en
Feedback
Player 120

Player 120

Open in Telegram

𝖳𝖺𝗅𝗄 𝖶𝗂𝗍𝗁 𝖬𝖺𝗒𝗌𝖺, 𝖲𝗁𝖾'𝗌 𝖶𝖺𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀 𝖥𝗈𝗋 𝖸𝗈𝗎! http://t.me/HidenChat_Bot?start=5361362183 𝖬𝗒 𝖣𝗋𝗎𝗀𝗌: @xPllaylist

Show more
199
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-2730 days
Posts Archive
Voice message00:06

Voice message00:03

photo content

واکنشم وقتی مشاور میگه هدفتون چیه:

photo content

جان

ماسا

::)))

عه پری هنوز دیس ادمینه؟😂

بهش بگو من هنوز دیس‌ادمینم

تو رحمتی ماسا ارسطو من بهتاش

برو تو دیلیش بزن تو پایتخت

بارون آروم روی شیشه‌های پنجره‌ی خونه‌شون می‌بارید. یه خونه‌ی کوچیک، گرم و پر از عشق. راحیل با موهای شلخته و لبخند خسته، کنار پنجره نشسته بود و پسر کوچولوشون، آراد، روی پاش خوابش برده بود. دست کوچیک آراد دور گردن راحیل حلقه شده بود و صدای نفس‌های آرومش فضا رو پر کرده بود. پریسان، با یه بلوز گشاد که شکمش توش معلوم بود، از آشپزخونه اومد بیرون. یه فنجون دمنوش گرم توی دستش بود. اومد و کنار راحیل نشست، آروم بوسه‌ای به گونه‌اش زد و فنجون رو گذاشت جلوی اون. ـ خسته‌ای عشقم... بیا اینو بخور، گرمت کنه. راحیل نگاهی عاشقانه بهش انداخت و لبخند زد: ـ وقتی نگام می‌کنی، خستگی‌هام یادم می‌ره. پریسان دستش رو از صورت راحیل کنار زد، بوسه‌ای به پیشونیش زد و گفت: ـ تو قوی‌ترین آدم دنیایی... هم برای آراد، هم برای من... و هم برای کوچولویی که تو دلمونه. راحیل لبخندش عمیق‌تر شد و اشک ریزی گوشه‌ی چشمش نشست. ـ باورم نمی‌شه... یه خانواده‌ی کامل. تو، آراد، و حالا یه فرشته‌ی دیگه. پریسان به شکمش نگاه کرد و دست راحیل رو گذاشت روش. ـ هنوز تکوناش خیلی کوچیکه، ولی حسش می‌کنم... هر شب با صدای تو آروم می‌گیره. راحیل خم شد، روی شکم پریسان بوسه زد و زمزمه کرد: ـ سلام کوچولو... منتظرتیم، همه‌مون... بارون هنوز می‌بارید، اما توی اون خونه، هیچ سرمایی وجود نداشت. فقط عشق، گرما، و نفس‌هایی که آرامش رو فریاد می‌زدن...

Repost from Player 120
بعد از اون بوسه که همه چیز رو توی کلاس به هم ریخت، مایسا و باران خیلی عجله‌ای از کلاس بیرون رفتن. دلشون می‌خواست دور از نگاه‌های همه، لحظه‌هایی رو با هم داشته باشن. باران هنوز هم نمی‌فهمید چی به چی شد، انگار دنیای خودش رو از دست داده بود. قلبش تند تند می‌زد و همه‌چیز یه‌دفعه خیلی جدی شده بود. مایسا که همیشه برنده بود، با یه لبخند مغرورانه به سمت دستشویی مدرسه هدایتش کرد. "بیا، باید حرف بزنیم." صداش پر از اعتماد به نفس بود. باران که هنوز هیجان زده بود و نمی‌دونست چه‌طور باید با این همه احساس جدید کنار بیاد، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه، ولی مایسا انگار بیشتر از همیشه بهش نزدیک می‌شد. وقتی وارد دستشویی شدن، مایسا در رو بست و قفل کرد. مایسا با یه نگاه تیز گفت: "دیگه هیچ‌جا نمیتونی بری، باران. الان من و تو تنها هستیم." باران که حس می‌کرد یه چیزی بیشتر از دوستی بینشون داره شکل می‌گیره، قلبش رو توی گلوش حس می‌کرد. "مایسا، این کارا رو نکن. خیلی عجله داری." مایسا با یه لبخند جالب و خیلی شوخ، انگار از یه بازی لذت می‌برد، جلوتر اومد. دستش رو آروم روی صورت باران کشید و گفت: "خیلی خوب، توی همین لحظه باید بدونی... هیچ وقت نمیتونی از من بری. تو مال منی، می‌فهمی؟" باران نفسش رو بیرون داد، چشماش پر از تردید بود، ولی قلبش این رو می‌فهمید. انگار تمام بدنش داشت به مایسا جواب می‌داد. یه نگاه بهش انداخت و با صدای آرومی گفت: "مایسا... نمی‌دونم چطور بهت بگم... ولی شاید... شاید مال تو باشم." مایسا از ته دل خندید، این حرف باران براش مثل بردن بود. "می‌دونم که مال منی، باران. فقط باید بگی باشه." باران دیگه نتونست بیشتر از این مقاومت کنه. نگاهش به مایسا پر از احساسات گمراه‌کننده و سرشار از کشش بود. یه لحظه سکوت کرد، بعد لب‌های باران به آرامی کنار گوش مایسا پیچید و گفت: "باشه.." مایسا با یه نگاه راضی و خیلی مغرور، گفت: "حالا دیگه هیچ‌کس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.

