Player 120
Open in Telegram
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝖶𝗂𝗍𝗁 𝖬𝖺𝗒𝗌𝖺, 𝖲𝗁𝖾'𝗌 𝖶𝖺𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀 𝖥𝗈𝗋 𝖸𝗈𝗎! http://t.me/HidenChat_Bot?start=5361362183 𝖬𝗒 𝖣𝗋𝗎𝗀𝗌: @xPllaylist
Show more199
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-2730 days
Posts Archive
199
بعد از اون بوسه که همه چیز رو توی کلاس به هم ریخت، مایسا و باران خیلی عجلهای از کلاس بیرون رفتن. دلشون میخواست دور از نگاههای همه، لحظههایی رو با هم داشته باشن. باران هنوز هم نمیفهمید چی به چی شد، انگار دنیای خودش رو از دست داده بود. قلبش تند تند میزد و همهچیز یهدفعه خیلی جدی شده بود.
مایسا که همیشه برنده بود، با یه لبخند مغرورانه به سمت دستشویی مدرسه هدایتش کرد. "بیا، باید حرف بزنیم." صداش پر از اعتماد به نفس بود.
باران که هنوز هیجان زده بود و نمیدونست چهطور باید با این همه احساس جدید کنار بیاد، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه، ولی مایسا انگار بیشتر از همیشه بهش نزدیک میشد. وقتی وارد دستشویی شدن، مایسا در رو بست و قفل کرد.
مایسا با یه نگاه تیز گفت: "دیگه هیچجا نمیتونی بری، باران. الان من و تو تنها هستیم."
باران که حس میکرد یه چیزی بیشتر از دوستی بینشون داره شکل میگیره، قلبش رو توی گلوش حس میکرد. "مایسا، این کارا رو نکن. خیلی عجله داری."
مایسا با یه لبخند جالب و خیلی شوخ، انگار از یه بازی لذت میبرد، جلوتر اومد. دستش رو آروم روی صورت باران کشید و گفت: "خیلی خوب، توی همین لحظه باید بدونی... هیچ وقت نمیتونی از من بری. تو مال منی، میفهمی؟"
باران نفسش رو بیرون داد، چشماش پر از تردید بود، ولی قلبش این رو میفهمید. انگار تمام بدنش داشت به مایسا جواب میداد. یه نگاه بهش انداخت و با صدای آرومی گفت: "مایسا... نمیدونم چطور بهت بگم... ولی شاید... شاید مال تو باشم."
مایسا از ته دل خندید، این حرف باران براش مثل بردن بود. "میدونم که مال منی، باران. فقط باید بگی باشه."
باران دیگه نتونست بیشتر از این مقاومت کنه. نگاهش به مایسا پر از احساسات گمراهکننده و سرشار از کشش بود. یه لحظه سکوت کرد، بعد لبهای باران به آرامی کنار گوش مایسا پیچید و گفت: "باشه.."
مایسا با یه نگاه راضی و خیلی مغرور، گفت: "حالا دیگه هیچکس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.
199
باران که هنوز در شوک لبخند داغ و کوتاه مایسا بود، آروم از هم جدا شد، ولی مایسا اصلاً نمیخواست این لحظه تموم بشه. با یه نگاه جذابب و لبخند زیرکانه گفت: "هی، فکر میکردی راحت از دست من بری؟"
باران با چشمای گشاد شده و نفس سنگین، به مایسا نگاه کرد. اصلاً باورش نمیشد. قلبش تند تند میزد و انگار توی همون لحظه بود که متوجه شد از همون اول هیچ وقت نمیتونست از مایسا دور بشه.
مایسا، با یه حرکت خیلی طبیعی، یواشکی دستش رو توی موهای باران فرو برد و با انگشتاش آروم از ریشه موهاش پایین آورد. "فکر میکردی من ازت دست بکشم؟ نادونی. من هیچ وقت نمیتونم ازت دست بکشم."
