مشاهدات حسین از اروپا
Open in Telegram
تماس با من: @hsnfirooz اگه میخواین در مورد مهاجرت/کار/زندگی گپ بزنیم: https://calendly.com/hsnfirooz
Show moreIran56 673The category is not specified
6 011
Subscribers
-424 hours
-117 days
-8730 days
Posts Archive
#موقت
تجربهی قبلیام از صحبت با شما مثبت و لذتبخش بود. دوستان خوبی پیدا کردم و چند هفته پیش هم میزبان یکی از شما در استکهلم بودم. این تجربه صحبت حضوری هم برایم بسیار دلنشین بود.
برای همین، دوست دارم دوباره این تجربه را تکرار کنیم.
یکشنبه شب ۱۴ خرداد (۴ جون) ساعت ۱۹:۰۰ به وقت ایران (۱۶:۳۰ به وقت استکهلم) در لینک زیر هستم.
لیوان چاییتون رو بیارین تا دور هم چایی بخوریم و گپ بزنیم :)
meet.google.com/mfp-dqpx-pye
به توصیهی محمدرضا شعبانعلی، میخواهم بیشتر از مشاهدات روزانهام بگویم و کمی تمرین گزارشنویسی کنم. عمیقا باور دارم جملههای کوتاه، چه حدیث باشند چه جملههای انگیزشی، تغییرات رفتاری را به دنبال نخواهند داشت. هرچه هست و نیست، تاثیر روایتها و داستانهاست. حالا این روایتها را یا آدم خودش زندگی میکند یا از زندگی زیستهی دیگران الهام میگیرد.
این نوشته، روایت کوتاهی از فضاهای شهریست.
هوای امروز استکهلم، بهاری است. هوایی که تا دیروز ۳- درجه بود هم، به احترام عید نوروز بهاری شده. صبح که به سمت دانشگاه میآمدم، پرندهها میخواندند و هوا بوی نم باران میداد. البته که بوی بارانش برای من آشنا نیست، اما لطافتش را به خوبی میفهمم. این روزهای منتهی به نوروز، مدام فکر میکنم چه چیزی در مورد نوروز بنویسم؛ سیاه روزیمان مگر نو میشود؟ اصلا چه چیز را تبریک بگویم؟ باید امیدی به آینده باشد که تبریک بگویم یا نه؟
اما من هنوز هم فکر میکنم ما به امید زندهایم و بخشی از وظیفهمان، قطع نکردن زنجیره خوبیهاست. به رسم سال گذشته، و به احترام همه کسانی که دیگر بین ما زندگی نمیکنند، میخواهم خوبیها را فریاد بزنم؛ چرا که باور دارم فریاد زدن و یادآوری خوبیها، بخشی از همان زندگیای است که شعارش را میدادیم. باور دارم یادآوری اینکه با همه دردهایمان، نه تنها زنده هستیم و زندگی میکنیم بلکه دست همدیگر را محکمتر از قبل گرفتهایم، همان چیزی است که شعله امید را در دلمان زنده نگه میدارد.
این لیست خلاصهای است از خوبیهایی که شما در سال گذشته کردید:
- شما امکان ادامه تحصیل ۸ دانشجو را فراهم کردید؛ از هزینه آزادسازی مدرک تا پرداخت هزینههای آزمون زبان.
- شما برای سه دانشجو به مقصد آمریکا (جورجیا، شیکاگو، ایلینوی) بلیط خریدید.
- شما برای یک دانشجو به مقصد کانادا (مونتریال) بلیط خریدید.
- شما بخشی از دیهی یک محکوم به اعدام را پرداخت کردید و به اون فرصت دوباره زندگی کردن بخشیدید.
- شما هزینه تعمیرات سیستم گرمایشی یک مدرسه در سیستان و بلوچستان را پرداخت کردید.
- شما برای یک دبستان در کهگیلویه و بویراحمد، کامپیوتر خریدید.
- شما هزینه رهن یک خانه را برای زن سرپرست خانوار را پرداخت کردید.
- شما برای یک دبیرستان در سیستان و بلوچستان، نزدیک به صد جلد کتاب درسی و غیردرسی خریدید.
- شما هزینه تعمیرات و تجهیز دو مدرسه در سیستان و بلوچستان را تقبل کردید.
همه اینها به لطف شما اتفاق افتاد، و چراغی که شما در این گوشهی اینترنت روشن نگه داشتید. امیدوارم چراغ دلتون همیشه روشن باشه.
