مشاهدات حسین از اروپا
Open in Telegram
تماس با من: @hsnfirooz اگه میخواین در مورد مهاجرت/کار/زندگی گپ بزنیم: https://calendly.com/hsnfirooz
Show moreIran56 673The category is not specified
6 011
Subscribers
-424 hours
-117 days
-8730 days
Posts Archive
#فنلاند یکی از کشورهایی بود که در تشکیل نیروهای بینالمللی کمک به امنیت (آیساف)، در جنگ افغانستان حضور داشت. این نیروها اوایل سال ۲۰۰۲ به افغانستان اعزام شدند تا جلوی پیشروی طالبان و القاعده را بگیرند.
در طول سالهایی که ارتشِ کشورهای مختلف در افغانستان فعالیت میکرد، نیروهای محلی را نیز استخدام میکردند. در این سالها ۱۷ نفر افغان برای فنلاند کار کردهاند و حالا که وضعیت افغانستان رو به سقوط و فروپاشی است، وزارت امور خارجه فنلاند اعلام کردهست که نباید کسی به دلیل همکاری با اتحادیه اروپا، جانش در خطر باشد و در حال تدارک دیدن شرایطی است که این افراد را از افغانستان خارج کند.
احتمالا در نگاه طالبان، این افراد یا جاسوس هستند و یا مزدورهای خودفروختهی کشورهای خارجی و جانشان بیشتر از سایر افغانها در خطر است. اما ظاهرا دلیل اصلی این تصمیم دولت، فشار رسانهها به سفارت فنلاند در افغانستان و وزارت امور خارجه است، چرا که ۱۵ نفر از این ۱۷ نفر درخواست کمک کردهاند.
شاید مسئولیت حفظ جان این ۱۷ نفر و خانوادههایشان با اتحادیه اروپا و فنلاند باشد، شاید در نهایت نیز این افراد نجات پیدا کنند و پناهندگی بگیرند، اما میلیونها افغان در همان کشور خواهند ماند و این جنگ و خونریزی ادامه خواهد داشت. احتمالا فنلاند و آمریکا و آلمان و انگلستان و سایر کشورهای درگیر در جنگ افغانستان که تصمیم مشابهی برای خارج کردن این افراد گرفتهاند نیز ژست همنوع دوستی بگیرند، اما در مورد تاثیرگذاری این نیرویهای نظامیِ خارجی روی وضعیت فعلی افغانستان، اختلاف نظر وجود دارد و دقیق معلوم نیست که حضور این نیروها برای این کشور مظلوم، امنیت آورده است یا خرابی و ویرانی؟
برای افغانستان 💔
رونوشت: به تمام کسانی که فکر میکنند دخالت نیروهای نظامی خارجی، تنها راه نجات ایران است.
https://t.me/hsnblog
تهران که زندگی میکردیم، مادرم را به گشت و گذار در تهران تشویق میکردم. اوایل کمی از شلوغیِ تهران هراس داشت، اما کمکم ترسش ریخت و تنهایی و با استفاده از حمل و نقل عمومی، عموما مترو، اینطرف و آنطرف میرفت: از بازار بزرگ تا امامزاده صالح، از سنگفروشیهای خواجه عبدالله تا فرودگاه مهرآباد.
مادرم چندین سال است که با مشکل زانو درد دست و پنجه نرم میکند. زانو درد بالا رفتن از بیشتر از سه چهار پله را برایش ناممکن کرده. بخاطر دارم که هرموقع میخواست به یک ایستگاه متروی جدید برود، بزرگترین ترسش نه گم شدن در تهران بود و نه شلوغی شهر، بلکه پلههای مترو بود. من سایت متروی تهران را چک میکردم تا ببینم کدام ایستگاهها آسانسور دارند. اگر سایت متروی تهران را ببینید، بسیاری از ایستگاهها مجهز به آسانسور معرفی شدهاند. اما این کلکی بیش نیست! بسیاری از ایستگاهها آسانسور داشتند، اما اکثر قریب به اتفاق آنها، آسانسور همه مسیر ورودی تا سکوی مترو را پوشش نمیداد و قسمتی از مسیر را باید با پله طی میکردی! مثل ایستگاه شریعتی یا ایستگاه امام خمینی. به همین راحتی آمار دستکاری میشد و اکثر ایستگاهها مجهز به آسانسور معرفی میشدند، در حالی که در واقعیت، برای یک سالمند، یک کمتوان، یک دوچرخه سوار، و یا فردی با کالسکه، استفاده از این ایستگاهها سخت و یا حتی ناممکن بود.
البته شاید کسی عامدانه آمار ایستگاههای مجهز به مترو را دستکاری نمیکرد، همانطور که (امیدوارم) کسی عامدانه آمار مبتلایان به کرونا و مرگ و میر ناشی از کرونا را دستکاری نمیکند، اما آماری که منتشر میشود، ناقص است و با واقعیت فاصله زیادی دارد.
امروز که با دوچرخهام در #فنلاند سوار مترو شدم، مطمئن بودم نه تنها ایستگاهی که میخواهم پیاده شودم بلکه تمام ایستگاهها به نوعی طراحی شدهاند که میتوان بدون بالا/پایین رفتن از حتی یک پله از ورودی به سکوی مترو رسید. لازم نبود وبسایتی را چک کنم. در طراحی شهری، دوچرخهسوار و سالمند و کمتوان و سالم، همه حقی برابر دارند.
https://t.me/hsnblog
همان روزهای اول مهاجرت یک زوج افغان را در مترو دیدم. آن روزها گوشم به فارسی صحبت کردن آدمها تیز بود تا صدا و زبانی آشنا در اطرافم پیدا کنم.
نشستم و خیلی کوتاه با آنها صحبت کردم، از اینکه چند سال است که اینجا هستند پرسیدم و نحوه ورودشان. پناهنده بودند و سالها بود که اینجا زندگی میکردند. شهروندی فنلاند را هم گرفته بودند. اما وقتی بحث وطن و ملیت و شهروندی شد، بهم گفتند که هرچند شهروند اینجا هستند، اما اینجا را وطن خودشان نمیدانند: “وطن برای ما یعنی خانه. اینجا با ما مهربان بودند و کمکهای زیادی به ما کردند. به ما پناه دادند، اما اینجا وطن ما نیست، اینجا خانهی ما نیست. خانه ما افغانستان است.”
