en
Feedback
•Atre chanel🤍✨

•Atre chanel🤍✨

Open in Telegram

گوشتخوار (درحال پارت گذاری)✍🏻 ∙ژانر رمان : مهيج_ بزرگسال(پایان خوش) نویسنده رمان : تهمینه

Show more
2 414
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-1130 days
Posts Archive
PART 150 : پکی به سیگار لای انگشتام زدم و بیشتر درگیر این فکر شدم.. واقعا چرا از صبح تا الان هیچ خبری از کوین نشده؟ نکنه خبریه؟ نکنه باید بترسم و منتظر یه اتفاق بد باشم؟ وقتی به خونه کوین برسم چی در انتظارمه؟ بازم خوبه که البرز همچنان پیشم می‌مونه و حضور داره وگرنه واقعا جرات نمیکردم برگردم اونجا، نه فقط به خاطر اینکه خبری از کوین نیست بلکه به خاطر تمام حقایق مهلک و خطرناکی که تا الان فهمیدم، یا اتفاقاتی که به چشم دیدم. البرز دستشو روی رون پام گذاشت و همزمان گفت: نبینم دخترم نگرانه و تو فکر رفته. لبخند مشتاقی رو لبام نشست، چقدر از لفظ دخترمی که برام به کار می‌برد خوشم میومد و برام بی نهایت دلپذیر بود‌! اما درعین حال دلم میخواست عاجزانه ازش خواهش کنم انقدر این لفظ رو برام به کار نبر! من مدام دارم لوس تر و وابسته تر میشم.. همینجوری هم نمیدونم یهو سروکله‌ت از کجا پیدا شد و وسط زندگی پُر دست اندازم پیدات شد و خودتو درگیر ماجراهای من کردی، حالا داری مدام انگولکم میکنی که بیشتر بهت دل ببندم؟! هرچند خودمم هنوز از عمق دلبستگیم به البرز خبر نداشتم، به طرز احمقانه ای هم از روبه‌رو شدن با خودم فرار میکردم تا نپذیرم‌.. معلومه که ترس از دست دادن یا عوضی شدن البرز رو داشتم، بااینکه هنوز چیزی از رابطمون نگذشته! اما در ژرفای وجودم انگار مدتهاست که منتظرش بودم و میخواستم داشته باشمش.. به قول خودش اون بابایی عاشق و مهربونیه که همیشه دوست داشتم تو زندگیم باشه.. منو بگو که این همه تقلا کردم دختر سنگی و بی احساسی باشم، تقریبا موفق هم شده بودم، فقط به خودم و پیشرفت در زندگی اهمیت بدم، پول و امتیاز اجتماعی بالاترین ملاک برام باشه و جز این اولویت دیگه ای نداشته باشم، حالا منه تسلیم شده رو ببین! در جواب البرز گفتم: نه عزیزم، فقط یکم خسته‌ام. نیشخند پر کنایه ای زد و یه نخ سیگار گوشه لباش گذاشت.. حینی که داشت روشنش میکرد گفت: باید به این خستگی‌ها عادت کنی عسل بابایی، تازه امروز فقط یه مقدمه چینی بود! ولی سعی نکن چیزی رو ازم پنهان کنی چون سریع میفهمم، مثل الان! خودمو به اون راه زدم: وا؟! چی رو پنهان کردم؟ از گوشه چشم نگاه معنی داری بهم انداخت.. اون فقط یه نگاه انداخت ولی برای من محو تماشای جذابیت های مردونه‌ش بود.. سیگار گوشه لباش، با حفظ یه نیشخند کمرنگ، وَ اون نگاه نافذ و طعنه آمیز، برای من دقیقا مثل تیر خلاص در برابر جذبه و جذابیت غیر قابل انکارش بود.. لعنت بهش! البرز پکی به سیگارش زد و در جوابم گفت: میدونستی این چشمای کشیده و خمارت جز دل بردن و اغوا کردن و پدر آدمو دراوردن خبرچینی خودت هم میکنن؟ چشمای مشکی که حتی توی نور هم مشکی رنگه، بهش اُنیکس هم میگن، فقط پنج تا ده درصد آدما این رنگ چشم رو دارن.. ‌لامصب میتازونه و دهن ما رو سرویس میکنه این چشمات.. حالا دیگه از پیچ بیا بیرون و مثل یه دختر خوب بگو چرا نگرانی؟ با حرفایی که اون داشت درمورد چشمام میگفت حق داشتم چند لحظه ای مثل خنگها بهش زل بزنم! اَمان از دست این مرد که یه وقتایی منو تبدیل به یه دختر نوجوان خام و بی تجربه میکنه.. نفسمو با ناراحتی بیرون دادم و با جدیت نگاهش کردم: اگه بگم قول میدی به هم نریزی یا قاطی نکنی؟ با مکث جواب داد: سعیمو میکنم. شاکی شدم: عه البرز؟! با سرگرمی خندید.. دوباره دستشو روی رون پام گذاشت و نوازش کرد: بگو عشقم، واکنش بدی نشون نمیدم. _ از صبح که بیرون زدیم کوین نه زنگ زده نه پیام داده‌ درحالیکه قبلا اصلا اینجوری نبود، مخصوصا با حرفایی که قبل از بیرون رفتنم ازش شنیدم.. این منو نگران میکنه و با خودم فکر میکنم نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه‌ش باشه‌؟ نکنه....! + حق داری نگران باشی عزیزم، الان ما تو شرایطی هستیم که مجبوریم نسبت به هر موضوعی حساس باشیم و حواسمون رو جمع کنیم تا این بلبشو جمع شه.. ولی دُردونه‌ی من! پس من چیکاره‌ام؟ اونجا خونه مرتیکه موندم که کاملا بهت نزديک باشم تا بتونم ازت محافظت کنم.. نذارم کسی چپ نگاهت کنه یا آب تو دلت تکون بخوره.

گوشتخوار :

