مشاهدات حسین از اروپا
Open in Telegram
تماس با من: @hsnfirooz اگه میخواین در مورد مهاجرت/کار/زندگی گپ بزنیم: https://calendly.com/hsnfirooz
Show moreIran56 673The category is not specified
6 011
Subscribers
-424 hours
-117 days
-8730 days
Posts Archive
.غذا، نان و حتی سفرهای که دور آن مینشینیم و غذا میخوریم، احترام زیادی در فرهنگ ما دارد. در کودکی به من آموزش دادند که اگر تکه نانی روی زمین افتاده بود، بردار، ببوس و بگذار روی لبهای/طاقچهای چیزی. نان گناه دارد که روی زمین افتاده باشد.
نان احترام ویژهای برای ما داشت. داییِ مادرم همیشه نانهای خشک را خرد میکرد و کمی خیس میکرد و برای پرندهها میریخت. حیاط خانهیشان همیشه پر بود از کلاغهایی که منتظر احمدآقا بودند تا با آن سینی نان خشک بیاید.
برای این اروپاییها، نان و غذا احترام کمتری دارد. وقتی همیشه نان و غذا در دسترس باشد، نعمت وجودش را نمیشود فهمید، درست مثل سلامتی.
اصلا چگونه میشود فهمید که روزانه ۲۵ هزار نفر از گرسنگی میمیرند وقتی فاصله ما تا اولین سوپر مارکت/رستوران کمتر از ۱۰ دقیقه پیادهروی است؟ عمقِ فاجعهی مرگ بیشتر از ۹ میلیون نفر در سال، آن هم به خاطر گرسنگی، نه فقط برای اروپاییها که برای هیچکس قابل درک نیست.
اگر آخر شبها، دقیقا قبل از تعطیلی، سراغ آن نانوایی محبوبم بروم، نان مجانی است؛ البته نمیدانم که برای من مجانی است یا برای همه. اما مسئله اینجاست که کسی نمیخواهد نان کهنه بخرد، همه نان تازه میخواهند. نانِ باگتِ گرم و تازه. همه دنبال آن تردی نانِ تازه پخته شده هستند. نانِ دیروز خریدار ندارد، برای هیچکس هم مهم نیست که سرنوشت نانهایی که خریداری نشدهاند، سطل زبالهی روبروی مغازه است.
رستورانهای دانشجویی، هم در #فرانسه و هم در #فنلاند، چیزی به نام رزرو ندارند؛ صرفا تخمینی دارند از تعداد دانشجویی که برای غذا مراجعه میکند و طبق آن غذا آماده میکنند.
در مقابل آن یکباری که به من غذا نرسید و غذا تمام شده بود، دهها و شاید صدها روز وجود دارد که غذا زیاد میآید. سرنوشت آن غذاهای دیروزی چیست؟ در بهترین حالت، درصدی از آن سر از مراکز توزیع غذای رایگان درمیآورد و درصدی از آن هم سر از سطل زبالهی پشت سلف.
اما از این هفته سلف دانشگاه تصمیم بسیار جالبی گرفته است: میتوانی غذای دیروزی را هم انتخاب کنی، کمی هم ارزانتر است، اما مهم این است که دور ریز غذا کمتر میشود. در دانشگاه چند نفر ایستادهند و از تلاششان برای تصویب شدن چنین طرحی میگویند و دانشجوها را تشویق میکنند که غذای دیروزی را بخورند؛ از آمار و ارقامِ گرسنگی در جهان میگویند و از پولی که میشود در یک ماه پسانداز کرد.
هرچند که به نظرم توهین است که آن مسئله بزرگ گرسنگی و از دست رفتن جان آدمها را به مسئلهی پسانداز چند یورو در ماه تقلیل بدهیم، اما مهم این است که نتیجهی کار، کاهش دور ریز غذا باشد.
https://t.me/hsnblog
عید سال ۹۸، در قطار تهران یزد بودم، هیچکس در کوپه نبود و تنها بودم. به کاشان که رسیدیم، یک زوج اهل روسیه آمدند داخل. تا خود یزد گپ زدیم و باهم ناهار خوردیم. وقتی هم که به یزد رسیدیم، تا هاستلی که رزرو کرده بودند همراهیشان کردم و حتی شام را هم باهم بودیم.
نکته عجیب این زوج، شغلهایشان بود: مردِ روس راننده کامیون بود و به تازگی با قرض و وام، کامیون خودش را خریده بود. زنِ روس اما مهندسی برق خوانده بود و مدرک کارشناسیارشد داشت و در شرکتی مخابراتی، کار میکرد.
برای من خیلی عجیب بود چه که چطور باهم آشنا شدند و چطور ازدواج کردند؟ مگر قرار نبود زن و شوهر همکُفو باشند؟ اینها که نه درآمدشان شبیه بود، نه مدرک تحصیلیشان.
یکی از دوستانم در فنلاند به یک مشکل مالی خورده بود و برای مدتی پیک تحویل غذا (شبیه اسنپ) شده بود. پیکها همه لباس فرم دارند. برای من تعریف میکرد که بارها بعد از کار، با همین لباس فرم رفته است سر قرار (دیت) برای آشنایی با یک نفر. حتی یکی از آنها که رابطهای نصفه نیمه هم بینشان شکل گرفته بود، فیزیوتراپیست بود، از خودش خانه داشت و وضعیت مالی خوبی هم داشت. شغل و وضعیت مالی مانع آشنایی و تشکیل رابطه این دو نفر نشده بود.
“تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباست زیباست نشان آدمیت” را ما در کتابها میخواندیم و اینها زندگیاش میکنند. اختلاف مالی، مدرک تحصیلی، و شغلی مانع نمیشود که با طرف مقابل آشنا بشوند و حتی ازدواج کنند.
گاها فراموش میکنیم که همهی شغلها برای جامعه ضروری هستند و پیشقضاوتی داریم در مورد کسانی که درآمد کمتری دارند یا صدای بلندی ندارند.
پ.ن: طبیعتا رفاه اقتصادی در بروز این مسئله بیتاثیر نیست.
https://t.me/hsnblog
صبح اول صبح در صف استارباکس ایستادهام. حکم نانوایی را دارد اینجا، میروی قهوهات را میگیری و به همراه یک تکه نانِ شکلاتی میخوری. صف تکی و چندتایی هم ندارد، باز هم به نانواییهای خودمان.
قهوه به دست، به سمت کتابخانه میروم و به این فکر میکنم که همیشه گرفتن قهوهی اول صبح، جذابیت زیادی برای من داشت، مال فیلمها بود فقط. اما حالا تقریبا به روتین زندگیام تبدیل شده است.
اما دقیقتر که فکر میکنم، این نوشیدنی اول صبح همیشه در زندگی من بوده است.
سال ۹۵ هم که برای کنکور کارشناسیارشد میخواندم، سبک زندگیام مشابه بود. البته که استارباکسی در کار نبود؛ پودر قهوهی فوری بود که در آب حل میکردم و مزهی زهرمار هم میداد، اما خوب بود. ۷ صبح، قهوه به دست، رانندگی میکردم به سمت کتابخانه دانشکده علومپزشکی اصفهان که تا ۱۲ شب باز بود.
بعدها در شریف هم همین بود، اما نه با استارباکس یا لمیزِ میدان ونک؛ با وندینگماشین (vending machine) لابی دانشکده کامپیوتر. هاتچاکلت یا چای لیمو به دست میرفتم آزمایشگاه.