همیشه در ذهن من پناهندگی سختترین نوع مهاجرت بود و به هیچکس هم توصیهاش نمیکردم. اما اشتباه میکردم، سختترین نوع مهاجرت این است که عدهای وحشی با اسلحه بیایند درِ خانه شما و شما را مجبور به ترک خانه کنند. شما را مجبور کنند خانهای که سالها برای ساختنش زحمت کشیدید را رها کنید و بروید و خود را مالکِ بر حق خانه و زندگی شما بدانند.
امروز که طالبان در آنسوی دنیا در حال پیشروی است و افغانستان در حال سقوط، هم آنطرف دنیا و هم اینطرف دنیا، میلیونها نفر در حال بیوطن شدن هستند.
برای افغانستان 💔
https://t.me/hsnblog
امروز برای اولین بار در این ۸ ماه، بلیطم رو چک کردند!
نکتهای که برام جالب بود، چک کردن بلیط همهی مسافرین بود. قبلا از بچهها شنیده بودم که فقط بلیط مهاجرها رو چک میکنن و این رفتار رو نشون از نژادپرستی میدونستند.
البته اگر از نظر آماری بشه نشون داد که از مبدا یک ایستگاه مشخص، مثلا منطقه مهاجر نشین، تعداد تخلفها بیشتره، یا آمار نشون بده که مهاجرها بیشتر از محلیها تقلب میکنند و بلیط نمیخرند، چک کردن بلیط اونها نشون از رفتار نژادپرستانه نیست.**
چند وقت پیش که یک مسافرت بینشهری با قطار رفتم، حتی در قطار بین شهری هم بلیطمون چک نشد.
** آپدیت: محسن تذکر داد که حتی اگه آمار چنین چیزی نشون بده، باز هم فقط چک کردن بلیط مهاجرین، نژادپرستی محسوب میشه و ممنوعه.
https://t.me/hsnblog
در سفارت آمریکا، آفیسرِ ویزا از بچهها یک سوال مهم میپرسد: آیا قصد بازگشتن به کشورت را داری؟ جواب درست این سوال هم یک کلمهست: بله! حتما بعد از اتمام تحصیلم، به کشورم برمیگردم. راه اثبات (بخوانید دلیل آوردن الکی) هر کسی البته فرق میکند: یک نفر پیشنهاد شغلی در ایران دارد، یک نفر خانه دارد، یک نفر ثروتمند است یا خانوادهای ثروتمند دارد، یک نفر هم دوست دارد به کشورش خدمت کند. البته که متقاضیان ویزا از خدایشان است که برنگردند، این را هم آفیسر مسئول میداند و هم اداره مهاجرت! جالب اینجاست که آنها هم دوست دارند که شمای تحصیلکرده در همان کشور بمانی و به پیشرفت همان کشور کمک کنی. ولی خب، روند اداریست دیگر، سوالی از شما میپرسند، شما هم دروغی سرهم میکنی، ویزا را میگیری و میروی دنبال زندگی و رویاهایت. هرچه باشد، آمریکاست دیگر، سرزمین رویاها!
چند روز پیش، محمد توییت کرده بود و از دیدار با دوستان قدیمیش نوشته بود. از اینکه چطور همین گپ زدنهای ساده و خندیدنها، بهترین روزهای زندگیاش را ساخته بودند، از اینکه کاش وطن جایی برای ماندن بود تا میماندیم و گپ میزدیم و میخندیدیم و روزهای خوب را ادامه میدادیم.
کیانوش هم حرف مشابهی زده بود، همین که بعد از تمام شدن کار و پروژه مینشستیم و گپ میزدیم و میخندیدیم، از تهِ تهِ دل. همین چیزها بودند که بهترین روزهای زندگی ما را ساختند.
خوبیهای آمریکا و سایر کشورهای غربی و پیشرفته را همه میدانیم، رفاه و ثبات اقتصادی، آزادیهای فردی و سیاسی، (تا حدی) دموکراسی، تکنولوژیهای پیشرفته، کیفیت آموزشی و غیره و غیره. اما حلقه گمشدهی این ماجرا، عمق روابطِ بین آدمهاست.
برادرم که قصد بازگشتن به ایران را دارد، همیشه به من میگفت که دغدغه خارجیهایی که با آنها نشست و برخاست دارد، عمود به زندگیاش است! نه تنها اشتراکی ندارد، که بر زندگی او عمود است. نداشتن حرف و دغدغه مشترک، جلوی عمیق شدن روابط را میگیرد.
هیچکس در این دنیا، در جواب آفیسر ویزا نگفته است که برمیگردم چون دلتنگ دوستانم خواهم شد! هیچکس نگفته است برمیگردم چون برایم مهم و لذتبخش است که در بین کار، با رفقایم بنشینیم و در مورد دغدغههای مشترک گپ بزنیم. چرا هیچکس در سفارت آمریکا نگفته است که برمیگردم، چون دلم برای گفتن و شنیدن جمله “چایی رو بذار که دارم میام” تنگ خواهد شد؟ چرا هیچکس در جواب آفیسر سفارت آمریکا نگفته است که برمیگردم چون میخواهم دوباره از تهِ تهِ دل بخندم؟
البته که ما گفتیم برمیگردیم، آنها گفتند برمیگردند، شما هم بگویید که برمیگردید! گفتن هرچیزی بجز یک بلهی محکم، به معنی از دست دادن بلیط یک طرفه به مقصد “خوشبختی” است!
https://t.me/hsnblog
در سفارت آمریکا، آفیسرِ ویزا از بچهها یک سوال مهم میپرسد: آیا قصد بازگشتن به کشورت را داری؟ جواب درست این سوال هم یک کلمهست: بله! حتما بعد از اتمام تحصیلم، به کشورم برمیگردم. راه اثبات (بخوانید دلیل آوردن الکی) هر کسی البته فرق میکند: یک نفر پیشنهاد شغلی در ایران دارد، یک نفر خانه دارد، یک نفر ثروتمند است یا خانوادهای ثروتمند دارد، یک نفر هم دوست دارد به کشورش خدمت کند. البته که متقاضیان ویزا از خدایشان است که برنگردند، این را هم آفیسر مسئول میداند و هم اداره مهاجرت! جالب اینجاست که آنها هم دوست دارند که شمای تحصیلکرده در همان کشور بمانی و به پیشرفت همان کشور کمک کنی. ولی خب، روند اداریست دیگر، سوالی از شما میپرسند، شما هم دروغی سرهم میکنی، ویزا را میگیری و میروی دنبال زندگی و رویاهایت. هرچه باشد، آمریکاست دیگر، سرزمین رویاها!
