en
Feedback
مشاهدات حسین از اروپا

مشاهدات حسین از اروپا

Open in Telegram

تماس با من: @hsnfirooz اگه میخواین در مورد مهاجرت/کار/زندگی گپ بزنیم: https://calendly.com/hsnfirooz

Show more
Iran56 673The category is not specified
6 011
Subscribers
-424 hours
-117 days
-8730 days
Posts Archive
گزارش شفافیت چند وقت پیش توییتی کردم که اگر همدیگر را می‌شناسیم (حتی کم و با واسطه) و قصد اپلای کردن دارین و مشکل مالی دارین، به من پیام بدید تا براتون تافل ثبت‌نام کنم. بچه‌ها به من لطف داشتند و اون توییت بیشتر از انتظارم دیده شد و حتی به صفحات اینستاگرام و لینکدین هم رسید. توییتر و تلگرامم پر شد از پیام‌های مختلف. برایم غیرقابل باور و شدیدا هیجان‌انگیز و خوشحال کننده بود وقتی دیدم حامی‌های دیگری هم پیدا شدند و اعلام آمادگی کردند تا در هزینه‌های بچه‌ها کمک کنند. حامی‌های مختلفی داشتیم از سرتاسر دنیا و هر کس به اندازه خودش می‌خواست کمک کنه: از ۱۰۰ هزار تومان تا ۲۸۰۰ یورو. کاری که قرار بود با یک تماس تلفنی و فقط برای یک نفر انجام بشود، به یک پروژه بزرگ تبدیل شده بود. فرمی درست کردم و از متقاضیانی که درخواست کمک مالی داشتند، خواستم اطلاعاتشان را ثبت کنند. بیشتر از ۲۰۰ نفر آن فرم را پر کردند. از آن‌جایی که در این کار بی‌تجربه بودم، سوالات فرم ناشیانه بود و مجبور شدم با اکثریت آن‌ها تماس بگیرم تا سوالات دقیق‌تری بپرسم چون تنوع درخواست‌ها زیاد بود و در قالب یک فرم نمی‌گنجید: از امتحان زبان، تا اپلیکیشن‌فی تا بلیط هواپیما. با توجه به تحریم‌های علیه ایران، با یک وکیل جلسه داشتم تا دقیق‌تر موضوع را بررسی کنم. از طرفی با بانک هم در مورد مسائل مالیاتی جلسه داشتم. روند بررسی قوانین و رزومه‌‌ی بچه‌ها بیشتر از یک هفته زمان برد. بعد از بررسی همه رزومه‌ها، ۳۵ نفر را انتخاب کردم و قرار شد به آن‌ها کمک کنیم. البته متاسفانه چند نفر از حامی‌ها (با آن که روی قولشان حساب باز کرده بودیم) انصراف دادند و شرمنده بعضی از بچه‌ها شدم و در نهایت تونستیم به ۲۷ نفر کمک کنیم. به لطف حامی‌های عزیز، در مجموع بیشتر از ۱۱۰۰۰ یورو، درسته، یازده هزار یورو! پول جمع شد و به بچه‌هایی که استطاعت مالی نداشتند، کمک کردیم. اما این تازه شروع ماجراست :) بچه‌هایی که امسال کمک گرفتند قراره این حلقه رو ادامه بدن و سال بعد، به دوستای خودشون کمک کنن. همه چیز از یه توییت ساده شروع شد! اما با کمک حامی‌ها، تبدیل شد به یک کار بزرگ. از همتون ممنونم ❤️ https://t.me/hsnblog