باران دیگه نمیدونست چی بگه، قلبش تندتر از همیشه میزد. یه لحظه به خودش اومد و در حالی که نفسش رو در سینه حبس کرده بود، گفت: "مایسا... این... این کارها رو نکن... همه اینجا هستن."
مایسا که انگار هیچ کدوم از حرفهای باران رو نمیشنید، با یه نگاه تیز و خیره به چشمهای باران، گفت: "من کاری ندارم، باران. من فقط تو رو میخوام."
همین که اینو گفت، با دست دیگهش صورت باران رو نوازش کرد و دوباره به لبهاش نزدیک شد. باران هم دیگه هیچ چیزی نتونست بگه. فقط به مایسا نگاه کرد و دستش رو به طور ناخودآگاه روی بازوی اون گذاشت.
مایسا با یک حرکت، باران رو به خودش کشید و با یه بوسه دیگه، این بار طولانیتر، خودش رو به باران سپرد. همهچیز برای یک لحظه به طوری عجیب و دیوانهوار به هم ریخته بود که همه نگاهها، حتی نگاههای پریسان، گم شده بود.
کلاس شیمی هنوز پر از سر و صدا بود، ولی هیچکسی دیگه حواسش به درس و معلم نبود. این لحظه فقط مال مایسا و باران بود.
199
توی کلاس شیمی، مایسا و باران همیشه کنار هم نشسته بودن. پریسان هم که همیشه تو دنیای خودش بود، در حال ورق زدن کتابش بود. باران با لبخند آرومی داشت با پریا حرف میزد و میخندید. مایسا که نگاهش به دستهای باران افتاد که داشت با پریا حرف میزد، یه لحظه حس کرد دلش ریخت. نمیدونست چرا، ولی حس کرد که باران دیگه به اون اهمیت نمیده.
اون لحظه بود که مایسا که یه عالمه عصبانیت تو دلش جمع شده بود، گفت: «چرا با همه حرف میزنی؟ من اینجا نیستم؟»
باران که حرفشو شنید، با تعجب نگاهش کرد و گفت: «چته مایسا؟ همیشه اینقدر حساس نبودی.»
مایسا با عصبانیت جواب داد: «آره، شاید دیگه نمیخوام با کسی باشم که فقط به فکر بقیهس.»
فضا یهدفعه خیلی سنگین شد. همه تو کلاس ساکت شده بودن و نگاهها به سمت اونا برگشته بود. باران که به نظر ناراحت میاومد، دستانش رو روی میز گذاشت و گفت: «مایسا، تو خیلی از خودت رو داری...»
ولی حرفش وسط حرف قطع شد. یه نگاه عمیق بین مایسا و باران رد و بدل شد. دلی که پر از حرفهای ناگفته بود، آتیش گرفت. هیچکدومشون منتظرش نبودن، اما یهدفعه مایسا خودشو به باران نزدیک کرد و لبهاشون به هم رسید.
تمام کلاس ساکت بود. هیچچیز توی اون لحظه مهم نبود جز این که با هم بودن.
199
مایسا و باران بعد از مدرسه کنار هم توی پارک قدم میزدن، یکجور خاصی احساس میکردن. حس میکردن که بینشون یه بازی شروع شده، یه بازی که هرکدوم از اونها میخواستن کنترل رو به دست بگیرن. مایسا همیشه اعتماد به نفس داشت، هیچ وقت از چیزی نمیترسید. حالا هم میخواست باران رو توی دستش بگیره، البته نه به اون شکلی که باران بخواد، بلکه طوری که خودش میخواست. یه بازی دقیقاً شبیه همون بازی که همیشه توی ذهنش داشت.
باران با همون لحن آروم و کمی لوس به مایسا نگاه کرد. "پس فکر میکنی تو میتونی من رو کنترل کنی؟" یه لبخند مرموز زد که به وضوح میشد فهمید که هیچ وقت زیر بار نمیره.