چند روز پیش، محمد توییت کرده بود و از دیدار با دوستان قدیمیش نوشته بود. از اینکه چطور همین گپ زدنهای ساده و خندیدنها، بهترین روزهای زندگیاش را ساخته بودند، از اینکه کاش وطن جایی برای ماندن بود تا میماندیم و گپ میزدیم و میخندیدیم و روزهای خوب را ادامه میدادیم.
کیانوش هم حرف مشابهی زده بود، همین که بعد از تمام شدن کار و پروژه مینشستیم و گپ میزدیم و میخندیدیم، از تهِ تهِ دل. همین چیزها بودند که بهترین روزهای زندگی ما را ساختند.
خوبیهای آمریکا و سایر کشورهای غربی و پیشرفته را همه میدانیم، رفاه و ثبات اقتصادی، آزادیهای فردی و سیاسی، (تا حدی) دموکراسی، تکنولوژیهای پیشرفته، کیفیت آموزشی و غیره و غیره. اما حلقه گمشدهی این ماجرا، عمق روابطِ بین آدمهاست.
برادرم که قصد بازگشتن به ایران را دارد، همیشه به من میگفت که دغدغه خارجیهایی که با آنها نشست و برخاست دارد، عمود به زندگیاش است! نه تنها اشتراکی ندارد، که بر زندگی او عمود است. نداشتن حرف و دغدغه مشترک، جلوی عمیق شدن روابط را میگیرد.
هیچکس در این دنیا، در جواب آفیسر ویزا نگفته است که برمیگردم چون دلتنگ دوستانم خواهم شد! هیچکس نگفته است برمیگردم چون برایم مهم و لذتبخش است که در بین کار، با رفقایم بنشینیم و در مورد دغدغههای مشترک گپ بزنیم. هیچکس در سفارت آمریکا نگفته است که برمیگردم، چون دلم برای گفتن و شنیدن جمله “چایی رو بذار که اومدم” تنگ خواهد شد؟ چرا هیچکس در جواب آفیسر سفارت آمریکا نگفته است که برمیگردم چون میخواهم دوباره از تهِ تهِ دل بخندم؟
البته که ما گفتیم برمیگردیم، آنها گفتند برمیگردند، شما هم بگویید که برمیگردید! گفتن هرچیزی بجز یک بلهی محکم، به معنی از دست دادن بلیط یک طرفه به مقصد “خوشبختی” است!
https://t.me/hsnblog
دیروز به سفارت فرانسه در #فنلاند رفتم تا مراحل اداری ویزای فرانسهام را دنبال کنم.
سفارت فرانسه دقیقا روبروی سفارت آمریکا بود و نکتهای که توجهم را به خودش جلب کرد، تفاوت سطح امنیتی دو سفارت (حداقل در ظاهر) بود. سفارت آمریکا دیوار داشت و نردههای نسبتا بلند، درب ورودی داشت با یک نگهبان و یک نیروی نظامی مسلح.
اما آنطرف خیابان، حیاطِ سفارت فرانسه نه دیوار داشت و نه حتی نرده، خبری از نگهبان هم نبود! طبقه همکف که بخش کنسولی سفارت بود، پنجرههای بزرگ شیشهای داشت و به راحتی داخل سفارت نیز دیده میشد. وقتی خواستم وارد سفارت بشوم، یکی از کارمندها آمد و درب را برایم باز کرد و وسایلم را بررسی کرد، بعدتر هم همان شخص مدارک درخواست ویزایم را بررسی کرد.
در آن خیابان، سفارت خانههای دیگری نیز بودند و اکثر سفارتخانهها، شبیه به سفارت فرانسه بودند: بدون نرده و دیوار. البته که دوربین داشتند. بعضی از سفارتخانهها مثل برزیل و استونی هم نردههای بلند داشتند، اما همچنان خبری از نگهبان نبود.
قبلتر نیز در یک مرحله مرفهنشین، منزل سفیر عربستان و لهستان را دیده بودم، آنجا هم خبری از دیوارهای بلند و نردههای تیز نبود، دیوار که چه عرض کنم، نهایتا یک پرچین ۶۰ سانتیمتری دور حیاط را گرفته بود، همین.
منزل سفیر و سفارتخانهها یک تفاوت دیگر با ایران داشتند، خبری از پلیس/سرباز نبود. در ایران، جلوی در هر سفارتخانه و منزل سفیر، یک کیوسک نگهبانی وجود دارد: پلیس دیپلماتیک. البته که آن سرباز عموما مسلح نیست، اما به هرحال وظیفه تامین امنیت یا گزارش تخلف را برعهده دارد.
اینجا که نه خبری از دیوارهای بلند هست و نه پلیس دیپلماتیک، امنیت سفارتخانهها را چه کسی تامین میکند؟ عدم سابقه حمله به سفارت و امنیت بالای اجتماعی، دلیلی است برای زشت نکردن چهره شهر با کشیدن دیوارهای بلند.
https://t.me/hsnblog
اگر ویدئوی گپ و گفت با احسان عبدیپور در مورد “سفر به چه دردی میخورد” را ندیدهاید، پیشنهاد میکنم حتما آن را ببینید.
اولین بار که چراییِ سفر رفتن به جز عکسهای اینستاگرامی قبل و بعدش برایم سوال شد، سال ۹۴ بود. در مسیر صعود به قله سبلان بودیم و شب را قرار بود در پناهگاه بگذرانیم. از پناهگاه تا قله بیشتر از ۶ ساعت کوهپیمایی داشتیم و بوران و برف در نیمهی مرداد، مسیر را بسیار سخت میکرد. با تمام سختیها و با حداقل امکانات، به قله صعود کردیم: بدون دستکش و کفش مناسب. من با کفشهای معمولی دانشگاه و با دستکشی چرمی به دومین قله بلند ایران صعود کردم.