بچه‌هایی که تازه مهاجرت می‌کنند، مدتی طول می‌کشد تا به قیمت‌های دلاری و یورویی عادت کنند و همه چیز را به ریال تبدیل نکنند: اوایلش خیلی سخت است که بلیط متروی ۱۰۰ هزار تومانی بخری. البته من از همان روزهای اول، ذهنم یورویی کار می‌کرد و قیمت‌ها را تبدیل نمی‌کردم. دقیق نمی‌دانم چرا، شاید بخاطر تربیت خانوادگی بود که همیشه پدرم ثروت زیاد را نهی می‌کرد و هیچ‌کاری را به صرف کسب پول انجام نمی‌داد. می‌گفت وسایل و پول باید در خدمت تو باشند، نه برعکس. لذا مرسوم است که همه قبل از آمدنشان همه چیز را با خودشان بیاورند تا پول کمتری را اینجا خرج کنند؛ از قابلمه و روغن و حتی آب معدنی(!) بگیر تا سه راهی برق و کاغد و قلم. اما کم‌کم همه چیز، و نه فقط قیمت‌ها، برایت عادی می‌شوند و تو نیز می‌شوی قسمتی از همین فرهنگ و جامعه. انگار نه انگار که از خاورمیانه آمده‌ای! کم‌کم اسم خیابان‌های شهری که در آن بزرگ شدی یادت می‌رود، آلودگی هوا را فراموش می‌کنی، دسترسی به برق و آب و اینترنت را از یاد میبری و حتی قیمت‌ آخرین قهوه‌ای که در تهران خوردی هم فراموشت می‌شود. آب و هوا عادی می‌شود و یادت میرود که آسمانِ همه‌جا همین رنگی نیست! دسترسی به امکانات برابر پزشکی هم برایت بدیهی می‌شود. آزادی‌های فردی و سیاسی و فرصت‌های شغلی نیز که اصلا همه‌جای دنیا یکسان است. حتی روند فرسایشی مهاجرت هم از خاطرت می‌رود و زبان خواندن و اپلای کردن و ویزا گرفتن، برایت مسیرِ روشن و همواری دارد. اما برای کسی که اخبار ایران را دنبال می‌کند و با وجود مهاجرت همچنان در ایران زندگی می‌کند، یک سیکل تکراری اتفاق می‌افتد و در یک بزنگاه، یک اتفاق کوچک تو را پرت می‌کند به همان نقطه اول. دوباره همه چیز برایت مثل روز روشن می‌شود: وقتی با دوستت صحبت می‌کنی و میبینی که نصف حقوق یک ماهش را داده‌ است برای باز کردن چاه توالت! وقتی با پدر دوستت صحبت می‌کنی که در شهرستانشان دز دوم فلان واکسن نایاب شده است و فعلا (تا مدتی نامعلوم) باید صبر کند. وقتی با خانواده صحبت می‌کنی و میبینی که از گرما و بی‌آبی به ماشین و خیابان پناه برده‌اند و بنزین می‌سوزانند تا هوایی خنک داشته باشند. . البته این اتفاقی نیست که فقط گریبان‌گیر من شده باشد، همه مهاجرینی که به نحوی در ایران زندگی می‌کنند، این مسئله را دیر یا زود تجربه می‌کنند. دقیق به خاطر ندارم چه روزی بود، اما یک روز بارانی بود در أواسط تابستان و به همراه سینا در حال نوشیدن چای و گپ زدن بودیم. سینا فقط برای ۳ ماه و به عنوان کارآموز مهمان ما بود و چند روز دیگر نیز عازم ایران است. بیرون را نگاه کرد و گفت: از اینکه بارانی به این زیبایی می‌آید، خوشحالم؛ اما از اینکه ایران از چنین باران‌هایی محروم شده است، ناراحتم. کاش ایران هم چنین هوایی داشت. احمد، یکی از بچه‌های کانادانشین که به تازگی مهاجرت کرده است، در مورد واکسن زدنش گله کرده بود: "این واکسن بخورد توی سرم که خانواده‌ام توی ایران هنوز واکسن نزدند و هر روز خبر بستری شدن و کشته شدن صدها آدم‌ها رو می‌شنوم". درست است که ذهن من از همان اوایل یورویی کار می‌کرد، اما اخیرا به همین درد دچار شده‌ام: درد عذاب وجدان. وقتی با ایران‌نشین‌ها صحبت می‌کنم، غصه‌ام می‌گیرد از وضعیت اقتصادی. این مسئله باعث می‌شود در خریدهایم بیشتر دقت کنم. کاری که همه‌ی مهاجرین در ابتدا می‌کنند، الان گریبان‌گیر من شده است: روا نیست که برای یک وعده غذایی ۵۰۰ هزار تومان پرداخت کنم، رواست؟! اما چه ‌می‌شود کرد؟ نمی‌توانم اینجا زندگی نکنم، هرچقدر هم که روحم ایران باشد، جسمم اینجاست و نیازهای این جسم را باید همین‌جا تامین کنم. اما برای مهاجری که جسمش مهاجرت کرده‌ست و روحش هنوز ایران زندگی می‌کند، خارج‌نشینی عذاب وجدانی طولانی دارد. آرین چقدر دقیق نوشته بود که "شرایط به گونه‌ای شده است که دسترسی به امکانات اولیه‌ی زندگی هم باعث عذاب وجدانم می‌شود". اگر این درددل‌ها را به خارج‌نشینان بگویی، جواب‌شان یک کلمه است: آهنگی از محسن نامجو و زمزمه‌ی خط کشیدن دور ایران. اگر هم به ایران‌نشین‌ها از عذاب‌وجدانت بگویی، محکوم می‌شوی به مزدوری. جواب آن‌ها هم یک کلمه‌ است: اگر ناراضی هستی برگرد ایران! این وسط من می‌مانم و هزاران مهاجر شبیه به من؛ این وسط ما می‌مانیم و عذاب وجدانی دائمی از زندگی کردن. https://t.me/hsnblog