بچهتر هم که بودم همین بود، اما نه خبری از قهوه بود و نه هاتچاکلت، نه استارباکس بود و نه لمیز، چایْ شیرین بود که مادرم درست میکرد برای صبحانه. همین را میخوردم و میرفتم مدرسه.
به این فکر میکنم که چرا قهوهی اول صبح تا این حد برای من جذاب است؟ الان میفهمم که استارباکس بودنش مهم نیست، حتی قهوه یا چای بودنش هم مهم نیست. مهم این است که صبح که از خواب بیدار میشوم، هدفی را دنبال میکنم. مهم اتفاقهایی است که بعد از گرفتن قهوه دنبالشان هستم.
اگرچه که تنوع قهوه و نانها، چاشنی زندگیام هستند و به آن طعم اضافه میکنند، اما قسمت لذتبخش ماجرا برای من چرایی قهوه گرفتن است، نه خود قهوه. اصل ماجرا بعد از قهوه شروع میشود و قهوه اول صبح، وسیلهایست در زندگی برای اینکه هدفهایمان را بهتر دنبال کنیم.
https://t.me/hsnblog
.درد مهاجرت برای من از تابستان ۸۶ شروع شد: بعد از چند سال که برادرم برای ادامه تحصیل به تهران رفته بود، برگشته بود خانه. در مدت تحصیل هم رفت و آمد داشت، اما معمولا کوتاه و برای چند روز. آن تابستان تقریبا کامل پیش ما بود.
قبل از آن، رابطه خوبی نداشتیم و اکثرا دعوا میکردیم، دعوای کلامی و گاها فیزیکی. کوچکتر که بودم بچهی لوسی بودم و برادرم هم در ابتدای جوانی بود و مغرور. حرف یکدگیر را نمیفهمیدیم. زبان مشترک ما دعوا و کتککاری و گریه و شکایت به پدر و مادرم بود. اما آن تابستان همه چیز فرق داشت؛ من بزرگتر شده بودم و او هم بالغتر شده بود. اوقات زیادی را با هم میگذارندیم: با هم بازیهای کامپیوتری میکردیم، کارتون عروس مردگان را دیدیم، با ماشین میرفتیم توی خیابانها و میچرخیدیم و بستنی میخوردیم، حتی چند بار لایی کشیدیم که برای منِ ۱۲ ساله، اوج هیجان بود و فکر میکردم در بازیهای کامپیوتری زندگی میکنم. احساس نزدیکی زیادی به برادرم داشتم، برادری که انگار برای اولین بار بعد از ۱۲ سال همدیگر را پیدا کرده بودیم.
مابین این خوشیها، برادرم برای درخواست ویزا به ترکیه رفت. سوغاتی من از آن سفر، یک هلکوپتر کنترلی و یک حوله سبز بود، آن حوله را هنوز هم دارم و استفاده میکنم. هودی آبی آواتارم یادگار یکی از برادرهاست و این حولهی سبز، یادگار دیگری.
کنترل هلکوپتر برای من سخت بود اما همین که باهم بازش کردیم و باهم بازی میکردیم، برای من کافی بود. درست است که دستهی کنترل دست برادرم بود، اما اصلا من و اویی وجود نداشت، بعد از سالها ما شده بودیم: هلکوپتر را ما کنترل میکردیم، او با دستهی کنترلی و من با خیالات خودم.
توی حوض کوچک حیاط بارها و بارها آببازی کردیم. با هم میرفتیم استخر و تفریح بعد از استخرمان هم نوشیدن دلستر ساده بود. هنوز هم دلستر سادهی مهنوش، طعم برادرم را میدهد.
من بزرگتر شده بودم و بیشتر توی بحثهای خانوادگی شرکت میکردم. بارها از اهداف و آیندهش گفت که میخواهد موفق بشود و خانهی خودش را بخرد. با من بیشتر حرف میزد. رابطهمان در نزدیکترین و بهترین حالت خودش بود.
در آن چند ماه، رابطهی عمیقی بین ما شکل گرفت و من خوشحالترین برادر کوچک دنیا بودم. من فقط از اینکه کنارش بودم، خوشحال بودم! یک خوشحالی غیرقابل وصف. شبها میرفت و چند کیلومتر میدوید، من هم با دوچرخه پشت سرش رکاب میزدم، فقط برای اینکه پیشش باشم. اون میدوید و من دوچرخه سواری میکردم، ولی همین که نزدیکش بودم برای من لذتبخش بود. نمیخواستم هیچ فاصلهای بین ما باشد، حتی اگر حرف هم نمیزدیم، همین که حضور داشت برای من کافی بود. به خاطر دارم که داخل خانه که راه میرفت، من هم دنبالش میرفتم: از این اتاق به آن اتاق، از آشپزخانه به پذیرایی. رابطهای که قبلا پر از دعوا بود، حالا اینقدر صمیمی بود که من فقط میخواستم کنارش باشم، همین.
رابطه ما پر شده بود از تجربههای جدید. من تا آن موقع کافیشاپ نرفته بودم، اما چند باری که با دوستانش رفت کافیشاپِ کوی امام جعفرصادق، من را هم با خودش برد. اصلا انگار ما تازه برادر شده بودیم و همه چیز برای من جدید بود. خبری از دعواهای قدیمی نبود.
ویزایش که آمد رفتیم خرید کتشلوار که میخواست با خودش ببرد. من نمیدانستم آمریکا کجاست، ولی فکر میکردم همه آنجا کتشلوار میپوشند و بدون آن نمیتواند برود. تا سالها وقتی از کنار آن مغازه میگذشتم، برادرم را میدیدم که دارد آن کتشلوار مشکی را پرو میکند. اما دیگر میدانستم آمریکا کجاست: آمریکا همانجایی بود که برادرم را از من گرفته بود.
آن تابستان به همین سرعت تمام شد. از اصفهان تا فرودگاه امام خمینی رانندگی کردیم. من تمام مسیر بیدار بودم و کنار برادرم نشسته بودم.
واقعا دلم نمیخواستم برادرم برود، هرچند که نه نمیفهمیدم رفتن یعنی چی نه میدانستم آمریکا کجاست، درکی از مهاجرت هم نداشتم، فقط دلم نمیخواست برادرم جایی برود که من نمیتوانم با او بروم.
من نمیخواستم از او جدا باشم اما او بدون من از گیت فرودگاه گذشت. مرز هوایی امام خمینی جایی بود که بین ما فاصله انداخت. گیت فرودگاه ما را هزاران کیلومتر از هم دور کرد.
مهاجرت، برادری را که تازه پیدا کرده بودم، برای ۸ سال از من گرفت. برادری که میتوانست الگو و مشوق من باشد، حالا هزاران کیلومتر با من فاصله داشت؛ من تنها و بدون خاطره و تجربههای مشترک با برادرم بزرگ شدم.
تمام آن سالها در زندگی من گم شدهاند و خلأشان را احساس میکنم. هنوز وقتی برادرم را میبینم تبدیل میشوم به همان حسین کوچولوی ۱۲ ساله که فقط دلش میخواهد دنبال برادرش راه برود و کنارش باشد.
وقتی به دوستانم میگویم که راه اصلی ارتباطی من با برادرم ایمیل است، تصور میکنند رابطهی سرد و خشکی داریم. اتفاقا رابطهی ما عمیق است، این اشکها گواهی هستند از عمق این رابطه.
