است بهتر از این است که قصری داشته باشد و نداند کجاست.
2 700
ادمیزاد بزرگ میشود و همهچیز را به جز طاقت اوردن فراموش میکند.
اتفاقا به همین دلیل است که خیال میکنم خودم را گم کردهام، تلاش میکنم بفهمم که چه هستم.
یک نویسنده؟ یک بازیگر؟ یا شاید هم یک فاحشه.
گاهی خیال میکنم که هیچ نیستم و این حتی از فاحشه بودن هم بدتر است.
2 700
خیال میکنم چیزی نصفه و نیمهام. مثل ازدواجی که لحظاتی بعد از جاری شدن خطبه عقد به هم میخورد، مثل شهوتی که به واسطه ایست قلبی خاموش شود، یا کودکی که سر زا میمیرد.
من چیزی هستم که اتفاق افتاده، اما هیچوقت به کمال نمیرسد.
در مرز بین بودن و هرگز وجود نداشتن دست و پا میزنم و نمیدانم متعلق به کدوم طرف مرز هستم.
من خانهام را گم کرده ام و به این واسطه است که هویتی ندارم.
2 700
دلتنگ کسی هستم که خیال میکنم هیچگاه وجود نداشته.
شاید او را در یک خواب شبانه دیدهام، شاید متعلق به یک خاطره محو از دوران کودکیام باشد و یا احتمالا کسی است که فقط تصور میکنم زمانی میشناختم.
هرکسی که بود اصلا شباهتی به تصویری که در اینه میبینم ندارد.
2 700
مدتهاست که هیچ چیز سر جای خودش نیست، انگار پازلی باشم که قطعهای از ان گمشده.
هربار میخواهم قسمت گمشده وجودم را در کسی پیدا کنم به تنم زار میزند.
هیچکس به من نمیاید، با ادمها احساس غریبگی میکنم.
در جهانی احساس تنهایی میکنم که برای هر دردی درمانی وجود دارد و نیمه خالی من درد نمیکند که تریاقی ان را دوا کند.
2 700
ادم تلاش میکند چیزی بنوازد، بکشد یا بنویسد تا حس خالق بودن داشته باشد.
ناراحت کننده نیست که همه رنگها قبلا خلق شده، همه کلمات ساخته شده و نوتها را اولین بار کس دیگری نواخته است؟
ما در هیچ کجای این جهان چیزی که واقعا از ان خودمان باشد نداریم.
2 700
ای کاش فقط یک ورق از دفتر خاطراتم بودی.
ای کاش میتوانستم وقتی از خط اول همه چیز را مرور کردم و فهمیدم چه زشت و بد خط نوشته شدی برگه را پاره میکردم و به صفحه سفید بعدیِ میرفتم.
2 700
اشکالی نداره که بعضی وقتها خودت رو گم کنی، ادم وقتی اماده میشه کسی رو از دست بده تازه میفهمه که هیچوقت نیازی بهش نداشته.
2 700
اگر خدا در خدمت موجودی قدرتمندتر مثل ذهن باشد چه؟ اینکه خیال کنی چیزی در سر داری که ممکن است خدایت را خلق کرده باشد به ادم حس قدرتی میدهد که وقتی دریابی خدایت عملا وجود ندارد همهاش را خنثی میکند.
