263
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
💠
مگر از عشق
چه چیزی باقی می ماند؟!
جز رد بوسه ای
روی پیشانی ماه ..
✍ علیرضا اسفندیاری
💠
@mahmitraaa
💠
هر نُتی
که از عشق سخن بگوید
زیباست
حالاسمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی
که در انتظار صدای توست
✍ گروس عبدالملکیان
💠
@mahmitraaa
Repost from •• مه میترا ••
💠
لطفا تا آخر مطالعه کنید ..
... "قطار زندگی"
Hello ..
Life is like a journey on a train...
with its stations...
with changes of routes...
and with accidents !
سلام !
زندگی مانند سفر كردن با قطار است ، به همراه ايستگاه ها ، تغيير مسيرها و حوادث ..
💠
We board this train when we are born and our parents are the ones who get our ticket.
ما با تولدمان به اين قطار سوار مي شويم و والدينمان كسانی هستند كه بليت اين سفر را برايمان گرفته اند ....
💠
We believe they will always
travel on this train with us.
ما فكر مي كنيم كه آن ها هميشه همراه ما در اين قطار سفر خواهند كرد .....
💠
However, at some station our parents will get off the train, leaving us alone on this journey.
اما در يك ايستگاه آنها از اين قطار پياده مي شوند و ما را در اين سفر تنها مي گذارند ...
💠
As time goes by, other passengers will board the train, many of whom will be significant - our siblings, friends, children, and even the love of our life.
با گذشت زمان مسافران ديگري وارد قطار مي شوند كسانی با اهميت مانند : دوستان ، فرزندان و حتی عشق زندگی مان .....
💠
Many will get off during the journey and leave a permanent vacuum in our lives.
بسياری از آن ها در طول مسير اين سفر ، ما را ترك خواهند كرد و جای خالي شان در زندگی ما بجا مي ماند .....
💠
Many will go so unnoticed that we won't even know when they vacated their seats and got off the train !
بسياری هم آن چنان بی سر و صدا مي روند كه ما حتی متوجه ترك كردن صندلی و پياده شدنشان نمي شويم ....
💠
This train ride will be full of joy, sorrow, fantasy, expectations, hellos, good-byes, and farewells.
سوار بر اين قطار پر از تجربه ی شادی ، غم ، رويا پردازی ، انتظارات ، سلام ها ، خداحافظی ها و آرزوهای خوب است .....
💠
A good journey is helping, loving, having a good relationship with all co passengers...
and making sure that we give our best to make their journey comfortable.
يك سفر خوب همراه است با كمك كردن ، عشق ورزيدن ، داشتن رابطه خوب با بقيه همسفران و اين كه مطمئن بشويم تمام تلاشمان را بكنيم تا سفری راحت داشته باشند .....
💠
The mystery of this fabulous journey is :
We do not know at which station we ourselves are going to get off.
راز اين سفر بسيار زيبا اين است كه :
ما نمي دانيم در كدامين ايستگاه قرار است پياده شويم.
💠
So, we must live in the best way - adjust, forget, forgive and offer the best of what we have.
پس بايد به بهترين شكل زندگی كنيم ، سازگار باشيم ، فراموش كنيم ، ببخشيم و بهترين چيزی كه داريم را ارائه دهيم ....
💠
It is important to do this because when the time comes for us to leave our seat... we should leave behind beautiful memories for those who will continue to travel on the train of life."
تمامی اين ها مهم خواهد بود چرا كه هنگامی كه زمان آن برسد كه ما مجبور به ترك صندلی خود بشويم ، می بايست برای آن ها كه سفرشان با قطار زندگی ادامه دارد خاطرات زيبايی از خود بجا بگذاريم .....
💠
Thank you for being one of the important passengers on my train... don't know when my station will come... don't want to miss saying: "Thank you"
از شما متشكرم كه يكی از آن مسافران مهم قطار همراه من بوديد ،
من نمي دانم كه چه وقت به ايستگاه خواهيم رسيد ، برای همين نمي خواهم فرصت گفتن "متشكرم" را از دست بدهم ...
پيشاپيش نوروز مبارک ..
💠
@mahmitraaa
Repost from •• مه میترا ••
🌸
نام مادرم بهار است...