#فرانسه
فرودگاه شهر کوچکی که من در آن زندگی میکنم، بیشتر از ۱۵۰۰ پرواز ورودی و خروجی در هفته دارد: به ۳۸ کشور و ۶۰ شهر پرواز مستقیم دارد. این بخش کوچکی از درهمتنیدگی زندگی مردم عادی و تجارتِ کسب و کارها و روابط دیپلماتیک کشورهاست.
لازمه ادامهی این روابط، احترام به سلیقهها و عقاید مختلف است. اینجا میتوانی هرچیزی را مطابق با سلیقه و اعتقاداتت پیدا کنی، از پیتزا فروشی حلال گرفته تا کلابهای ژاپنی.
تصویر، نمای یک سوپرمارکت زنجیرهای است که راهروی بینالملل آن غذاهای حلال، انگلیسی، پرتغالی، اسپانیایی، ایتالیایی، کرهای، تایلندی، آسیایی، چینی، ژاپنی، هندی، و مکزیکی را دارد.
https://t.me/hsnblog
.دسترسی به خدمات بهداشتی، پزشکی و درمانی حق همه انسانهاست و یکی از نیازهای ضروریست و اگر کسی بخاطر فقر از دسترسی به این امکانات محروم است، باید دولت/سیستم مالیاتی/فساد اداری و دولتی را زیر ذرهبین انتقاد ببریم.
در #فنلاند مالیاتها بسیار سنگین است و اختلاف طبقاتی بسیار کم. یکی از خدمات دولت در مقابل این مالیاتها، پوشش بیمهای فوقالعاده در بخش دولتی است. اگرچه کلینیک و بیمارستانهای خصوصی هم وجود دارند، اما سیستم درمانی دولتی تقریبا همه هزینههای مراجعین را پرداخت میکند و تعرفههای دولتی بسیار ارزان هستند.
برنی سندرز (که به لطف انتخابات آمریکا همه او را میشناسیم) سال ۲۰۱۹ توییت کرده بود که هزینه به دنیا آوردن نوزاد در آمریکا ۱۲۰۰۰ هزار دلار است و در فنلاند، ۶۰ دلار! نمایندههای جمهوریخواه کیفیت پایین خدمات پزشکی در فنلاند را دلیل اصلی این هزینهی کم میدانستند، اما در سال ۲۰۱۴ فنلاند بهترین سیستم پزشکی دولتی دنیا را داشت و سال ۲۰۲۱ هم ۹امین سیستم درمانی دولتی دنیا را دارد.
حتی با وجود این تعرفههای دولتی، سقفی برای پرداخت نیز درنظر گرفته شده است: حداکثر میزان پرداختی هر بیمار (بدون احتساب خدمات دندانپزشکی) در سال، ۶۸۰ یورو* است! مهم نیست که برای چه به بیمارستان مراجعه کنید، سرماخوردگی باشد یا شکستی دست، عمل جراحی قلب باز باشد یا سرطان بدخیم. مهم نیست که چه مدت در بیمارستان بستری باشید، یک شب یا چند ماه. هر یک سنت بیشتر از ۶۸۰ یورو را دولت پرداخت خواهد کرد.
قیمت داروها نیز داستان مشابهی دارد و حداکثر سهم بیمار برای خرید دارو در یک سال، ۵۸۰ یورو* است.
در فنلاند اگر بیمار داشته باشید، تنها نگرانی شما سلامت بیمار است، هزینههای درمانی قبلا به لطف مالیاتهایی که خودتان و دیگران پرداخت کردهاید، حساب شده است!
* برای درک بهتر، میانگین درآمد ماهانه در فنلاند، در حدود ۳۶۰۰ یورو (قبل از مالیات) است.
.شهرداری هلسینکی در #فنلاند ۸.۸ میلیون یورو را کنار گذاشته است تا با انتخاب ساکنین شهر در توسعه شهری هزینه کند.
همه ساکنین میتوانند طرحی را که فکر میکنند به توسعه شهری کمک میکند را در قالب یک پروپوزال بنویسند. سپس شهرداری با برگزاری یک کارگاه، پروپوزالها را به یک طرح اجرایی تبدیل میکند و تخمین هزینهای روی آن میگذارد. در آخر یک رایگیری برگزار میشود و ساکنین شهر به طرحها رای میدهند و طرحهایی که بیشترین رای را بیاورند، به اجرا گذاشته میشوند. برای نمونه یک نفر پیشنهاد کاشت ۲۰ درخت ماگنولیا را داده است. یک نفر درخواست نصب وسایل ورزشی را در یک پارک ثبت کرده است. یک نفر هم درخواست بازسازی یک مسیر کوتاه دوچرخه را داده است.
این رایگیری هر ساله در هلسینکی برگزار میشود و امسال نزدیک به ۴۰۰ طرح پیشنهادی وجود دارد. در این لینک میتوانید جزئیات بودجه و طرحها را ببینید.
با وجود چنین طرحهایی، ساکنین یک شهر درک بهتری از توسعه شهری پیدا میکنند و تغییرات شهر را از نزدیک احساس میکنند و در نهایت احساس تعلق بیشتری نسبت به شهرشان خواهند داشت.
یکی از دوستانِ آلماننشین میگفت توسعه شهری را میتوانی به چشم ببینی: گاهی یک ایستگاه اتوبوس جدید به وجود میآید و گاهی پله برقی مترو نو میشود. اما شهر همیشه در حال پیشرفت است.
https://t.me/hsnblog
.داستان آن توریست خارجی را که در جواب "قابل نداره"ی یک راننده تاکسی/فروشنده گفته است خیلی ممنون و بدون حساب کردن رفته است، بارها و بارها شنیدهایم. هیچکس هم نمیداند این داستان واقعیت دارد یا خیر. اما حداقل نوشتههایی در وبسایتهای خارجیِ راهنمای سفر به ایران در مورد فرهنگ تعارف کردن ایرانیان وجود دارد. اما فرهنگ تعارف کردنِ ما، عمیقتر از خریدهای روزمره است.
تعارف کردن زیاد همهچیز را غیرواقعی میکند؛ ما حتی تعریف و تمجید کردنهایمان نیز غیرواقعی است زیرا رنگ و بوی تعارف گرفته است. طبق عادت تعارف میکنیم و طبق عادت با تعارف به تعارفات پاسخ میدهیم. غیرواقعی تعریف میکنیم و لذتِ تعریف کردن و تعریف شنیدن را از بین بردهایم.
تعارف کردن حتی در جواب دادن به تعریفهایی که میشنویم هم ریشه دواندهست؛ معمولا در جواب تعریف بقیه میگوییم کاری نکردهام که، اینطوری که شما میگویید هم نیست و حتی گاها تلاش میکنیم تا دستاوردمان را کوچک بشماریم. اصلا از بچگی به ما یاد داده بودند که دست کم گرفتن داشتهها، دستاوردها و موفقیتها نشانهایست از تواضع. هیچکس از آدم مغرور خوشش نمیآید و باید هرچقدر که دستاوردت بیشتر میشود، متواضعتر بشوی.
تعریفهایمان آغشته به تعارف شدند و به همین علت برایمان شنیدن تعریف سایرین لذتبخش نیست. فرشته توییت کرده بود یکی از مواردی که در فرهنگ نروژ مدتها طول کشیده تا در او نهادینه بشود موقعیتهایی است که شخصی از او تعریف میکند. اینجا از آدمها که تعریف میکنی، مکث میکنند، لبخند میزنند، کمی به خودشان افتخار میکنند، دستاوردشان را کوچک نمیکنند، و بعد هم از شما بخاطر اشاره و تعریف، تشکر میکنند. میپذیرند و تشکر میکنند، به همین سادگی. هیچکس هم این رفتار را به غرور و خودپسندی تعبیر نمیکند.