دوستی داشتم که در اصفهان تحصیل می‌کرد و تهران آمدن برایش جذاب بود، اما نه بخاطر کنسرت شهداد روحانی که سال ۹۴ در آن شرکت کردیم، نه بخاطر برج آزادی، نه بخاطر پل طبیعت و پارک آب و آتش، نه بخاطر لمیز و قهوه‌هایش، بلکه بخاطر هم‌صحبتی‌هایی که داشتیم، بخاطر شریف آمدن و دیدن دوستانش، بخاطر تولدها و دورهمی‌ها. تهران به قدری برایش جذاب بود که یکبار صبح زود رسید تهران و از راه‌آهن تا تجریش را پیاده رفتیم و شب هم برگشت اصفهان. اما تهران را خیابان ولیعصر برای او زیبا و جذاب نمی‌کرد: “تهران بخاطر آدم‌هاش جذاب و قشنگه، نه خود شهرش”. پاریس شبیه به تهران است، قشنگی‌های خودش را دارد، شانزلیزه را دارد، تاریخ دارد، قدمت دارد، مغازه‌های زیبا دارد، دانشگاه سوربن با تمام فارغ‌التحصیلانش را دارد، کافه‌های زیبا دارد و رودخانه‌ای پرآب. اما همانطور که تهرانِ واقعی، خیابان نیاوران و کافه‌های خیابان انقلاب نیست، پاریس هم به تنهایی هیچکدام از آن موارد بالا نیست. پاریس تلفیقی است از زیباهای اینستاگرامی و واقعیت‌های یک شهر بزرگ. پاریس یعنی رودخانه‌ای پر آب در کنار بوی تعفن‌آور ادرار زیر تمام پل‌های شهر. پاریس یعنی عظمت و بلندی برج ایفل در کنار دست‌فروش‌های (عمدتا مهاجرِ) زیر آن. پاریس یعنی شانزلیزه‌ی مدرن و زیبا در کنار متروهای پر سر و صدای قدیمی. پاریس یعنی موزه‌ی لوور در کنار بی‌خانمان‌های درب ورودی. پاریس یعنی شب‌های زنده و موسیقی‌های کنارِ رودخانه‌ی سن در کنار ترافیک و دیر رسیدن‌های اتوبوس. پاریس یعنی ترکیبی از زشتی‌ها و زیبایی‌های یک شهر بزرگ. پاریس شهر عشاق نیست، شهر عشاق همان شهری است که آدم‌ها عاشقی را در کنار یکدیگر تجربه می‌کنند. https://t.me/hsnblog

رم شهر بسیار عجیبی بود، تمام خیابان‌ها پر بود از مجسمه‌های تمام سنگی، کلیساهای بزرگ، ستون‌های بلند، سقف‌های تراشکاری شده و نقاشی‌های زیبا. شهری با قدمت چند هزار ساله که به صورت ناموزنی رشد کرده بود. رم نتوانسته بود جلوی رشد شهری را بگیرد، همچنین نمی‌شود ساختمان‌های قدیمی را هم خراب کرد. رم شباهت زیادی به تهران پیدا کرده بود: رشد نامتوازن، خیابان‌های کثیف ‌و تنگ و پر از ماشین‌هایی که همه‌جا پارک کرده بودند. عظمت رم باستان من را مبهوت خودش کرده بود. چند سال طول کشیده تا چنین ستون‌هایی را بدون ابزارهای پیشرفته‌ی امروزی بسازند؟ چند نسل کار کرده‌اند و مرده‌اند تا منِ انسان قرن ۲۱امی به راحتی اینجا بایستم و عکس بگیرم؟ و سوال مهمتر اینکه چه بر سر آن تمدن چند هزار ساله آمده؟ سازه‌هایی که چند صد سال قبل از میلاد مسیح ساخته شده‌اند، خبر از تمدن و تکنولوژی رم باستان می‌دهند، اما امروز نه خبری از آن تمدن هست و نه از آن تکنولوژی. اگرچه ایتالیا سومین اقتصاد بزرگ اتحادیه اروپاست و به لحاظ اقتصادی قدرتمند است، اما چه بر سن آن تمدنی که شوراها را تاسیس کرده آمده است که یکی از فاسدترین کشورهای اروپا، ایتالیای امروزی است. شاخص شفافیت دولت ایتالیا آن را در نزدیکی عربستان قرار می‌دهد. به عنوان یک مهندس کامپیوتر، رشد و افول غول‌های تکنولوژی برایم جالب هستند. در دوران دبیرستان با همکلاسی‌ها که صحبت می‌کردیم، ورشکست شدن گوگل برایمان غیرقابل باور بود. اما امروز من به چشم دیدم که رم باستان، با آن‌ همه تمدن و تکنولوژی، به چه روزی افتاده است. از امروز دیگر تعجب نمی‌کنم اگر فردا، گوگلی در کار نباشد. هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد https://t.me/hsnblog