و ما دوازده فرزندیم..
خواهر بزرگترم فروردین و برادر کوچکم اسفند است ..
ادامه ی داستان را بشنوید ..
متن از : #عرفان_نظر_آهاری
تهیه و تنظیم: #فاطمه_شافعیان
گوینده متن : #سحر_آقاجان_نسب
🌸
@mahmitraaa
بهین جشن نوروز
مهین یادگار نیاکان
بر ایرانیان فرخنده باد..
🌸
@mahmitraaa
💠
*۳ یادداشت؛ ۳ برداشت*
۳. ذهن گرسنه ...
■شکم های فقیر، ذهنِ فقیر می سازد، و ذهن های فقیر، دنبال توسعه و ترقی نمی رود.
□یه ﻣﻌﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮبی ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ... سنی ازش گذشته بود و حالا ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ. علاوه بر تجربه، بسیار خوش اخلاق بود، ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی بود. ما با تمام بچگی مون هرگز نمیخواستیم ناراحتی اش رو ببینیم.
●وقتِ کلاس، ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﮔﻮﺵ میدادیم. ﻫﻤﯿﺸﻪ میگفت: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ، اگه ﺑﻠﺪ هم ﻧﺒﺎﺷﻢ، ﻣﯿﺮﻡ مطالعه میکنم و جواب میدم.
○ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻛﺮﻳﺎﻯ ﺭﺍﺯﻯ قصد ساختنش را داشتند. ﺯﮐﺮﯾﺎﯼ ﺭﺍﺯﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻘﻄﻪ از ﺷﻬﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ، همونجا درماﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ بسازيد...
■ﺑﻌﺪ ﺳﻮال های ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ.
▪︎بچه ها: آقا اجازه؟ سگ ها ﮔﻮشت ها ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ؟!
▪︎معلم: ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎً روی یک جای بلند یا محفوظ ﺑﻮﺩﻩ؛ نمیدونم...!
▪︎بچه ها: ﺩﺯﺩها یا فقیرها ﮔﻮشت ها ﺭﻭ ﻧﺒﺮﺩﻥ؟!
▪︎معلم: نمیدﻭﻧﻢ؛ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ...
▪︎بچه ها: ﮔﻮشت هایی ﻛﻪ ﺑﺮﺍی ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﺒﻮﺩ؟!
▪︎معلم: ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ، ﭼﻬﺎﺭ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍشته ﻛﻪ ﻓﺎﺳﺪ بشه...
▪︎بچه ها: ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻮشت ها، ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻦ، ﮐﺠﺎ ﺩﺭﻣﻮﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ میسازند؟!
▪︎معلم: ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎً باز هم ﺻﺒﺮ میکردند ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻴﻜﻪ ﮔﻮﺷﺖ زودتر فاسد میشه...
▪︎بچه ها: ﺍﻭﻥ ﮔﻮشتی ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪه ﺭﻭ ﺁﺧﺮﺵ می خوﺭﻧﺪ؟!
▪︎معلم: نمیدﻭﻧﻢ، ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ می خوﺭﺩﻥ ﺩﻳﮕﻪ...
□بچهها از این دست سوالها پرسیدند تا این که معلم عصبانی و ناراحت شده و از جایش بلند شد و رفت بیرون کلاس قدم زد. ﯾﻪ ﮐﻢ ﻛﻪ آﺭوﻡ ﺷﺪ، برگشت و سرجایش ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
●ﻣﻦ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻭﺭه ی ﺧﺪﻣﺘﻢ تموﻡ میشه. ﺑﻪ آﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻫﻢ چیز ﺯﯾﺎﺩی نموﻧﺪه! ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ میسوزه، ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ! ﮐﻪ ﺫﻫﻦ بچه ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ، اینقدر ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ...!
○همه شون ﻧﮕﺮﺍﻥ ﮔﻮشت ﻫﺴﺘﻨﺪ. از بین این همه سوال که درباره گوشت پرسیدید یک نفر نپرسید درمانگاه چی شد؟ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ؟ ﻧﺸﺪ؟ ﺍﺻﻼً اون زمان ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎهی میساختند؟ چه سبکی داشته؟ چه بخشهایی براش درست میکردند؟
■ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮی ذهن هاﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ، ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩﯼ ﻭﻃﻦ باقی نمیمونه...
□ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍین که ﺯﻧﮓ ﺑﺨﻮﺭه ﺳﺮﺵ ﺭا ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭ به نقطه ای عمیق خیره شد و ﮔﻔﺖ: ﺁﺭوﻡ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ... ﻭﻟﻰ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ...
●آن روز ﺧﯿﻠﯽ نمی ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﯽ ﺷﺪ. ﻓﻘﻂ به احترام او، اونقدر ساکت سرجامون ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭد...!
○حکایت این روزهای ما هم همینه... کسی دنبال توسعه و سازندگی، راهکاری برای عمران و آبادی، برای اشتغال و گشایش نیست. توی هیچ جمعی برای برون رفت از این بن بستها و خلاصی از مشکلات بحثی نمیشود! فقط ذهنمون درگیر دلار و ارز و سکه و بورس و مرغ و تخم مرغ و روغن و قیمت نامعقول پراید هست... ذهن مان گرسنه و فقير است. "فقیر"، بی آنكه بفهميم و بيدار بشيم...
💠
@mahmitraaa
💠
*۳ یادداشت؛ ۳ برداشت*
۲. اطلاعات لطفاً ...
■ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۹ - ۸ ساله بودم،
یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود.
□من قدم به تلفن نمیرسید، اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم. بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه کس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
●نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود. من در زیر زمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
○انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. به سرعت یک چهار پایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً».
■چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید». من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند.»
▪︎مادرت خانه نیست؟
▪︎«هیچکس بجز من خانه نیست.
▪︎آیا خونریزی داری؟
▪︎نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند.
▪︎آیا میتوانی درِ جا یخیِ یخچال را باز کنی؟
▪︎بله، میتونم.
▪︎پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار.
□بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد. یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
●او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟» او به من گفت: «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.» من کمی تسکین یافتم.
○یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
■من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.
□چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم
و گفتم «اطلاعات لطفاً».
●به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد. «اطلاعات بفرمائید.» من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم: «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟» مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
○من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟» او گفت «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
■من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم. او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.»
□سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. «اطلاعات بفرمائید.»
▪︎میتوانم با شارون صحبت کنم؟
▪︎آیا دوستش هستید؟
▪︎بله، دوست قدیمی
▪︎متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او ۵ هفته پیش در گذشت»
●قبل از که تلفن را قطع کنم گفت: «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
▪︎با تعجب گفتم «بله»
▪︎«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
▪︎سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد»
▪︎من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
○ *هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.*
📚 "کتاب سوپ جو"
✍ اثر جک کنفیلد
💠
@mahmitraaa
💠
*۳ یادداشت؛ ۳ برداشت*
۱. من اینگونه عوض شدم ..
■به مدت چندین سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای ماجوی کالیفرنیا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم در حالیکه از آن مکان نفرت داشتم. همسرم برای مانور اغلب در صحراها بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی های آن منطقه هم انگلیسی نمی دانستند. غذا، هوا و آب هم پر از شن بود؛ آن قدر عذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترکمان را بزنم.
□نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم: یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدرم نامه ام را با دو سطر جواب داد؛ دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.
●«دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند … یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!» بارها این دو خط را خواندم و احساس شرم کردم. تصمیم گرفتم بدنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟
○با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد. وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی را که به توریستها نمی فروختند، به من هدیه کردند.
▪︎به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم.
▪︎چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم.
▪︎دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش؛ وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.
■چه چیزی تغییر کرده بود؟ صحرا و بومی ها همان بودند. این نگرش من بود که تغییر کرده بود و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود. من آن قدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان “خاکریزهای درخشان” در مورد زندگی در صحرای ماجوی نوشتم. من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.
□اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم، در حق آنها ظلم کرده ایم.
📚 برگرفته از کتاب:
“آیین زندگی”
✍ اثر دیل کارنگی
💠
@mahmitraaa
○حکایت این روزهای ما هم همینه... کسی دنبال توسعه و سازندگی، راهکاری برای عمران و آبادی، برای اشتغال و گشایش نیست. توی هیچ جمعی برای برون رفت از این بن بستها و خلاصی از مشکلات بحثی نمیشود! فقط ذهنمون درگیر دلار و ارز و سکه و بورس و مرغ و تخم مرغ و روغن و قیمت نامعقول پراید هست... ذهن مان گرسنه و فقير است. "فقیر"، بی آنكه بفهميم و بيدار بشيم...