عماد کارنامهای از نمرات پنجم دبستانش را توییت کرده بود. کارنامهی عماد من را پرت کرد به ۲۰ سال پیش که اول ابتدایی بودم. در آن دوران، کسب معدل ۲۰ برای من و اطرافیانم یک مسئله کاملا بدیهی بود. مثل روز روشن بود که باید معدلت ۲۰ باشد، داشتن معدل ۲۰ نه دستاورد بود، نه افتخار داشت، و نه مورد تشویق دیگران قرار میگرفت؛ معدل ۲۰ بخشی از وظیفهی یک دانشآموز دبستانی بود. اما وظیفه بودن ِهمهی دستاوردها و کوچک شمردن آنها کمکم در من نهادینه شد. ۲۰ سال که برویم جلوتر میبینیم که دانشگاه دولتی رفتهام، شاگرد اول بودم، اپلای کردم، فاند گرفتم، همه و همه را دست کم گرفتم و برای هیچیک احساس خوشحالی نکردم و ذوق نداشتم که یک وقت مغرور نباشم. بقیه که برای هر دستاوردی به من تبریک میگفتند، میگفتم نه بابا، کاری نکردهام که. انگار که آنها تعارف میکردند و من هم با کوچک شمردن آن دستاورد، جواب تعارف آنها را میدادم. اما کمکم همهی آن تعارفها باورم شد. باورم شد که هیچکاری نکردهام. این مسئله در کنار آموزش اشتباه مفهوم تواضع، نتیجهش میشود اینکه تو میمانی و یک سری دستاوردی که برایت افتخار ندارند، تو میمانی و یک سری اهدافی که برای رسیدن به آنها ذوق و شوقی نداری؛ تو میمانی و کودک درونی که سالهاست مرده است.
https://t.me/hsnblog
داستان آن توریست خارجی را که در جواب "قابل نداره"ی یک راننده تاکسی/فروشنده گفته است خیلی ممنون و بدون حساب کردن رفته است، بارها و بارها شنیدهایم. هیچکس هم نمیداند این داستان واقعیت دارد یا خیر. اما حداقل نوشتههایی در وبسایتهای خارجیِ راهنمای سفر به ایران در مورد فرهنگ تعارف کردن ایرانیان وجود دارد. اما فرهنگ تعارف کردنِ ما، عمیقتر از خریدهای روزمره است.
تعارف کردن زیاد همهچیز را غیرواقعی میکند؛ ما حتی تعریف و تمجید کردنهایمان نیز غیرواقعی است زیرا رنگ و بوی تعارف گرفته است. طبق عادت تعارف میکنیم و طبق عادت با تعارف به تعارفات پاسخ میدهیم. غیرواقعی تعریف میکنیم و لذتِ تعریف کردن و تعریف شنیدن را از بین بردهایم.
تعارف کردن حتی در جوابِ دادن به تعریفهایی که میشنویم هم ریشه دواندهست؛ معمولا در جواب تعریف بقیه میگوییم کاری نکردهام که، اینطوری که شما میگویید هم نیست و حتی گاها تلاش میکنیم تا دستاوردمان را کوچک بشماریم. اصلا از بچگی به ما یاد داده بودند که دست کم گرفتن داشتهها، دستاوردها و موفقیتهایت نشانهایست از تواضع. هیچکس از آدم مغرور خوشش نمیآید و باید هرچقدر که دستاوردت بیشتر میشود، متواضعتر بشوی.
تعریفهایمان آغشته به تعارف شدند و به همین علت برایمان شنیدن تعریف سایرین لذتبخش نیست. فرشته توییت کرده بود یکی از مواردی که در فرهنگ نروژ مدتها طول کشیده تا در او نهادینه بشود موقعیتهایی است که شخصی از او تعریف میکند. اینجا از آدمها که تعریف میکنی، مکث میکنند، لبخند میزنند، کمی به خودشان افتخار میکنند، دستاوردشان را کوچک نمیکنند، و بعد هم از شما بخاطر اشاره و تعریف، تشکر میکنند. میپذیرند و تشکر میکنند، به همین سادگی. هیچکس هم این رفتار را به غرور و خودپسندی تعبیر نمیکند.
عماد کارنامهای از نمرات پنجم دبستانش را توییت کرده بود. کارنامهی عماد من را پرت کرد به ۲۰ سال پیش که اول ابتدایی بودم. در آن دوران، کسب معدل ۲۰ برای من و اطرافیانم یک مسئله کاملا بدیهی بود. مثل روز روشن بود که باید معدلت ۲۰ باشد، داشتن معدل ۲۰ نه دستاورد بود، نه افتخار داشت، و نه مورد تشویق دیگران قرار میگرفت؛ معدل ۲۰ بخشی از وظیفهی یک دانشآموز دبستانی بود. اما وظیفه بودن ِهمهی دستاوردها و کوچک شمردن آنها کمکم در من نهادینه شد. ۲۰ سال که برویم جلوتر میبینیم که دانشگاه دولتی رفتهام، شاگرد اول بودم، اپلای کردم، فاند گرفتم، همه و همه را دست کم گرفتم و برای هیچیک احساس خوشحالی نکردم و ذوق نداشتم که یک وقت مغرور نباشم. بقیه که برای هر دستاوردی به من تبریک میگفتند، میگفتم نه بابا، کاری نکردهام که. انگار که آنها تعارف میکردند و من هم با کوچک شمردن آن دستاورد، جواب تعارف آنها را میدادم. اما کمکم همهی آن تعارفها باورم شد. باورم شد که هیچکاری نکردهام. این مسئله در کنار آموزش اشتباه مفهوم تواضع، نتیجهش میشود اینکه تو میمانی و یک سری دستاوردی که برایت افتخار ندارند، تو میمانی و یک سری اهدافی که برای رسیدن به آنها ذوق و شوقی نداری؛ تو میمانی و کودک درونی که سالهاست مرده است.
https://t.me/hsnblog
رستورانهای دانشجویی (چیزی شبیه به سلف) در اروپا مرسوم هستند. #فرانسه سامانهای دارد با نام CROUS که ارائه دهنده خدمات دانشجویی با نرخ دولتی است. خدماتی مثل خوابگاه و رستوران و رویدادهای فرهنگی. این سامانه یکپارچه است و خدمات دانشجویی همهی دانشگاهها زیر نظر این سرویس یکپارچه تعریف میشوند. در فنلاند اما هر دانشگاه/شهر سامانهای مخصوص به خودش را داشت.
به طور کلی سیستم آموزش عالی فرانسه یکپارچه است و سیلابسها و… تقریبا در تمام کشور یکسان است. چیزی شبیه به سیستم دانشگاههای ایران. لذا مثلا مهمان شدن در یک دانشگاه دیگر یا حتی جابجایی و اتمام تحصیلات در یک دانشگاه دیگر بسیار راحت است. در واقع پذیرشهای دانشگاهی سال به سال صادر میشوند و یک نفر میتواند به راحتی سال اول کارشناسی خود را در سوربن و سالهای بعدش را در چند دانشگاه دیگر بگذراند.