عکس‌هایی از رُم در #ایتالیا. https://t.me/hsnblog
+3
عکس‌هایی از رُم در #ایتالیا. https://t.me/hsnblog

عکس‌هایی از رُم در #ایتالیا https://t.me/hsnblog
+9
عکس‌هایی از رُم در #ایتالیا https://t.me/hsnblog

این نمایی از رودخانه تیبر در رم است. این صحنه برای من یادآور زاینده‌رود بود:رودخانه‌ی اصفهان که سال‌هاست خشک شده است و به صور
این نمایی از رودخانه تیبر در رم است. این صحنه برای من یادآور زاینده‌رود بود:رودخانه‌ی اصفهان که سال‌هاست خشک شده است و به صورت فصلی باز می‌شود تا نیازهای کشاورزی را تامین کند. زاینده‌رود قبل از خشک شدن، نمایی مشابه پیدا کرده بود: عرض رودخانه کم شده بود و کناره‌های رودخانه نیز لجن‌زار شده بود. نمی‌دانم که اتفاق مشابهی برای رودخانه تیبر خواهد افتاد یا خیر، اما کم شدن منابع آبی دنیا، به وضوح در ایران و اروپا دیده می‌شود. https://t.me/hsnblog

#ایتالیا کشور عجیبی بود، بسیار شبیه به ایران. خیابان‌های شلوغ و پر سر و صدا و ماشین‌هایی که زیاد بوق می‌زدند. نکته جالب این ش
#ایتالیا کشور عجیبی بود، بسیار شبیه به ایران. خیابان‌های شلوغ و پر سر و صدا و ماشین‌هایی که زیاد بوق می‌زدند. نکته جالب این شهر نبودن ماشین صندوق‌دار بود. تقریبا همه ماشین‌ها هاچ‌بک و بدون صندوق بودند.

اینجا واتیکان، ساعت ۸ شب. کلیسا‌ها دو تا زنگوله دارند: یک زنگوله کوچک و یک زنگوله بزرگ. زنگوله کوچک دقیقه را مشخص می‌کند: ۱۵ دقیقه یه زنگ، ۳۰ دقیقه دو زنگ، ۴۵ دقیقه سه زنگ و ساعت دقیق چهار زنگ می‌زند. زنگوله بزرگ (که صدای ترسناکی هم دارد) به تعداد ساعت زنگ می‌زند. بسیاری از دانشگاه‌های دنیا، کلاس‌های خودشان را در ۱۵ دقیقه بعد از ساعت دقیق (به عنوان مثال ۱۰:۱۵ دقیقه) آغاز می‌کنند. این مسئله‌ی همه‌گیر با عنوان ساعت آکادمیک شناخته می‌شود. دلیل آن هم این است که در گذشته که ساعت مرسوم نبوده است، بعد از زنگِ زنگوله بزرگ، ۱۵ دقیقه فرصت می‌دادند تا دانشجو‌ها بتوانند به موقع سر کلاس‌ها حاضر بشوند. https://t.me/hsnblog

