2 543
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-3930 days
Posts Archive
2 543
اگه هنوز بازی نمیکنی شروع کن تا عقب نمونی
فقط ده روز مونده تا لیست شه،پول شه😮💨🤑
@Hamster_kombat_bOt
2 543
🔞🔞🔞🔞🔞🔞
🔞♥️🔞♥️🔞
@Sinoeyn ♡
#هوس_شیطان😈
#پارت۲۷۱
#گونا
با سر درد افتصاحی چشمم رو باز کردم.
شکمم درد میکرد و بین پام بدتر، دردش داشت هراسونم میکرد.
وقتی به زایمانم فکر میکنم تنم به رعشه میفته.
انگار که هزار نفر پوست بین پات رو گرفتن و تا حد ممکن باز و پارهاش می کنن.
نفس عمیقی کشیدم.
درد کمر، سر، چشم و لگنم به حدی زیاد بود که نمیتونستم حرکتی کنم. حتی زانوهام درد میکردن.
با دیدن شایان که روی صندلی چشمهاش رو بسته بود دلم ریش شد.
اونم خسته شده بود و حق هم داشت.
نفسم رو عمیق بیرون دادم.
بخاطر دردم ناچارا لب از هم باز کردم.
+شایان؟
تکونی خورد اما بیدار نشد. لبم رو گزیدم و دوباره صداش زدم.
+شایان؟!
بالاخره چشم هاش رو باز کرد و بهم نگاه کرد.
اول گنگ و منگ بود.
گیج بهم نگاه کرد و وقتی به خودش اومد سریع بلند شد و خودش رو بهم رسوند.
-بیدار شدی؟ جان شایان چیشده؟
چشمم رو روی هم فشردم.
+یه پرستار صدا میکنی؟
درد دارم، خیلی!
-چشم چشم الان.
با سرعت از اتاق خارج شد.
انقدر درد داشتم که متوجه نشدم کی همراه پرستار وارد شدن.
پرستار هم نگاه کرد.
×بیدار شدی عزیزم؟؟
سری تکون دادم خواستم بگم نه پس هنوز بیهوشم عزیزم.
حوصله ی هیچی رو نداشتم فقط به گفتن خیلی درد دارم اکتفا کردم.
پرستار جلو اومد و سرمم و نگاه کرد.
×مسکن میزنم خوب میشی.
+ممنون
@Sinoeyn ♡
🔞♥️🔞♥️🔞
🔞🔞🔞🔞🔞🔞
2 543
بری رو پنجه پاهات لباتو نزدیک لباش کنی یهو از کمرت بگیره بلندت کنه لباشو بچسبونه به لبات😈🔥
2 543
🔞🔞🔞🔞🔞🔞
🔞♥️🔞♥️🔞
@Sinoeyn ♡
#هوس_شیطان😈
#پارت۲۷۰
#شایان
لبخندی زدم.
+نه اصلا!
دختر بامزهایه...
پدرش لبخندی زد و تشکر کرد.
-ممنون شما لطف دارید. با اجازه.
سری تکون دادم که نارین بالا پایین پرید.
-میریم پیش مامانی؟
مرد سری تکون داد.
خداحافظی کردند و من هم در نهایت احترام جواب دادم.
با صدای جیغ گونا به شدت به عقب برگشتم. صدای گریهای رو شنیدم.
قلبم تند تند میزد.
یعنی بچه ی منه؟
من بابای این بچهام؟
قلبم نا آروم میزد.
با اومدن پرستاری به سمتش پرواز کردم.
+خانم خانم حال همسرم چطوره؟
بهم نگاه کرد و چشم توی حدقه چرخوند.
-نمیتونم الان جواب قطعی بدم.
خواستم چیزی بگم که با عجله رفت.
لعنتی!
یعنی چی نمیتونست قطعی جواب بده؟
حالم خراب بود و با شنیدن حرف پرستار و عجلهاش؛ بدتر هم شدم!
چشمم رو محکم روی هم بستم. چرا تموم نمیشه این انتظار؟
دو ساعت توی اتاق عمل بود.
موهام رو بهم زدم و سرم رو به دیوار چسبوندم.
+خدایا بلایی سرشون نیاد!
من تازه پیشداشون کردم.
نفس های عمیقی میکشیدم بلکه بتونم به خودم مسلط باشم.
کاش بیبی کنارم بود.
@Sinoeyn ♡
🔞♥️🔞♥️🔞
🔞🔞🔞🔞🔞🔞
2 543
🔞🔞🔞🔞🔞🔞
🔞♥️🔞♥️🔞
@Sinoeyn ♡
#هوس_شیطان😈
#پارت۲۶۹
روی تخت خوابیده بودم که درد طاقت فرسایی رو دور ناحیهی شکم و لگنم حس کردم.
با حس این درد لعنتی، جیغی کشیدم و دستم رو به شکمِ دردناکم گرفتم.
شایان هول زده بلند شد.
نفس نفس میزدم و جیغ میکشیدم.
شایان نگران بالا سرم ایستاده بود.
از جا بلند شد و مانتوم رو آورد و تنم کرد.
با حس خیسی آب چشمهام درشت شد و با لکنت گفتم:
+کیسه آب... آبم پاره شد.
دارن میان شایان!
نمیدونم چطور لباس رو تنم کرد اما زمانی که به خودم اومدم روی ویلچر کشیده میشدم.
جیغ میکشیدم و عرق از همه جام سرازیر شده بود.
حس میکردم الانه که شکمم پاره بشه؛ دردم خیلی زیاد بود.
عرق و اشکم قاطی شده بود.
دستم رو محکم به دستهی ویلچر گرفته بودم.
زیرم از کیسه آبم خیس شده بود.
وضعیت وحشتناکی بود.
پرستاری که کنارم بود با هول گفت:
-تند تند نفس بکش.
زود باش دختر!
وضعیتت بده، ممکنه خفه بشن جنینای تو شکمت!
طبق حرفش عمیق و تند تند نفس میکشیدم.
از درد جیغی کشیدم و با گریه اسم خدا رو صدا زدم.
چشمم پایین رفت و قرمزی بین پام باعث شد جیغی بکشم..
شایان کجا بود؟
با لکنت داد زدم.
+بچ... بچه هام
پرستار دستم رو فشرد.
-آروم !
چیزی نیست.
زن سفید پوشی رو دیدم که با سرعت اومد و گفت:
- ببرینش اتاق عمل، سریع!
دیگه هیچی نفهمیدم...
@Sinoeyn ♡
🔞♥️🔞♥️🔞
🔞🔞🔞🔞🔞🔞
