en
Feedback
Thoughts of a glass mind

Thoughts of a glass mind

Open in Telegram
401
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1030 days
Posts Archive
اعصابم خورده فعلا همین

درک مسئله نیمی از حل مسئله است

و هنوز گاهی صداهایی میشنوم از اندوه. تقصیر من نبود، اما چرا احساس مقصر بودن میکنم. چرا تموم نمیشه وقتی فکر میکنم الان در بهترین دوران زندگیمم. اما در نهایت، بهترین روزهای زندگیم رو هم داشته باشم، تهش با ماشین که میرم توی پارکینگ، غم تنهایی منو خفه میکنه. یقه‌ی من رو طوری میچسبه که تو کافی نبودی، نیستی، و هیچوقت کافی نخواهی بود. اما اندوه دریچه‌ای داره که باید یاد بگیریم چطور کنترلش کنیم. گاهی تشخیص دادن بین واقعی بودن و الکی بودن غم‌هایی که دارم تجربه میکنم سخت میشه. مثل وقتی که خوابی. اما نمیدونی که این فقط یه رویاست. و به لحظه‌ای که میفهمی داری خواب میبینی تمام تجربه‌هایی که داشتی توی خوابت برات مثل یه زهر میشن که اروم اروم، قطره قطره از گلوت پایین میره و در راستای زمانی که میگذره متوجه میشی واقعی نبوده. برعکسش هم هست. زمانی که کابوس میبینی. و وقتی میفهمی خوابه و هنوز توی خوابی، کنترلش رو به دست میاری. پس دیدی که همچین مطلق بد نیست… میتونه گذرا باشه از تمام اتفاقایی که برات مثل کابوس بودن.

-باختن که شاخ و دم نداره. حتماً که نباید از دست بدی که ببازی. +فلسفی‌ش نکن. -جدی میگم! تو به این فکر کن من چقدر عشق و‌ تجربه کردم و رسیدم و آدم من نبود. چقدر تلاش کردم و دوییدم و موفق شدم و جای من نبود. چقدر نشستم منتظر که شاید.. +هدفت نبود؟ زندگی‌ت نبود؟! خودت نبودی مگه؟! چیکار می‌کنی اصلاً! جمع کنید کاسه‌کوزه‌تونو با این ایدئولوژی‌های بازنده‌تون! -آفرین!!! دیدی؟! «ب.آ.ز.ن.د.ه.» خودتم همینو‌میگی. +اگر دوست داری تو این کل‌کل برده باشی آره احمق. من گفتم بازنده و تو بُردی.(با اخم نگاهش را به سیگارش می‌دهد) -جمله از کیه؟! کامو؟! +چی؟! کی؟! -گفتی: من گفتم بازنده و تو بُردی. +خب. که چی؟! به اینم فکر میکنی؟! خر کی هست این کامو! -این جمله رو بهش فکر کن: تو گفتی برنده و من باختم. + من گفتم؟! من نگفتم! -آره؛ ولی تو گفتی:«برنده» و من باختم.

Engar Hanooz
Engar Hanooz

و آنان که عشق را میخواهند یا بازیچه‌اش میشوند و یا در کنج اتاق، در حسرتش میمانند.

داشتم فکر میکردم کاش کسی رو داشتم روی ستاره‌ای، حتی کمتر از یک سال نوری با من فاصله می‌‌داشت هم کافی بود. الان تصاویری که بهش رسیده، اوج خوشحالیو سرحالی منه. هم برام فیلم میگرفت میفرستاد… هم یه تکستی میداد، فقط میگفت: “نرو”

فقط ۵ ثانیه طول کشید که وسط رقصیدن و خوشحالی، غمگین‌ترین آدم چندین سال اخیر زندگیم باشم. مشخصه زخم‌هام هنوزم زنده‌ان. هنوز صدای زخمی که تازه باز شده رو میشنوم. درسته که دیگه جیغ نمیکشه. اما هنوزم گاهی گریه میکنه. حق داره. انگار تمام وجودیتش رو داره میذاره، که خداحافظی کنه. داره میره. میتونم حس کنم که آخرای عمرشه. پس بی‌رحمی و دلسردی رو میذارم کنار. میذارم راحت هرچقدر میخواد آه و ناله سر کنه. شاید حتی روزی که از دستش بدم، دلم براش تنگ بشه.

