en
Feedback
مشاهدات حسین از اروپا

مشاهدات حسین از اروپا

Open in Telegram

تماس با من: @hsnfirooz اگه میخواین در مورد مهاجرت/کار/زندگی گپ بزنیم: https://calendly.com/hsnfirooz

Show more
Iran56 673The category is not specified
6 011
Subscribers
-424 hours
-117 days
-8730 days
Posts Archive
این نوشته، شرح کوتاهی است از دنیای نان‌های فانتزی؛ البته نه از خود دنیا، از آدم‌هایش. [با لمس Instant View بخوانید]

قبلا در مورد خانه‌ی پدری و احساسِ تعلق نوشته بودم. این نوشته، یادآوری‌ست از اهمیت این احساسِ فراموش شده. [با لمس Instant View بخوانید]

این کانال با محوریت مشاهدات من از اروپا شروع شد و حالا در مسیر واقعیت‌بخشی به رویای همیشگی‌ام، وبلاگ‌نویسی، قرار گرفته. این نوشته، در ستایش و نکوهش رو‌یا‌پردازی است. [با لمس Instant View بخوانید]

نیاز به گردگیری دارد اینجا. مدت‌هاست ننوشته‌ام و موبایل و لپ‌تاپم پر شده است از نوشته‌های ناتمام. دغدغه‌ی این دو ماه گذشته‌ام فقط و فقط یک چیز بوده که زور قلمم به نوشتن آن نمی‌رسید. این نوشته، داستان اسب‌های مسابقه‌ای است. [با لمس Instant View بخوانید]

شور و شوق زندگی در جزئیات نهفته است، این جزئیات کوچک هستند که به زندگی رنگ می‌دهند و زیبایی. ذهن ریاضیِ من اما همیشه به دنبال کارآیی بوده و چرایی: کاربرد یک وسیله، مهمترین ویژگی آن است، نه فقط مهم‌ترین که تنها ویژگی مهم یک وسیله را کاربردش مشخص می‌کند. حتی در سفرها هم ذهن من به دنبال کاربرد بود؛ سفر که می‌رفتم، باید آورده‌ای می‌داشت. در تمام طول سفر از خودم می‌پرسیدم چه چیزی از این سفر یاد گرفتم؟ این سفر چطور به رشد من کمک کرد؟ اما حالا در این اقامتگاه چند صد ساله که بازسازی شده، همه چیز جزئیات را فریاد می‌زند و جواب همه‌ی چرایی‌ها، فقط و فقط زیبایی‌ست. وگرنه چه فرقی‌ست بین دیوارهای کاهگلیِ مزین به گچ‌بری با یک دیوار تماما سیمانی؟ چه فرقی می‌کند که شیشه‌ی اتاق‌ها چه رنگی با‌شد؟ شیشه باید مات باشد و ضامن حریم خصوصی ساکنین اتاق. اصلا چه فرقی می‌کند که اتاق‌ها اسم داشته باشند یا شماره؟ اتاق باید تخت داشته باشد و حمام. چه فرقی می‌کند که حوله‌ی حمام چه بویی بدهد؟ حوله باید تمیز و بزرگ باشد و آب را جذب کند. اما در اینجا، تمام جزئیات، شوقِ معمار و ساکنین قدیمی‌اش را برای زندگی نشان می‌دهند. انگار زندگی در تمام آجرها و کاشی‌ها در جریان است. این الگوی آجرها، چشمانت را نوازش می‌کنند و کیف می‌کنی از دیدنشان. نور خورشید که از این شیشه‌های رنگی می‌آید داخل، رنگ می‌پاشد به صبح و زندگی‌ات. همه‌ی این شیشه‌های رنگی، جزئیات را فریاد می‌زنند و نه کارآیی را. فکر می‌کنم اتاق کماندار با اتاق شماره‌ی چهار هم فرق زیادی دارد. اتاق کماندار یادآور صورت فلکی است؛ یادآور تمام شب‌هایی که آدم‌های قرن پیش روی همین پشت‌بام می‌خوابیدند و زل می‌زدند به آسمان بالای سرشان. کماندار یادآور تمام افسانه‌هایی است که در ستاره‌ها می‌دیدند و داستان‌هایی که سینه به سینه منتقل می‌کردند. همین حوله‌ی ساده، اگر بوی خوبی داشته باشد، صبح که دست و صورتت را خشک می‌کنی، لبخند می‌آورد روی لبت. یک نفس عمیق می‌کشی و خنکای صبح می‌رود تا عمق وجودت. ذهنِ ریاضی و منطقی من اما با تمام این جزئیات غریبه است. حساب کتاب می‌کند و از چرایی‌ها می‌پرسد. باید تمرین کنم تا بیشتر زیبایی‌ها را ببینم؛ تمرین می‌کنم تا زیبایی، جوابی قانع کننده برای همه چرایی‌هایم باشد. از اینجا، بوی حوله‌ی حمام را به امانت می‌گیرم و خنکای باد زودهنگام کویری را. https://t.me/hsnblog

اقامت‌گاه سنتی انار، نایین، اصفهان.
اقامت‌گاه سنتی انار، نایین، اصفهان.

خوبی‌ها را جار بزنید که جامعه‌ی افسرده و غمگین ما، بیشتر از هرچیزی به دلگرمی نیاز دارد. جامعه‌ای که هر روز زیر هجوم اخبار منفی، بیشتر و بیشتر کمر خم می‌کند و در آستانه‌ی شکستن است. این لیست خلاصه‌ای است از خوبی‌هایی که شما در سال گذشته کردید: - شما امکان ادامه تحصیل ۳۱ دانشجو را فراهم کردید: هزینه‌ی ارسال مدارک و امتحان زبان آن‌ها که بیشتر از دوازده هزار یورو بود. - شما برای یک دانشجو به مقصد آلمان (برلین) بلیط خریدید. - شما برای یک دانشجو به مقصد آمریکا (سنت‌لوییز) بلیط خریدید. - شما برای یک دانشجو به مقصد کانادا (تورنتو) بلیط خریدید. - شما هزینه‌ی تعمیر سقف یک خانه‌ی روستایی را تقبل کردید. خانه‌ای که در اثر طوفان کرمانشاه خراب شده بود. - شما برای یک دختر دبستانی در یک خانواده‌ی کم درآمد، لپ‌تاپ خریدید. - چهارده نفر از شما، امسال خون دادید و بیمارها و نیازمندان بیمارستانی را خوشحال کردید. در این شرایط، بین همه‌ی موشک‌ها و صیانت‌ها و بی‌آبی‌ها، خوبی‌ها را فریاد بزنید؛ هرچند که ممکن است عده‌ای آن را حمل بر خودستایی بدانند. مهربانی کنید و بلند جار بزنید که زنجیره‌ی محبت بینمان محکم‌تر از سال گذشته بشود. سال نو مبارک! https://t.me/hsnblog