اما این دستاورد چه چیزی را به من اضافه کرده بود؟ به خاطر دارم که تمام شب این سوال ذهنم را مشغول کرده بود که چرا سفرها، من را پختهتر نمیکنند؟ مگر نه اینکه بسیار سفر باید تا پخته شود خامی؟ حقا که با بیشتر از ده سفر در همان سال، از بندرعباس و قشم و هنگام تا رشت و تالش و اردبیل، و از آنطرف، از لرستان تا خراسان، من به قسمت اولیهی این ضربالمثل به نحو احسن عمل کرده بودم. پس چرا احساس پختگی بیشتری نمیکنم؟ مگر نه اینکه تقریبا به هر سفری بله گفته بودم؟
در همان سفر بود که فهمیدم مسیر سفرها برای من لذتبخش نیست و سفر را به چشم یک هدف میبینم: بازگو کردن خاطرات. شایدم شوعآف کلمه بهتری باشد: اینکه بعد از یک سفر بنشینم و خاطراتش را تعریف کنم.
من برنامه سبلان و آمادگی دماوند را برای دماوند و کوهنوردیش نرفته بودم، رفته بودم تا در فرصتهای آینده به همه بگویم که فلان سفر را رفتهام و خاطراتم را تعریف کنم. همین زندگی اینستاگرامی که خیلیها امروزه تجربهاش میکنند، با این تفاوت که من حساب اینستاگرام نداشتهام و ندارم و زندگی اینستاگرامی را در دنیای واقعی برای خودم ساخته بودم.
تصمیم برای تغییر این رویه را همان روزها گرفتم، سفر دماوند را کنسل کردم، با اینکه تقریبا مطمئن بودم که کنسل کردنش به معنای خداحافظی همیشگی با صعود به قله دماوند است. اما این هزینهای بود که باید میپرداختم. من به دماوند صعود نکردم، و احتمالا هیچوقت هم صعود نخواهم کرد، اما تغییر رویهای مهم را شروع کردم. سفر از این به بعد نه برای بازگو کردن خاطرات، که برای تجربه و یادگیری و مهمتر از آن، عمیق کردن رابطهام با آدمها از طریق ساخت خاطره مشترک خواهد بود.
الان احساس میکنم سفر را بهتر میفهمم. تعداد سفرهایم نیز کمتر شده، هم وقت کمتری پیدا میکنم، هم “عطش” کمتری برای دیدن همه دنیا دارم. به مورد دوم که فکر میکنم، احساس آرامش بیشتری میکنم.
سفر امروز از همین جنس بود. نه موزههای معروف شهر را دیدیم و نه قلعهای ۷۰۰ ساله را. این سفر هیچ چیزش تعریف کردنی نیست: نه خرید بلیط لحظه آخریش و کنسل شدن بلیط اتوبوس به دلیل ناهماهنگیای که تقصیر من بود، نه خواب موندن یکی از همسفرها و سنگ زدن به شیشه و بیدار کردن همسایهاش در ۶ صبح روز تعطیل، نه خواب موندن در قطار و رد کردن مقصد، و نه جا موندن از قطار برگشت.
اما سفر خیلی خوبی برای من بود، تجربه مشترک ساختیم، خندیدیم و الان به همسفرهام احساس نزدیکی بیشتری میکنم. صبرم کمی بیشتر شده و فهمیدم که اگر اخلاقت خوب باشد و همیشه لبخند بزنی و بخندی، حتی جا ماندن از قطار وگیر کردن در بیابان هم خندهدار است!
https://t.me/hsnblog
روز چهارشنبه دز دوم واکسنم را زدم. بالاتر از تجربهام در مورد جابجایی وقت واکسن و اعتمادِ سیستم درمانی نوشته بودم.
بعد از واکسن، دچار عوارض شدید شدم: تب و لرز و بدن درد شدید و همچنین بیحالی. به حدی که به سختی میتونستم چند دقیقه بایستم یا حتی بشینم. ترسیده بودم و با مرکز بهداشت تماس گرفتم و گفتند که طبیعیست، صبر کن و اگر تا سه روز بهتر نشد، به اورژانس مراجعه کن.
چند دقیقه پیش از همان مرکز با من تماس گرفتند و پرسیدند که آیا عوارضت کمتر شده است یا خیر. امروز خیلی بهتر بودم، اما تماس آنها حالم را خیلی بهتر کرد! انگار که سیستم درمانی حواسش به تو هست و پشتت به جایی گرم است.
دوستانم در اینجا لطف زیادی به من داشتهاند، از امیر که برایم شام درست کرده بود تا کتایون و مارال و علی و سینا و مریم و افروز و کارلوس و آندره و بقیه بچهها که جویای احوالم شدند، پشتم همیشه به اینها گرم بوده و هست، اما این تماس مرکز درمانی هم چراغی در دلم روشن کرد.
یک تماس ساده، چقدر برای دولت و سیستم درمان هزینه دارد؟ دقیق نمیدانم، اما بعید میدانم هزینه زیادی داشته باشد. یک اپراتور میخواهد، همین.
البته که جمعیت کمِ #فنلاند مدیریت این مسئله را راحتتر میکند. در کل کشور کمتر از ۵۰ نفر بستریِ کرونا وجود دارد و روزانه (به طور میانگین) کمتر از ۲۰۰ نفر کرونا میگیرند، با این تعداد میتوان حال این افراد را پیگیری کرد. هرچند که سه نفر از نزدیکان من در این مدت کرونا گرفتهاند و هر سه از پیگیریهای سیستم درمان شاکی بودند! انگار که سیستم رهایشان کرده باشد. نمیدانم چرا امروز با من تماس گرفتند، سیستمِ پیگیری بهتر شده یا از عوارض واکسنها بیشتر میترسند، نمیدانم. تنها چیزی که من میفهمم، اینست که یک تماس تلفنی ساده چقدر حال آدمها را خوب میکند.
دیروز عید غدیر بود، اگرچه حال بسیار بدی داشتم، با خانواده تماس گرفتم و عید را تبریک گفتم. از برادرم یاد گرفتهام که یک تماس تلفنی، کمهزینهترین کاریست که میتوانم برای خوشحالی دیگران بکنم. تماس تلفنی را تقریبا در هر شرایطی هم میتوان گرفت و واقعا همهی آدمها را خوشحال میکند.
تماس تلفنی مرکز درمان، یادآور این مسئله برای من بود که بیشتر از اینکه پیامی جویای احوال دوستانم باشم، گاهی با آنها تماس بگیرم.
https://t.me/hsnblog
در حالی که خوزستان شلوغ شده بود، جلوی سفارت ایران در #فنلاند نیز عدهای در حمایت از مردم ایران تجمع کرده بودند و شعار میدادند.