@hsnblog
این نوشته، روایتیست از آسمانِ آبی و جنگلهای سبز. و البته مهمتر از آن، تاثیر این رنگها بر حال و روز مردمانی که در آنجا زندگی میکنند. آسمان خاکستری، زندگی آدمهایش را هم خاکستری و بیرنگ میکند.
[با لمس Instant View بخوانید]
این نامه را برای برادرزادههای نادیدهام نوشتم. برای داراب، آرتین، و سهند که تولدهایشان را از یکی پس از دیگری از دست میدهم و هر روز، نقشم به عنوان عمو، کمرنگ و کمرنگتر میشود؛ تا روزی که کاملا به فراموشی سپرده شوم.
این نوشته، روایتی است از مواجهه با محرومیت و تلاشهایی کوچک برای کاستن از آن. محرومیتی که به واقع از آنچه در اینجا میخوانید، بزرگتر است.
این نوشته روایتی است شخصی از دولتمردانی که بجای محرومیتزدایی، محرومیتزایی میکنند.
[با لمس Instant View بخوانید]
این نوشته روایتی است شخصی از دولتمردانی که بجای محرومیتزدایی، محرومیتزایی میکنند.
[با لمس Instant View بخوانید]
نمیدونم چرا نوشتهی ویرگول، ساختار بهم ریختهای داشت. لینک بالا را جایگزین کردم که راحتتر خوانده شود.
«به نام خداوند رنگینکمان»
برای کیانِ ایران که دنیایش سراسر رنگ و نور بود و خدایش، خدای رنگینکمان.
[با لمس Instant View بخوانید]
«به نام خداوند رنگینکمان»
برای کیانِ ایران که دنیایش سراسر رنگ و نور بود و خدایش، خدای رنگینکمان.
[با لمس Instant View بخوانید]
#موقت
با دوستانم که صحبت میکنم، احوال خیلیهامون خوش نیست و تنهایی عمیقی گریبانگیرمان شده.
از پانتآ وزیری یاد گرفتهام که شاید صحبتهای مجازی کمک کننده باشد و یادآوری کند که روابط انسانی تا چه اندازه برای سلامت روح و جسممان مهم هستند. از جادی یاد گرفتهام که در بدترین شرایط، باید روحیه را حفظ کنیم و جلو برویم. از احسان عبدیپور هم یاد گرفتهام که همهی آدمها شگفتانگیز هستند و داستانها و روایتهای جالبی برای تعریف کردن دارند.
برای حفظ روحیه، شنیده شدن روایتها و یادآوری اینکه تنها نیستیم، یکشنبه شب ۲۲ آبان (۱۳ نوامبر) ساعت ۱۹:۰۰ به وقت ایران (۱۶:۳۰ به وقت زوریخ) در لینک زیر هستم. لیوان چاییتون رو بیارین تا دور هم چایی بخوریم و گپ بزنیم :)
https://meet.google.com/nbd-rfxw-rpj
شمار روزها را فراموش کردهام، نزدیک به چهل روز است که سیاه بخت شدهایم و همه ایران و ایرانیان سیاهپوشند. هرچند زندگی هیچکس، مطلقا هیچکس، به سیاهی ساکنین ایران نیست، اما خارجنشینان هم روزهای غریبی را تجربه میکنند. ترکیبی از خشم و نفرت، استیصال و درماندگی، و البته ترس و امید. رخت تنمان سیاه است و عزاداریم: هرچند که ما از ایران رفتیم ولی ایران از ما نرفت.
روز را با خبر شروع میکنیم و شب را با خبر تمام میکنیم، توییتر بخشی از زندگی روزمرهمان شده و هیچکس تمرکز کار و تحصیل ندارد. رییس و سوپروایزر هم نهایتا اندازه دو روز شرایط را درک کنند. اینجا کار که نکنی، باید برگردی خانهتان. خانه که چه عرض کنم، همان جایی که هر روز، بیش از پیش، ویران میشود.