.تجربه ثروتمندی، به ثروت زیادی نیاز ندارد. این را از محمدرضا شعبانعلی یاد گرفته‌ام. خودش مصادیق زیادی در تایید حرفش دارد و توضیح می‌دهد که چطور به مسائلِ جهان اطرافش نگاه می‌کند. هربار که سوار هواپیما شده‌ام و هزاران کیلومتر را فقط در چند ساعت طی کرده‌ام، در حالی که مهماندار برای مسافرین قهوه‌ی داغ می‌ریخت، به این حرف محمدرضا فکر می‌کردم. چه دنیای عجیبی است که من از تمام پادشاهان پیشین ثروتمندتر هستم و در کمتر از یک شبانه روز، در اوج آسایش و راحتی، می‌توانم سفر کنم به آن‌طرف دنیا. اصلا فکر می‌کنم آن هواپیما با تمام خدمه‌اش، جت شخصی من است. جت شخصی که داشته باشم، فقط نباید یک ساعت زودتر از پرواز خودم را برسانم به فرودگاه، در واقع ساعت پرواز با برنامه من هماهنگ می‌شود و نه بالعکس. تجربه پرواز اما همین است. اگرچه با زندگی کارمندی هیچوقت نمی‌توانم جت شخصی بخرم، اما تجربه‌ی پرواز و جت شخصی، ثروت زیادی نمی‌خواهد. همین بوئینگ ۷۳۷ جت شخصی من است. البته ده‌ها مسافر دیگر هم در پرواز هستند که خب چه بهتر، چه چیزی بهتر از مهمان و مهمانی؟ همه آن‌ مسافرها هم مهمان من هستند. همین مهمانی دادن، نهایت ثروتمندی است که غریبه‌ای را به چیزی مهمان کنی. اما تجربه‌اش، به ثروت زیادی نیاز ندارد، دل دریایی می‌خواهد نه ثروت زیاد. همان داستان جت شخصی هم بیشتر دل دریایی می‌خواهد و قدرت خیال. اما نه، هنوز وسوسه می‌شوم برای خریدن چیزها. دوست دارم همه چیز مال من باشد، فقط برای من. زور افکار و خیالاتم به اندازه‌ای زیاد نشده که وسوسه‌هایم را شکست بدهم. یک همکلاسی ایتالیایی داشتم به نام ماتیا. خانواده ماتیا وضع مالی متوسطی دارند: پدرش پستچی است و مادرش صندوق‌دار. برادرش هم اخیرا درس را رها کرده و گارسون یک رستوران در جنوب ایتالیا شده است. خودش هم قبلا گارسونی می‌کرده و حالا با کمک خرج خانواده‌اش، در فرانسه درس می‌خواند. مجموع حقوق پدر و مادرش، تقریبا به اندازه‌ی حقوق من است. اما دل ماتیا به اندازه‌ی دریاست و زندگی‌اش سرشار است از مهمانی گرفتن‌های ساده. شب آخر میزبان من در فرانسه بود. برایم صبحانه و قهوه درست کرد. شب در یک رستوران ایرانی، آلبالوپلو خوردیم و خورش فسنجان. بعدش هم چای و باقلوای تبریزی. شام را هم مهمان ماتیا بودم، اصرارهایم برای پرداخت صورت حساب افاقه نکرد و ‌می‌گفت در مرام ایتالیایی‌ها نصف و نصف معنا ندارد، این بار را من حساب کردم، اگر خیلی اصرار داری، دفعه‌ی بعدی را تو حساب کن. شب آخر من در فرانسه بود و نمی‌دانم دفعه بعدی وجود دارد یا نه، اما مهمان بودم. بی‌هیچ چشم‌داشتی. همه‌ی این‌ها کافی نبود؟ صبح هم که عازم فرودگاه بودم، تنها سیبِ یخچال و یک بسته بیسکوئیت به من داد که به عنوان صبحانه بخورم. ماتیا، در نهایت سادگی، ثروتمندی را تجربه می‌کرد. سال‌ها پیش که تهران زندگی می‌کردم، واحد روبرویی‌مان زوجی بودند به نام سَماوَش: سما و سیاوش. از هردویشان چیزهای زیادی یادگرفته‌ام، اما زوج سماوش برای من نماد مهمان‌نوازی است. از دفعه قبل که آمدند فرودگاه و صبحانه قرمه‌سبزی خوردیم گرفته تا تمام غذاهایی که مهمان خانه‌یشان بودم. در خانه‌یشان همیشه به روی مهمان باز بود. بعضی از مهمانان پر رفت و آمد مثل من هم کلید داشتند! چشمان سماوش با دیدن مهمان برق میزد. خانه‌یشان کوچک بود اما همیشه پر از مهمان. در یک آپارتمان دو خوابه، اتاق مهمان داشتند و هرکس که میخواست شب بماند، به معنای دقیق کلمه، صاحب‌خانه بود. تجربه‌ی ثروتمندی و میزبانی، نیاز به سفره‌ی هفت رنگ و آجیل و شیرینی ندارد؛ یک لیوان چای، یک قهوه، یا حتی یک سیب همان‌ کاری را می‌کند که یک شام مجلل. https://t.me/hsnblog