اکثر مخالفانی که من در اینجا میبینم، سلطنتطلب و تجزیهطلب هستند و کسی به فکر اصلاح ساختاری نیست، شاید برای کسی حتی ایران هم مهم نباشد، همین که اعتراض کنند و حکومت را عوض کنند برایشان کافیست.
البته عدهای زیادی هم هستند که با تصمیمات حکومت و دولت همسو نیستند، اما از تغییر و اصلاح ناامیدند و دنبال دردسرهای تجمع و اعتراض نمیروند.
دوستی دارم که هفته پیش برای انجام کارهای نظاموظیفه به سفارت ایران رفته بود. تعریف میکرد که موقع خروج از سفارت، با حجم زیادی از فحاشی و تهدید روبرو شده، صرفا بخاطر اینکه از سفارت بیرون میآمده و به خیال معترضین، بخشی از حکومت و سفارت ایران بوده است.
در این هفتههایی که بازیهای المپیک برگزار میشد، بحثهای زیادی در مورد بیوطنی مطرح شد و هر دو سر طیف، انگشت اتهام و فحاشی را به سوی دیگر طیف گرفته بودند.
اما بیوطن کسی است که در مملکت غریب، جرأت مراجعه به سفارت کشور خودش را ندارد. میترسد که سفارتچیها نگذارند از سفارت خارج شود یا اگر خارج شد، با موجی از اتهاماتِ مخالفین روبرو شود.
بیوطن، خانمهای ایرانی هستند که دغدغه دارد که آیا باید پوشش اسلامی را رعایت کنند یا خیر؟ اصلا چرا باید در مملکتی آزاد برای مراجعه به سفارت حجاب داشته باشند؟ جالب اینجاست که داشتن حجاب برای مراجعه به سفارت اجباری نیست، اما همچنان میترسند و سری که درد نمیکند را در زیر روسری پنهان میکنند! حق هم دارند، با خبرهایی که از ایران میشنویم، حق هم دارند بترسند.
اصلا سوال اینجاست که چرا در سفارت ایران، که قانونا* قسمتی از خاک ایران محسوب میشود، حفظ حجاب الزامی نیست؟ چطور میشود اینجا برای قانون استثنا قائل شد اما در ایران گشتارشاد با قدرت میگیرد و میبرد و تذکر(!) میدهد و پیامکهای کشف حجاب را برای خانمها ارسال میکند؟ چرا چنین استاندارد دوگانهای وجود دارد؟
در شهر ژنو سوئیس، یک شب مهمان دوستم در نزدیکی سازمان ملل بودم. ملیتهای مختلف، پرچم کشورهای خودشان را از بالکنهای خوابگاه آویزان کرده بودند: ایتالیا. شیلی، کامبوج، فلسطین و کشورهای دیگر. بیوطن کسی است که اگر پرچم ایران با طرح الله را آویزان کند، مزدور است و حکومتی و اگر با شیر و خورشید آویزان کند،
سلطنت طلب.
*اصلاح: آرمان به درستی تذکر داد که کنوانسیون وین تغییر کرده و در حال حاضر، سفارت هر کشور خاک اون کشور محسوب نمیشود. اما همچنان قوانین اون کشور در سفارت اجرا میشود.
ا
https://t.me/hsnblog
امروز با سِرگِی صحبت میکردم که اهل روسیهست و به تازگی در دانشگاه ما، دکترایش را شروع کرده. کمی از خاطرات جامجهانی ۲۰۱۸ و سفرم به روسیه برایش تعریف کردم. بهش گفتم که فکر میکنم میزبانی چنین رویدادی، روی نظر مردم سایر کشورها درمورد روسیه، اثر گذاشته و احتمالا دیدگاه بهتری نسبت به روسیه پیدا کردهاند.
سرگی هم معتقد بود جامجهانی نفع زیادی برای روسیه داشته است. اما برخلاف انتظارم، سرگی به مورد دیگری اشاره میکرد: تغییرِ نظر مردم روسیه نسبت به سایر کشورها و نه بالعکس. سرگی معتقد بود که صرفِ برگزاری یک رویداد، احساس مردمِ بقیه کشورها به روسیه را عوض نکرده است، عوض نکرده است چون ساختار حکومت تغییر نکرده است. لیکن جامجهانی باعث شده احساس مردم به سایر کشورها و همچنین شناخت مردم از بقیه دنیا بهتر بشود و همه کشورها را آنطور که حکومت نشان میدهد، جهانخوار و دشمنِ خودشان نبینند.
سرگی از خبرها میگفت و از اینکه دولتِ پوتین تمام تلاشش را میکند تا بقیه کشورها را دشمن درجه یک روسیه نشان بدهد و عدهی زیادی از مردم هم گولِ این بازیِ رسانهایِ دولت روسیه را میخورند و به این مسئله اعتقاد دارند که همهی دنیا، دشمن ما هستند. اما باز شدن مرزها و تجربهی دیدن و ارتباط گرفتن با ملیتهای مختلف و حرف زدن در مورد سیاست در لابلای مسابقات فوتبال، نظر مردم روسیه را تغییر داده. مردمِ روسیه، در حال حاضر آگاهی بیشتری دارند و به واسطه این آگاهی، مطالبههای بهتر و دقیقتری هم از دولتشان دارند و این اولین قدم برای تغییره.
دوستی دارم که همیشه میگفت کافیست بسیجیهای سفت و سخت را برای مدتی، هرچند کوتاه، بیاوری اروپا و بگردانی و دنیا را نشانشان بدهی، اینها خودشان درست میشوند!
وقتی بینند آدمها راحت دارند زندگیشان را میکنند و خبری از آن غولهای بیبند و باری، فساد و ناامنی که در ذهنشان ساختهاند نیست.
وقتی ببینند که در صدر خبرهای دنیا نیستند و ایران نیز مرکز دنیا نیست تا همهی آدمهای اینجا فکر و ذکرشان توطئه علیه ایران باشد. وقتی ببینند که اینها اصلا به ما فکر نمیکنند!
وقتی ببینند خبری از “واکسن ملی افتخار ملی” نیست و حتی اسم واکسن بدون مجوز برکت به گوششان هم نخورده است.