انگلیسی حرف زدن در فرانسه (حداقل در شهری که من هستم) گویی زبان ممنوعه باشه: هیچ‌کس ذره‌ای انگلیسی صحبت نمی‌کند. برداشتِ تا این لحظه‌ی من این نیست که تعصب دارند و انگلیسی را می‌فهمند و نمی‌خواهند که صحبت کنند، صرفا انگلیسی را بلد نیستند، به همین سادگی. دیروز که بالاخره داشتم اتاق را تحویل می‌گرفتم، مسئول خوابگاه حتی از گفن اعداد به زبان انگلیسی نیز عاجز بود و با اشاره به ساعت و موقعیت خورشید، ساعت دریافت کلید را بهم فهماند. چند باری هم پشت چشم نازک کرد که چرا یک زبان نفهم به ممکلت ما آمده‌ست. قرار بر این شد که به قول آن کارمند، موقعی که خورشید در وسط آسمان قرار گرفت(!)، برگردم و با مسئول انگلیسی زبان صحبت کنم. مسئول خوابگاهی که کمی انگلیسی صحبت می‌کرد، اول متوجه نشد که من آمده‌ام تا کلید اتاق را بگیرم و فکر کرد تازه میخواهم درخواست اتاق بدهم. برایم توضیح داد که در ابتدا اولویت با فرانسوی‌هاست، بعد از آن هم کسانی که خانواده‌شان در فرانسه سکونت دارند، بعد هم کسانی که بیشتر از دوسال است که در فرانسه هستند، در آخر هم اولویت با شماست. هرچه من می‌گفتم که تازه رسیده‌ام و فقط میخواهم کلید اتاقم را تحویل بگیرم، می‌گفت شرایطت را می‌فهمم و درک می‌کنم، ولی اولویت اول با فرانسوی‌هاست، اولویت دوم با کسانی که خانواده‌شان در فرانسه زندگی ‌می‌کنند، اولویت سوم با مهاجرانی که بیشتر از دو سال است در فرانسه اقامت دارند و اولویت آخر هم با تو. این مکالمه چندین بار تکرار شد و هربار تاکید می‌کرد که شرایطِ من چمدان به دست را می‌فهمد و درک می‌کند، اما اولویت با دیگران است. فکر می‌کنم دست آخر هم از اینکه چطور یک غیرفرانسویِ تازه وارد، خوابگاه گرفته و به دنبال کلید آمده، شوکه شد. در ممکلت وایکینگ‌ها که راه می‌رفتم، هیچقوت کسی به کسی سلام نمی‌کرد و گرم نمی‌گرفت، همه‌ی سرها در گریبان بود. اما اینجا اثرات دریا و آب و هوای معتدل را می‌توان در زندگی مردم دید: همه لبخند می‌زنند و به غریبه‌ها "بونژو" می‌گویند. خوب است که همین یک کلمه را یاد گرفته‌ام و در نگاه اول معلوم نیست که زبانشان را نمی‌فهمم. درست است که این‌ها در ظاهر گرم و صمیمی هستند، اما در برخوردهای اداری و آموزشی که در این مدت داشته‌ام، فنلاندی‌ها مهربان‌تر هستند و شرایط را بیشتر درک می‌کنند، انگار که همه از یک خانواده هستیم، خارجی و مهاجر و فنلاندی هم ندارد. البته از کشوری که نخست‌وزیرش با ترتیب اولویت سنی واکسن می‌زند و نه زودتر از بقیه، انتظاری غیر از این هم نمی‌توان داشت. در #فرانسه همه چیز در ظاهر زیباست، شهر زیباست، ساحلِ سنگی زیباست، آب دریا شفاف است، مردم هم صمیمی هستند و لبخند می‌زنند، اما اولویت با فرانسوی‌ها و فرانسه‌ زبان‌هاست: در جواب "بونژو" که بگویی "هلو"، چهره واقعی فرانسه‌ پدیدار می‌شود. https://t.me/hsnblog

از فنلاند آمده‌ام به #فرانسه. ترم آینده را اینجا خواهم بود. در همین نگاه اول تفاوت‌های زیادی وجود دارد، از اینکه هیچکس انگلیس
از فنلاند آمده‌ام به #فرانسه. ترم آینده را اینجا خواهم بود. در همین نگاه اول تفاوت‌های زیادی وجود دارد، از اینکه هیچکس انگلیسی بلد نیست تا بی‌نظمی و شلوغی شهر و حتی ترافیک! ترافیکی شبیه به اتوبان کرج-تهران در صبح روز شنبه! این‌ها تفاوت‌هایی سطحی است، تفاوت‌های عمیق‌تری‌ هم وجود دارد، مثل نابرابری درآمدها، بوروکراسی اداری، و سطح اعتمادی که در فنلاند در اوج بود. اینجا بعد از اینکه در فروشگاهی خرید کردم، جیب‌هایم را چک کردند! کوله و ساک دستی پر از لباسم را هم همینطور! که مبادا جنسی را در آن‌ها گذاشته باشم. از اونجایی که هنوز خوابگاهم درست نشده و تصویر بالا، انباری‌ای است که شب گذشته را در آن سپری کردم، بیشتر از این توان نوشتن ندارم، خانه را که گرفتم، بیشتر می‌نویسیم. https://t.me/hsnblog