دولت با پخش کردن بودجه و امکانات آموزشی و همچنین فراهم کردن امکان جابجایی دانشجوها بین دانشگاهها، تلاش میکند تا از ایجاد شکاف آموزشی جلوگیری کند؛ چیزی که در ایران شدیدا دیده میشد و عملا ارتباط مستقیمی بین فاصله تا پایتخت و کیفیت آموزشی دانشگاهها وجود دارد. به همین دلیل مهمان شدن و انتقالی در ایران بسیار سخت بود زیرا دانشگاههای بهتر تمایلی به گرفتن دانشجو از سایر دانشگاهها نداشتند. هرچند که من فقط تجربه تحصیل یک نیمترم را در یک دانشگاه خاص داشتهام، اما برداشتم این است که فاصله و اختلاف آموزشی زیادی بین دانشگاههای فرانسه وجود ندارد. هرچند که در آخر، رتبهبندی بین دانشگاههای فرانسه هم وجود دارد.
عکس بالا غذای امروز یکی از رستورانهای CROUS است. غذا برای دانشجوها ۳.۳ یورو و با نرخ آزاد ۸ یورو است. غذا همیشه شامل چند انتخاب برای پیشغذا، غذای اصلی و دسر است که انتخاب امروزِ من به ترتیب سمبوسهی سبزیجات، پاستای ماهی سالمون، و یک شاخه انگور بود.
قیمت مطلق (در فنلاند ۲.۷ یورو) و نسبی (نسبت به قیمت خوراکیهای سوپرمارکتی و قدرت خرید) غذایهای سلف از فنلاند بیشتر است؛ کمیت آن هم به میزان محسوسی از فنلاند کمتر است. اما غذا کیفیت بیشتری دارد و طعمها با سلیقهی من سازگارتر هستند.
اجاره خوابگاه دانشجویی در فرانسه گرانتر از فنلاند است، حتی در مقایسه شهر کوچکی که من هستم در مقابل هلسینکی که پایتخت بود. همچنین کارهای دانشجویی (دانشگاهی) در فرانسه یا بدون حقوق هستند یا با حقوق بسیار پایینتر از فنلاند. حقوق شرکتهای خصوصی نیز نسبت به فنلاند پایینتر است. لذا فنلاند در مجموع به لطف خدمات دولتی، مالیات بالا و جمعیت کمی که دارد، رفاه دانشجویی فوقالعادهای را برای دانشجوها فراهم میکند.
https://t.me/hsnblog
تصویر یک وعدهی ناهار دانشجویی در فرانسه 🇫🇷. غذا در ظروف (کاغذی) یکبار مصرف سرو میشود، کارد و چنگال نیز یکبار مصرف و از جنس چوب است! قبلا اشاره کرده بودم که بازیافت در فرانسه کماهمیتتر از فنلاند است. توضیحات بیشتر 👇
.چند روز پیش انیمیشنی دیدم با نام "اضافه بار" که آدمی را نشان میداد که پدر و مادر، بهترین دوستش، مکانهایی که دوست دارد، دین و مذهبش، زبان مادری و شوخطبیعیاش را گذاشته بود داخل چمدان تا با خودش بیاورد. اضافهبار داشت و باید چمدان را سبک میکرد. جا گذاشتن هر کدام و دانه به دانهی این موارد دردآور است، اما سبک کردن بار مزیتهایی هم دارد. مهاجرت که میکنی، چون وطنت را نمیتوانی همچون بنفشهها با خودت بیاوری، باید بخشیهایی از هویتت را که درک آنها وابسته به ایران است، پشت مرز هوایی امامخمینی چال کنی. هویتیهای که به این راحتی از دست بروند، جعلی و ساختگی هستند، نه اصیل و واقعی؛ خودِ تو نیستند، حتی قسمتی از تو هم نیستند، بلکه توهمی هستند که برای خودمان ایجاد کردهایم.
برچسبهایی که بعضی از آنها با درسخواندن و کار به دست میآیند، بعضیهایشان با ثروت، بعضیهایشان با محل تولد را هر روز به سینه میزنیم و اینطرف و آنطرف میبریم چون باور داریم بخش مهمی از هویت ما را تشکیل میدهند.
عبور کردن از سد کنکور منشا یکی از این هویتهای جعلی است: بعد از کنکور، عدد رتبه و عنوان رشته و نام دانشگاه، میشوند بخشی از هویتی که برای خودمان ساختهایم. شریفی و تهرانی بودن، برچسبی است پر زرق و برق روی سینهمان و اعتباری دارد که ۸۰ میلیون ایرانی به خوبی میفهمند. دانشگاه آزاد هم آن سر طیف است؛ بچههایی که احساس طرد شدگی دارند چون دانشگاه آزادی هستند. اما اینجا نه کسی شریف را میشناسد و نه دانشگاه آزاد اسلامی واحد علیآبادِ غرب را. اسم سمپاد و سمپادی را هم که اصلا نشنیدهاند.
اینجا یکدگیر را در محیط آکادمیک به اسم کوچک صدا میزنند، نه با عنوان آخرین مدرک تحصیلی. استاد من یک انسان است: سختگیر، کمی بداخلاق، مهربان و پشتیبان، باسواد، معمولا هم تاخیر دارد. ویله (Ville) چنین آدمی است و اینها هویت واقعی او هستند. دکتر شریعتی اگر اینجا بود خوب میفهمید که ویله، ویله است. البته که احتمالا اول به من تذکر میداد که علی هستم، نه دکتر شریعتی!
اما اگر کسی حتی سهوا ما را دکتر صدا نزند، گویی به هویتمان حمله کرده است! مدرک تحصیلی برای کسی هویت نمیآورد اما ما اصرار داریم تا یکدیگر را دکتر و مهندس خطاب کنیم، حتی از همان ترمهای اول؛ حتی برای مدرکی که هنوز نگرفتهایم!
دوستی داشتم که در ایران مدیرعامل یک شرکت نیمهخصوصی مهم بود. کارهای بزرگ و تاثیرگذاری هم در کشور کرده بودند. در ایران برای خودش یَلی بود، اما بعد از مهاجرت، چون اسم آن شرکت ایرانی را کسی نشنیده بود، انگار که بخشی از هویتش را دزدیده بودند.
ولی خب هرچه باشد ما شغلمان هستیم دیگر، نه؟ معلوم است که نه! شغل ما، فقط یک ابزار امرار معاش در این دنیاست. ما شغلمان نیستیم! شغل ما نهایتا با بنّایی و کشاورزی تفاوت زیادی ندارد: من برنامه میسازم و بنّا ساختمان، من کد را پرورش میدهم و کشاورز دانهی گیاه را. پرستیژ شغلی بخشی از هویتِ جعلیای است که برای خودمان ساختهایم.
کشور و شهری که در آن به دنیا آمدهایم و زندگی کردهایم هم بخشی از هویت جعلی ماست. دوستی داشتم که اصفهانی بود و بخاطر تمام حرفهایی که همه شنیدهایم، همیشه سعی در پنهان کردن لهجهش داشت. هرچند که در نهایت آن تاکیدهایش روی "ک"، اصالتش را لو میداد. اما اینجا کسی نمیدانند اصفهان کجاست و اصفهانی کیست. اینجا لهجهش پیش داوری بقیه را به همراه ندارد. نمیدانید چه صحنه مضحکی بود وقتی داشتیم برای یان (Ian) توضیح میدادیم که اصفهان، نصف جهان است! شعاری که بخشی از هویت جعلی همه اصفهانیهاست.
ما حتی هویتهای عجیبتری هم ساختهایم: تهرانی یا شهرستانی، اینکه خانهات بالای میدان ونک است یا پایین میدان ونک، حتی موبایلی که دستت میگیری بخشی از هویت توست.