ترم قبل، دستیار استفان برای درس یادگیری ماشین بودم. وظایفم تعریف شده بود و باید چند امتحانک طرح می‌کردم و برگه‌های دانشجوها را تصحیح می‌کردم. همچنین به ایمیل‌ها و اشکالات پاسخ می‌دادم هرچند استفان هم در این مورد کمک می‌کرد. اواسط ترم استفان ایمیل زد و گفت که از عملکردم بسیار راضی است و فیدبک‌های خوبی از دانشجوها گرفته است. همان اواسط ترم که کارم مقداری سبک شده بود، قولی به استفان دادم که بیشتر از وظیفه‌ام بود. قرار شد تعدادی اسلاید درست کنم تا دانشجوهای علاقمند بعضی از مفاهیم را عمیق‌تر یاد بگیرند و همچنین تعدادی سوال امتیازی هم طرح کنم. اما کارهای خود درس زیاد شد و نتوانستم به قولم عمل کنم. ترم تمام شد و استفان گفت که دوست دارد دیداری داشته باشیم تا نظرات دانشجوها را بررسی کنیم و پرونده‌ی درس را ببندیم. روزی که ترم و قراردادم تمام شد، پرونده‌ی درس برای من بسته شده بود، اما برای استفان نه: بدون بررسی عملکرد و نظرات، پرونده درس بسته نشده بود. در آن جلسه از من پرسید چطور می‌توانیم محتوای درس را بهتر کنیم؟ و چطور رئیسی بوده؟ نظراتم را در مورد سطح دانشجوها هم پرسید. در آخر هم از عمل نکردن به قولم از من گله کرد. بعد از آن جلسه، پرونده‌ی آن درس برای استفان بسته شد. همه‌ی حرف‌هایش را زده بود و همه‌ی شنیدنی‌ها را هم شنیده بود. این می‌شود یک پایان‌بندی درست و دقیق. حالا چند ماه از آن ماجرا گذشته است و نشسته‌ام جلوی کتابخانه‌ی اتاقم و زل زده‌ام به کتاب‌ها. کتا‌بخانه پر است از عنوان‌هایی که فقط چند صفحه‌ی اولشان را خوانده‌ام و رهایشان کردم. کتابخانه‌ام بخش کوچکی از کارنامه‌ی من در نیمه‌تمام رها کردن کارهاست: بخشی از هزاران پرونده‌ی باز و نیمه‌باز. گواهی است از ناتوانی من در هنر پایان‌بندی. اصلا معدود اتفاقات زندگی‌ام پایان‌بندی درست و حسابی دارند. نه فقط کتاب‌ها، که پروژه‌های زیادی را نیمه تمام رها کرده‌ام؛ متن‌های منتشر نشده را، درس‌ها را، کارشناسی‌ارشد را، اینترنشیپ را، یادگیری پیانو را، خوشنویسی را، وبلاگ‌نویسی را، کوهنوردی را، فرانسه را، رابطه‌ها را، دوستی‌ها را، دعواها را. حتی لیست کردن همین موارد را. همه و همه را نیمه‌تمام رها کرده‌ام و به خیال خودم گذر کرده‌ام. گذر که نه، نیمه‌تمام که رها میکنی، هیچوقت تمام نمی‌شود. می‌شود یک بار اضافی روی شانه‌، یک سوزن داخل پهلو، یک سنگ گوشه‌ کفش‌. اصلا مانا می‌شود و می‌نشیند گوشه‌ ذهنت و درگیرش می‌کند. همیشه ذهن شلوغی داشته‌ام، دلیلش هم همین تلنبارِ کارهای نیمه‌تمام است. کارهایی که به خیال خام خودم قرار است در آینده تمامشان کنم. چند شب پیش با مهدی صحبت می‌کردم و از علاقه‌ی همیشگی‌اش به حافظ قرآن بودن گفت: حافظ قرآن بودن کاری بود که نیمه‌کاره رهایش کرده بودم و همیشه نشسته بود گوشه ذهنم و به من سقلمه می‌زند. مهدی یک شب نشسته و به خودش گفته تو قرار نیست حافظ قرآن بشوی، تو نه چنین آدمی هستی و نه مسیر زندگی‌ات از آنجا عبور می‌کند. با همین پایان‌بندی به ظاهر خشن و زشت، با همین کادربندی کج، پرونده‌ی حافظ شدن را برای همیشه بسته بود و تمام. آینده‌ای در کار نیست که بخواهد در آن پرونده‌ی حافظ بودن را باز کند و این کار نیمه‌تمام را تمام کند. انجام شدنِ تمام و کمال کارها تنها راه بستن پرونده‌شان نیست. استفان از بدقولی‌ام ناراحت بود و با گفتنش، پرونده‌ی درس را برای همیشه بست: هرچند که آخر نه اسلایدی ساخته شده بود و نه مجموعه سوالاتی طرح شده بود؛ کار همچنان نیمه‌تمام بود، اما پرونده‌اش بسته شد. اگر حرفش را نمی‌زد، هر سلام و احوال‌پرسی‌مان در راهروی دانشکده بوی خاک می‌گرفت؛ خاکِ پرونده‌ی نیمه باز. مشکلم با کتابخانه‌ام، تعدد کتاب‌های خوانده نشده نیست، باز بودن پرونده‌شان است. انگار آینده‌ای را متصور هستم که همه این کتاب‌ها را خواهم خواند؛ مشکلم این است که پرونده‌ی تصمیم برای نخواندن‌شان را باز نگه داشته‌ام. امان از این پرونده‌های باز. سال‌ها پیش دوستی داشتم که بعد از یک دعوای سنگین، هر دو ضمنی تصمیم گرفتیم دوستی‌مان را تمام کنیم. اما می‌دانستم که پرونده‌ی دوستی باز می‌ماند. رفتیم و نشستیم روی پل مارنان و حرف زدیم و غر زدیم و گله کردیم و خندیدیم و از هم خداحافظی کردیم. پرونده‌ی دوستی را بستیم، برای همیشه. حالا که اسمش را در لیست مخاطبین می‌بینم، از بسته بودن پرونده راضی هستم، نه احساس بدی دارم و نه حرف نزده‌ای. تمام و کمال پرونده را بسته‌ام. هنری که باید بیشتر آن را تمرین کنم، تمام کردن کارها و پشتکار بیشتر نیست، بستن هزاران پرونده‌ی نیمه‌باز است: هنر پایان‌بندی کارهای نیمه‌تمام. https://t.me/hsnblog

از اواسط دوران کارشناسی، یعنی حدودا از هفت سال پیش، نوشیدنی‌های گازدار را کنار گذاشتم؛ کاملِ کامل که نه، محدودش کرده‌ام به فصلی یکبار. همین محدودیت باعث شد تقریبا به یاد داشته باشم که هربار کجا و چرا دوباره سراغشان رفته‌ام. محدودیتی که بخاطر رژیم غذایی سالم شروع شد، کم‌کم کاربرد نوشابه را برای من تغییر داد. حالا نوشابه‌ها برای من مسکنی هستند تا دردهایم را فراموش کنم. من را موقع ناراحتی و استرس می‌کشند سمت خودشان: قلاب را با تمام توان می‌کشند و من، بی‌اختیار می‌شوم و شنیدن صدای "پیس" نوشابه‌ی گازدار خنک، تمام وجودم را آرام می‌کند. اواخر تابستانِ گذشته بود که مطمئن شدم استادم از عملکردم راضی نیست و قراردادم را برای ترم آتی تمدید نمی‌کند. همین استرس بی‌پولی و پیدا کردن استاد جدید من را بی‌اختیار برد به سمت سوپرمارکت نزدیک دانشکده و با چند نوشابه‌ی طعم‌دار برگشتم خانه: نعنایی، آلبالویی، سیب‌ترش و یک کوکای زیرو. "پیس" پشت "پیس" و جرعه پشت جرعه راه فرار من از پذیرش مشکلاتم و رویارویی با واقعیتِ شکستِ پروژه بود. امروز هم، کرختی شدیدی تمام وجودم را گرفته بود؛ انگار چسبیده بودم به تخت و تا حوالی ظهر نتوانستم از رخت‌خواب بیرون بیایم. اولین قدم‌های امروزم را، بی‌اختیار به سمت مکدونالد برداشتم. برگر و سیب‌زمینی‌اش برایم مهم نبود، نوشابه‌ی بزرگش من را می‌کشید سمت خودش. آن لیوانِ بزرگِ تقریبا یک لیتری که به اندازه‌ی آب چشمه‌ی کوهرنگ، خنک است و گوارا! اما نه، اشتباه می‌کنم، نوشابه‌ها برای من مسکن نیستند چرا که آدمی اختیار دارد در مصرف مسکن. اما منِ ناراحت، بی‌اراده‌ام در مقابل این نوشیدنی‌های گازدار. اعتیاد توصیف دقیق‌تری است برای بی‌اختیاریِ من. یک نفر به سیگار معتاد است و یک نفر به الکل؛ من هم به نوشابه اعتیاد دارم: دود داغ سیگار برای بعضی‌ها مسکن است و خنکیِ نوشابه‌ی سیاه برای من، بعضی از الکل هفتاد درصد مست می‌شوند و من از شکر پانزده درصد. بی‌ارادگی ما معتادان برای آدم‌های عادی قابل درک نیست و هربار که موضوعش پیش می‌آید به راحتی می‌گویند نکش یا نخور، گویی ما اختیار داریم و مصرف‌شان، انتخاب ماست. اما حتی یک معتاد به سیگار یا الکلِ بی‌اراده هم عاجز است از فهم بی‌ارادگی من در مقابل نوشابه‌ها؛ آن‌ها هم اعتیاد به نوشابه را اعتیاد واقعی نمی‌دانند. چرا اعتیاد به نوشابه برای کسی جدی نیست؟ اعتیاد به نوشابه برای من واقعی است: همانطور که سیگاری، پُک به پُک درد و غصه‌اش را دود می‌کند، من هم دردها را جرعه جرعه می‌نوشم و می‌ریزم درون خودم. همانطور که موقع ناراحتی عده‌ای به ویسکیِ تلخ پناه می‌برند، نوشابه‌ی شیرین هم پناهگاهِ امن است. https://t.me/hsnblog

در شُرُف رفتن از فرانسه هستم و این نوشته، حسنِ ختامی‌ست برای پرونده‌ی کشور نان و شراب: فرانسه‌ای که بیشتر از شش ماه میزبان من بود. [با لمس Instant View بخوانید]