به به :) به به

چند روز پیش به دعوت بچه‌های رستا، مهمان یکی از گعده‌های دانشجویان با دانش‌آموزان بودم. تقریبا مثل همیشه، بحث در مورد آمریکا و رویای آمریکایی بود. امروز داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که اگر من پاسپورت آمریکایی داشتم، زندگی‌ام با این لحظه چه فرقی می‌کرد؟ اگر موجودی حسابم یک صفر بیشتر داشت چه؟ احتمالا در این لحظه‌ای که هستم، تفاوتی ایجاد نمی‌کرد. مسائلی که من را ناراحت می‌کند و با آن‌ها درگیر هستم و رضایت از زندگی‌ام را تحت‌الشعاع قرار داده‌اند، هیچ کدام به ملیت و پاسپورتم و موجودی حسابم مرتبط نیست. خدا را شکر به اندازه‌ای فاند دارم که در اروپا به راحتی زندگی کنم و کارت اقامتم نیز همه دنیا، بجز آمریکای شمالی را برای من دسترسی پذیر می‌کند. درست است که زندگی‌ام دانشجویی‌ست، ولی میدانم که تجربه ثروتمندی به ثروت زیادی نیاز ندارد. ثروت بیشتر پرواز اقتصادی به مقصد بارسلونا را به صندلی فرست‌کلاس تغییر می‌دهد، فلافل را هم به استیک تبدیل می‌کند، اما برای منی که لذت بردن از صندلی اقتصادی و پرواز آزادانه روی کشورهای اروپایی را یاد نگرفته‌ام، بعید است صندلی‌ای راحت‌تر با جای پای بزرگ‌تر، تجربه‌ای متفاوت برای من خلق کند. بعید میدانم پاسپورت آمریکایی و سفر به آن چند کشور، من را به رویای آمریکایی نزدیک‌تر کند: رویایی که در آن می‌توانی از پله‌های خوشحالی بالاتر بروی. مسئله من نه پاسپورت است و نه ملیت و نه موجودی حساب، مسئله من چگونگی لذت بردن از همین لحظه است: همین لحظه‌‌هایی که همه‌ی ما داریم هر روز زندگی‌اش می‌کنیم و میلیون‌ها نفر هیچ‌وقت تجربه‌ا‌ش نمی‌کنند و حتی از سقف آرزوهایشان هم بلند‌تر است. https://t.me/hsnblog

برنامه‌ی دانشگاهی من به صورتی است که یک ترم را در دانشگاهی در فرانسه هستم. این برنامه‌ها در اروپا رواج زیادی دارند و دانشجوهای زیادی در ترم‌های مختلف، در دانشگاه‌های مختلف تحصیل می‌کنند. این فرصتی‌ست فوق‌العاده برای تجربه کردن کشورها و فرهنگ‌های دیگر. در مورد این برنامه‌ها در پست بعدی بیشتر مینویسم. در حال حاضر در حال جابجایی به سمت فرانسه هستم. پروازی که با آن جابجا می‌شوم، پرواز بسیار ارزانی است و بسیاری از امکانات معمول پرواز‌ها را ندارد، مثل چک‌این اینترنتی و یا امکان جابجایی تاریخ پرواز. پروازم حتی پذیرایی هم ندارد، دریغ از یک جرعه آب! این نروژی‌ها* با آن‌ها همه منابع آبی، یک بطری آب را هم از مسافرین دریغ می‌کنند. یزیدی هستند برای خودشان. البته بی‌انصافی نکنم، آب می‌دهند، قهوه و چای و آب‌میوه هم می‌دهند، حتی صبحانه‌های خوبی هم دارند، اما قیمت‌های روی منو، حداقل دانشجو را منصرف می‌کند! اما با همه‌ی این تفاسیر و شرایط، اینترنت هواپیما رایگان است! آب را دریغ می‌کنند و اینترنت را نه. https://t.me/hsnblog

“خانواده رئیس‌جمهور، یک سگ جدید می‌خرد” این تیترِ یکی از اخبار امروز بود، با توضیحات مفصلی که عضو جدید خانواده از چه نژادی است، نژاد سگ قبلی چه بوده است و اصلا چطور سگ قبلی سرطان گرفت و مرد. خبرهای دنیای غرب، دنیایی از بی‌خبری‌ست. https://t.me/hsnblog

این عکس را دیروز مسعود گرفت: نقاشی‌ای روی یکی از دیوار‌های شهر در انتقاد به تبلیغات و احتمالا مصرف‌گرایی. یکی از چیزهایی که د
این عکس را دیروز مسعود گرفت: نقاشی‌ای روی یکی از دیوار‌های شهر در انتقاد به تبلیغات و احتمالا مصرف‌گرایی. یکی از چیزهایی که در #فنلاند توجهم را به خودش جلب کرده ا‌‌ست، کم بودن تبلیغات شهری روی بیلبورد‌ها و… است. اصلا بخاطر نمی‌آورم که بیلبورد تبلیغاتی دیده باشم! تنها جایی که تبلیغات دیده‌ام، در ایستگاه‌های مترو و ایستگاه‌های اتوبوس است. زندگی بدون تبلیغات، قطعا زندگی آرام‌تری است. https://t.me/hsnblog