هویتهای جعلی اینجا هم وجود دارند و محدود به جغرافیای ایران نیستند. آن لباس ۱۲ هزار یورویی، کارایی بیشتری از یک لباس ۱۲۰ یورویی ندارد. اما برای جامعهای که آن برند را میشناسند، پوشیدن آن لباس، یعنی صاحبش توان خرید چنین لباس گرانقیمتی را دارد و گواهی است از میزان ثروت بیحد و اندازهاش؛ ثروتی که بخشی از هویت اوست. اما برای من و شمایی که برند Loro Piana را نمیشناسیم، آن لباس فرقی با برند "پوشاک برادران احمدی به جز کریم" ندارد.
انگار فراموش کردهایم که خودمان این هویتهای جعلی و تو خالی را ساختهایم و اینها فقط زمانی معنا میدهند که همه، آنها را بشناسند. هویتی که یک لباس به آدم بدهد، اسمش هویت نیست، اسمش توهم است.
مهاجرت به من یاد داد که دنبال هویتهای اصیلتری برای خودم بگردم. هویتهایی که مستقل از زمان و مکان، مستقل از زبان و ملیت، و مستقل از مرز و جغرافیا معنا بدهند. احساس بیهویتی است که آدم را وادار میکند تا هویتش را به مرز و دانشگاه و شغل و خانواده و کلانشهر و موبایل و لباسِ تنش گره بزند.
چند وقت پیش کلیپی در توییتر وایرال شد با نام "اضافه بار" که در مورد مهاجرت بود: آدمی را نشان میداد که پدر و مادر، بهترین دوستش، مکانهایی که دوست دارد، دین و مذهبش، زبان مادری و شوخطبیعیاش را گذاشته بود داخل چمدان تا با خودش ببرد، همچون بنفشهها. اما اضافهبار داشت و باید چمدان را خالی میکرد. درست است که جا گذاشتن تک تک این موارد دردآور است، اما انسان مهاجر بخشهایی از هویتی که برای خودش ساخته است را هم مجبور است پشت مرز هوایی امام خمینی چال کند و بیاید. هویتهایی که اغلب جعلی و ساختگی هستند. اگرچه جا گذاشتن وطن دردناک است، اما توفیق اجباری چال کردن هویتهای جعلی، بسیار لذتبخش است. حداقل به آدم کمک میکند تا دنیا را واقعیتر ببیند.
هویتهایی که درک آن وابسته به یک زمان و مکان خاص باشد، جعلی هستند. مهاجرت که میکنی، چون مکان را نمیتوانی همچون بنفشههای مهاجر با خودت بیاوری، هویتهایی که در آن خاک کاشتهای را باید رها کنی. هویتی که به این راحتی از تو سلب شود جعلی است. خودِ تو نیست، قسمتی از تو هم نیست، بلکه توهمی است که برای خودمان ایجاد کردهایم.
در فرهنگ ما، برچسبها بخش بزرگی از هویت آدمها را تشکیل میدهند. برچسبهایی که بعضی از آنها با درسخواندن به دست میآیند، بعضیهایشان با ثروت، بعضیهایشان با محل تولد.
ما برچسبهایمان را هر روز به دوش میکشیم و اینطرف و آنطرف میبریم چون بخش مهمی از هویت ما هستند. بر اساس همین برچسبها یکدیگر را قضاوت میکنیم.
ما عناوینی که هویت ما را تشکیل میدهند، فقط مواردی نیستند که با درس خواندن به دست بیایند.
دوستی داشتم که در ایران مدیرعامل یک شرکت نیمهخصوصی مهم بود. کارهای بزرگ و تاثیرگذاری هم در کشور کرده بودند. در ایران برای خودش یَلی بود، اما بعد از مهاجرت به آلمان چون اسم آن شرکت را کسی نشنیده بود، انگار که بخشی از هویتش را از دست داده بود.
پدرام همیشه به من تذکر میداد که شغل تو، فقط یک ابزار امرار معاش است در این دنیا، نباید خیلی جدیاش بگیری، تو شغلت نیستی، شغلت بخشی از هویتی است که برای خودت ساختهای. شغل تو نهایتا با کشاورزی تفاوت زیادی ندارد، تو کُد را میکاری و پرورش میدهی، کشاورز دانهی گیاه را.
عبور کردن از سد کنکور یکی از این هویتهای جعلی است، عدد رتبه و عنوان رشته تحصیلی و نام دانشگاه بخشی از هویتی است که برای خودمان ساختهایم. شریفی و تهرانی بودن، برچسبی است که هر روز به دوش میکشیم و اعتباری است که همهی ۸۰ میلیون ایرانی به خوبی میفهمند، اما مهاجرت که میکنی، بقیه حسی ندارند که شریف کجاست و رتبه دو رقمی کنکور یعنی چه. در مقابلش هم دانشگاه آزاد است. بچههایی که احساس طردشدگی دارند چون دانشگاه آزادی هستند. اما اینجا نه کسی شریف را میشناسد و نه دانشگاه آزاد اسلامی واحد علیآباد-غرب را.
یکدیگر را دکتر و مهندس خطاب میکنیم، حتی از همان ترمهای اول دانشگاه. اما اینجا دکتری داشتن برای کسی هویت نمیآورد. حتی در محیطهای آکادمیک، یکدیگر را به اسم کوچک صدا میزنیم، نه با عنوان آخرین مدرک تحصیلی. استاد من یک انسان است، سختگیر، کمی بداخلاق، باسواد، مهربان و پشتیبان، اکثر اوقات هم به جلسهها دیر میرسد. ویله (Ville) چیزی فراتر از مدرک تحصیلیش است. دکتر شریعتی اگر اینجا بود خوب میفهمید که ویله، ویله است. به همین سادگی.
شهری که در آن زندگی کردهایم هم بخشی از هویت ماست. دوستی داشتم که اصفهانی بود و بخاطر تمام حرفهایی که همه شنیدهایم، همیشه سعی در پنهان کردن لهجهش داشت تا از پیشقضاوت سایرین در امان باشد. هرچند که همیشه آن تاکیدهایش روی "ک"، اصالتش را لو میداد. اما اینجا کسی نمیدانند اصفهان کجاست و ویژگیهای یک "اصفهانی" چیست، اینجا لهجهش پیش داوری بقیه را به همراه ندارد. به یاد دارم که چقدر مکالمهی مضحکی بود وقتی داشتیم برای یان (Ian) توضیح میدادیم که اصفهان نصف جهان است! هویتی که همه اصفهانی آن را پذیرفتهاند و کاملا تو خالی است.
کسی که هویتش به دانشگاه و خانواده و کلانشهر و موبایلش گره خورده باشد، بعد از مهاجرت، بیشتر احساس بیهویتی میکند. مهاجرت به من یاد داد که دنبال هویتهای اصیلتری برای خودم بگردم.
https://t.me/hsnblog
روبروی خانه من چند مغازه وجود دارد: یک باشگاه رقص، یک فستفود زنجیرهای، یک پیتزافروشی و یک نانوایی.