.همسایه‌ی دیوار به دیوار اتاق من یک جوان ۲۰ ساله‌‌ی اهل شمال فرانسه است که به تازگی به اینجا آمده تا درس بخواند. دانشجوی پزشکی است، البته سیستم آموزشی‌شان کمی متفاوت است و شاید هم پرستاری می‌خواند. متاسفانه زبان نفهمیِ من مانع آن شده تا بیشتر از همدیگر بدانیم. ساختمان ما بیشتر از ۱۰ سکنه‌ی شبیه به او دارد، نه از حیث ملیت و رشته‌ی تحصیلی؛ از این نظر که ناتوانی جسمی دارند و روی ویلچر می‌نشینند. قبلا در مورد دسترسی‌پذیری متروهای فنلاند نوشته بودم. اما از وقتی همسایه‌ی جدید پیدا کرده‌ام، چشمانم بهتر از قبل دسترسی‌پذیری‌ها را می‌بیند: جایگاه مخصوص اتوبوس‌ها، علامت ویلچر رستوران‌ها روی نقشه، سطح شیب‌دار پیاده‌روها در تقاطع خیابان، حتی ساحل هم بخشی برای ویلچرها دارد که شنی و سنگی نیست و سیمانی است تا بتوانند بروند نردیک آب. چند روز پیش در اتوبوس بین‌شهری، همسفر شخصی بودم که ناشنوا یا ناگویا بود و داشت با خانواده‌ش تصویری صحبت می‌کرد؛ حرکتِ تند دستانشان گواهی از این بود که داشتند دعوا می‌کردند و فریاد می‌کشیدند هرچند که صدایشان به ما نمی‌رسید. کمی قبل‌تر هم نابینایی را در سوپرمارکت دیدم که مشغول خرید بود، هرچند با مشکلات فراوان چون فروشگاه امکانات کاملی برای او نداشت. بعد از خرید کمی دنبالش رفتم تا ببینم چطور از چهارراه عبور می‌کند و مسیر خانه‌اش را دنبال می‌کند. امروز خیلی اتفاقی با خانم Cambry Kaylor آشنا شدم که در کودکی سوارکار اسب، ژیمناستیک‌کار و بالرین بوده‌؛ ورزشکاری که روی اسب حرکات نمایشی اجرا می‌کرده و در رشته‌ی خودش هم حرفه‌ای و موفق بوده است. اما از روی اسب می‌افتد و دقیقا به همین سرعت برای همیشه توان راه رفتنش را از دست می‌دهد. داشتم به داستان زندگی‌اش گوش می‌دادم که چطور با پذیرفتن ناتوانی‌اش می‌جنگیده و تلاش بیهوده می‌کرده تا به همه ثابت کند همچنان همان آدم قبلی است. چطور تمام توانش را می‌گذاشته و ۱۰ قدم راه می‌رفته و انرژی‌اش به گونه‌ای تمام می‌شده که بقیه‌ی روز را می‌خوابیده است. چطور نپذیرفتن شرایطش مانع از زندگی کردنش شده بود. کمبری توان راه رفتنش را برای همیشه از دست داده است، اما همچنان این ناتوانی مانع درس خواندنش نشده است و دانشگاه رفته، مانع ازدواج کردنش هم نشده است و الان چند سال است که ازدواج کرده، مانع بچه‌دار شدنش هم نشده است و به تازگی بچه‌دار شده. او الان یک زن بالغ و مستقل است که شغل دارد، همسر دارد، بچه دارد و شبیه به بقیه آدم‌ها زندگی می‌کند. چند روزی است که این موضوع برایم جالب شده که افراد کم‌توان چطور آموزش می‌بینند؟ ظاهرا مدارس خاصی وجود دارند که به کم‌توان‌های جسمی و ذهنی آموزش می‌دهند که چطور مستقل زندگی کنند. جامعه‌ای که چهار عدد خودرو می‌سازد یا اینترنت پرسرعت دارد که نمی‌شود پیشرفته، جامعه‌ای پیشرفته است که انسان‌ها با تمام معلولیت‌های جسمانی و ذهنی و روحیشان، همچنان انسان هستند و بخشی از همین جامعه. آن‌ها نیازهای خاصی دارند که باید در بستر درست آموزش ببینند تا بتوانند مستقل زندگی کنند؛ نه اینکه طرد شوند و در تنهایی‌شان بمانند و بمیرند. جامعه به کنار، حال خودم را که می‌برم زیر ذره‌بین، همیشه ترحم قوی‌ترین احساس من بوده است نسبت به شرایط آن‌ها: آخی! بیچاره ناتوانی دارد. اما ترحم را زندگی من دارد که بخاطر از دست دادن چیزهای کوچک، تا جایی از زندگی ناامید شده‌ام که همه چیز را رها کرده‌ام. آنقدر از دست خودم و انتخاب‌هایم و کم‌کاری‌هایم و خدایم و خانواده‌ام عصبانی بودم و همه‌چیز و همه‌کس را مقصر می‌دانستم که دست از زندگی کردن کشیده بودم. بیچاره من بودم که نشسته بودم گوشه‌ی اتاق و با خودم تکرار می‌کردم که حقِ من این نبود و کاش اینطوری نمی‌شد. حالِ منی ترحم دارد که نتوانستم خودم را با همه‌ی مشکلاتم و گذشته‌ام بپذیرم. حال منی ترحم دارد که وقتی به ازدواج کمبری فکر می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌آید، از خودگذشتگی همسرش است. واقعا بیچاره من! ازدواج آن‌ها غیرمعمول است، درست، اما بیچاره من که از درک اینکه کمبری یک زن کامل است با یک نقص فیزیکی عاجز هستم و ازدواجش را فقط در از خودگذشتگیِ همسرش می‌بینم. همه‌ی ما نقص‌هایی داریم که بیشتر آن‌ها درونی هستند و مثل پاهای کمبری در وهله‌ی اول دیده نمی‌شوند. همانطور که ما با نقص‌هایمان تعریف نمی‌شویم و ملغمه‌ای از خوبی‌ها و بدی‌ها هستیم، کمبری هم مثل ماست، همسایه‌ی دیوار به دیوارِ من هم مثل ماست، آن آقای ناشنوا/ناگویا هم مثل ماست. واقعا بیچاره من که هنوز هم تلاش می‌کنم تا آن‌ها را مثل ما ببینم، ما انسان‌های سالم! بیچاره من که تعریف سالم و عادی را در داشتن دو پا و دو چشم و یک زبانِ دراز می‌دانم. حال منی ترحم دارد که آن‌ها را بیچاره می‌دانم و خودِ دوپایم را سالم: چه جاهایی که من با این پاها رفته‌ام که کاش پا نداشتم و نمی‌توانستم بروم. https://t.me/hsnblog