Repost from Player 120
بعد از اون بوسه که همه چیز رو توی کلاس به هم ریخت، مایسا و باران خیلی عجله‌ای از کلاس بیرون رفتن. دلشون می‌خواست دور از نگاه‌های همه، لحظه‌هایی رو با هم داشته باشن. باران هنوز هم نمی‌فهمید چی به چی شد، انگار دنیای خودش رو از دست داده بود. قلبش تند تند می‌زد و همه‌چیز یه‌دفعه خیلی جدی شده بود. مایسا که همیشه برنده بود، با یه لبخند مغرورانه به سمت دستشویی مدرسه هدایتش کرد. "بیا، باید حرف بزنیم." صداش پر از اعتماد به نفس بود. باران که هنوز هیجان زده بود و نمی‌دونست چه‌طور باید با این همه احساس جدید کنار بیاد، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه، ولی مایسا انگار بیشتر از همیشه بهش نزدیک می‌شد. وقتی وارد دستشویی شدن، مایسا در رو بست و قفل کرد. مایسا با یه نگاه تیز گفت: "دیگه هیچ‌جا نمیتونی بری، باران. الان من و تو تنها هستیم." باران که حس می‌کرد یه چیزی بیشتر از دوستی بینشون داره شکل می‌گیره، قلبش رو توی گلوش حس می‌کرد. "مایسا، این کارا رو نکن. خیلی عجله داری." مایسا با یه لبخند جالب و خیلی شوخ، انگار از یه بازی لذت می‌برد، جلوتر اومد. دستش رو آروم روی صورت باران کشید و گفت: "خیلی خوب، توی همین لحظه باید بدونی... هیچ وقت نمیتونی از من بری. تو مال منی، می‌فهمی؟" باران نفسش رو بیرون داد، چشماش پر از تردید بود، ولی قلبش این رو می‌فهمید. انگار تمام بدنش داشت به مایسا جواب می‌داد. یه نگاه بهش انداخت و با صدای آرومی گفت: "مایسا... نمی‌دونم چطور بهت بگم... ولی شاید... شاید مال تو باشم." مایسا از ته دل خندید، این حرف باران براش مثل بردن بود. "می‌دونم که مال منی، باران. فقط باید بگی باشه." باران دیگه نتونست بیشتر از این مقاومت کنه. نگاهش به مایسا پر از احساسات گمراه‌کننده و سرشار از کشش بود. یه لحظه سکوت کرد، بعد لب‌های باران به آرامی کنار گوش مایسا پیچید و گفت: "باشه.." مایسا با یه نگاه راضی و خیلی مغرور، گفت: "حالا دیگه هیچ‌کس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.