آن پیتزافروشی را یک زن و شوهر اداره میکنند که بسیار خوش اخلاقند. هیچ کدامشان انگلیسی صحبت نمیکنند اما هر بار که از آنها خرید میکنم، با روی بسیار باز با من رفتار میکنند و تلاش میکنند محتویات پیتزا را برایم شرح دهند، حتی شده با بَعبَع کردن! زیاد پیش آنها رفتهام و چند بار آخر سفارشم یکسان بوده است: پیتزای مرغ و قارچِ تند. امشب که از جلوی مغازهش رد میشدم موسیو موسیو کنان صدایم زد و گفت همان پیتزای همیشگی را برایت درست کنم؟ شب هالوین است، پیتزا میچسبد! البته من فقط هالووین و لبخند را از حرفهایش میفهمیدم، اما مطمئنم چنین چیزی میگفت.
دو بار هم ازشان خواستم یک خمیر معمولی را در تنور بگذارند و یک نانِ شبهِ تافتون به من بدهند. هر دوبار هم پول نان را از من نگرفتند. بازهم دلم تافتون میخواهد، ولی میدانم که پولش را نمیگیرند و برای همین سفارش نمیدهم.
کمی آنطرفتر، یک نانوایی است که دقیق نمیدانم صاحبش کیست، اما همیشه یک پسر جوان یا یک دختر جوان در مغازه است. تقریبا هر روز میروم و یک نان تازه از آنها میگیرم. فرانسویها نانها مختلفی دارند و هربار یک چیز جدید را امتحان میکنم. یک شب که دستگاه کارتخوان مشکل داشت، آن پسر جوان به دو نفری که جلوی من بودند و پول نقد هم نداشتند، نانی نداد؛ اما به من که رسید و گفتم نقد ندارم به من گفت اشکالی ندارد، من تو را میشناسم! فردا که آمدی پولش را بده. روز بعد اما اصلا یادش نبود که من نان گرفته بودم و یادآوری خودم باعث شد ماجرا را به یاد بیاورد.
چند خیابان بالاتر، یک استارباکس است: یک برند معروف که همه اسمش را شنیدهایم. سفارش که میدهی، اسم کوچکت را میپرسد و روی لیوانت مینویسد. سفارشت هم که آماده میشود، اغلب به اسم کوچک صدایت میکنند نه با شمارهی فاکتور. طوری رفتار میکنند که انگار سالهاست میشناسندت. اما همهش تکنیکهای بازاریابی است، تحقیقاتی هست که نشان میدهد آدمها از شنیدن اسمشان حس خوبی میگیردند. اسمت را صدا میزنند، اما مصنوعی. تو برایشان فقط یک اسم هستی، یک اسم خالی و بیمعنا.
صاحب آن دو مغازه کوچک اسم مرا نمیدانند، اما من را بیشتر از یک مشتری و یک اسم میبینند. انگار من را میشناسند. مهم نیست که من را موسیو صدا کنند یا حسین، میدانم که دارند من را صدا میکنند نه هر مشتریای که پول داشته باشد.
چیزی که این مغازههای کوچک را برایم جذاب میکند، دقیقا همین ارتباط انسانی است. نانوایی سر کوچه، نانش کمی گرانتر از فروشگاههای زنجیرهای و بزرگ است اما من صاحبش را میشناسم، او هم من را میشناسد. حتی زبان یکدیگر را هم نمیفهمیم، اما محبت همدیگر چرا؛ خیلی هم خوب میفهمیم. انگار هر بار که میروم داخل مغازهاش، با زبان بیزبانی به من میگوید خوشآمدی! خوشحالم که تو را دوباره میبینم حسین! همان همیشگی؟! زبان مشترک ما، محبتی است که نمیتوانیم به زبان بیاوریم.
https://t.me/hsnblog
اینجا کشور موناکوست، کشوری با ۳۸ هزار نفر جمعیت و دومین کشور کوچک دنیا با مساحتی نصف شهرک غرب تهران.
اما موناکو چهارمین کشور ثروتمند دنیا در شاخص قدرت خرید است: ۸۰٪ بیشتر از نروژ و سوئیس، ۲.۵ برابر فنلاند و کانادا! چطور کشوری با این جمعیت و موقعیت جغرافیایی، این چنین ثروتمند است؟ جواب یک کلمه است: قمار!
در سال ۱۸۶۳ در مرکز شهر کازینوی مونته کارلو تاسیس میشود. کسب و کار کازینو بسیار رونق میگیرد تا جایی که دولت موناکو، دریافت مالیات از شهروندانش را متوقف میکند و تمام هزینههای کشور از همان کازینو تامین میشود. هنوز هم موناکو هیچ مالیات بر درآمدی ندارد و از کسب و کارها نیز مالیات بسیار کمی میگیرد؛ به همین جهت به بهشت مالیاتی دنیا شهرت دارد. مالیاتِ صفر، آب و هوای مدیترانهای، ساحل زیبا، نزدیکی (وابستگی؟!) به فرانسه، ثبات اقتصادی و همچنین آن کازینوی معروف، موناکو را برای ثروتمندان جهان بسیار جذاب میکند و آنها را ترغیب میکند تا به موناکو نقل مکان کنند. امروز ۳۰٪ از جمعیت کشور میلیونر هستند! بیشترین سرانه میلیونهای جهان!
موناکو واقعا کشور عجیبی بود: خیابانها تمیز بودند، ماشینها برق میزدند و بدون تصادف بودند، درختها به زیباترین شکل ممکن هرس شده بودند، چمنها را انگار که با خطکش هرس میکردند، همه آدمها اتو کشیده بودند و بوی خوب میدادند. همه بنز و پورشه و لامبورگینی و مکلارن و بنتلی و دهها مدل ماشین دیگر سوار میشدند که من حتی اسمشان را هم نشنیده بودم.
تقریبا از هرنقطهای از کشور، تابلویی وجود داشت که تو را به سمت آن کازینوی معروف راهنمایی میکرد، بالاخره بزرگترین منبع درآمد کشورشان است: قلب تپندهی کشور موناکو.
همه آنهایی که موبایل دستشان بود و از هر ماشینی که رد میشد فیلم میگرفتند، توریست بودند. تشخیص دادنش بسیار راحت بود. جلوی کازینو پر بود از ماشینهای چند صد هزار یورویی و آدمهایی که با ماشینها عکس میگرفتند. حقیقتا که ثروتمندان موناکو سیرکی درست کردهاند برای ما معمولیها. با این ماشینها ویراژ میدادند و سر و صدا میکردند و میآمدند جلوی کازینو، با لبخندی غرورآفرین، در حالی که همه در حال عکس گرفتن و فیلم گرفتن بودند، از ماشین پیاده میشدند و میرفتند داخل کازینو برای بازی.
مگر نمیگفتند که پول قمار برکت ندارد؟ موناکویی که من دیدم آجر به آجر با پول قمار ساخته شده بود و روز به روز هم مردمش ثروتمندتر میشود. اما خوب که دقت میکردی، در هر آجر هزاران نفری را میدیدی که تمام زندگیشون را در همین کازینو باخته بودند.
پ.ن: آن ست لباس زنانه، ۱۲ هزار یورو قیمت دارد!
https://t.me/hsnblog
در #فنلاند برای خریدن میوه و سبزیجات، از کیسههای پلاستیکی استفاده میشد. البته پلاستیکهای بسیار نازک که حدس میزنم بازیافت شده بودند، اما مطمئن نیستم. در #فرانسه اما استفاده از کیسههای پلاستیکی ممنوع است و کیسههای کاغذی جایگزین آنها شدند.
در هر دو کشور اما، پلاستیکهای بزرگی که بتوان خریدها را به خانه برد، فروشی هستند. البته که قیمتشان زیاد نیست، چیزی حدود ۲۰ تا ۵۰ سنت. ولی به هرحال فروشی هستند.