چند روز پیش مصاحبه مهمی داشتم و برادر دومم که در جریان علاقه‌ی من به این شرکت بود، بعد از مصاحبه پیام داد و از نتیجه‌اش پرسید: “مصاحبه‌ی خوبی بود و از نتیجه‌ش راضی هستم، توکل به خدا، هرچند که این فقط مرحله‌ی اوله و دو مرحله دیگه باقی‌مونده”. این متن پیام من است به برادرم، برادری که ده هزار کیلومتر با من فاصله دارد. هرچند که از رویدادهای مهم زندگی یکدیگر باخبریم، او از روند تحصیلی من خبر دارد ‌و من از روند کارهای اداری‌اش، اما از جزئیات زندگی روزمره‌ی همدیگر بی‌خبریم. شاید این جزئیات بی‌اهمیت به نظر برسند اما فکر میکنم زندگی چیزی بیشتر از این جزئیات کوچک نیست. اصلا چه کسی تعیین می‌کند چه موضوعی مهم است و چه موضوعی مهم نیست؟ چه کسی گفته است داستانِ یک مصاحبه‌ی کاری یا چند ورق کاغذی که اداره‌ی مهاجرت پست می‌کند مهم‌‌تر از داستان جا ماندن از اتوبوس دانشگاه است؟ چرا ناراحتی‌های کوچک و احساسات لحظه‌ای اهمیت کمتری از خبرهای بزرگی مثل مرگ یک فامیل دور دارند؟ من امروز از دست یک نفر ناراحت بودم، ولی چرا در جواب چه خبرهایش گفتم سلامتی و خبر خاصی نیست؟ حتما باید رابط‌هایمان قطع شوند که تازه بشوند خبر مهم و قابل بیان؟ برای روز مادر، به اتفاق برادرها، یک گلدانِ آگلونما برای مادرم هدیه فرستادیم. نوع گلدانش مهم است؟ بله! جزئیات اینکه چه شد که این گلدان را خریدیم خیلی هم مهم هستند، همانطور که چطور به چندین نفر از دوستانمان زحمت دادیم تا گلدان را بخرند و ببرند تحویل بدهند. چرا باید تبریک گفتن روز مادر و اینکه فراموش نکنیم که تماس بگیریم مهمتر از محل قرارگیری آن گلدان در خانه باشد؟ یا مهمتر از اینکه مادرم نگران بوده که چه پستچی‌ای ساعت ۸ شب می‌آید درِ خانه و نکند دزد باشد؟ یا ترک کوچکی که گلدان فعلی برداشته و برنامه مادرم برای عوض کردن گلدانش چیست؟ آیدا داستان ارتباط دورادور با مادرش را بسیار دقیق و زیبا تعریف کرده است: مادرش جزئیات عجیب و ظاهرا بی‌ربطی از زندگی روزمره را برای او تعریف می‌کند؛ مثل عروسی کسی که ما حتی اسمش را هم بخاطر نداریم و با وجود صدها نشانی‌ای که می‌دهند، تصویری مبهم از او به یاد می‌آوریم، یا رنگِ لباس منشی دکتر دندانپزشک. مادر من هم دقیقا همین است و یک اتفاق کاملا معمولی را با جزئیات زیاد برایم تعریف می‌کند. داستان خرید روزمره و سر زدن به مادربزرگم را با چنان جزئیاتی می‌دانم که انگار واقعا آن‌جا بوده‌ام و همه‌ی آن بعدازظهر را باهم بوده‌ایم. انگار مادرم در تمام طول روز حواسش به تمام جزئیات بوده تا بعدا این‌ها را برای من تعریف کند، همانطور که اگر آنجا بودم همه‌ی آن‌ها را خودم می‌دیدم. پرداختن به جزئیات راه و روش مادرهاست برای کنار آمدن با فاصله. اما ما از تعریف کردن جزئیات فراری هستیم، حوصله سربر هستند انگار، جنجالی هم نیستند، تکراری هم می‌شوند. ولی همین جزئیات کوچک و به ظاهر پیش پا افتاده، تنها مرهم ماست برای درمان فاصله‌ای که به آن محکوم شده‌ایم. محمدرضا یک اخلاق جالب دارد و در هر مکالمه از شامی که خورده‌ام هم می‌پرسد. البته که برای محمدرضا غذاها اهمیت زیادی دارند و به همین واسطه، دوستی‌مان برای من مجموعه‌ای از از طعم‌های ‌خوشمزه است، اما جزئی‌ترین‌ها رفتارهای روزمره را می‌پرسد مثل همان موقع‌ها که هم‌خانه بودیم. می‌پرسد که فاصله را کمتر کند. خبرهای خیلی بزرگ که از این فاصله مشخص باشند را که همه می‌بینند و می‌فهمند، صمیمیت و نزدیکی آن جایی است که جزئیات کوچک زندگی دیگری را می‌دانیم. https://t.me/hsnblog

در سفر اخیرم به ایران، برای پیگیری گواهینامه‌ام رفته بودم پلیس +۱۰. پرونده‌ام یک تمبر ۱۰۰۰ تومانی کم داشت تا کامل شود. اما کارت بانکی‌ام مبلغ ۱۰۰۰ تومان را نمی‌کشید و امکان پرداخت نقدی هم وجود نداشت. هیچ چاره‌ای نداشتم جز اینکه فردا با کارت بانکی دیگری برگردم و پرونده را کامل کنم. پیرمردی که کنارم ایستاده بود، بدون هیچ مقدمه‌ای کارتش را درآورد و داد به مسئول بادجه. گفت با این کارت امتحان کنید. پیرمرد غریبه، تنها نقصی پرونده‌ی من را کامل کرد و پرونده را به جریان انداخت. یک روز اداری را به من هدیه داد. هرچه به پیرمرد اصرار کردم که من چطور پول شما را برگردانم، گفت قابل ندارد و برای همه پیش می‌آید پسرم. حالا، هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر، در پروازی سه ساعته نشسته‌ام و کارت بانکی کنار دستی‌ام کار نمی‌کند. امریکن اکسپرس است و اینجا پشتیبانی نمی‌شود. تا مهماندار گفت پرداخت نقدی هم قبول نمی‌کنیم پیرمرد درونم کارت بانکی‌اش را در آورد و گفت از کارت من بکشید. همسفرم یوروی خرد به اندازه‌ی کافی نداشت و هرچه که داشت را به من داد؛ البته به علاوه‌ی عذرخواهی‌ها و تشکرهای دو دقیقه یکبارش تا اتمام غذا. زنجیره‌ی محبتی که آن پیرمرد در شهرستانی در ایران شروع کرده بود، حالا در ارتفاع چند هزارمتری سطح زمین در اروپا ادامه پیدا می‌کرد. شک ندارم که همسفر آمریکایی‌ام این زنجیره را با خودش تا غربِ وحشی می‌برد، از آنجا هم کسی زنجیره را می‌گیرد و می‌برد به شرق دور. اصلا همین زنجیره‌های کوچک محبت هستند که دنیا را سرِپا نگه‌ داشته‌اند. https://t.me/hsnblog