دلم برای خیلی چیز‌ها تنگ شده. چقدر آدم بودن عجیبه. دلت برای چیزایی تنگ شده که الان حس تنفر داری ازشون. شاید هم فقط دلت برای همون لحظه‌هایی که عاشقشون بودی تنگ شده. برای احساساتی که داشتی و دیگه نداری. خوبه که بهشون فکر میکنم. انکار نمیکنم. دل تنگم. برای اون آدمی که بودم. اما ذره‌ای ارزش نداره. خرج کردن عمر، زمان، انرژی، احساس برای چیزی که بوده و دیگه نیست هیچ ارزشی نداره. با این حال ما حق داریم بعضی وقتا ناراحت باشیم. و این کاملا انسانی و درسته. ایّام زمانه از کسی دارد ننگ کو در غم ایأم نشیند دلتنگ می‌خور تو در آبگینه با ناله چنگ زان پیش که آبگینه آید بر سنگ -خیام

photo content

تا وقتی یادمه اونقدری که آرزو داشتم باهم به آرزوهامون برسیم، آرزو نداشتم که تنها به آرزوهام برسم. چیزهایی که توی سرم میساختم، چیزهایی که توی سرم میساختی، هیچکدومشون واقعیت نداشت. اگر شکستن تمام حرف‌هایی که برای اون‌ها، زندگیِ جدایی خلق کردیم، مارو به آرزوهامون نزدیک کردن، پس ارزش داشت. ارزش داشت؟ رسیدی به چیزی که همیشه میخواستی؟ پذیرفتنِ آدم بد قصه کار راحتی نیست. اما من. منی که تمام وجود و قلبم رو گذاشته بودم. امروز از نرسیدن تو به آرزوت، بخاطر شکستن حرف‌هات، قول‌هات، و من، خوشحالم. بذار آدم بدی باشم بخاطر این. ولی من همیشه آدم بدی نبودم. بودم؟

photo content

photo content

photo content

photo content

“مثل این بود که پیوسته، با سیری یکنواخت از سراشیبی فرو می‌لغزم و گمان می‌کردم که به سوی قله صعود می‌کنم. و به راستی همینطور بود. در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا می‌رفتم و زندگی با همان شتاب از زیر پایم می‌گذشت و از من دور میشد… تا امروز که مرگ بر درم می‌کوبد.” -مرگ ایوان ایلیچ

من اونجایی فهمیدم حالم خوب نیست که هر فیلمی، هر آهنگی، هر عکسی، هر لوکیشنی، هر بویی، هر آدمی، هر اسمی، هر صدایی که میشنوم، میبینم، بو میکنم، نگاه میکنم، حس میکنم، فقط گریه میکنم

چیز دیگه‌ای که وجود داره و خیلی برای من زیباست همین فاصله‌ی بین ما و ستاره‌هاست. همونطور که میدونیم، اگر ستاره‌ای ۵۰۰ سال نوری از ما دورتر باشه، و مرده باشه، ما اونو زنده میبینیم، تا ۵۰۰ سال دیگه هرکسی که روی زمینه بهش نگاه کنه انگار هنوز زنده‌ست! حالا بیایم جامونو عوض کنیم… اگه ما روی اون ستاره باشیم تصویر ۵۰۰ سال پیش زمین رو میتونیم ببنیم… اگه روی ستاره‌ای باشیم که ۲۰۰۰ سال نوری فاصله داره با زمین، تازه الان تصاویر روم باستان یا وقتی که اهرام مصر رو داشتن میساختن بهش رسیده.

بزرگ‌ترین قبرستان در این جهان خیلی نزدیک‌تر از چیزی هست که ما فکرش رو میکنیم، فقط کافیه به بالا نگاه کنیم. کافیه شب بهش نگاه
بزرگ‌ترین قبرستان در این جهان خیلی نزدیک‌تر از چیزی هست که ما فکرش رو میکنیم، فقط کافیه به بالا نگاه کنیم. کافیه شب بهش نگاه کنیم، اونایی که هنوز زنده‌ان اون بالا به ما سلام کنن. کافیه بدونیم همونا هم خیلی وقته ممکنه مرده باشن، ولی انفدر دورن که ما هنوز داریم تصویری از زنده بودنشون رو نگاه میکنیم. خورشید هم جزو اون‌هاست. عمر داره. روزی میمیره. حالا من به این فکر میکنم که اونموقع آفتاب‌گردان‌ها صورتشون به کدوم‌ور میره؟ اصلا آفتاب‌گردانی باقی میمونه؟