وقتی ببینند که عده زیادی از مردم، حتی دقیقا نمیدانند ایران کجاست! و از ما میپرسند که آیا شما هم عرب هستید؟ وقتی ببینند که آن عدهای هم که ایران را میشناسند، نه ایرانیها را به هوش بالا میشناسند و نه به اینکه مدیرعامل فلان شرکت ایرانیست، نه به ایستادگیهایش جلوی آمریکا میشناسند و نه به قدرت نظامیاش! به ترور میشناسند و دخالت در منطقه و ماجرای هواپیمای اوکراینی.
وقتی ببینند جمله “عوضش امینت داریم” اینجا کاربردی ندارد و آزادی و امنیت، اولین و بدیهیترین حقوق انسانها تلقی میشود.
وقتی با این حقیقت تلخ روبرو میشوند که جداافتادگی ایران باعث شده تا بجای اینکه ایران را با تمدن چند هزار ساله و کوروش کبیر بشناسند، از شترسواری در ایرانِ امروز میپرسند.
اینها رو خودشان میبینند و تجربه میکنند و از شر توهم و پروپاگاندایی که اسیرش شدند، رها میشوند.
عدمِ آگاهی باعث میشود راحتتر گولِ پروپاگاندا رو بخوریم.
https://t.me/hsnblog
داشتم به این فایل صوتی گوش میکردم: دلنوشتههای غربت و مهاجرت به قلم دانشآموختهی استنفورد، قسمت دوازدهم.
در قسمتی از دلنوشتهها گفته بود تا مدتی که ایران بودم، وقتی به مشکلی برمیخوردم و چیزی اذیتم میکرد، به خودم میگفتم مهاجرت میکنم و تمام مشکلات حل خواهد شد. اما حالا که در سانفرانسیسکو نشستهام، وقتی مشکلات و کارها امانم را میگیرد، به چه پناه ببرم؟! چه امیدی به خودم بدهم؟ چطور به آیندهای بهتر دلخوش باشم؟
انگار این حرفها دلنوشتههای من بود، دقیق و کامل! انگار صدایی از تهِ تهِ تهِ دلم میآمد و این حرفها را برایم زمزمه میکرد. چهطور ممکن است حرفهای دیگری، اینقدر دقیق و واضح، توصیف کننده وضعیت تو باشند؟ کسی که حتی نمیشناسیاش و اسمش رو هم نمیدانی.
قبل از مهاجرت، من هم به خودم قول میدادم که همه چیز درست خواهد شد. کمانگیزه شدهای؟ نگران نباش، مهاجرت میکنی و درست میشود. تنبلی میکنی؟ حتما بعد از مهاجرت درست خواهد شد. خوشحال نیستی؟ این هم بعد از مهاجرت درست خواهد شد. مهاجرت کلیدی بود که قرار بود همهی دربهای بسته زندگیم را باز کند!
روزهای اولی که رسیده بودم، خودم را خوشبخت و خوششانس میدانستم که چنین شاه کلیدی پیدا کردهام! همه چیز هم سرجایش بود، از فاندی که گرفته بودم، تا دوستانی که اینترنتی پیدا کرده بودم و باعث شد حتی شب اولی که رسیده بودم، دور هم جمع بشیم و چایی بخوریم و گپ بزنیم و بیشتر و بیشتر آشنا بشیم.
اما حالا که مدتی گذشته و جای پایم نسبتا محکم شده، نمیدانم با بیانگیزهای که سراغم میآید چه کنم؟ برای امید دادن به خودم برای دست کشیدن از تنبلی، به خودم چه قولی بدهم؟ به چه چیز در آینده امیدوارم باشم که از آن لحظه به بعد، رضایتم از زندگی و دستاوردهاش، به اندازهی کافی باشد؟
اولین جوابم، مهاجرت دوباره بود! جوابی که خیلی از هموطنهای اینجا دنبالش هستند. دنبال پاسپورت و تغییر ملیت آمدهاند تا راهشان را به آمریکا، این سرزمین فرصتها و لذتها، باز کنند و به خوشحالی و رضایت برسند. اما حالا اینطرف دنیا نشستهام و شنیدن حرفهای این دوست ناشناختهام و تجربه خودم از مهاجرت، به من یادآوری میکند که مهاجرت دوباره، راه حل این مسائل نیست. دانشآموختهی استنفورد! خدای من! مگر دانشآموختهی استنفورد هم دچار مشکلات میشود؟!
دقیق بخاطر دارم که سال ۹۶، وقتی قرار بود از اصفهان به تهران مهاجرت کنم، چقدر ذوق و شوق داشتم و چقدر باانگیزه بودم. در اینستاگرام دوستان دبیرستانم را دنبال میکردم که در تهران چقدر خوشحال هستند. نقطهی تغییر زندگی من رسیده بود و قرار بود زندگی من به بعد و قبل از سال ۹۶ و شریف رفتنم تقسیم بشود. مدتی که گذشت و شور و شوقهای شهر جدید که تمام شد، من شدم همان حسین همیشگی. همان حسین همیشگی اینبار در شهری با امکانات بیشتر. همان حسین همیشگی اینبار در دانشگاهی با اسمی معتبرتر. جلوتر که آمدم با خودم فکر کردم که نقطه عطفی که انتخاب کرده بودم اشتباه بود، باید مهاجرت را نقطه عطف زندگیام قرار دهم. حالا همان فکرها ذهنم را قلقلک میدهد، شاید مهاجرتِ دوباره حلال همه مشکلات خواهد بود! ظاهرا نقطه عطف زندگیام را اشتباه انتخاب کرده بودم. نقطه عطف زندگی من، مهاجرتِ دوباره است!
مهمترین مشاهده من از مهاجرت، نه فرهنگهای خوبی بوده که از اروپاییها یاد گرفتهام و نه زرق و برقی که صنعتی شدن زودهنگام در کنار مدیریت صحیح برای اروپاییها به ارمغان آوردهاست. مهمترین مشاهده من، اینست که هدف داشتن در زندگی، یک مسئله درونیست و با تغییر و جابجایی بیرونی حل نمیشود. لذت بردن از زندگی و همه چیزهایی که به ما داده شده، یک هنر درونیست و اگرچه امکانات و داشتههای بیشتر، میتواند به ما دقیقتر یادآوری کند که کجای جهان ایستادهایم، ولی نهایتا نقش یک یادآور را دارد و نمیتواند به خودیِ خود رضایت از زندگیمان را افزایش دهد.