PART 149 : خودش هم گفت که اینم یکی از فانتزی ‌هاش هست که تو ذهنش با من ساخته.. قاعدتا فانتزی هم یه رفتار یا عملی نامتعارف شناخته میشه، اگه جز این باشه که دیگه فانتزی حساب نمیشه.. اما چیزی که ترسناکش میکرد و دوباره یه سوال تکراری برام به وجود میورد این بود که البرز مدتهاست که داره رویابافی و فانتزی های زیادی رو با من توی ذهنش میسازه، دقیقا از کی منو زیر نظر داشته؟‌ اصلا چرا زیر نظر داشته؟ ظاهرا مثال آهو و شیر انقدر رو ذهنم تاثیر گذاشته بود که حالا میک زدن و فرو رفتن دندونای البرز تو پوست تنم بیشتر به چشمم بیاد و حسش کنم.. مخصوصا از یه جا به بعد که بدنمو زیر بدن تنومندش گیر انداخته بود و نمیذاشت تکون بخورم.. دقیقا مثل آهوی بیچاره ای که گردنش زیر پنجه قوی شیر گیر افتاده، گردن منم زیر دست البرز گیر افتاده بود. مابین عقل و غریزه‌م دست و پا میزدم و خودمو قانع میکردم که البرز هم اینجوری دوست داره و لذت میبره دیگه! عجیب غریب و غیر معمول.. اما هرچی رو بدنم پایین تر میرفت رفتارش هم خشن تر و حریص تر میشد.. یه جایی حس کردم دیگه زیادی داره دردم میگیره، مخصوصا که بین پاهام و حساس ترین قسمت بدنم بود.. ولی همون قدر که دردناک بود لذت بخش هم بود و من تنها کاری که ازم برمیومد این بود که جیغ بزنم.. نمیدونم شکنجه بود یا لذت! اولین بار بود همچین چیزی رو تجربه میکردم.. بااینحال شک نداشتم قراره حسابی کبود شم. حرص و اشتیاق شدید البرز چیزی رو درونم فعال میکرد که تا الان منفعل بود.. درسته که حین سکس واقعا خشن بود، اصلا ملایمت تو قاموسش نبود و تمام کاراش پر خشونت و شدید بود! رابطه بینمون ساعتها طول می‌کشید و من به معنی واقعی کلمه جونم درمیومد، حس میکردم دیگه نا ندارم و بین بیهوشی و هوشیاری دست و پا میزدم، اما در کمال ناباوری غرق لذت میشدم! این اولین بار بود که من سکس خشن رو تجربه میکردم، وقتی میگم خشن یعنی واقعا خشن! طوریکه یه جاهایی گریه‌م میگرفت و با نق و ناله از البرز میخواستم کمی آروم رفتار کنه.. بااینحال خیلی لذت میبردم، انگار رابطه هایی که قبلا داشتم همشون چرت و بی معنی بودن و حالا برای اولین بار به اوج لذت و رضایت کامل میرسیدم، دقیقا با همون وحشی بازیای البرز! چیزی که باعث میشد از خودم بترسم، از اینکه این قسمت از شخصیت من تا الان کجا بوده؟! که از خشونت و وحشی بازی پارتنرم حین سکس حسابی لذت ببرم.. البرز، مردی که هنوز نه درست شناختمش نه چیزی از رابطمون گذشته با تشر و بی‌رحمی مجبورم کنه بهش بگم بابایی، حرفای زشت و رکیک بزنه و منم حسابی خوشم بیاد و تایید کنم.. یه موردش این بود که گردنمو تو چنگش گرفته بود و با غیظی خوفناک بهم میگفت صاحبمه و منم هرزه بی چون و چرای اون هستم.ِ صددرصد به همچین وضعیتی که تنها طی یک روز، اونم اولین قرار، پیش اومده باید به چشم آژیر خطر و خط قرمز نگاه کنم، از البرز بترسم و فاصله بگیرم که همچین شخصیتی رو از خودش به نمایش گذاشته، همچنین از خودمم بترسم و خودمو جمع کنم که در برابر رفتارهای نامتعارف اون وا میدم و سست و بی اراده میشم، از توهین و خشونتش خوشم میاد و لذت میبرم.. این قسمت از شخصیت من واقعا برام خطرناکه، پس حق داشتم تو چهل تا سوراخ حبسش کنم. نمیدونم تقصیر من بود یا اون شخصیت پنهانم که دیگه پنهان نبود و عملا جوری خودنمایی میکرد که این حس بهم دست می‌داد خودم نیستم! حتی دیگه نمیتونستم کنترلش کنم چون مدام به خواسته هاش میرسید و ارضا میشد، وَ فقط هم همین براش مهم بود.. دیگه از اون تیارامی که همیشه در من حضور داشت و تصمیمات درست میگرفت خبری نبود، دختری وجود داشت که عاشق و شیفته رفتارهای نامتعارف البرز بود‌ و با جون و دل تسلیمش شده بود. اما من چیکار کردم؟ خودمو گول زدم! ذهنمو قانع کردم اینم یجور فانتزی حین سکس هست و همه چی طبیعیه! هرچی نباشه هنوز اول رابطه‌ایم، خودمم حدود دوسال هیچ رابطه ای نداشتم پس همه چی اوکیه و جای نگرانی نیست! درضمن چرا باید از البرز بترسم؟ هم بهش علاقمندم، هم اینکه اون برای کمک به من قدم برمیداره و.... خلاصه با این شر و ورا خودمو گول زدم و قانع کردم همه چی نرماله‌. ساعت ده و نیم شب بود که راهی خونه کوین شدیم.. ما نُه صبح زدیم بیرون یعنی تقریبا دوازده ساعتی میشد که من از خونه دور شده بودم، جالبه که تو طول این مدت کوین یه بار هم زنگ نزد، حتی پیام هم نفرستاد که سراغی ازم بگیره.. بااینکه قبلا هروقت بیرون میرفتم محال بود یکی، دو ساعت بعدش زنگ نزنه و غیر مستقیم بهم بفهمونه دیگه باید برگردم خونه‌.. حالا این همه ساعت از غیبت من گذشته اما اون هیچ واکنشی نشون نداده.

گوشتخوار :