شهریور ۱۴۰۰، روزهای آخری بود که سینا در اروپا بود و میخواست برود پاریس. من دغدغه مالی داشتم و تصمیم نداشتم به این سفر بروم، خصوصا که تنها ۱۰ روز بود که از بارسلونا برگشته بودیم. سینا به من یادآوری کرد که به سفر نباید نه گفت، یادم نمی‌آید که اولین بار من این جمله را به او گفتم و بردمش به یک سفر درون فنلاندی یا او به من گفت، ولی خب اصلا مهم نبود، مهم این بود که به سفر‌ نباید نه گفت. لحظه آخری بلیط هواپیما خریدم، به اتوبوس فرودگاه هم نرسیدم و مجبور شدم شب را پشت درب فرودگاهی بخوابم که در کمال تعجب، به خاطر کرونا شب‌ها تعطیل می‌شد. هرچه گفتم جایی که من از آن می‌آیم، فرودگاه امام خمینی، اصلا فقط شب‌ها مسافر دارد، روز که کسی پرواز نمی‌کند، به خرج نگهبان نرفت و من را راه نداد. نیمکت‌های چوبی بیرون فرودگاه پر شده بود و مانده بود چند نیمکت فلزی. نشستم روی یکی از نیمکت‌ها و تمام بدنم یخ زد. برخلاف کلیشه‌ای که می‌گوید در سرما نباید بخوابی، من خودم را با هزار قصه و وعده و وعید خواب کردم که سرما را احساس نکنم. نیمه‌شب در حالی که از سرما می‌لرزیدم بیدار شدم. دست کردم توی کوله‌پشتی و هر لباس اضافی‌ای که داشتم را برداشتم و پوشیدم. اما اینقدر مست خواب بودم که اصلا یادم رفته بود که چرا قبل از خواب اینکار را نکرده بودم، دلیلش این بود که چند روز قبل را در انباری خوابگاه گذرانده بودم و لباس‌های تازه شسته‌ام، همه خیس بودند! لباس خیس را پوشیدم و تنها لباس خشکم، لباسی که به تن داشتم هم خیس شد. تبدیل شدم به یک عدد کولر آبی؛ زیبا، جادار و مطمئن، بادِ خنک از پاچه شلوارم می‌آمد داخل و مرطوب و سرد می‌شد و از یقه‌‌ام میزد بیرون. بالاخره با هزار بدبختی رسیدم پاریس. آن‌جا بود که دلیل ارزانی بلیطم را فهمیدم، فرودگاه ۸۰ کیلومتر بیرون از شهر بود! وسط بیابان چند کیلومتر را آسفالت کرده بودند را اسمش گذاشته بودند باندِ فرودگاه. نزدیک به یک ساعت اتوبوس سواری کردم و رسیدم پاریس و بلیط آنلاینی که خریدم کار نمی‌کرد. بلیط را انداختم دور مجبور شدم مجددا بلیط مترو بخرم. با هزار امید و آرزو رفتم سمت هتلمان. هتل که چه عرض کنم، به طویله بیشتر شباهت داشت. ولی طویله‌ای که تخت داشت. افتادم روی تخت و تا حوالی غروب خوابیدم. بیدار که شدم سینا هم رسیده بود. سینا که آمد ولی فقط می‌خندیدیم، به کولر آبی خندیدیم، به بیابان خندیدیم، حتی طویله‌یمان در جنوبی‌ترین نقطه‌ی پاریس هم خنده‌دار بود. در آن سفر کذایی، قوت غالبمان قهوه و کروسان بود و ناهارها هم ساندویچ کالباس می‌خوردیم، حتی این بی‌پولی‌مان هم خنده‌دار بود. حالا که به آن سفر فکر می‌کنم، همه‌ی آن تجربه‌ها خنده‌‌دار است، درست است که در بی‌پولی رفتیم سفر و خیلی هم اذیت شدیم، اما مطمئن‌تر شدم که به سفر نباید نه گفت. هرچند شاید پاریس بودن مقصد مهم به نظر بیاید، ولی وقتی با سفر قبلی‌مان به دهاتی در اطراف هلسینکی مقایسه می‌کنم، همان سفری که از قطار برگشت جا ماندیم و حتی در مسیر رفت هم ایستگاهمان را رد کردیم و یک ساعت با دوچرخه رکاب زدیم، آن سفر و تجربه‌هایش برای من به اندازه‌ی پاریس لذت‌بخش هستند. حالا نشسته‌ام در فرودگاه که این آخر هفته را بروم استکهلم. همانقدر که مطمئنم در این سفر هم ناهماهنگی‌ای پیش می‌آید و داستانی علم می‌شود، اما از انتخاب همسفرم راضی هستم و مطمئنم که می‌خندیم ‌خاطره‌های خوبی می‌سازیم؛ چون مطمئن‌تر از همیشه، می‌دانم که همسفر خوب مهمتر از مقصد خوب است. https://t.me/hsnblog

جزیره‌ی هرمز به شهری که من در فرانسه در آن زندگی میکنم شباهت زیادی دارد: ساحل‌های ماسه‌ای و سنگی، درختان نخلِ بلند، قلعه‌ی چند صد ساله‌، کوه‌های بلند و مقصدِ فصلی ِ گردشگران. ویژگی مشترک ساکنین نوارهای ساحلی، دلِ دریایی آن‌هاست. همه‌ی آن‌ها مستقل از ملیت و زبان، دریا و عظمتش را می‌فهمند و به نوعی، دریا و ساحل مرکز زندگی آن‌هاست. کنار دریا جمع می‌شوند و موسیقی می‌زنند، شب زنده‌داری می‌کنند، ماهی‌گیری و دریانوردی می‌کنند. صیادانی که روزی خود را از دریا می‌گیرند، معنای رزق را به خوبی می‌فهمند. اگرچه ماهی‌گیر صبحِ زود می‌رود روی دریا و تورش را پهن می‌کند، اما ممکن است یک روز تور پر از ماهی بشود و یک روز هیچ چیزی صید نکند. در سفر قبلی‌ام به جزیره‌ی هنگام، در ساحل کمپ زده بودیم که یک قایق ماهیگیری آمد و یک سطل ماهی به ما داد و گفت این “سهم” شماست. صیادانی که روزیِ هر روزیشان به دریا گره خورده‌ است، باورشان این است که اگر چیزی بیشتر از روزی‌شان در تور آن‌ها بیوفتند، در واقع سهم دیگری است که آن‌ها باید به دستش برسانند. لذا مرسوم است که همسایه با یک سطل پر از ماهی به سراغ همسایه‌ش برود. ساکنین نوار ساحلی توزیع عادلانه‌ی منابع را بهتر از ما شهرنشینان صنعتی می‌فهمند. هرچند مدتی است که به لطف وجود گردشگران، سرمایه به سمت هرمز سرازیر شده است و موجب توسعه شده؛ اما نه توسعه‌ی پایدار، توسعه‌ی کاریکاتوری! کافه‌های تهرانی و لوکس در کنار کوچه‌های خاکی. نبود آب لوله‌کشی در کنار ده‌ها کشتی‌ نفت‌کش که هر روز از کنار جزیره عبور می‌کنند. نبود لوله‌کشی گاز در کنار تلویزیون‌ ۶۰ اینچ و یخچال ساید‌بای‌ساید، هایلوکس‌های کولردار در کنار نداشتن آمبولانس تا سال ۹۸. گردشگران خوشحال با دامن‌های رنگارنگ و زیبا در کنار ساحل‌های بسیار کثیف. هتل‌های رنگارنگ با سرمایه‌های آن‌چنانی (که خودشان را به اسم بوم‌گردی جا می‌زنند!) در کنار طبیعت تخریب شده. وجود گردشگران نسبتا ثروتمند در کنار نرخ بیکاری و فقر بالای سکنه. اما مهم‌ترین وجه تمایز دو شهر هرمز و نیس در فرانسه، امکانات زیرساختی آن‌هاست. زیرساخت‌هایی که در هرمز با مشکلات زیادی روبرو هستند. آب لوله‌کشیِ هرمز قرمز رنگ بود، اما همانند خاک قرمز رنگش، جلب توجه نمی‌کند. شاید بخشی از آب تمیزی که ما در لوله‌های شهرهای دیگر داریم، “سهم” هرمزی‌هاست. بخشی از آسفالت‌های اتوبان‌ها و بزرگراه‌های عریض و طویل هم سهم کوچه‌های خاکی هرمز است. بیمارستان‌ها و امکانات بی‌شمار پایتخت هم بخشی از سهم هرمزی‌هاست که تا سال ۹۹ آمبولانسِ دریایی نداشتند. تفاوت دوم، پاسداری از طبیعت است. برای اروپایی‌ها طبیعت و آثار باستانی‌شان بسیار مهم است. دیروز از میزان فشار روانی سالگرد سرنگونی هواپیما، به کوه پناه بردم. در تمام مسیر سه ساعته‌ای که کوهنوردی‌ کردم، فقط یک نی پلاستیکی دیدم و یک بطری آب معدنی. هیچ زباله‌ای نبود! نه به این معنی که اروپایی‌ها فرهنگ دارند، نه. این یعنی آموزشِ درست دیده‌اند، و احتمال زیاد به صورت دوره‌ای هم مسیر را تمیز می‌کنند، یا حداقل روزی در تاریخ بوده که جنگل‌ها و ساحل‌ها را تمیز کرده‌اند. اگرچه تمیز کردن و آموزش دادن‌ و فرهنگ‌سازی هزینه دارد، اما هزینه‌ی آسیب به طبیعت را باید بپردازیم، حالا یا مستقیم و با پرداخت ریالی یا غیر مستقیم و با از بین بردن طبیعت. همانطور که مازوت می‌سوزلنیم و فیلتر کارخانه‌ها را عوض نمی‌کنیم و هزینه‌اش را ریه‌هایمان می‌پردازند. من و شمایی که یک سنگ از جزیره هرمز میاوریم، در تخریب جزیره موثر هستیم، کما اینکه بیشتر مساحت ساحل خضر نبی خاصیت نقره‌ای‌اش را از داده بود و دیگر نمی‌درخشید. مردمانی که با فقر بسیار زیاد مواجه بودند و الان چند سالی است که زندگی روی خوشش را به آن‌ها نشان داده، خاک فروشی‌شان اشتباه، ولی قابل درک است. چیزی که جای نکوهش دارد خریدن خاک آن‌هاست. آموزش، زیرساخت اصلی‌ایست که هرمز ندارد؛ مردمانی که خاک جزیره‌شان را می‌فروشند تا درآمد داشته باشند، آن‌ها از آموزش صحیحِ توسعه پایدار محروم بوده‌اند. https://t.me/hsnblog