من الان میفهمم که باید بلد باشیم و تمرین کنیم که از دورهمیها، کافهها، رستورانها، کوهها، و همه چیزهای دیگری که داریم، لذت ببریم. موکول کردن این لذت بردنها و رضایتمندیها و یادگیریها و رشد کردنها، موکول کردن فرآیند زنده بودن و زندگی کردن به بعد از مهاجرت، فقط و فقط سرخوردگی میآورد. فنلاند و آمریکا ندارد. استنفورد و آلتو هم ندارد.
مهمترین مشاهدهای که من تا امروز داشتهام، این است که مهاجرت و حرکتِ بیرونی قرار نیست (به خودیِ خود) نقطه عطف زندگی ما باشد. اصلا زندگی ما تابعی گسسته نیست که اتفاقی بیرونی زندگی ما را به دو قسمت تبدیل کند. زندگیِ ما تابعی است پیوسته با مشتقی کوچک. تغییراتِ عمیق درونی، زمان میخواهند و تمرین.
https://t.me/hsnblog
در جلسه معرفی دانشگاه، مسئول آموزش برامون توضیح داد که دو چیز در فرهنگ فنلاندیها خیلی مهمه: سونا و قهوه. مسئول آموزش بهمون گفت که ما اینجا قهوه رو آمریکایی مصرف نمیکنیم و قهوه خوردن برای ما به معنی نشستن و صحبت کردن با یه نفر دیگهست. منظورش از فرهنگ "آمریکایی"، فرهنگ گرفتن قهوه Take Out یا همون بیرونبر بود. من در شهر هم آدمی که قهوه بیرونبر گرفته باشه و در راه رفتن در حال خوردن قهوه باشن بسیار به ندرت دیدم.
البته تا جایی که من میبینم، فنلاندیها درونگراتر از این هستند که با آدمهای دیگه بشینن و قهوه بخورن! ولی این فرهنگ که از کار چند دقیقهای بیرون بیان و قهوهشون رو بخورن، توی فرهنگشون وجود داره، هرچند که تنهایی بشینن و از تنهاییشون لذت ببرن.
فرهنگ قهوهی بیرونبر، تمرکزش رو روی کار و بهرهوری گذاشته تا کارآیی کارمند/کارگر رو بیشینه کنه، اما فرهنگ #فنلاند، تمرکزش روی well being کارمنده. معمولا قراردادهای کاری، زمان خوردن قهوه رو هم شامل میشن. به عنوان مثال، در دانشگاه، قرارداد ما روزانه ۷:۳۰ ساعت کاره که شامل یک وعده ناهار ۳۰ دقیقهای و دو Coffee Break هر کدام ۱۵ دقیقهایه.
فنلاند با این فرهنگ قهوه خوردن، بیشترین سرانه مصرف قهوهی دنیا رو داره. به طور میانگین ۱۲ کیلوگرم دانه قهوه در سال و همچنین ۴ لیوان قهوه در روز!
https://t.me/hsnblog
یکی از وظایفی که اتحادیه اروپا داره، بررسی وضعیت کشورهای عضو اتحادیهست. عکس بالا نتیجه یک نظرسنجی در سال ۲۰۱۸ رو در مورد میزان اعتماد مردم به همدیگه در کشورهای مختلف نشون میده. در این نظرسنجی از هر کشور بیشتر از ده هزار نفر شرکت کردند و به سوال "اکثر افراد ساکن کشور شما، قابل اعتماد هستند" پاسخ مثبت یا منفی دادند. ساکنین کشورهای اسکاندیناوی بیشترین اعتماد رو به همدیگه داشتند. در صدر اونها هم دانمارک و #فنلاند بودند که مردم کشورشون رو قابل اعتماد میدونستند. (نروژ عضوی از اتحادیه اروپا نیست و برای همین در نقشهی بالا خاکستری رنگه)
در مورد اعتماد، من دوتا تجربه داشتم که بسیار عجیب بود:
تجربه اول: چند ماه پیش یک دوچرخه دست دوم خریدم. به فروشنده پیام دادم و رفتم در خونشون و اون هم دوچرخه رو آورد و بهم نشون داد. ازش اجازه خواستم که باهاش دوری بزنم تا ترمزها و دندههاش رو امتحان کنم. جلوی دید فروشنده تا چند تا خونه اونطرفتر رفتم و برگشتم و به نظرم دوچرخهی معمولیای اومد. فروشنده بهم گفت: ⟪اینطوری که نمیشه فهمید، قشنگ برو باهاش رکاب بزن، سربالایی برو، سرپایینی بیا، توی جنگل برو. قشنگ سوارش شو و بعد تصمیم بگیر. من میرم داخل خونه، وقتی دورهات رو زدی و برگشتی، دوباره بهم زنگ بزن تا بیام پایین.⟫
اینها رو گفت و درب خونه رو بست و رفت! فروشنده فقط از من یه شماره تلفن داشت، همین! تازه شماره تلفنی که اعتباری بود. سیمکارتهای اعتباری بدون نام هستند و از سوپرمارکتها میشه خریدشون و این عملا غیرقابل ردیابیشون میکنه. رفتار فروشنده با یک مهاجری مثل من، واقعا برام عجیب بود و اعتماد رو کاملا در حرفها و رفتارش میشد احساس کرد.
تجربه دوم: شهرداری محل اقامت من اعلام کرد که افرادی که برای تحصیل و یا کار به خارج از کشور میرن، برای جلوگیری از پیچیدگیهای اداری، میتونن دز دوم واکنسشون رو زودتر از موعد دریافت کنن. من فرم این درخواست رو پر کرده بودم. امروز که باهام تماس گرفتن، فقط ازم پرسیدن که برای تحصیل کجا میری و چه مدت میمونی؟ همچنین پرسیدن که کی قصد رفتن داری. نه از من بلیط رزرو شده خواستند و نه هیچ چیز دیگه. جالبیش این بود که در نامه رسمیای که دانشگاه مقصد بهم داده بود، تاریخ شروع کلاسها ۲ ماه دیگه ثبت شده بود، اما پشت تلفن بهش گفتم که قصد دارم زودتر از فنلاند برم چون احتمالا قبل از شروع ترم جدید، به ایران سفر خواهم کرد. اما بازهم مدرکی دال بر رزرو بلیط یا چیزهای دیگه از من نخواست و وقتم رو جابجا کرد.
آیا این داستانها و تجربهها به این معنیه که در این کشور تقلبی صورت نمیگیره و مردم دروغی نمیگن؟ خیر، اصلا به این معنی نیست. این تجربهها و داستانها صرفا به این معنیه که تعداد تقلبها و دروغها، هنوز به اندازهای زیاد نشده که پیشفرض آدمها، تقلب و دروغ باشه.