PART 148 : چشم درشت کردم و کمی بدنم رو تکون دادم، با تعجب و طعنه سر چرخوندم تا با نگاهم حالیش کنم منظورش چیه؟ وقتی با چهره و حالت جدیش روبه‌رو شدم تعجبم خیلی بیشتر شد.. از سر همین حیرت نیشخندی زدم: چرا اونوقت؟! + یه دختر خوب رو حرف باباییش که حرف نمیزنه. _ کنجکاوم بدونم. + خب قضیه کنجکاوی فرق میکنه.. تو هلو رو میخوری بعدشم من تورو میخورم.. میخوام بدونم بدن خوشمزه‌ت با مزه هلو چجوری میشه. _ من هلو رو بخورم، بعدشم تو منو بخوری؟ زنجیره غذایی اکوسیستمیه؟! با سرگرمی ابرو بالا انداخت و لباش هم به سمت بالا جمع کرد: میشه اینجوری هم بهش نگاه کرد.. جالب بود، خوشم اومد.. حالا بیا بقیه هلو رو بخور. وای اصلا هیچ شوخی در کار نبود! با خنده پرسیدم: البرز مگه آدمخواری؟! + نه از گوشت آدمیزاد خوشم نمیاد. جوابش یجورایی ترسناک بود اگه میخواستم از دید تئوری توطئه بهش نگاه کنم! ولی از اونجایی که میدونستم منظورش از خوردن من چیز دیگه‌س با کنایه پرسیدم: شایدم یجور فانتزیه برات! قبلا انجام دادی و خوشت اومده، میخوای بازم... با دستاش که دورم حلقه کرده بود فشار تشر مانندی به بدنم اورد و حرفمو قطع کرد: ترمز کن دختر! اگه میخوای با این حرفای سادوخیزمی کشف کنی که قبل از تو چه خبر بوده باید بگم داری راه پیچیده ای رو انتخاب میکنی.. من با سی و هشت سال سن نیاز ندارم معشوقه و دختر دُردونه‌م رو با حرفای کلیشه ای قانع کنم که واسم یه استثناست، وَ با وجود کلی تجربه ای که داشتم برام بی همتا و خاصه و درخشانه.. ولی درمورد فانتزی یجورایی درست میگی، من مدتهاست که دارم رویابافی و فانتزی های زیادی رو با تو توی ذهنم میسازم دلبرم، تا همشونم عملی نکنم بیخیال نمیشم.. بخور! هلو رو دوباره به لبام نزدیک کرد.. یه گاز بهش زدم و بازم آب هلو سرازیر شد رو گردنم.. نگاه البرز با حرص و اشتیاق عجیبی بهم‌ خیره بود، یه نگاه سَمی و دریده‌، پر از رضایت و خشنودی، انگار میخواست بگه همینه! آفرین! ادامه بده.. نگاهشو به رَد آب هلو رو گردنم‌ دوخت و گفت: میدونی من رابطه خودمونو چجوری میبینم؟ مثل آهو و شیر.. شکار و شکارچی.. تو یه موجود ظریف و لطیف و باریک تن که تمام وجودمو اغوا و وسوسه میکنی تا شکارت کنم، منم همون موجود وحشی و تشنه خوردن تو تا با یه حرکت مغلوبت کنم. مثال عجیبی زد! نمیدونستم تعجب کنم و به فکر برم یا خوشم بیاد و ناز و غمزه بریزم.. مهلت سوال پرسیدن نداد، هلو رو جلوی لبام گرفت تا بخورمش.. خودشم خیره به گاز زدن و جویدن من، وَ سرازیر شدن آب هلو از چونه تا روی گردن و قفسه سینه‌م.. نه تنها مرد مرموز و سوال برانگیزی بود بلکه یه جاهایی هم ازش میترسیدم.. چیزی درونش وجود داشت که واقعا حسش میکردم و منو میترسوند، انگار به همون ذات دریده و وحشیش ارتباط داشت.. اصلا البرز یجورایی غیر عادی بود، نمیدونم چجوری بگم! منم اینو متوجه بودم و زنگ هشدار درونم فعال میشد ولی از طرفی دقیقا جذب همین ویژگی های منحصر بفردش شده بودم، البته نه دقیقا من! میشه گفت شخصیت پنهانم! شیفته خصوصیات غیر عادی و نامتعارف البرز شده بود که تاحالا در هیچ آدمی ندیده بودم. طوری تو بحر واکنش های البرز به هلو خوردنم و افکاری که درموردش داشتم رفته بودم که دیگه هیچ حرفی نمیزدم، وَ مغزم به طور ناخودآگاه فقط عمل گاز زدن و جویدن رو انجام میداد.. البرز هم که کاملا از این سکوت داشت استقبال میکرد تا با آرامش و دقت کافی به جزئیات هلو خوردنم بپردازه. هلوی کوفتی بلاخره تموم شد.. وَ بلافاصله البرز واکنشی نشون داد که هیچ انتظارشو نداشتم.. با یه حرکت منو گوشه کاناپه راحتی که روش نشسته بودیم خوابوند و با آرامشی حریصانه شروع کرد به خوردن لبام.. دقیقا همون نقاطی که آب هلو سرازیر شده بود رو با ولع زبون میکشید و میک میزد.. من واقعا تو دوتا احساس کاملا متفاوت گیر کرده بودم.. غریزه‌م که داشت مغلوب کارای البرز میشد، وَ عقل و منطقم که در نهایت حیرت بهم میگفت این دیگه چجورشه؟!

گوشتخوار :

PART 147 : نمیتونستم جلوی خنده‌هامو بگیرم.. دلم میخواست همچنان به کل‌کل ادامه بدم و سرتقی کنم ولی البرز با این حرکت تمام نقشه‌هامو نقش بر آب کرد! برخلاف دو بار تجربه ای که داشتم البرز باهام یکی به دو نمیکرد، تا در نهایت ثابت کنه حق با اونه یا اونه که زورش به من میچربه، که اگه به فرض اینکار هم میکرد صدرصد من اون آدمی نبودم که کم بیاره! ولی در هر صورت البرز وارد بحث نمیشد، با یه حرکت غافلگیر کننده مجابم میکرد خودم کوتاه بیام.. که همین اخلاقش هم حقیقتا رو من خوب جواب میداد! جدی جدی مجبورم کرد لخت و عور باشم و نذاشت هیچ لباسی بپوشم! نمیدونم چجوری اینکارو میکرد، من نه دختر منعطفی بودم که سریع کوتاه بیام نه زیر بار حرف زور میرفتم، اصلا ساختار مکانیزم دفاعی من اینجوری بود که اگه حرف زور، اجبار یا دستور میشنیدم گارد میگرفتم و رو دنده لج میفتادم.. اصلا یکی از مهمترین دلایل دعواهای من و اشکان همین بود! اون زور میگفت، میخواست حرف خودش به کرسی بشینه، منم کوتاه نمیومدم آخرش مثل سگ و گربه به جون هم میفتادیم و همو جرواجر میکردیم.. جاوید هم که اصلا جرات نمیکرد به من دستور بده یا زور بگه، اون بیشتر ترحم میخرید و از همین راه کارشو پیش می‌برد. ولی البرز! این جذابِ لعنتی! هیچوقت کسی شبیه اونو ندیده بودم، جوری که منو بلد بود و میدونست چجوری باید باهام تا کنه حیرت زده‌م میکرد.. من همیشه یه خود درگیری داشتم که از مرد پر جذبه و سلطه گر خوشم میومد اما حرف زور تو کَتَم نمی‌رفت و یارو رو پشیمونش میکردم.. البرز هم پر جذبه و سلطه گره، هم درعین حال خوب میدونه چجوری از پس منه گند اخلاق که غرورمو دو دستی چسبیدم بربیاد.. وَ دقیقا به خاطر همین بود که شخصیت پنهانم بیدار شده، خودنمایی میکنه، داره مجبورم میکنه در برابر البرز گاردم رو پایین بیارم و نرم و منعطف باشم، به دختر لوس و ناناز درونم اجازه بدم از پستوی وجودم بیرون بیاد.. علایق سرکوب شده‌م هم یکی یکی روشن بشن و حریصانه از البرز طلب کنن. هرچند در کنار تمام این احساسات خوشایند و لطیف، ترسهایی وجود داشت که ته دلمو خالی میکرد‌.. من هنوز البرز رو نمیشناختم، نمیدونستم واقعا کیه و چیکاره‌س، یجورایی اجبارِ شرایط منو بهش وصل کرد یعنی ما آشنایی نرمالی نداشتیم.. وَ بدتر از همه اینا عشق و صمیمیت بینمون بود که با سرعت خیلی زیادی داشت قوی و قوی‌تر میشد.. من هنوزم تقلا میکردم شخصیت پنهانم رو کنترل کنم که افسارگسیخته‌وار داشت خودنمایی میکرد، این احتمال خیلی پررنگ بود که البرز یهو چهره عوض کنه و عوضی شه! همه اینا بدجوری منو می‌ترسوند. رو پاهای البرز نشسته بودم، جلومون هم نوشیدنی و میوه و تنقلات بود.. البرز درحالیکه یه دونه توت فرنگی تو دهنم میذاشت با تشر ریزی گفت: باید به زور مجبورت کرد یه چیزی بخوری، غذا که اصلا نخوردی، قبلش هم صبحونه نخورده بودی، دختر تو چجوری رو پا موندی‌؟ فتوسنتز میکنی؟ _ وا البرز؟! چیکار کنم از صبحونه و ناهار خوشم نمیاد، وقتی میخورم معده‌م درد میگیره، ولی میوه رو دوست دارم. + خورد و خوراکت از یه بچه هم کمتره، باید یه دوره اجباری برات بذارم که حداقل دو لقمه غذا بخوری‌. لیوانی که توش ودکا ریخته بود رو برداشت و سر کشید.. میک نسبتا محکمی به بازوم زد و گفت: مزه یعنی این! بقیه‌ش چرت و پرته. این چهارمین پیکی بود که بعد از نوشیدنش بدن منو میک میزد! هیچ شوخی یا مسخره بازی هم نداشت! خوشم اومد منم مجبور نمیکرد همراهش بنوشم، ‌یه تعارف زد و وقتی گفتم نه دیگه ادامه نداد.. زیاد از نوشیدنی الکلی خوشم نمیومد، میگرنم سریع اود میکرد.. البرز یه دونه هلوی درشت برداشت، جلوی دهنم گرفت و گفت: یه گاز بزرگ بهش بزن. کاری که گفت رو انجام دادم، هلوی آبداری بود و با یه گاز همش ریخت رو گردن و قفسه سینه‌م.. خواستم جمعش کنم که البرز نذاشت و با لحنی آروم اما آمرانه گفت: دست نزن! تو فقط هلو رو بخور تا تموم شه. _ هم بزرگه هم خیلی آبداره، همه تنمو نوچ میکنه‌. + منم همینو میخوام دخترم، پس یجوری بخور که همه آب هلو بریزه رو گردن و سینه‌هات.