Repost from Player 120
بعد از اون بوسه که همه چیز رو توی کلاس به هم ریخت، مایسا و باران خیلی عجله‌ای از کلاس بیرون رفتن. دلشون می‌خواست دور از نگاه‌های همه، لحظه‌هایی رو با هم داشته باشن. باران هنوز هم نمی‌فهمید چی به چی شد، انگار دنیای خودش رو از دست داده بود. قلبش تند تند می‌زد و همه‌چیز یه‌دفعه خیلی جدی شده بود. مایسا که همیشه برنده بود، با یه لبخند مغرورانه به سمت دستشویی مدرسه هدایتش کرد. "بیا، باید حرف بزنیم." صداش پر از اعتماد به نفس بود. باران که هنوز هیجان زده بود و نمی‌دونست چه‌طور باید با این همه احساس جدید کنار بیاد، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه، ولی مایسا انگار بیشتر از همیشه بهش نزدیک می‌شد. وقتی وارد دستشویی شدن، مایسا در رو بست و قفل کرد. مایسا با یه نگاه تیز گفت: "دیگه هیچ‌جا نمیتونی بری، باران. الان من و تو تنها هستیم." باران که حس می‌کرد یه چیزی بیشتر از دوستی بینشون داره شکل می‌گیره، قلبش رو توی گلوش حس می‌کرد. "مایسا، این کارا رو نکن. خیلی عجله داری." مایسا با یه لبخند جالب و خیلی شوخ، انگار از یه بازی لذت می‌برد، جلوتر اومد. دستش رو آروم روی صورت باران کشید و گفت: "خیلی خوب، توی همین لحظه باید بدونی... هیچ وقت نمیتونی از من بری. تو مال منی، می‌فهمی؟" باران نفسش رو بیرون داد، چشماش پر از تردید بود، ولی قلبش این رو می‌فهمید. انگار تمام بدنش داشت به مایسا جواب می‌داد. یه نگاه بهش انداخت و با صدای آرومی گفت: "مایسا... نمی‌دونم چطور بهت بگم... ولی شاید... شاید مال تو باشم." مایسا از ته دل خندید، این حرف باران براش مثل بردن بود. "می‌دونم که مال منی، باران. فقط باید بگی باشه." باران دیگه نتونست بیشتر از این مقاومت کنه. نگاهش به مایسا پر از احساسات گمراه‌کننده و سرشار از کشش بود. یه لحظه سکوت کرد، بعد لب‌های باران به آرامی کنار گوش مایسا پیچید و گفت: "باشه.." مایسا با یه نگاه راضی و خیلی مغرور، گفت: "حالا دیگه هیچ‌کس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.

مایسا و باران بعد از مدرسه کنار هم توی پارک قدم می‌زدن، یک‌جور خاصی احساس می‌کردن. حس می‌کردن که بینشون یه بازی شروع شده، یه بازی که هرکدوم از اون‌ها می‌خواستن کنترل رو به دست بگیرن. مایسا همیشه اعتماد به نفس داشت، هیچ وقت از چیزی نمی‌ترسید. حالا هم می‌خواست باران رو توی دستش بگیره، البته نه به اون شکلی که باران بخواد، بلکه طوری که خودش می‌خواست. یه بازی دقیقاً شبیه همون بازی که همیشه توی ذهنش داشت. باران با همون لحن آروم و کمی لوس به مایسا نگاه کرد. "پس فکر می‌کنی تو می‌تونی من رو کنترل کنی؟" یه لبخند مرموز زد که به وضوح می‌شد فهمید که هیچ وقت زیر بار نمی‌ره. مایسا با یه نگاه چالش‌برانگیز و پر از اعتماد به نفس گفت: "آره، می‌تونم. تو هیچ وقت نمی‌تونی از من فرار کنی، باران." باران سرش رو به یه سمت چرخوند و با یه حرکت غیرمنتظره به مایسا نزدیک شد، دستش رو به آرامی گذاشت روی بازوی مایسا. "خب، منم می‌گم که هیچ‌کدوم از ما نمی‌خواهیم به این بازی پایان بدیم. می‌خوای منم بگم که هیچ وقت نمی‌تونم از تو فرار کنم؟" مایسا با چشم‌های برق‌زده به باران نگاه کرد، بی‌اینکه هیچ حرکتی از خودش نشون بده. "تو می‌تونی تلاش کنی، ولی من همیشه یه قدم جلوترم. اینو فراموش نکن." باران نفسش رو توی سینه حبس کرد. این بازی پیچیده‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. همه‌چیز در اختیار مایسا نبود. باران همینطور که نزدیک‌تر می‌شد، زمزمه کرد: "شاید این بازی یه‌دفعه عوض بشه. نمی‌خوای امتحان کنی؟" مایسا با دقت به باران نگاه کرد، این نگاه‌ها پر از انرژی، کشش و یه جور رقابت عجیب بود. "فقط به یک شرط. تو باید بخوای که من برنده بشم." باران با یه پوزخند از این پیشنهاد بازیگوشانه لبخند زد. "خب، من همیشه می‌خواستم باهات بازی کنم، مایسا. ولی شاید خودم بخوام برنده بشم." این جمله باعث شد مایسا به باران نزدیک‌تر بشه. بازی جدیدی شروع شده بود. مایسا که می‌دونست باران هیچ‌وقت خودش رو تسلیم نمی‌کنه، دقیقاً همون کاری رو می‌کرد که باعث می‌شد باران بیشتر بهش نزدیک بشه. حالا دیگه هیچ‌کدوم از اون‌ها نمی‌خواستن عقب بکشن. همینطور که نزدیک‌تر می‌شدن، هر دو حس می‌کردن که یه چیزی بیشتر از بازی توی هواست. مایسا با صدای خیلی آرام گفت: "پس بگو، کی حالا کنترل داره؟" باران جواب نداد، فقط به مایسا نگاه کرد و لبخند زد. "جواب همیشه همینه، مایسا. اون که بیشتر بازی رو می‌فهمه، همون برنده‌ست." و بعد از چند لحظه سکوت که هیجان بینشون سنگین شده بود، بدون اینکه حرفی زده بشه، لب‌های مایسا و باران به هم چسبید. این یه بوسه نبود که برای راحتی یا احساسات معمولی باشه. این یه بوسه بود که نشون می‌داد کدوم یکی از اون‌ها کنترل داره و کدوم یکی تسلیم شده. این بازی همچنان ادامه داشت.

