en
Feedback
"سیاسفید"

"سیاسفید"

Open in Telegram
1 471
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-3830 days
Posts Archive
والا ما که کف دستمونو بو نکرده بودیم اینطوری میشه! وگرنه مگه عقلمون پاره سنگ برداشته بود که دل بدیم؟ اما خودمونیما اصلا چه ربطی به عقل داشت؟ اون بیچاره که هی بهمون گفت نکن، نرو، نبین ما بهش محل نمیذاشتیم اون آدمم اونقدر کار بلد بود که نگم برات، اصلا نذاشت بین عقل و دل جنگ بشه از همون اول، دلمون افسارمونو گرفت دستشو و حسابی تاخت و اصلا فرصتی به عقل نداد! هیچی دیگه... ما عاشق شدیم ولی چه عشقی... نگم برات جام زهر بود و هست و احتمالا باشد، نه عشق تازه یه اتفاق دیگه هم افتاد برامون اونم اینکه هم عاشق شدیم، هم تا آخر عمرمون در حسرت تمام عاشقانه‌های دنیا می‌مونیم! 🙁 دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی @siya1sefid

ناگهان از جا بلند شدم، نفس عمیقی کشیدم و شبیه به رزمنده‌ای که وارد میدان جنگ شده، به پیکار با زندگی برخاستم. صورتم را شستم و موهام را شانه زدم و کاغذ و کتاب‌های به هم ریخته را مرتب کردم و اتاق را جارو کشیدم و پنجره‌ها را باز کردم و ظرف‌ها را شستم و به گلدان‌ها آب دادم و با عزیزانم مهربان بودم و کابینت و کشوها را مرتب کردم و چای دم کردم و غذا پختم و اندوهِ ویران کننده‌ی روزهای نرسیده را به وادی فراموشی سپردم... به هرحال زندگی ادامه داشت و من باید ادامه می‌دادم و قوی می‌ماندم و از مسئولیت‌های کوچکم به‌خاطر تداخل با مسئولیت‌های بزرگ و سنگینی که داشتم، استعفا نمی‌دادم... @siya1sefid

وقتی چاووشی باعث میشه به چیزایی که نباید، فکر کنی.....

photo content

شایددیگر هیچ وقت حرف نزنم اگر. امکان درآغوش کشیدنت را داشته باشم... #افشین_یداللهی @siya1sefid

عزیزم، من شبیه مراسم خاکسپاری یک آدم گمنامم. بیهوده، ملال‌اور، فراموش‌شدنی. و نمی‌توانم خودم را در سیاهی عزیز چشم‌های تو ببینم، و گریه‌ام نگیرد که چرا ابری سفید نیستم، یا اسبی مست، یا داستانی از یک نویسنده‌ی خوب. نمی‌توانم فکر کنم چرا مورچه‌ای سیاهم روی سنگی سیاه، و وقتی نوازشت می‌کنم اندوه را از انگشتانم کوچکم به پوست خوشرنگ‌تو منتقل میکنم.تو باران اردیبهشت منی، زنده‌ام می‌کنی. اما برای کسی که تازه به کفنش عادت کرده، زنده‌شدن کار راحتی نیست. برای آدمی که در آینه دنبال خودش می‌گردد و رنج‌هایش را می‌بیند، زیباشدن و برازنده‌ی تو بودن آرزویی محال است، خوشایند و محال، چه ترکیب دردناکی. تو مثل خورشید از آسمان من عبور می‌کنی، و من نور ستاره‌ای نامرئی هستم که هزاران سال قبل مرده. من از تو گرم می‌شوم، و تو امیدواری من دوباره زنده شوم. هردوی ما غمگینیم، و هربار جرفی میزنم غمگین ترت می‌کنم، و این سرنوشت حلزون محزونی است که خواست از خانه‌ی کوچکش بیرون بیاید تا تو را ببیند، ای معشوق تمام سعدی‌های تاریخ. قرار بود این نامه‌ای برای خداحافظی باشد، اما آدم چطور می‌تواند قلبش را دور بیندازد؟ من به تدریج محو می‌شوم، مثل دانه‌ی برفی که در زمستان کف دستت پناه گرفته‌باشد، تا تماشایش کنی و لبخند بزنی. تو همین‌جا بمان، مست بخند و دیوانه برقص، تا مطمئن شوم زخم بیهوده‌ای برایت نبوده‌ام. همین. شب بخیر❤️

دیگه هر کی بگه عشق تو من و یادت میاد.. @siya1sefid

Saman-Jalili-Mamnonam-320.mp37.51 MB

«حس می‌کرد نمی‌تواند دوام بیاورد؛ ولی دوام آورد، لحظه‌ای دیگر هم دوام آورد، و لحظه دیگر، و لحظه دیگر.» .... @siya1sefid

آقای هوش مصنوعی، دستت درد نکنه اما یه کاری کن صدای اونا که از دست دادیم هم بیاد. مثلا اقاجون زنگ بزنه بگه پاشو بیا دلم دستپخت تورو‌میخاد، بگم چشم، اومدم، صداتو قربون... @siya1sefid

عششششقممم تو چه به موقع رسیدی.... @siya1sefid

همینی ک چاووشی میگه... همین💔

بعضی چیزها هیچ وقت نمی گذرند و هرگز فراموش نمی شوند، آقا! چیزهایی که سنگینی اش تا روز مرگ بر شانه های آدمی باقی می ماند. @siya1sefid

شب را به عشقِ تو صبح می کنم؛ که سلام کنم، که سلام کنی، که من جان بدهم و تو جان بگیری... 💟@siya1sefid
شب را به عشقِ تو صبح می کنم؛ که سلام کنم، که سلام کنی، که من جان بدهم و تو جان بگیری... 💟@siya1sefid

می‌شد کنارم باشی، و از روزمان حرف بزنیم، و در تاریکی گفتگو کنیم، و بدانم تن برهنه‌ات نزدیک و پناه است. می‌شد درست قبل از این که خوابم ببرد آهسته شانه‌ام را نوازش کنی و بگویی نگران نباش. و من یک شب را، فقط یک شب را، نگران نباشم. عزیزم دیروز در کوهستان پرنده‌ی عجیبی دیدم، یک‌دست سیاه بود و بسیار زیبا. اما وقتی تو نیستی تا برایت از آن پرنده تعریف کنم، دیدن آن‌همه زیبایی چه فایده‌ای دارد؟ ای ستاره‌ی آسمان من که هزاران سال است مرده‌ای، نور کوچکی که از سمت تو می‌آید، بزرگترین روشنایی این خیال‌باف گمشده است. 🤍🖤 @siya1sefid

والریا ولادیمیروونای عزیز، پوشکین می‌گوید: «آنچه گذشت بازگشت ندارد»، ولی از من باور کنید هیچ چیز نمی‌گذرد و هیچ چیز فراموش نمی‌شود. •تولستوی / نامه به و.و. آرسنوا