گوشتخوار :

PART 146 : به محض تموم شدن حرفش، یکی از دستاشو آروم سُر داد بین پاهام.. انگاری آقای جذاب طبع شاعری هم داره و من نمیدونستم! اولین بار بود یکی داشت بدنمو اینجوری توصیف میکرد، بدنی که وقتی خودم تو آینه نگاهش میکردم عیب و ایرادهایی میدیدم و هرازگاهی هم راضی نبودم.. برخلاف تصور اکثریت چون مدل شده بودم دلیل نمیشد از خودم خیلی راضی باشم و در حد عالی ببینم! یا آژانس‌های مدلینگ و کسانی که در این حرفه مشغول بودن راه به راه ازم تعریف و تمجید کنن، اتفاقا برعکس چهارتا عیت و ایراد هم میذاشتن و اعتماد به نفس آدمو میگرفتن.. بااینحال در مواجه با بقیه زیاد پیش میومد از ظاهر و بدنم تعریف بشنوم، اما البرز...! فکر کنم اون منو در حد رویایی میدید! واژه های رمانتیک و درعین حال دقیقی که برای بدنم به کار می‌برد نشون دهنده دیدگاهش بود.. اگه فقط قصدش تعریف و تمجید بود میتونست از چندتا جمله تکراری و دم دستی استفاده کنه، ولی چیزایی که اون درموردم میگفت اولین بار بود میشنیدم و اگه بخوام روراست باشم حسابی ذوق مرگم کرده بود. البرز نگاهشو به دست خودش و بین پاهای من دوخت و ادامه داد: یادته اولین روزی که باهم روبه‌رو شدیم، از باشگاه رسوندمت خونه و تقریبا نیم ساعت بعد اومدی جلوی پنجره وایسادی؟ یه حوله تن‌پوش سفید تنت بود که گره شل و وِلی هم داشت، موهات هم خیس و باز دورت ریخته بود، لعنتی میدونی بدون آرایش چقدر ملوس و تو دل برویی؟ نمیتونستم ازت چشم بردارم، همش با خودم میگفتم کاش همین جا وایسه و به این نگاه بازی ادامه بده، یهو به سرش نزنه ول کنه بره.. توام وایسادی و به نگاه بازیمون ادامه دادی! یه دفعه چشمم افتاد به تن و بدنت و دیدم گره حوله‌ت باز شده.. اون لحظه چیکار کردی با روان من دختر! از یه طرف میخواستم بهت بتوپم برو داخل قبل اینکه نگاه یه حرومی بهت بیفته، از یه طرف خودم نمیتونستم چشم بردارم! قشنگ یادمه سینه‌هات، شکم صافت و این برآمدگی ونوسی خوشگلت که الان تو دستمه کاملا تو دید بود.. به سرم زده بود بیام تو ساختمون و خودمو به اتاقت برسونم، طاقتم‌ به یه مو بند بود و اگه فقط یه ذره دیگه وایمیسادی میومدم سراغت، خیلی به موقع از پنجره فاصله گرفتی. تمام مدت سکوت کرده بودم تا حرف بزنه و بشنوم.. هم به خاطر اینکه با مرموز بازیاش منو حریص هرجور اطلاعاتی درمورد خودش کرده بود، هم یادآوری اون روز و بازگوییش از زبون البرز بی نهایت دلپذیر و خوشایند بود.. همون روز هم بااینکه فهمیده بودم البرز با چه هیزی و عوضی بازی منو دید زده، ولی خوشم اومده بود.. چیزی که واقعا از اخلاق من به دوره و همیشه همچین چیزی عصبیم میکرده. ناغافل البرز منو به سمت خودش چرخوند.. نگاه پر عطش و هوسش رو لبام ثابت موند و زمزمه کرد: پس امروز کاملا لخت و برهنه جلوی چشمم میچرخی، فکر کن یجورایی یه تنبیه و تلافی کوچولوئه برای همون روز که پدرمو دراوردی‌. اعتراف میکنم خوشم اومده بود، فقط دلم میخواست یکم بهش کرم ریخته باشم و لجبازی کنم.. با موذی گری گفتم: اگه زیر بار نرم؟! نیشخند معنی دار و جذابی زد: دیگه یجورایی ملتفت شدی چقدر میتونم کله شق باشم، اونوقت به جای چند ساعت چند روز اینجا نگهت میدارم.. لخت و برهنه، همونجوری که دوست دارم. آره میدونستم واقعا کله خرابی داره و اینجور کارا هم ازش برمیاد، ولی دلم میخواست فقط یکم دیگه به کرم ریختن و لجبازی ادامه بدم تا واکنشش رو ببینم.. به هرحال اینم یه ترفند برای شناخت بیشتر بود! با خیره سری ابرو بالا انداختم: تند نرو آقای جذاب! جوجه رو آخر پاییز میشمارن، شایدم دیدی من مجبورت کردم حتی تا قبل از تاریکی شب زود تند سریع از اینجا بزنیم بیرون و... یه دفعه، درست تو یه حرکت، بدنمو محکم تو آغوشش گرفت و از روی زمین بلندم کرد.. جا خوردم و جیغ کوتاهی کشیدم، همزمان سفت و سخت بهش چسبیدم.. البرز به سمت میز غذا راه افتاد و گفت: اینجا فقط یه جوجه داریم که اونم جوجه صورتیه، ادامه جیک جیک کردنت باشه برای بعد از غذا خوردنمون، شایدم اجازه دادم جوجه صورتی یکم بیشتر الدرم بلدرم کنه و دلش خوش شه.