چند روزی است که میخواهم مطلبی را در مورد حواشی ماجرای هواپیمای اوکراینی بنویسم. اما شکاف عمیق ایجاد شده در بین ماجرای کشته شدن قاسم سلیمانی و سرنگونی هواپیمای اوکراینی، جامعه را دوقطبی‌تر از گذشته کرده و هیچکس گوش شنوا ندارد. هرچه که هست فقط یارکِشی است. حواشی این مسئله به قدری زیاد شده که اصل مطلب به حاشیه رفته‌ است. اصلِ عزاداری گویی فراموش شده. محمد که دو سال پیش می‌خواست عزاداری مختصری را جلوی دانشکده کامپیوتر برای هم‌کلاسی‌ها و رفقای از دست رفته‌اش برگزار کند فکر کنم حرفمم را خوب می‌فهمد. آن تجمع اما بیشتر تبدیل شد به یک اعتراض، اعتراضی که البته به جا و به حق بود، اما نه در جای مناسب؛ ما برای عزاداری آمده بودیم. یادبودی که قرار بود برای ادای احترام به هم‌دانشگاهی‌ها برگزار شود، در کمال تعجب، با پرتاب کردن گل‌های یادبود به سمت رئیس دانشگاه و فریاد بی‌شرف بی‌شرف تمام شد. البته نه، با فرار رئیس دانشگاه تمام شد، فرار از جمع دانشجویان و البته از مسئولیت‌اش. همه می‌دانیم چه شده، همه از وقاحت باخبریم، همه از سه روز دروغ باخبریم، همه از دو سال بی‌مسئولیتی باخبریم، همه ته دلمان آرزو می‌کنیم که فقط خدا کند عمدی نباشد، هرچند که شاید امیدی هم به آن نداریم، همه داغداریم، هیچکس هم نمی‌خواهد و نمی‌تواند که فراموش کند. اما انگار اصل مسئله به حاشیه رفته است و عزاداری و غم فقط و فقط جایش را به خشم داده است. خشمی که حتما به جا و به حق است. شاید هم اصلِ مسئله همین دادخواهی باشد، منی که فقط دوستانی در پرواز داشته‌ام شاید اصلا حق نداشته باشم که وقتی صدای حامدها و جوادها و علیرضاها و خانواده‌هایشان بلند است، حرفی بزنم. اما به احترام تمام ۱۷۶ مسافر هواپیمای اوکراینی، در سالگرد کشته شدنشان و داغدار شدنمان، فقط عزاداری می‌کنم. دادها و فریادها بماند برای فرداها. برای تک‌تک مسافرها، #من_هم_شمعی_روشن_خواهم_کرد 💔 https://t.me/hsnblog

در صف سینما (در یزد) ایستاده بودم تا بلیط بخرم. کارتم را فروشنده‌ی گیشه دادم و بعد از گفتن رمز، گفت موجودی ندارد. کارت را گرفتم که از حسابی دیگر هزینه را کارت به کارت کنم و پرسیدم هزینه‌ش چقدر است؟