💠
@mahmitraaa
■من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.
□چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم
و گفتم «اطلاعات لطفاً».
●به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد. «اطلاعات بفرمائید.» من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم: «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟» مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
○من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟» او گفت «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
■من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم. او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.»
□سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. «اطلاعات بفرمائید.»
▪︎میتوانم با شارون صحبت کنم؟
▪︎آیا دوستش هستید؟
▪︎بله، دوست قدیمی
▪︎متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او ۵ هفته پیش در گذشت»
●قبل از که تلفن را قطع کنم گفت: «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
▪︎با تعجب گفتم «بله»
▪︎«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
▪︎سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد»
▪︎من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
○ *هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.*
*منبع:* "کتاب سوپ جو"، اثر جک کنفیلد
____
*۳. ذهن گرسنه*
■شکم های فقیر، ذهنِ فقیر می سازد، و ذهن های فقیر، دنبال توسعه و ترقی نمی رود.
□یه ﻣﻌﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮبی ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ... سنی ازش گذشته بود و حالا ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ. علاوه بر تجربه، بسیار خوش اخلاق بود، ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی بود. ما با تمام بچگی مون هرگز نمیخواستیم ناراحتی اش رو ببینیم.
●وقتِ کلاس، ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﮔﻮﺵ میدادیم. ﻫﻤﯿﺸﻪ میگفت: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ، اگه ﺑﻠﺪ هم ﻧﺒﺎﺷﻢ، ﻣﯿﺮﻡ مطالعه میکنم و جواب میدم.
○ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻛﺮﻳﺎﻯ ﺭﺍﺯﻯ قصد ساختنش را داشتند. ﺯﮐﺮﯾﺎﯼ ﺭﺍﺯﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻘﻄﻪ از ﺷﻬﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ، همونجا درماﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ بسازيد...
■ﺑﻌﺪ ﺳﻮال های ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ.
▪︎بچه ها: آقا اجازه؟ سگ ها ﮔﻮشت ها ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ؟!
▪︎معلم: ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎً روی یک جای بلند یا محفوظ ﺑﻮﺩﻩ؛ نمیدونم...!
▪︎بچه ها: ﺩﺯﺩها یا فقیرها ﮔﻮشت ها ﺭﻭ ﻧﺒﺮﺩﻥ؟!
▪︎معلم: نمیدﻭﻧﻢ؛ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ...
▪︎بچه ها: ﮔﻮشت هایی ﻛﻪ ﺑﺮﺍی ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﺒﻮﺩ؟!
▪︎معلم: ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ، ﭼﻬﺎﺭ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍشته ﻛﻪ ﻓﺎﺳﺪ بشه...
▪︎بچه ها: ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻮشت ها، ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻦ، ﮐﺠﺎ ﺩﺭﻣﻮﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ میسازند؟!
▪︎معلم: ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎً باز هم ﺻﺒﺮ میکردند ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻴﻜﻪ ﮔﻮﺷﺖ زودتر فاسد میشه...
▪︎بچه ها: ﺍﻭﻥ ﮔﻮشتی ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪه ﺭﻭ ﺁﺧﺮﺵ می خوﺭﻧﺪ؟!
▪︎معلم: نمیدﻭﻧﻢ، ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ می خوﺭﺩﻥ ﺩﻳﮕﻪ...
□بچهها از این دست سوالها پرسیدند تا این که معلم عصبانی و ناراحت شده و از جایش بلند شد و رفت بیرون کلاس قدم زد. ﯾﻪ ﮐﻢ ﻛﻪ آﺭوﻡ ﺷﺪ، برگشت و سرجایش ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
●ﻣﻦ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻭﺭه ی ﺧﺪﻣﺘﻢ تموﻡ میشه. ﺑﻪ آﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻫﻢ چیز ﺯﯾﺎﺩی نموﻧﺪه! ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ میسوزه، ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ! ﮐﻪ ﺫﻫﻦ بچه ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ، اینقدر ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ...!