گوشتخوار :

PART 145 : اوایل البرز سعی میکرد این مورد رو پنهان کنه ولی حالا کاملا علنی داره نشون میده از قبل منو میشناخته و بهم علاقه داشته، همین میتونه یه جنبه خیلی ترسناک داشته باشه! یکیش اینکه از دور منو تماشا میکرده و زیر نظر داشته.. نشون میده مرموزه و رازهای زیادی درباره‌ش وجود داره، منم نه تنها چیز زیادی ازش نمیدونم بلکه مدام سوالای بیشتری برام پیش میاد.. وَ اتفاقا اینو یه پوئن مثبت میبینه و باهاش از موضع قدرت تا میکنه.. چون به هرحال بازی دست خودشه و اونه که تعیین میکنه من چی رو بدونم، چی رو ندونم، اطلاعات قطره چکانی میده یا شایدم اصلا نده! منو تو خماری میذاره تا حریص تر شم، با این روش خیلی هم خوب داره جواب میگیره! منم که چاره ای ندارم جز اینکه بهش اعتماد کنم و دنبالش کشیده شم، با توجه به مخمصه ای که گرفتارش شدم و فقط هم اون میتونه کمکم کنه. پس این فقط یه رابطه عاشقانه نیست، بازی هست که ظاهرا کنترلش دست البرزه و تقریبا اختیاردار همه چی هست.. چرا؟! میخواد منو بازی بده یا در جهت رسیدن به اهدافش ازم استفاده کنه؟ اگه اینجوری بود تا الان باید ازم میخواست یه کارایی براش انجام بدم، مثلا از کارای کوین سر در بیارم و بهش بگم.. نه! اگه قضیه استفاده از من بود البرز خودشو به این در و اون در نمیزد که ازم محافظت کنه.. پس قصدش از اینکارا چیه؟ داشتن من؟! انقدر براش مهمه؟! بازم با قاطعیت تکرار کرد که نه آدم اِل هست نه براش کار میکنه، منم باور کردم ولی متاسفانه اینم باید بپذیرم به هرحال الان داره خواسته‌های اِل رو انجام میده.. عجیب پافشاری میکرد بدونه اگه من کامل شناختمش چه واکنشی خواهم داشت؟ چرا همچین چیزی پرسید؟ مگه چه حقیقتی درموردش وجود داره که واکنش منو پنجاه پنجاه میکنه؟ رزرو سوییت وی آی پی تو همچین هتلی! تا قبل این تصور می‌کردم شاید البرز پلیس مخفی یا همچین چیزی باشه ولی الان...! احتمال داره که اونم جزو همون باند مافیایی خطرناکی باشه که من ازشون درحال فرارم؟ شاید! اما در این صورت بازم میشه آدم و جاسوس اِل که براش کار میکنه، چیزی که خودش با قاطعیت رَد و انکار میکنه.. حتی موقع گفتنش هم صداقت کلامش به خوبی احساس میشه. با این حساب احتمال پلیس مخفی بودنش همچنان سرجاشه، مثلا میتونه از جیب همون اِل برای من خرج و بریز و بپاش میکنه! چرا که نه؟! اگه این فرض رو در نظر بگیرم به هرحال البرز برای اِل نقش بازی میکنه و وانمود میکنه آدمشه و براش کار میکنه، اون یارو اِل هم انقدر پول تو دست و بالش ریخته که امروز منو اینجا اورده. البرز اومد تو اتاق و از افکارم فاصله گرفتم.. همینطور که تو چهارچوب در وایساده بود گفت: پاشو دختری، میز غذا رو چیدن. همزمان که از روی تخت پایین میرفتم با نگاهم دنبال لباسهام میگشتم.. یادم افتاد تو سالن بودیم که البرز لباسهام رو دراورد.. به سمتش قدم برداشتم و با کنایه پرسیدم: لباسهای من هنوز تو سالن پخش و پلا افتادن آره؟ لبخند خبیثانه ای تحویلم داد: امروز تا دقیقه ای که تو این سوییت هستیم حتی شورت هم لازم نداری بپوشی. حیرت زده چشم درشت کردم: چی داری میگی؟ با خونسردی آمیخته به شیطنت جواب داد: هیچ نمیدونی با بدن لخت و برهنه چقدر خوشگلتر و خواستنی تر میشی. فکر میکردم داره شوخی میکنه.. با تعجب ابرو بالا انداختم: وا البرز؟! واقعا انتظار داری لخت و عور مثل جنگلی‌ها بچرخم؟ دستمو گرفت و همزمان که مجابم میکرد همراهش قدم بردارم گفت: انتظار ندارم، کاریه که ازت میخوام و توام انجام میدی.‌. مثل جنگلی ها؟! خودتو تو آینه دیدی که تو این حالت چقدر خیره کننده و وسوسه انگیزی؟ بعد منو روبه‌روی دیوار آینه پوش تو سالن قرار داد و خودش هم پشت سرم وایساد.. همینطور که از تو آینه نگاهم میکرد و با ملایمت و نوازشوار رو بدنم دست میکِشید، دم گوشم زمزمه‌وار ادامه داد: نگاه کن خودتو، این ظرافت و زیبایی، پوست سفید صورتی خوشرنگت، از کدومشون تعریف کنم؟‌ گردن باریک و ترقوه‌هات؟ سینه های اناری و خوش دستت؟ دوتا خط سکسی که در امتداد شکم و پهلوته؟ یا این استخوان های لگنت که به زیبایی یه انحنای وی شکل درست کردن تا به این برآمدگی نرم و خوشمزه ونوسی ختم بشن؟

گوشتخوار :