بعد از اینکه حرف‌های مایسا توی دل باران نشست، فضا یه‌طور عجیبی تغییر کرد. باران که همیشه یه‌دفعه با اعتماد به نفس ظاهر می‌شد، یه لحظه دیگه نمی‌تونست خودشو کنترل کنه. حس می‌کرد دیگه باید خودش رو پیدا کنه. احساسش متفاوت شده بود، انگار یه جرقه توی ذهنش خورد و تصمیم گرفت که دیگه هیچ چیزی رو از دست نده. مایسا هنوز با همون اعتماد به نفس به باران نگاه می‌کرد. "چی شد؟ فکر کردی می‌تونی از من بگریزی؟" لحنش یه جوری بود که انگار هیچ چیزی نمی‌تونست جلودارش بشه. باران یه لحظه با یه لبخند خودشو جمع و جور کرد، ولی یه چیزی توی دلش تغییر کرده بود. "حالا نوبت منِ که بازی رو دست بگیرم." باران اینو گفت و یه گام به سمت مایسا برداشت. مایسا که یه لحظه گیج شد، ولی سریع خودش رو جمع کرد و به باران خیره شد. "چی می‌خوای بگی؟" باران، یه‌دفعه با یه انرژی جدید و خیلی خفن، جلوتر اومد و دستش رو روی شونه مایسا گذاشت. "الان که من اینجام، دیگه به تو نیاز ندارم که منو بگیری. خودم می‌گیرم." مایسا که شگفت‌زده شده بود، توی دهنش حرفی نمی‌موند. باران از اون لحظه‌ای که مایسا همیشه با اعتماد به نفس جلوی همه می‌ایستاد، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که به مایسا قدرت می‌داد. با یه حرکت سریع، باران دست مایسا رو گرفت و کشیدش به سمت خود. "الان خودم باید با تو باشم، نه تو با من." باران لبخند شیرینی زد و دستش رو پشت گردن مایسا انداخت. مایسا که خیلی از این تغییر جدید و جذاب باران لذت می‌برد، نفسش رو گرفت. "یعنی تو این همه وقت، اینقدر قدرت داشتی که به من نشون بدی؟" باران با یه چشمک پر از جذابیت و اعتماد به نفس، سرش رو نزدیک گوش مایسا برد و گفت: "آره، فقط به این نیاز داشتم که یه کم به خودم شک کنم و حالا که به خودم اطمینان دارم، همه چی تغییر کرده." مایسا دست‌های باران رو گرفت و گفت: "پس از این به بعد من باید از تو بپرسم، نه تو از من."