اینجا همیشه حق با عابر پیاده‌ است، اگر بخواهی از خط عابر عبور کنی، ماشین‌ها حتما باید برای تو توقف کنند. درست است که این قانون را میفهمم، اما هنوز مغزم این قانون را درک نمی‌کند و من را در موقعیت‌های عجیبی قرار می‌دهد. در موارد بسیار زیادی کنار خیابان ایستاده‌ام و منتظر شده‌ام تا ماشینِ گذری عبور کند و بعد من از خیابان رد بشوم. با راننده چشم در چشم می‌شویم و اون هی سرعتش را کم می‌کند و در دلش خدا خدا می‌کند که این عابرِ مهاجرِ نابلد، زودتر عبور کند. من هم با خودم فکر میکنم که چرا به جای اینکه چراغ بزند یا سرعتش را زیاد کند، سرعتش را کم می‌کند؟! تا جایی این فکرها ادامه پیدا می‌کند که ماشین کاملا متوقف می‌شود و آنجاست که این دوزاریِ کجِ من بالاخره صاف می‌شود و میفهمم که باید عبور کنم. دلم که انگار خدا خدا کردن‌های دل راننده را شنیده است بهم می‌گوید سریع‌تر رد شو که وقت راننده را بیشتر از این نگیری! و این دویدنم روی خط، فقط صحنه را عجیب‌تر می‌کند. امروز صبح این داستان مجددا تکرار شد، اما نه با یک خودرو، با یک تریلی! یک تریلی که جابجا کردن ابهت و عظمتش نیاز به ۱۸ چرخ دارد. هوای بارانی و خیابان لیز و صدای ترمز آن غول، فقط صحنه‌ را خنده‌دار‌تر کرده بود. خواستم از تریلی عکسی بگیرم، اما نگاه راننده و فریادهای دلم، مانع شدند: تریلی ایستاده بود و من روی خط می‌دویدم! راننده با تعجب تمام نگاه می‌کرد و من می‌دویدم، البته اینبار نه برای اینکه وقت راننده را نگیرم، بلکه برای ترک هرچه سریع‌تر آن صحنه. https://t.me/hsnblog