PART 144 : وقتی چشمامو باز کردم اولین صحنه ای که دیدم البرز بود که کنارم دراز کشیده، درحالیکه دستشو ستون زیر سرش کرده و با لبخند و نگاهی عاشقانه بهم خیره شده.. انگار دقایق طولانی میشد که این وضعیت بر قرار بود.. نمیدونم چرا ولی حس کردم خیلی وقته تو این حالت بهم زل زده. به محض اینکه دید چشمامو باز کردم لبخندش بیشتر شد و لب باز کرد: بلاخره بیدار شدی زیبای خفته؟ نیشخند بیحالی زدم: جوری که تو جون منو گرفتی احتیاج دارم یه کله تا صبح بخوابم. + نه دیگه فعلا خوابیدن رو باید بیخیال شی، از وقتی بیرون زدیم هیچی نخوردی، از زمان صرف صبحونه هم گذشته و دیگه باید ناهار بخوریم، سفارش دادم، الانه که دیگه برسه. بهم نزدیکتر شد، پیشونیم رو بوسید و با بدجنسی ادامه داد: درضمن کار من با تو هنوز تموم نشده که هیچ، تازه شروع شده! برای اینکه بگی جونتو گرفتم خیلی زوده دختر بابا. حیرت زده چشم درشت کردم.. اونم خندید و گفت: اینجوری بهم نگاه نکن باربی نازم، تقصیر من چیه وقتی دلبر این همه مدت منو تو حسرت خودش گذاشته؟ بازم از اون حرفایی که مغزمو رگ به رگ میکرد، به چالش میکشید و کلی سوال برام پیش میورد.. همینطور که به البرز خیره بودم پرسیدم: مگه بابایی چند وقت تو حسرت مونده که الان همچین حرفی میزنه؟ قشنگ زدم به هدف! چون با شنیدن کلمه بابایی چشماش برق محسوسی زد و لبخند پررضایتی رو لباش نشست.. بماند که خودمم یجوری شدم، انگار دختر لوس و ناناز درونم فعال شد.. البرز موهامو نوازش کرد و جواب داد: خیلی زیاد دختر بابا! دیگه خودت داری نتیجه‌ش رو می‌بینی.. تازه دارم خویشتنداری میکنم و الان وضعیتت اینه. دستشو که روی موهام بود تو دستم گرفتم و به سینه هام چسبوندم.. با ناز و غمزه ای که بیشتر از سر سیاست بود پرسیدم: بابایی! اولین بار منو کجا دیدی؟ حالت نگاهش شاید نرم ترین و مهربون ترین حالتی بود که تاحالا ازش دیده بودم، یعنی کاملا برام تازگی داشت و بی سابقه بود.. ظاهرا سیاستی که به خرج دادم خیلی عالی جواب داد ولی لعنتی انگار اینجوری بود که هرچی از اون دختر لوس و ناناز، شخصیت پنهانم، بیشتر مایه میذاشتم و استفاده میکردم بیشتر غالب ذهن و روانم میشد و داشت یواش یواش وجودمو در بر میگرفت.. من هرگز تو کل زندگیم لوس و پر ناز و اَدا رفتار نکرده بودم، برای هیچکس! وَ این اولین بار بود، بااینکه تو وجودم داشتمش، پس طبیعیه که از پررنگ شدن این قسمت از شخصیتم بترسم، به ویژه که همیشه هم درحال پنهان و سرکوبش بودم. البرز با لحنی عاشقانه که آمیخته به حرص و اشتیاق بود گفت: جون! نباید الان بخورمت وقتی اینجوری داری دلبری میکنی؟! کی جز من فکرشو میکرد پشت این ظاهر سرد و مغرور یه دختر ناز و ملوس نشسته که از عسل شیرین تره و دلش بابایی میخواد؟ حالا جواب سوالت، اولین بار عکستو دیدم، با یه فیلم کوتاه از کت واک کردنت. جوابش از قبل بیشتر گیج و سردرگمم کرد.. کدوم عکسم؟ کدوم فیلم از کت واکم؟ درسته همه اینا از من موجود بودن ولی مسئله اینه که من اصلا شناخته شده نبودم.. با کنجکاوی که چندبرابر شده بود پرسیدم: کدوم عکس و کت واکم؟ تو همین حال صدای زنگ سوییت بلند شد.. اِی زهرمار! الان چه وقت خروس بی محل شدنه؟ البرز نگاهش به سمت سالن چرخید و همزمان که قصد میکرد بلند شه گفت: بلاخره غذامون رسید، همین جا بمون الان برمیگردم. حینی که نیم خیز شده بود، رو من خم شد و لبامو میک محکمی زد.. سوختم و از درد صورتم جمع شد.. لبامو که ول کرد غرغر کنان گفتم: وحشی! لبامو کَندی. البرز با رضایت خندید و از روی تخت پایین رفت.. لباس زیرشو پوشید و پا به سالن گذاشت.. چشمام همچنان در تعقیبش بود.. ناخواسته لبخندی رو لبام نشست، که چه بدن تنومند و با عضلات بزرگ و قوی داشت!.. حالا ول کن این حرفا رو! البرز که همینجوری هم اطلاعات قطره چکانی میداد و جونش درمیومد دو کلمه حرف بزنه، الانم که زنگ سوییت رو زدن انگار از خداش بود به این بهونه طفره بره و جوابمو نده. چرا برام مهم شده بدونم؟ باید مهم باشه! نه من تو شرایطی نرمال بودم نه آشنایی و رابطه‌‌م با البرز عادی بود.. باید میفهمیدم واقعا کیه و دقیقا از چه موقع منو میشناسه.. دیگه بهم ثابت شده البرز اون چیزی که داره نشون میده نیست، احساسش هم به من خیلی فراتر از یه خوش اومدن و علاقمندیه ساده‌س.

گوشتخوار :