مایسا با یه نگاه چالشبرانگیز و پر از اعتماد به نفس گفت: "آره، میتونم. تو هیچ وقت نمیتونی از من فرار کنی، باران."
باران سرش رو به یه سمت چرخوند و با یه حرکت غیرمنتظره به مایسا نزدیک شد، دستش رو به آرامی گذاشت روی بازوی مایسا. "خب، منم میگم که هیچکدوم از ما نمیخواهیم به این بازی پایان بدیم. میخوای منم بگم که هیچ وقت نمیتونم از تو فرار کنم؟"
مایسا با چشمهای برقزده به باران نگاه کرد، بیاینکه هیچ حرکتی از خودش نشون بده. "تو میتونی تلاش کنی، ولی من همیشه یه قدم جلوترم. اینو فراموش نکن."
باران نفسش رو توی سینه حبس کرد. این بازی پیچیدهتر از چیزی بود که فکر میکرد. همهچیز در اختیار مایسا نبود. باران همینطور که نزدیکتر میشد، زمزمه کرد: "شاید این بازی یهدفعه عوض بشه. نمیخوای امتحان کنی؟"
مایسا با دقت به باران نگاه کرد، این نگاهها پر از انرژی، کشش و یه جور رقابت عجیب بود. "فقط به یک شرط. تو باید بخوای که من برنده بشم."
باران با یه پوزخند از این پیشنهاد بازیگوشانه لبخند زد. "خب، من همیشه میخواستم باهات بازی کنم، مایسا. ولی شاید خودم بخوام برنده بشم."
این جمله باعث شد مایسا به باران نزدیکتر بشه. بازی جدیدی شروع شده بود. مایسا که میدونست باران هیچوقت خودش رو تسلیم نمیکنه، دقیقاً همون کاری رو میکرد که باعث میشد باران بیشتر بهش نزدیک بشه. حالا دیگه هیچکدوم از اونها نمیخواستن عقب بکشن.
همینطور که نزدیکتر میشدن، هر دو حس میکردن که یه چیزی بیشتر از بازی توی هواست. مایسا با صدای خیلی آرام گفت: "پس بگو، کی حالا کنترل داره؟"
باران جواب نداد، فقط به مایسا نگاه کرد و لبخند زد. "جواب همیشه همینه، مایسا. اون که بیشتر بازی رو میفهمه، همون برندهست."
و بعد از چند لحظه سکوت که هیجان بینشون سنگین شده بود، بدون اینکه حرفی زده بشه، لبهای مایسا و باران به هم چسبید. این یه بوسه نبود که برای راحتی یا احساسات معمولی باشه. این یه بوسه بود که نشون میداد کدوم یکی از اونها کنترل داره و کدوم یکی تسلیم شده. این بازی همچنان ادامه داشت.
199
بعد از اینکه حرفهای مایسا توی دل باران نشست، فضا یهطور عجیبی تغییر کرد. باران که همیشه یهدفعه با اعتماد به نفس ظاهر میشد، یه لحظه دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه. حس میکرد دیگه باید خودش رو پیدا کنه. احساسش متفاوت شده بود، انگار یه جرقه توی ذهنش خورد و تصمیم گرفت که دیگه هیچ چیزی رو از دست نده.
مایسا هنوز با همون اعتماد به نفس به باران نگاه میکرد. "چی شد؟ فکر کردی میتونی از من بگریزی؟" لحنش یه جوری بود که انگار هیچ چیزی نمیتونست جلودارش بشه.
باران یه لحظه با یه لبخند خودشو جمع و جور کرد، ولی یه چیزی توی دلش تغییر کرده بود. "حالا نوبت منِ که بازی رو دست بگیرم." باران اینو گفت و یه گام به سمت مایسا برداشت.
مایسا که یه لحظه گیج شد، ولی سریع خودش رو جمع کرد و به باران خیره شد. "چی میخوای بگی؟"
باران، یهدفعه با یه انرژی جدید و خیلی خفن، جلوتر اومد و دستش رو روی شونه مایسا گذاشت. "الان که من اینجام، دیگه به تو نیاز ندارم که منو بگیری. خودم میگیرم."