سال ۹۵ اولین باری بود که میزبان یک مهمان خارجی در ایران بودم: گنزالو و همسرش اِستر از شیلی. دروغ چرا، آن موقع حتی نمیداستم شیلی در کدام قاره است و حدسم این بود که یکی از کشورهای اروپای شرقی است. بعدها این تجربه میزبانی با مهمان‌هایی از سراسر دنیا ادامه پیدا کرد: آمریکا، لهستان، روسیه، سوئیس، بلژیک و سریلانکا. میزبانی این آدم‌ها برای من فرصتی بود برای سفر به خارج از ایران. همیشه با این آدم‌ها بحث میکردم و سعی می‌کردم بفهمم در دنیای بیرون چه خبر است؟ دیشب به صرف چای مهمان آیما بودم. آیما اهل اسپانیاست و برای انجام کارآموزی به اینجا آمده است. در مورد ایران و نابرابری جنسیتی پرسید. خیلی به این فکر کردم که چه جوابی بدهم؟ آیما داشت سعی می‌کرد از پنجره نگاه من به ایران نگاه کند و بفهمد در ایران چه خبر است. قبلا دوستی بهم توصیه کرده بود که در چنین شرایطی، واقعیت‌ها را بگو، همانطور که هستند. نه سفیدنمایی کن و نه سیاه‌نمایی. هرچند که اکثریت هموطن‌های خارج‌نشینی که من دیده‌ام، تمایل به سیاه‌نمایی دارند: آن هم سیاه‌نمایی همراه با خنده! که بدترین نوع سیاه‌نمایی است. داستانی تراژیک از نابرابری جنسیتی تعریف می‌کنند و می‌خندند، از سربازی اجباری و اجازه خروج از کشور می‌گویند و می‌خندند، از وضعیت بد دیپلماتیک و پاسپورت ایرانی می‌گویند و می‌خندند، از فروپاشی اقتصادی و سیاسی یا قوانین عجیب انتظامی تعریف می‌کنند و می‌خندند، درست همانطور که خودمان به بعضی از این مسائل می‌خندیم. آن‌طرف طیف هم هموطن‌هایی هستند که سفیدنمایی می‌کنند. پای حرف آن‌ها که بنشینی، انگار برنامه شبکه یک را نگاه میکنی: ایران یکی از پیشرفته‌ترین کشورهاست و قدمتی طولانی در تاریخ دارد. عموما هم تاکید دارند که ایرانی، عرب نیست! وقتی داشتم با آیما صحبت می‌کردم، تمام چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود، نگاه مشتاقش به شنیدن داستان‌ها بود: تمام حواسش به من بود و می‌فهمیدم که هر جمله‌ی من، تبدیل می‌شود به تعمیمی از وضعیت ایران و آدم‌هایش در ذهن او. لذا عصای سفیدم را برداشتم و کورمال کورمال و با احتیاط فراوان جلو رفتم، به هر جمله‌ای که می‌گفتم فکر کردم که چطور بیانش کنم که اولا مطابق با واقعیت باشد و سویه‌ای سیاسی نداشته باشد، ثانیا از این حرف من چه برداشتی می‌شود؟ مخصوصا برای کسی که هیچ پیش‌زمینه‌ای در مورد ایران نمی‌داند. آیما در آخر گفت که ایران در لیست کشورهایی که میخواهد ببیند نیست. همیشه داستان‌های ایرانم را با این جمله‌ها تمام می‌کردم: ایران کشور پیچیده‌ایست، اما به اندازه‌‌ای که رسانه‌ها و پروپگاندا می‌گویند، سیاه نیست. ایران کشور بسیار زیبایی‌ست، مخصوصا برای یک توریست. مردم بسیار مهربان هستند و با توریست‌ها و مهمانان خیلی گرم و صمیمی برخورد می‌کنند. ایران درگیر جنگ نیست و کاملا امن است. حتما به ایران سفر کنید و خودتان از نزدیک ببینید. اما این حرف‌ها و قصه‌ها برمی‌گردد به قبل از اتفاقات آبان ۹۸ و قطعی اینترنت و ماجرای تراژیک شلیک به هواپیمای اوکراینی. بعد از این اتفاقات، دیگر به کسی توصیه نمی‌کنم که به ایران سفر کند. منع‌شان هم نمی‌کنم، اما نمیخواهم بذر سفر به ایران را من در ذهنشان بکارم تا اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد، عذاب وجدانی همیشگی را به دوش بکشم. دیگر جمله‌های آخر در مورد امنیت و سفر به ایران را نمی‌گویم... https://t.me/hsnblog

طبیعت #فنلاند عمدتا تشکیل شده از درخت‌های سوزنی و دریاچه‌ها. اینجا بیشتر از ۱۸۰ هزار دریاچه و بیشتر از هزاران جزیره وجود داره
+1
طبیعت #فنلاند عمدتا تشکیل شده از درخت‌های سوزنی و دریاچه‌ها. اینجا بیشتر از ۱۸۰ هزار دریاچه و بیشتر از هزاران جزیره وجود داره. اما همچنان با داشتن چنین طبیعت گسترده‌ای، طبیعت تنوع بسیار کمی داره. بدین معنی که طبیعت ِجایی که من زندگی میکنم با طبیعت شهری که ۴۰۰ کیلومتر با من فاصله داره، تفاوت زیاد و چشمگیری نداره. در مورد این تنوعِ کم پوشش گیاهی با لِنا که از آلمان به اینجا مهاجرت کرده صحبت می‌کردم. لِنا می‌گفت درسته که تنوع پوشش گیاهی کمه، ولی زندگی کردن در هرجایی باعث میشه سریعا به اون طبیعت عادت کنی. بجای تمرکز روی تنوع کم، روی این تمرکز کن که چقدر در طبیعت آمیخته هستی و هر روز که میای سر کار، از کنار دریا عبور میکنی. لنا می‌گفت اون اوایل مهاجرتش به فنلاند حس مشابهی نسبت به طبیعت اینجا داشته، اما الان که چند سال میگذره، طبیعت رو بیشتر درک میکنه و آرامش زیادی بواسطه همین زندگی در کنار طبیعت پیدا کرده. این عکس‌ها رو امروز صبح گرفتم، در عبور از کنار دریا برای رسیدن به دانشکده، و جلوی دانشکده که غازها در حال خوردن صبحانه بودن!

در این روزهایی که طالبان در افغانستان می‌تازاند و بیماری و کرونا در ایران، دستم به نوشتن نمی‌رود. بسیاری از چیزها را که تجربه میکنم، یادم به افغانستان می‌افتم و شرایطی که افغان‌ها تجربه‌اش می‌کنند. هر خبری که می‌شنوم هم یاد ایران میوفتم و اینقدر با خانواده تماس میگیرم