PART 143 : چون البرز کاملا داشت درست میگفت، بااینکه بدجوری جا خورده بودم که اون این چیزا رو از کجا میدونه؟ این علایق در پستوی ذهنم جا داشتن و حتی خودمم انکارش میکردم حالا البرز صاف دست گذاشته رو همون! احتمالا اگه تو موقعیت دیگه ای بودم، غریزه‌م مغلوبم نکرده بودم و با عقل و منطقم فکر میکردم اول باید حسابی شاکی و وحشت زده میشدم بعد با تمام وجودم انکار میکردم. یه کنجکاوی و سوال پرسیدن به کجاها رسید! البرز چقدر باید عوضی و درعین حال باهوش باشه که منو تو این حالت گیر بندازه، حالی که مغزم برای جوابهای منطقی و سنجیده پایین ترین عملکرد رو داره، به سرعت هم اولین جواب ساده که ناخودآگاه صادقانه‌ترین جواب هم هست رو تحویل میده، چیزی که من همین الان فهمیدم! البرز پشت بند حرفش حرکت انگشتشو تند و خشن کرد.. ضربان قلبم وحشیانه بالا رفت، جیغ میزدم و ناخواسته وول میخوردم ولم کنه، نفس کم اوردم و کل بدنم یکپارچه لرزید و بی‌جون و بیحال تو آغوشش ولو شدم.. متوجه بوسه های بی وقفه و ملایمش رو گردنم میشدم که همزمان داشت لباسهامم درمیورد اما حال نداشتم واکنشی نشون بدم.. یه دفعه از روی زمین بلند شدم.. چشمامو باز کردم و دیدم تو آغوش البرز هستم و با قدمهای آروم داره منو به سمت اتاق خواب میبره.. چه حس خوبی بود! همیشه دوست داشتم اینجوری باهام رفتار شه، مثل یه دختر لوس و پر ناز و اَدا که کاری جز لوس شدن نداره. به آرومی رو تخت فرود اومدم.. چشمامو باز کردم و البرز رو بالا سرم دیدم.. درحالیکه داشت لباسهاشو درمیورد با نگاهی مشتاق و حریصانه رو بدنم چشم میچرخوند.. تحسین و عشق و عطشی تو نگاهش بود که تاحالا به خودم ندیده بودم، مثل این بود که داره به یه اثر هنری گرانبها نگاه میکنه.. بین پاهام نشست، پاهامو دو طرف بدن خودش قرار داد و از گردنم شروع کرد به لمس و نوازشم.. همینطور دستاشو رو بدنم میکشید و با نگاهی شگفت زده به کار خودش و بدن من نگاه میکرد.. برام حسابی عجیب بود چون حس و حالش فقط شهوت نبود.. انگار اولین باره بدن یه زن رو میبینه درحالیکه مطمئنم تا به این سن با زنهای زیادی رابطه داشته.. بدون اینکه لحظه ای نگاهشو از بدنم‌ بگیره زمزمه‌وار لب باز کرد: چقدر زیبایی! میدرخشی، هیچ عیب و نقص و کم و کاستی نمیبینم.. نمیتونم بهت بگم الماس چون سخت و سنگی نیستی، نمیتونم بگم پنبه ای چون بی نهایت باارزشی، برگ گل؟ نه! حق مطلب رو ادا نمیکنه.. تو بگو من چی بهت بگم؟ هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی واقعا پیدات کنم. روم خم شد و سینه‌هامو عمیق و عاشقانه بوسید.. نه تنها از حرفاش جا خورده بودم بلکه هیچی هم ازش نمیفهمیدم و هنگ کرده بودم.. اونم همینطور بدنمو می‌بوسید و پایین میرفت، بوسه هایی که فقط انگیزه شهوانی نداشت، انگار همزمان داشت تقدیس و ستایشم میکرد.. کارها و حرفاش یکی از یکی عجیب‌تر بود و اگه بخوام روش اسم بذارم میگم یکم خل و چل میزد! نمیتونستم خودمو قانع کنم که از سر هیجان و هوسه که اینجوری عجیب و غریب شده، قشنگ معلوم بود حس و حالش فراتر از شهوتشه. اما از یه جایی به بعد منم دست از فکر کردن کشیدم و ناخواسته مغلوب لذتی شدم که البرز داشت بهم میداد.. جوری هم که اون بدنمو محکم گرفته بود و با عطش و اشتیاق فراوان بدنمو میخورد من نمیتونستم حسی جز این داشته باشم... مثل گیر افتادن در طوفان و سونامی بود، گرفتار شهوتی خشن و وحشی و افسارگسیخته که انگار تمومی نداشت، هرچی پیش میرفت اوج میگرفت و قوی‌تر و شدیدتر میشد.. وَ من به معنای واقعی کلمه دیگه داشتم بیهوش میشدم.. تاحالا همچین رابطه خشن و نفس گیری رو تجربه نکرده بودم، طوریکه حس کنم جونم داره درمیاد، دو ساعت بدون اینکه لحظه ای وقفه ایجاد کنه یا دست کم ملایم شه. مغزم درحال خاموشی بود اما همچنان صدای نفس نفس زدن البرز رو میشنیدم.. میون نفس نفس زدنهاش داشت یه چیزایی میگفت، تو این مایه ها که براش عجیبه من چطوری میتونم همچین کاری باهاش کنم؟ منی که تقریبا رویایی و غیر واقعی بودم؟ همین که تو واقعیت پیدام کرد همه چی درست شد...

گوشتخوار :

PART 142 : مغزم دیگه داشت به طور کامل در عقل و منطق رو می‌بست و جاشو به غریزه و هوسم میداد.. به نظر خودم پرسیدن و کنجکاوی کردن دیگه کافی بود! الان که مغلوب لذت شده بودم فقط میخواستم همین ادامه داشته باشه و غرقش شم، نه اینکه کنجکاوی و شَم کارآگاهیم رو ارضا کنم! دستمو بالا بردم و به گردن البرز رسوندم، همزمان بیشتر بهش چسبیدم و باسنمو رو پایین تنه‌ش فشار دادم.. توقع داشتم البرز هم وا بده و همراهی کنه اما اون تو گوشم زمزمه‌وار ادامه داد: ولی دلم میخواد بدونم اگه شناختت از من کامل شه چه واکنشی داری؟ چه تصمیمی میگیری؟ عشق و علاقت بهم بیشتر میشه یا...! حرفشو ادامه نداد.. منم همینو میخواستم! که فعلا این بحث رو کنار بذاره و به یه کارای دیگه برسیم، با وجود اینکه هم خودم شروع کننده بحث بودم هم حرفاش خیلی عجیب بود.. اما درست تو همین لحظه البرز بوسه ای رو گردنم نشوند و با اصرار گفت: هووم؟ جواب نمیدی‌؟ ناخودآگاه و از سر لذت لب گزیدم: جواب چی؟ + اگه شناختت از من کامل شه چه واکنشی داری؟ _ البرز! + الان از اون موقعیت‌هاست که باید بهم بگی بابایی. اخم کمرنگ و کلافه ای کردم و خواستم در جوابش بگم که فعلا بیخیال شه.. یه دفعه زبونشو رو گوشم کشید و نرمه گوشم رو بین لباش به بازی گرفت.. دیشبم همين کارو کرد که من تا مرز جنون شهوت و لذت پیش رفتم و تقریبا جیغ زدم.. همزمان حرکت انگشتش درونم سریع شد من رسما داشتم با این کاراش پس میفتادم.. تصور میکردم اینبار دیگه داره همراهی میکنه تا به سکس برسیم. البرز همزمان که نرمه گوشم رو میک میزد زمزمه کرد: بگو دختر بابایی، چه واکنشی داری؟ با این سوال فهمیدم تصورم اشتباه بوده! تا چند لحظه پیش فکر میکردم البرز فقط زده بالا و باید آروم شه تا عقلش برگرده ولی کاملا اشتباه میکردم‌! نه تنها عقل و منطقش تمام و کمال سرجاش بود، بلکه با زرنگی و بدجنسی منو تو این موقعیت گیر انداخته و سعی داره ازم اعتراف بگیره.. چیزی که نه برام متعارف بود نه تاحالا همچین موقعیتی رو تجربه کرده بودم.. تقلا کردم خودمو از آغوشش بیرون بِکشم ولی محکمتر نگهم داشت، جوری که واقعا نمیتونستم هیچ تکونی بخورم.. یه آن ترسیدم! ترس از اینکه چرا همچین میکنه؟! هراسون لب باز کردم: البرز...! + هیششش! مگه نگفتم الان باید بگی بهم بابایی خوشگل من‌‌؟ لحنش ملایم و آروم بود ولی خالی از تشر هم نبود.. چه اصراری داشت! منم که قشنگ حس میکردم گیر افتاده باشم لب زدم: بابایی! آمیخته با نفسهاش خندید: ای جون دلم! قربونت برم، چقدر ناز میگی بابایی. پشت بند حرفش مجابم کرد به سمت صورتش سر بچرخونم تا لبامو ببوسه.. بوسه هایی عمیق که نه آروم بودن نه خشن.. طوریکه وقتی به خودم اومدم دیدم غرق این بوسه ها، خودمو تو آغوشش رها کردم و داشتم لذت میبردم.. حتی فراموش کردم لحظه ای ازش ترسیدم.. درست مثل روانکاوی شده بود که با کلماتش رو فرد هیپنوتیزم شده تاثیر میذاشت. وقتی حس کرد به اون اندازه ای که مورد نظرشه رام و آروم شدم و درست تو چنگشم لبامو رها کرد و گفت: حالا جواب سوالمو بده.. اگه شناختت از من کامل شه چه واکنشی داری؟ تو طول این مدت انگشتش هم بیکار نمونده بود و مدام درحال از خود بیخود کردن من بود! طوریکه حالا نفس نفس میزدم و ناخواسته آواهایی از سر لذت و نیاز از بین لبام خارج میشد.. ذهنم دیگه کاملا در اختیار اون بود.. به زور و زحمت کمی تمرکزمو جمع کردم و مابین نفس نفس زدنهام ناخودآگاه روراست جواب دادم: احتمالا هرجوری باشی باهات کنار میام، ولی اصلا دلم نمیخواد اینجوری باشه، چون آسیب میبینم. + اشتباهت همین جاست دختر نازم.. من به هرکی بتونم آسیب بزنم، بزنم بترکونمش، یا حتی از زندگی ساقطش کنم ولی به تو که میرسم همون بابایی مهربون و عاشقی میشم که همیشه دوست داشتی تو زندگیت داشته باشی، تو خلوت و تنهایی، در پستوی ذهنت هرازگاهی بهش فکر میکردی و رویاشو داشتی. لحنش پر حرص و خشن شده بود، با وجود اینکه پچ میزد.. چیزی که حسی دوگانه در من ایجاد میکرد، میترسیدم ولی دقیقا همونی بود که شخصیت پنهانم میخواست و الانم انگار به خرسندی کامل رسیده باشه.