مایسا که شگفتزده شده بود، توی دهنش حرفی نمیموند. باران از اون لحظهای که مایسا همیشه با اعتماد به نفس جلوی همه میایستاد، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که به مایسا قدرت میداد. با یه حرکت سریع، باران دست مایسا رو گرفت و کشیدش به سمت خود.
"الان خودم باید با تو باشم، نه تو با من." باران لبخند شیرینی زد و دستش رو پشت گردن مایسا انداخت.
مایسا که خیلی از این تغییر جدید و جذاب باران لذت میبرد، نفسش رو گرفت. "یعنی تو این همه وقت، اینقدر قدرت داشتی که به من نشون بدی؟"
باران با یه چشمک پر از جذابیت و اعتماد به نفس، سرش رو نزدیک گوش مایسا برد و گفت: "آره، فقط به این نیاز داشتم که یه کم به خودم شک کنم و حالا که به خودم اطمینان دارم، همه چی تغییر کرده."
مایسا دستهای باران رو گرفت و گفت: "پس از این به بعد من باید از تو بپرسم، نه تو از من."
199
بعد از اون بوسه که همه چیز رو توی کلاس به هم ریخت، مایسا و باران خیلی عجلهای از کلاس بیرون رفتن. دلشون میخواست دور از نگاههای همه، لحظههایی رو با هم داشته باشن. باران هنوز هم نمیفهمید چی به چی شد، انگار دنیای خودش رو از دست داده بود. قلبش تند تند میزد و همهچیز یهدفعه خیلی جدی شده بود.
مایسا که همیشه برنده بود، با یه لبخند مغرورانه به سمت دستشویی مدرسه هدایتش کرد. "بیا، باید حرف بزنیم." صداش پر از اعتماد به نفس بود.
باران که هنوز هیجان زده بود و نمیدونست چهطور باید با این همه احساس جدید کنار بیاد، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه، ولی مایسا انگار بیشتر از همیشه بهش نزدیک میشد. وقتی وارد دستشویی شدن، مایسا در رو بست و قفل کرد.
مایسا با یه نگاه تیز گفت: "دیگه هیچجا نمیتونی بری، باران. الان من و تو تنها هستیم."
باران که حس میکرد یه چیزی بیشتر از دوستی بینشون داره شکل میگیره، قلبش رو توی گلوش حس میکرد. "مایسا، این کارا رو نکن. خیلی عجله داری."
مایسا با یه لبخند جالب و خیلی شوخ، انگار از یه بازی لذت میبرد، جلوتر اومد. دستش رو آروم روی صورت باران کشید و گفت: "خیلی خوب، توی همین لحظه باید بدونی... هیچ وقت نمیتونی از من بری. تو مال منی، میفهمی؟"
باران نفسش رو بیرون داد، چشماش پر از تردید بود، ولی قلبش این رو میفهمید. انگار تمام بدنش داشت به مایسا جواب میداد. یه نگاه بهش انداخت و با صدای آرومی گفت: "مایسا... نمیدونم چطور بهت بگم... ولی شاید... شاید مال تو باشم."
مایسا از ته دل خندید، این حرف باران براش مثل بردن بود. "میدونم که مال منی، باران. فقط باید بگی باشه."
باران دیگه نتونست بیشتر از این مقاومت کنه. نگاهش به مایسا پر از احساسات گمراهکننده و سرشار از کشش بود. یه لحظه سکوت کرد، بعد لبهای باران به آرامی کنار گوش مایسا پیچید و گفت: "باشه.."
مایسا با یه نگاه راضی و خیلی مغرور، گفت: "حالا دیگه هیچکس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.