○همه شون ﻧﮕﺮﺍﻥ ﮔﻮشت ﻫﺴﺘﻨﺪ. از بین این همه سوال که درباره گوشت پرسیدید یک نفر نپرسید درمانگاه چی شد؟ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ؟ ﻧﺸﺪ؟ ﺍﺻﻼً اون زمان ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎهی میساختند؟ چه سبکی داشته؟ چه بخشهایی براش درست میکردند؟
■ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮی ذهن هاﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ، ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩﯼ ﻭﻃﻦ باقی نمیمونه...
□ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍین که ﺯﻧﮓ ﺑﺨﻮﺭه ﺳﺮﺵ ﺭا ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭ به نقطه ای عمیق خیره شد و ﮔﻔﺖ: ﺁﺭوﻡ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ... ﻭﻟﻰ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ...
●آن روز ﺧﯿﻠﯽ نمی ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﯽ ﺷﺪ. ﻓﻘﻂ به احترام او، اونقدر ساکت سرجامون ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭد...!
💠
*۳ یادداشت؛ ۳ برداشت*
*۱. من اینگونه عوض شدم!*
■به مدت چندین سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای ماجوی کالیفرنیا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم در حالیکه از آن مکان نفرت داشتم. همسرم برای مانور اغلب در صحراها بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی های آن منطقه هم انگلیسی نمی دانستند. غذا، هوا و آب هم پر از شن بود؛ آن قدر عذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترکمان را بزنم.
□نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم: یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدرم نامه ام را با دو سطر جواب داد؛ دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.
●«دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند … یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!» بارها این دو خط را خواندم و احساس شرم کردم. تصمیم گرفتم بدنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟
○با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد. وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی را که به توریستها نمی فروختند، به من هدیه کردند.
▪︎به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم.
▪︎چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم.
▪︎دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش؛ وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.
■چه چیزی تغییر کرده بود؟ صحرا و بومی ها همان بودند. این نگرش من بود که تغییر کرده بود و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود. من آن قدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان “خاکریزهای درخشان” در مورد زندگی در صحرای ماجوی نوشتم. من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.
□اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم، در حق آنها ظلم کرده ایم.
▪︎برگرفته از کتاب “آیین زندگی” اثر دیل کارنگی
-----
*۲. اطلاعات لطفاً*
■ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۹ - ۸ ساله بودم،
یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود.
□من قدم به تلفن نمیرسید، اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم. بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه کس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
●نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود. من در زیر زمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
○انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. به سرعت یک چهار پایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً».
■چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید». من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند.»
▪︎مادرت خانه نیست؟
▪︎«هیچکس بجز من خانه نیست.
▪︎آیا خونریزی داری؟
▪︎نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند.
▪︎آیا میتوانی درِ جا یخیِ یخچال را باز کنی؟
▪︎بله، میتونم.
▪︎پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار.
□بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد. یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
●او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟» او به من گفت: «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.» من کمی تسکین یافتم.
○یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
قطعهی شادیانه:« سَرمَست»
پیشکشیِ نوروزیِ ۱۴۰۳ خورشیدی
این قطعه بیانگر آرزوی قلبی هر میهن دوستی برای ساکنین زادبوم اش، و خاسته ی اندیشه ی هر انسان برای هم میهن های خویش ست. سرمستی و مستی جز استعاره ای از بی دغدغه زیستن توده ی مردم و خوشحالی شان نیست که بسیار هویداست. هر گاه گروه سَرمَس در تمرین ها این قطعه را به درستی اجرا می کرد، در دل میگفتم:«ایکاش چنین بشه و مردم میهنم را سرشار از شادی و سرمستی ببینم!...» روده درازی نکنم: قطعه بیانگر خویش ست و هر توضیحی زاید به گمان می رسد. با همه ی کاستی هاش، پیشکش یکایک مردم سرزمین و زادبوم کهن و جوانسال تبرستان و ایران میکنم ، امیدم آنست که از پی شنیدنش هرچند دقایقی ، مردم زادبوم عزیزم حالی خوش بیابند. آمین!