توی این سیستم، به راحتی میشه دروغ گفت و کار رو جلو برد. اما این دروغهای کوچکِ تکتک ما باعث میشه بیاعتمادی به سیستم نفوذ کنه. بیاعتمادی که بیاد، به این راحتیها نمیشه از شرش خلاص شد. مراقب دروغهای کوچکی که میگیم و "زرنگیهایی" که میکنیم، باشیم چون به نظرم مهمترین سرمایه اجتماعی یک کشور، اعتمادیه که بین مردم وجود داره. اعتماد بین مردم و اعتماد مردم به دولت و اعتماد دولت به مردم، روندهای اداری و ارتباطات روزمره رو راحتتر میکنه و دنیایی که توش زندگی میکنیم رو زیباتر.
https://t.me/hsnblog
مردم کشورهای مختلف اتحادیه اروپا، چقدر به یکدیگر اعتماد دارند؟
توضیح در پست زیر.
اولین صحنهای که من در #فنلاند دیدم، بنر بزرگی بود که توی فرودگاه زده بودند و به مسافرین خوشآمد میگفتند. روی بنر نوشته بود: “۸۰ درصد از خاک فنلاند رو جنگلها تشکیل میدن، ما به طبیعتمون افتخار میکنیم”.
بزرگترین منبع طبیعی فنلاند، جنگلها هستند و این باعث شده جزء بزرگترین کشورهای صادر کننده چوب و همچنین کاغذ باشن. اما در عین حال طبیعت براشون خیلی مهمه و سالهاست که تراکم جنگلهاشون کم نشده و قطع درختان رو کاملا مدیریت شده انجام میدن.
جدای از مسائل اقتصادی، جنگلها دریاچهها برای مردم اهمیت زیادی داره و قسمت مهمی از زندگیشونه. فنلاند بیشتر از ۱۸۰ هزار(!) تا دریاچه داره و هزاران جزیره کوچک و بزرگ. پیکنیک رفتن قسمت مهمی از تفریح آدمهای اینجاست.
البته که طبیعت فنلاند تنوع کمی داره، تقریبا همه درختها سوزنی هستند و طبیعت جاده جنگلی روبروی خونهی من تا اندازه خوبی به بقیه کشور و پارکهاش شبیه. اما مثلا سوئیس طبیعت بسیار متنوعتری داره.
موسسه لگاتوم که بالاتر در موردش نوشته بودم، شاخصی داره که نشون میده طبیعت چقدر در زندگی روزمره آدمهای اون منطقه تاثیر گذاره. فنلاند بعد از کشور همسایهش یعنی سوئد، رتبه دوم رو در سال ۲۰۲۰ کسب کرد. اینجا شهر قسمتی از طبیعت و جنگله.
همچنین طبیعی بودن محیط براشون خیلی مهمه، لذا درختها رو هرس نمیکنن یا اگه درختی میشکنه و میوفته، فقط در صورتی که جاده رو مسدود کنه جابجاش میکنن. معتقد هستند که طبیعت این شکلیه: درختها میکشنن، علفهای هرز درمیان و… و ما حق نداریم تصرف زیادی توی طبیعت بکنیم و محیط جنگل رو خیلی تغییر بدیم. حتی وقتی از وسط جنگل اتوبان میکشن، برای اینکه دو طرف جنگل به هم متصل بمونه و تاثیر انسان روی زندگی حیوانات و اون محیط طبیعی رو کمتر کنن، پلهای هوایی میسازن که فقط مخصوص حیواناته و از روی اون میتونن عبور کنن و جنگل ِدو طرف اتوبان رو به هم متصل نگه میدارن.
قسمتی از طبیعت بودن به نظرم روی شادی و رضایت این آدمها هم اثر گذاره.
https://t.me/hsnblog
زمستان پارسال عکسی از آرامگاه هلسینکی گذاشته بودم. حالا امشب دوباره گذرمون به اونجا افتاد.
تفاوت مشهودی که با ایران احساس میشه، میزان سرسبز بودن آرامگاهه: درختان بلند و چمن. همچنین تقریبا کنار یا روی هر قبری گل کاشته بود که توی تصویر هم معلومه. اینها سنگ رو روی زمین نمیذارن و عمود بر زمین نصب میکنن که خوندن نوشتهها رو راحتتر میکنه. همچنین باعث میشه روی قبر بتونن گل بکارن.
ترکیب این عناصر، به علاوهی آب دریا، فضا رو بسیار آرامشبخش کرده بود، فضایی که دقیقا یک آرامگاه باید داشته باشه.
اعتبار دوتا از عکسها متعلق به سیناست.
https://t.me/hsnblog
زمستان پارسال عکسی از آرامگاه شهرمون گذاشته بودم. حالا امشب دوباره گذرمون به اونجا افتاد.
تفاوت مشهودی که با ایران احساس میشه، میزان سرسبز بودن آرامگاهه: درختان بلند و چمن. همچنین تقریبا کنار یا روی هر سنگی قبری گل کاشته بود که توی تصویر هم معلومه. اینها سنگ رو روی زمین نمیذارن و عمود بر زمین میذارن که خوندن نوشتهها رو راحتتر میکنه. همچنین باعث میشه روی قبر بتونن گل بکارن.
ترکیب این عناصر، به علاوهی آب دریا، فضا رو بسیار آرامشبخش کرده بود، فضایی که دقیقا یک آرامگاه باید داشته باشه.
https://t.me/hsnblog
#فنلاند هیچ کوهی نداره و کاملا تخته! سال ۲۰۱۶ و در سالگرد ۱۰۰ سالگی استقلال فنلاند، کشور دوست و همسایهش، نروژ، میخواست به عنوان هدیه، یه کوه بهش بده! کمپینی در فیسبوک تشکیل شد و دهها هزار نفر نروژی از این ایده حمایت کردند.
البته که درنهایت این طرح با مخالفت نخستوزیر نروژ روبرو شد و هدیه کنسل شد. ولی ایده هدیه دادن کوه خیلی بامزه بود!
حالا که فنلاند کوه نداره، من برای دیدن غروب میرم روی سقف دانشکده کامپیوتر. دیشب دقیقا با همین منظرهی غروب و جنگل و دریا، شام خوردیم.
https://t.me/hsnblog