هر چه بنویسم و بگویم تکراری است. این شعر اما توجهم را چند روزیست جلب کرده و مدام در ذهنم تکرار میشود. شعر را احمد مطر شاعر عراقی سروده است. چون شعر را نمیشود ترجمه کرد و ترجمهی آزادی که در ادامه آمده فقط زیبایی و فصاحتش را گرفته، خواهش دارم ابتدا متن عربیاش را بخوانید:
زار الرئيس المؤتمن بعض ولايات الوطن
و حين زار حيّنا قال لنا
هاتوا شكاواكم بصدقٍ في العلن
و لا تخافوا أحدا فقد مضى ذاك الزمن
فقال صاحبي حسن يا سيدي
أين الرغيف واللبن؟
و أين تأمين السكن؟
و أين توفير المهن؟
و أين من يوفر الدواء للفقير دونما ثمن؟
يا سيدي لم نر من ذلك شيئا أبداً
قال الرئيس في حزن
أحرق ربي جسدي
أكلّ هذا حاصل في بلدي؟
شكرا على صدقك في تنبيهنا يا ولدي
سوف ترى الخير غدا
و بعد عام زارنا
و مرة ثانية قال لنا
هاتوا شكاواكم بصدق في العلن
و لا تخافوا أحدا
فقد مضى ذاك الزمن
لم يشتك الناس فقمت معلنا
أين الرغيف و اللبن؟
و أين تأمين السكن؟
و أين توفير المهن؟
و أين من يوفر الدواء للفقير دونما ثمن؟
معذرة يا سيدي
و أين صاحبي حسن؟!
رییس بزرگ تصمیم گرفت تا برای سرکشی به گوشه و کنار کشور سفر کند. شهر به شهر رفت و بالاخره رسید به این شهر وحشتزده. همه را جمع کردند در میدان اصلی. رئیس بزرگ گفت: اگه گله و شکایتی دارین، حرفاتون رو راحت بزنین. ما اینجاییم تا بشنویم و گفتگو کنیم. دوران ترس دیگه گذشته، از هیچ چیزی نترسین چرا که ما آزادترین کشور جهانیم.
از میان جمعیت، دوستم حسن بلند شد:
آقا جان!
نان کجاست؟ گوشت کجاست؟
خونه و مسکنی که قول دادین کجاست؟ آب و برق مجانی کجاست؟ گازِ هرمزگان و خوزستان کجاست؟
کارِ جوونا کجاست؟ حقوق کارگرها کجاست؟ رفاه و آسایش کجاست؟
دارو کجاست؟ واکسن کجاست؟ بیمه و آرامش واسه مریض دارا کجاست؟
غم صورت رئیس بزرگ را پر کرد گویی تا همین حالا نمیدانسته در این شهر و کشور چه میگذرد. با بغضی در صدایش که انگار واقعا تحت تاثیر قرار گرفته گفت: دمت گرم پسرم! چه شجاعتی چه صراحتی! وای خدای من! دولت قبلی چه میکرده در این مدت؟ اما حالا صبر کن و خوب نگاه کن که به زودی اوضاع چطور درست میشه. باش و ببین که آینده روشنه.
یکسال گذشت و رییس بزرگ مجددا رسید به این شهر و دقیقا همان سؤالها را از اول پرسید. رئیس بزرگ گفت: اگه گله و شکایتی دارین، حرفاتون رو راحت بزنین. ما اینجاییم تا بشنویم و گفتگو کنیم. دوران ترس دیگه گذشته، از هیچ چیزی نترسین چرا که ما آزادترین کشور جهانیم.
هیچکس شکایتی نداشت و حرفی نزد. سکوتِ کامل شده بود. اما این دفعه من بلند شدم:
آقا جان!
نان کجاست؟ گوشت کجاست؟
خونه و مسکنی که قول دادین کجاست؟ آب و برق مجانی کجاست؟ گاز هرمزگان و خوزستان کجاست؟
کارِ جوونا کجاست؟ حقوق کارگرها کجاست؟ رفاه و آسایش کجاست؟
دارو کجاست؟ واکسن کجاست؟ بیمه و آرامش واسه مریض دارا کجاست؟
خیلی عذر میخوام اما دوستم چی شد؟ حسن کجاست؟
https://t.me/hsnblog
این نوشته برای افغانستان است که برخلاف اوکراین نه رئیسجمهور قهرمان دارد، نه تیم رسانهای و نه حتی همسایهای مهربان. همزبانشان هستیم، اما همدلی از همزبانی خوشتر است.
زندگی را همین لحظهها میسازند یا خیالِ آینده؟ این نوشته، داستان آدمهایی است که حال را زندگی میکنند و منی که فقط مشغول ساختن آیندهای خیالی هستم تا شاید که آینده از آنِ ما.