199
باران که هنوز در شوک لبخند داغ و کوتاه مایسا بود، آروم از هم جدا شد، ولی مایسا اصلاً نمیخواست این لحظه تموم بشه. با یه نگاه جذابب و لبخند زیرکانه گفت: "هی، فکر میکردی راحت از دست من بری؟"
باران با چشمای گشاد شده و نفس سنگین، به مایسا نگاه کرد. اصلاً باورش نمیشد. قلبش تند تند میزد و انگار توی همون لحظه بود که متوجه شد از همون اول هیچ وقت نمیتونست از مایسا دور بشه.
مایسا، با یه حرکت خیلی طبیعی، یواشکی دستش رو توی موهای باران فرو برد و با انگشتاش آروم از ریشه موهاش پایین آورد. "فکر میکردی من ازت دست بکشم؟ نادونی. من هیچ وقت نمیتونم ازت دست بکشم."
باران دیگه نمیدونست چی بگه، قلبش تندتر از همیشه میزد. یه لحظه به خودش اومد و در حالی که نفسش رو در سینه حبس کرده بود، گفت: "مایسا... این... این کارها رو نکن... همه اینجا هستن."
مایسا که انگار هیچ کدوم از حرفهای باران رو نمیشنید، با یه نگاه تیز و خیره به چشمهای باران، گفت: "من کاری ندارم، باران. من فقط تو رو میخوام."
همین که اینو گفت، با دست دیگهش صورت باران رو نوازش کرد و دوباره به لبهاش نزدیک شد. باران هم دیگه هیچ چیزی نتونست بگه. فقط به مایسا نگاه کرد و دستش رو به طور ناخودآگاه روی بازوی اون گذاشت.
مایسا با یک حرکت، باران رو به خودش کشید و با یه بوسه دیگه، این بار طولانیتر، خودش رو به باران سپرد. همهچیز برای یک لحظه به طوری عجیب و دیوانهوار به هم ریخته بود که همه نگاهها، حتی نگاههای پریسان، گم شده بود.
کلاس شیمی هنوز پر از سر و صدا بود، ولی هیچکسی دیگه حواسش به درس و معلم نبود. این لحظه فقط مال مایسا و باران بود.
199
توی کلاس شیمی، مایسا و باران همیشه کنار هم نشسته بودن. پریسان هم که همیشه تو دنیای خودش بود، در حال ورق زدن کتابش بود. باران با لبخند آرومی داشت با پریا حرف میزد و میخندید. مایسا که نگاهش به دستهای باران افتاد که داشت با پریا حرف میزد، یه لحظه حس کرد دلش ریخت. نمیدونست چرا، ولی حس کرد که باران دیگه به اون اهمیت نمیده.
اون لحظه بود که مایسا که یه عالمه عصبانیت تو دلش جمع شده بود، گفت: «چرا با همه حرف میزنی؟ من اینجا نیستم؟»
باران که حرفشو شنید، با تعجب نگاهش کرد و گفت: «چته مایسا؟ همیشه اینقدر حساس نبودی.»
مایسا با عصبانیت جواب داد: «آره، شاید دیگه نمیخوام با کسی باشم که فقط به فکر بقیهس.»
فضا یهدفعه خیلی سنگین شد. همه تو کلاس ساکت شده بودن و نگاهها به سمت اونا برگشته بود. باران که به نظر ناراحت میاومد، دستانش رو روی میز گذاشت و گفت: «مایسا، تو خیلی از خودت رو داری...»
ولی حرفش وسط حرف قطع شد. یه نگاه عمیق بین مایسا و باران رد و بدل شد. دلی که پر از حرفهای ناگفته بود، آتیش گرفت. هیچکدومشون منتظرش نبودن، اما یهدفعه مایسا خودشو به باران نزدیک کرد و لبهاشون به هم رسید.
تمام کلاس ساکت بود. هیچچیز توی اون لحظه مهم نبود جز این که با هم بودن.
199
چشمات کاری که میکرد با من هیچ ساقی نمیکرد!
انگار همش یه خوابه..چرا همیشه جای خوب قصه میپرم؟