انگیزههای کوچک مالیِ این چنینی در فنلاند بیشتر بود. برای مثال، قوطیهای پلاستیکی/فلزی آب میوه و نوشابه، روی فاکتور به صورت جداگانه اضافه میشدند. مثلا یک نوشابه در فاکتور خرید چنین بود: نوشابه ۲ یورو، قوطی نوشابه ۲۰ سنت.
دستگاههایی در فروشگاهها وجود داشت که قوطی خالی را تحویل میگرفت و رسید میداد و میتوانستی از رسید برای خریدهای بعدی استفاده کنی.
درست است که قوطیها قیمت زیادی نداشتند، اما انگیزه مالی کوچکی بودند که آدمها را به بازیافت تشویق میکرد. زیاد میدیدم کسانی که مثلا اندازه دو هفته بازیافتهایشان را جمع میکردند و یکجا به این دستگاهها تحویل میدادند.
فروشی بودن کیسههای خرید، هرچند ارزان، انگیزهی مضاعفی است برای آدمها تا کیسهی خرید را خودشان از خانه بیاورند. اکثر آدمهایی که خرید میکنند، کیسهی پارچهای/سبد/چرخدستی/کولهپشتی به همراه دارند و از خرید پلاستیکهای بزرگ خودداری میکنند.
چند نفر از دوستان من در ایران هم موقع خرید، با خودشان سبد یا کیسه پارچهای میبردند. اما فیدبکی که عموما از مغازهدارها میگرفتند این بود که نگران نباش، پول پلاستیک را حساب نمیکنیم! از قضا یکی از آنها هرچند که ساکن آمریکاست، ولی زیاد به ایران میآید. یکبار از فیدبک مغازهدارها اینطور گله میکرد که چیزی که در آمریکا قشر (نسبتا) مرفه جامعه انجام میدهند، اینجا بیکلاسی محسوب میشود و دستآویز تمسخر بقیه.
https://t.me/hsnblog
در حال خرید کردن از یکی از فروشگاههای زنجیرهای بزرگ بودم، شبیه همانهایی که در ایران داریم. در کودکی عاشق این فروشگاههای بزرگ بودم؛ عاشق این بودم که توی چرخ دستی بنشینم و اینطرف و آنطرف برویم. خصوصا راهروی تنقلات و چیپس و پفک.
اما حالا که سالها گذشته است و مردی شدهام برای خودم، از این فروشگاههای بزرگ خوشم نمیآید.
از فروشگاههای بزرگ خوشم نمیآید چون به منِ مهاجر یادآوری میکنند که تو مهاجری. وارد هر راهرو که میشوی، انگار یک نفر ایستاده است و پتک محکمی را میکوبد تو سر کسانی که روی پیشانیشان نوشته است: مهاجر.
راهروی خلوت برنجها و غذاهایی آسیایی یادآور همین مسئلهست؛ بالاخره شما مهمان ما هستید و برای شما قفسهای از خوراکیهایتان هم گذاشتهایم. اینقدر که ما مهماننواز و مهاجرپذیریم!
از فروشگاههای بزرگ خوشم نمیآید چون به من یادآوری میکنند که دهها مدل پنیر هستند که تو حتی اسمشان را هم نشنیدهای و نمیدانی طریقهی مصرفشان چیست. راستی میدانستی قهوهی دمی با شیر نارگیل ترکیب فوقالعادهای دارد؟ اصلا انواع قهوهها را میشناسی؟! نه، نمیشناسم! در شهرستان ما فقط چای میخوردند. آهان! گفتی چای، اینجا دهها مدل چای تازه و کیسهای و صنعتی و طبیعی داریم، در صدها طعم مختلف که تازه هر کدام را هم هزاران شرکت مختلف تولید میکنند. اما من فقط چای سیاه را میشناسم، احمد یا کله مورچهای.
تازه این قسمتی از فروشگاه است که از آن سر در میآورم، شاید ندادم فلان پنیر با انگور خوشطعمتر است یا با گردوی ژاپنی، اما بالاخره میفهمم که یک نوع پنیر است دیگر. راهروهایی هستند که بدون اغراق از هیچکدام از اجناسش سر در نمیاورم، فقط در همین حد که خوردنی هستند یا نه ازشان میفهمم، همین.
از فروشگاههای بزرگ بدم میآید چون از درب ورودی مرا وسوسه میکنند و سبد خریدم را تا خرخره پر میکنند، شیر و تخم مرغ را گذاشتهاند آن آخرِ آخرِ فروشگاه و منِ سست اراده را مجبور میکنند از وسط این همه خوراکی خوشمزه و رنگارنگ عبور کنم. میروم که فقط یک شیر بخرم که میبینم آووکادو در یک دست و ماهی سالمون در دست دیگر دارم به دنبال روغن حبهانگور میگردم! آخر میگویند با ماهیِ سالمون خوش طعم میشود.
از فروشگاههای بزرگ بدم میآید چون حجم و تنوع چیزی که میخرم را باید به سختی تا خانه به دوش بکشم و در آخر چه؟ در یخچال کوچکم جا نمیشوند.
از فروشگاههای بزرگ بدم میآید چون مرا بین قفسهها سرگردان میکنند. سرگردان و حیران از این همه تنوع. سرگیجه میگیرم اصلا! خرید کردن در فروشگاههای بزرگ برایم عذابآور است. روزهایی که باید بروم خرید، عزا میگیرم از اول صبح.
حالا از خرید برگشتهام و سُسی را که برای اولین بار خریدهام امتحان میکنم. خوشمزه است! اما خیالم پرواز میکند و برمیگردد به قفسهی سسها: صدها نوع سس دیگر هستند که هنوز نمیدانم چه مزهای دارند. نکند سس خوشمزهتری هم وجود داشت و اشتباه انتخاب کردم؟! اشکالی ندارد، دفعه بعد بقیهیشان را میخرم. اما مگر چقدر فرصت دارم؟! چقدر زندگی کوتاه است! چرا زودتر مهاجر نکردم؟! چه بود این جبر جغرافیایی که ما اسیرش شدیم؟! همه این خیالها فقط از یک سس شروع شد، آن سُسِ خوشمزهی لعنتی!
سس قرمز همان یک مدل خرسیاش خوب بود، نه اینکه چون بهترین طعم را داشت، نه اتفاقا. کمی به ترشی میزد و سسی که امروز خریدم خوشمزهتر بود، اما حداقل خیالت راحت بود و مثل آدمیزاد غذایت را میخوردی.
از فروشگاههای بزرگ بدم میآید. همین نانوایی کوچک محلی سر کوچه را ترجیح میدم، هم صاحبش را میشناسم، هم او مرا میشناسد. انگار که برای چند دقیقهای که در مغازهش هستم و دست و پا شکسته باهم اختلاط میکنیم، یادم میروم که اینجا کجاست و من چقدر غریب هستم، یادم میرود که با نزدیکترین کسی که رفیقم باشد، هزار کیلومتر فاصله دارم.
سعی میکند با من انگلیسی حرف بزند و من هم سعی میکنم اسم نانها را به فرانسوی یاد بگیرم. خبری هم از پتک نیست؛ اصلا خوشش میاد که یک مهاجرِ مشتاقِ خوراکیهای تازه را میبیند.
از فروشگاههای بزرگ بدم میآید، ولی خب در این غرب سرمایهدار، پول حرف اول را میزند. فروشگاههای بزرگ ارزانتر هستند و نجات دهنده زندگی دانشجویی.
https://t.me/hsnblog