می دانیم که هیچ کاری بی همراهی و همیاری گروه شکل نمیپذیرد ، بر همین اساس از جملگی همکاری و همیاری ها صمیمانه سپاسگزارم.
شعر، نغمه و دوتارتبری: #عبدالرضا_حجازی
(آکادمی دوتار حجازی)
کمانچه: #هادی_رضانژاد_سوته
آوا: #رضا_حسنی_بهنمیری
بم دتار و همخوان: #محمد_یعقوبی
دایره: #آرنگ_حجازی
صدابردار: #الیاس_جوادیان #استودیو_صبا
تصویر و تدوین: #جعفر_رمضانیان
با سپاس از:
سازگردوتارتبری: #مصطفی_گلزاده_گروی
اهالی پرتلاش روستای سوته، فریدونکنار
صیادان مهربان بهنمیر
امیدوارم بر دل مهربان مردم سرزمینم خوش بنشیند!
با احترامی سرشار: #عبدالرضا_حجازی زمستان، یکهزار و چهارصد و دو خورشیدی
💠
یه عزیزی میگفت:
هروقت بين دوراهي موندين "شيرياخط" بندازين
مهم نيست شير مياد يا خط
مهم اينه تو فاصله فرود سكه، ميفهميد كه دلتون ميخواد نتيجه شير باشه يا خط..
💠
@mahmitraaa
💠
اسفند که به روزهای آخرش رسید؛
باورم شد که تنها چیزی که یک لحظه هم درنگ ندارد، و بی خیال از غم و شادیِ من و تو میگذرد، زمان است.
روزهای پایانی اسفند همیشه تلنگریست برای من که نمیدانم چرا هر سال هزار تصمیم میگیرم که آدم دیگری شوم و نمیدانم این آدم دیگر باید چه کند که بتواند در اسفند سال بعد، سرش را بالا بگیرد و از این عبور شتابزده زمان، پریشان نباشد.
این روزها عجیب غرق میشوم در دنیای خاطراتم و انگار تصویر این همه عید و خانه تکانی و لحظه ی سال تحویل، میآید و مینشیند روبروی تمام خستگیهایم.
من نه دلی را شکستم و نه لحظه ای از دلم غافل شدم؛ ولی روزهای آخر اسفند...
دل به دریا بزن و با خودت رو راست باش و به قلب هایی که شاید....
شاید! امان از این شایدها که نمیدانم چرا درست در اواخر اسفند هر سال، دلم را میلرزاند و مجبورم میکند آرزو کنم سال دیگر...
اسفند دیگر شایدی نباشد و دلم آرام تر باشد از همه اسفندهایی که رفته و هیچ گاه باز نمی گردد..
✍ ناشناس
💠
@mahmitraaa
💠
دستانت را به من بسپار تا باهم از آتش بپریم، آنان که سوختند همه تنها بودند ..
بهرامشید، باد روز از ماه سپنتاآرمیتی ، سال۲۵۸۲ هخامنشی برابر با سهشنبه،۲۲ اسفند ماه،۱۴۰۲ خورشیدی ..
شب سرد اسفند ماهتون، با شعلههای آتش گرم و با صفا
قلبتان مالامال از مهر میهن و آکنده از گرمای آتش اهورایی ..
جشن چهارشنبه سوری بر تمام ایرانی تباران سراسر گیتی همایون ..
✍ سحر آقاجان نسب
💠
💠
به ادب با همه سر کن، که دلِ شاه و گدا؛
در ترازوی مکافات، برابر باشد ...
✍ صائب
💠
@mahmitraaa
💠
چه خوش است راز گفتن، به حریفِ نکتهسنجی؛
که سخن نگفتهباشی، به سخن رسیدهباشد!
✍ بیدل
💠
@mahmitraaa
💠
نامت سپیده دمی است
که بر پیشانی آسمان میگذرد
متبرک باد نام تو
و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را
هنوز را...
به یاد بود مادر
۱۸ اسفند ۲۵۸۲
💠
@mahmitraaa
💠
۸ مارس
روز جهانی زن ۲۰۲۴ ..
از آنجایی که توجه به زنان، شتاب بخشیدن به پیشرفت است، شعار روز جهانی زن در سال ۲۰۲۴ :
* الهام بخش مشارکت زنان و دختران در سطح جهانی باشیم *
💠