.تقریبا یکسال از مهاجرتم می‌گذرد. هرچند که تهران و دغدغه‌ی آب و هوای تمیز نقطه‌ی شروع مهاجرت من بودند، اما ارابه‌ی جنگ بود که من را به سمت مهاجرت هل داد. مهاجرت من بیشتر از جنس استیصال و ترس از جنگ احتمالی ۹۸ بود. جنگی که جرقه‌ی آن با کشته شدن قاسم سلیمانی در عراق شروع شد و ایران با حمله‌ ی موشکی به پایگاه عین‌الاسدِ آمریکا، بنزین روی آن شعله ریخت؛ شعله‌ای که زبانه کشید و دامان ۱۷۶ مسافر هواپیمای اوکراینی را گرفت. شعله‌ آن جنگ اگرچه خاموش شد، اما جگر همه‌ی ما را برای همیشه سوزاند. حالا که به سالگرد مهاجرتم نزدیک می‌شوم، به این فکر میکنم که در این یکسال چه چیزهایی به دست آورده‌ام و چه چیزهایی را از دست داده‌ام. بزرگترین چیزی که از دست داده‌ام دوستانم هستند. حلقه‌ی گمشده‌ی مهاجرت، همین روابط انسانی است. البته که هم در فنلاند و هم در فرانسه دوستانی دارم، ایرانی و خارجی هم ندارد، همه و همه دوستان خیلی خوبی برای من بوده‌اند و من را در مقابل احساسِ غربتِ اوایلِ مهاجرت محافظ می‌کردند: از تولد سوپرایزی که بچه‌ها تدارکش را دیدند، تا دورهمی‌ها و باربیکیوهای آخر هفته و سر زده خانه‌ی امیر رفتن‌ها، سرزده‌هایی که امیر از آن‌ها بیزار بود اما برای من یادآور دیدارهای سرزده‌ی تهرانپارس و طرشت بود. همه این‌ها می‌خواستند جلوی هجوم حسِ غربت را بگیرند اما بالاخره این سد شکسته شد: غریبی که فقط به پیدا کردن هم‌زبان نیست. زبان فارسی و انگلیسی‌اش هم مهم نیست. دوستانی که در ایران داشتم، که الان خیلی‌هایشان مهاجرت کرده‌اند و بعضی هم که مانده‌اند در سرتاسر ایران پراکنده شدند، دوستانی چندین و چند ساله بودند. چندین سال تجربه‌ی مشترک داشتیم، تجربه‌هایی که ما را به هم نزدیک کرده بود. تجربه‌هایی که باعث شد بود از کنار هم بودن‌های ساده لذت ببریم حتی اگر در این لحظه حرفی برای گفتن نداریم، اما کنار هم هستیم و برایمان لذت‌بخش است. مهاجرت از من احساس تعلق را هم گرفت. در هر دو باری که به ایران آمده‌ام رفته‌ام خانه‌ی خودمان؛ اما عبارت خانه‌ی خودمان چقدر عبارت عجیبی‌ست. زندگی در اصفهان و تهران و یزد، و حالا فنلاند و فرانسه، معنای خانه را برای من کم‌رنگ کرده است. خانه‌ی من کجاست؟ فنلاند؟ فرانسه؟ خانه‌ی پدری در یزد؟ با اینکه هم خانه‌ای در فنلاند دارم و هم خانه‌ای در فرانسه، با اینکه درب خانه‌ی پدری به روی من همیشه باز است، اما انگار بی‌خانمان هستم. هیچ‌جا خانه‌ی من نیست و به هیچ‌کدام احساس تعلق نمی‌کنم. فرزند آخر، آخرین سنگر خانواده است. وابستگی دوطرفه بین من و خانواده باعث شد وقتی به تهران رفتم، خانواده‌ هم من را همراهی کنند. اما مرز امام خمینی مانع از همراهی مجدد خانواده‌ام شد. مهاجرتِ من، موهای پدرم را بیشتر از قبل سفید کرد و مادرم را تنهاتر از قبل کرد. موهای جوگندمی پدرم و پوست نسبتا صاف صورت مادرم هم مواردی هستند که مهاجرت از من گرفت. اما در این مدت، چیزهایی هم به دست آورده‌ام. درسی خوانده‌ام و در زمینه‌ی کاری‌ام کمی باسواد‌تر شده‌ام. در ازای برگه‌هایی که تصحیح کرده‌ام و تحقیقاتی که انجام داده‌ام، یک مشت یورو هم گرفته‌ام. تجربه گرفتن اولین حقوق بسیار لذت‌بخش بود. قبل از آن هم درآمدهایی داشتم، اما حقوقِ مستمر به صورت جدی برای من در مهاجرت اتفاق افتاد؛ حقوقی که نه تنها می‌توانستم با آن خانه اجاره کنم، می‌توانستم چیزهایی که نیاز دارم و همیشه دلم میخواست را هم بخرم. از فنلاندی‌ها نظم و اعتماد را یاد گرفته‌ام. سیستم قضایی عجیبشان هم حکم‌های بدیهی قصاص و حبس ابد را در ذهنم کم‌رنگ کرد. فاصله طبقاتی کم هم ارزش‌های مادی را در ذهنم کم‌رنگ کرد؛ هرچند که هر روز با غول سرمایه‌داری درونم می‌جنگم. از فرانسوی‌ها اهمیت طعم‌ها را یاد گرفته‌ام، اهمیت همین لحظه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. اهمیت قهوه‌های صبحگاهی. مهاجرت به من دسترسی به کشورهای اروپایی را هم داد، دوستان جدیدی در سرتاسر اروپا پیدا کردم و با دوستان قدیمی‌ای که به اروپا مهاجرت کردند دیداری تازه کردم، از نزدیک پیشرفت تکنولوژی و دغدغه‌های محیط‌زیستی و آزادی‌های سیاسی را دیدم. به واسطه همین کانالی که شما چراغش را روشن کرده‌اید و اکانت توییتری که وقتی قلمم یاری نمی‌کند تا متنی هزار کلمه‌ای را بنویسم و افکارم را در همان ۲۸۰ کاراکتر جا می‌دهم، پیام‌ها زیادی می‌گیرم که آیا توصیه به مهاجرت می‌کنی؟ موج مهاجرتی که راه افتاده‌ست از نوبت‌های چند ساله‌ی سفارت‌ها پیداست. مهاجرت برای من ملغمه‌ای از حس‌های مثبت و منفی بود. ملغمه‌ای از دستاورد و هزینه‌هایی که جنس‌شان یکسان نیست که برآیند دقیقی داشته باشند. هرکس هم شرایط زندگی خودش را بهتر از بقیه می‌داند. من اینجا مشاهداتم را بدون واسطه می‌نویسم تا شاید به چند نفر کمک کرد و تصمیم بهتری برای زندگی‌شان گرفتند. من اگر به عقب برگردم، باز هم مهاجرت می‌کنم. https://t.me/hsnblog

برگشته‌ام به خانه پدری در یزد. در کنار خانواده بودن آرامشی دارد که قابل بیان نیست. خوابیدن در تختِ اتاق خودت با همان پتوی بچگی آرامش و آسایشی دارد که هیچ هتل ۵ ستاره‌ای امکان فراهم کردنش را ندارد. اگرچه تشکم کمی سفت است و شاید استاندارد فلان و بهمان نداشته باشد، اما روی همین تشکِ غیراستاندارد طوری خوابت می‌برد که انگار نه انگار که مرد شده‌ای! دوباره ۵ ساله می‌شوی و اینقدر با بچه‌های فامیل آتش به پا کرده‌اید و به قول یزدی‌ها "بدی" کرده‌اید که توی ماشین بی‌هوش شده‌ای و پدرت تو را بغل کرده و روی تخت می‌گذارد. شاید هم خوابت نبرده، خودت را به خواب زده‌ای که پدرت بغلت کند. چیزهای ساده‌ای در اینجا هست که تو را می‌برد به گذشته: از عطر قیمه‌ی جاافتاده با دارچین در کنار برنج دودی و سبزی خوردن گرفته، تا ایستادن در صف نانوایی، تا حتی بوی صابون دستشویی. بوی آن صابون برای من آشناست و من را پرت می‌کند به ایام امتحانات پارسال. اینجا همه چیز تو را برمی‌گرداند به گذشته. در گوشه گوشه‌ی حیاط، بلوک‌های سیمانی‌ای را می‌بینم که تقریبا یکسال پیش، از عقب آن نیسان آبی پیاده کردم. ۲۵۰ بلوک سیمانی را روی هم گذشتم و درست چند شب بعد، چمدانی که انگار سنگین‌تر از تمام آن بلوک‌ها بود را با خودم برداشتم و سوار هواپیما شدم. فکر کنم خالی کردن بارِ بلوک سیمانی عجیب‌ترین کاری باشد که یک مهاجر چند روز قبل از رفتنش انجام داده باشد! اما حالا راه رفتن در حیاط من را یاد بستن چمدان و خرید روزهای آخر می‌اندازد. به عزیزی پیام دادم و با لحن همیشگی‌ام پرسیدم چه روز و ساعتی آزاد است تا جلسه‌ای بذاریم و دیداری تازه کنیم؟ گفت انگار صوت و تصویرت را لابلای کاراکترهای متن میبینم. انگار که ایستاده‌ای روبروی من و این سوال را میپرسی؛ "چقدر که این پیام، شماست". حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم که چقدر کارها و حرف‌ها و دغدغه‌های خانواده‌ام برایم آشناست. هر آدمی مجموعه‌ای بزرگ از همین ظرافت‌های رفتاری و کلامی است. لحن مادرم برایم اشناست وقتی که از آشپزخانه داد می‌زند که اینقدر پشت اون کامپیوتر نشین! بیا یه چیزی بخور! یا پدرم که وقتی میخواهد از خانه بیرون برود می‌گوید بپوش برویم و رانندگی کن. در خانه پدری همه چیز آشناست، مهم نیست که آن بیرون چه مسائلی برای اقامت و فاند و حقوق و پایان‌نامه وجود دارد، اینجا همه چیزش سرجایش است، همه چیز به خوبی کار می‌کند و جای هیچ نگرانی‌ای نیست. خانه‌ی پدری برای من دایره‌ی امن زندگی است. https://t.me/hsnblog