گوشتخوار :

PART 141 : یکی یکی داره خواسته‌هاشو به دست میاره که باارزش‌ترینش هم منم‌؟! حرفش فقط چندتا کلمه که پشت هم ردیف شده باشن نبود! بوی غرور و جاه طلبی و قدرت میداد.. مگه با زیر نظر داشتن کوین چی قراره بهش برسه که همچین حرفی میزنه؟ از این مهمتر چیزی بود که درمورد خودم گفت.‌. وَ این حرف دقیقا یه محرک قوی برای من بود تا بی نهایت کنجکاو شم و دل به دریا بزنم، که حداقل یکی از سوالامو بپرسم چون واقعا دیگه نمیتونستم تظاهر به بی تفاوتی کنم.. اصلا حق داشتم بپرسم! مگه وسط یه ماجرای عادی بودم که دونستن یه سری چیزا تفاوتی ایجاد نکنه؟ کمترینش همین باند مافیایی خطرناک و سیستم قوی و با نفوذشون بود که ظاهرا من بدجوری درگیرش شدم.. برام مهم نبود این یه قرار رمانتیک و عاشقانه‌ست، البرز غرق ناز و نوازش و بوسیدن و لاس زدن با منه و کلا تو یه حال و هوای دیگه‌س.. دیگه نمیتونستم دهنمو بسته نگه دارم. با تردید لب باز کردم: عزیزم؟ من بدجوری کنجکاوم یه چیزی رو بدونم. با صدایی که از زور هوس مرتعش شده بود دم گوشم پچ زد: چی رو میخوای بدونی؟ لحن وسوسه کننده‌ش و نوازش بی وقفه دستاش رو بدنم تمرکزم رو پایین میورد و کنترل مغزمو به دست غریزه‌م می‌سپرد.. سعی کردم به خودم مسلط بمونم و یجوری حالیش کنم برای چند لحظه هم که شده بیخیال شه! بهش گفتم: آخه اینجوری نمیتونم حرف بزنم. + چجوری؟ _ اینجوری که تو از پشت بغلم کردی و اینکارا رو میکنی. + مگه دارم چیکار میکنم؟ نفسمو کلافه بیرون دادم.. اونم بدون اینکه دست بِکشه ادامه داد: بگو! دارم چیکار میکنم؟ _ باهام وَر میری و تمرکزمو میگیری، شاید بهتر باشه بعدا درموردش حرف... + همین الانم میتونی حرفتو بزنی عشقم، من گوش میدم. _ آخه اینجوری که... + تو کاریت نباشه، فقط حرفتو بزن. این دیگه چه مدلش بود؟! وسط لاسیدن درمورد یه موضوع جدی که حسابی برام مهم و سوال برانگیز شده حرف بزنم؟ اولین بار بود همچین چیزی میدیدم و واقعا برام احمقانه بود.. پشیمون شدم و سکوت کردم.. تقصیر خودم بود، وقتی میبینم البرز زده بالا و الان فقط به سکس فکر میکنه چه کاری بود ازش خواستم به حرفام گوش بده؟ اما درست تو همین حین، البرز با پافشاری و تشری ریز ادامه داد: گفتم حرفتو بزن! بگو دختر بابایی، سراپا گوشم. تناقض عجیبی بود! صداش از زور شهوت میلرزید ولی لحنش شده بود همون لحن بازجو مانند و پر جذبه ای که دستپاچه‌م میکرد.. وَ جالبه که حتی یه لحظه هم دست از لمس و نوازشم نمیکِشید! چه کاری بود آخه دختر؟ میذاشتی بعد از اینکه آروم شده و عقلش برگشته باهاش حرف میزدی.. آخه خودشم گیر سه پیچ داده حرفمو بزنم! با شک و اکراه لب باز کردم: میخوام بدونم تو واقعا کی هستی؟ + در ارتباط با تو یا کلا؟ _ کلا! + پس دختر بابایی اطلاعات کامل ازم میخواد آره؟ با یه دست دامنم رو جمع کرد و دستشو بین پاهام رسوند.. نفسم رفت و لب گزیدم.. البرز با لحنی پر شرارت زمزمه کرد: آره؟ _ آره. + سوالتو با یه سوال جواب میدم.. هنوزم فکر میکنی آدم اِل هستم و برای اون کار میکنم؟ دروغ بگی میفهمم. _ اولش آره، اینجوری فکر میکردم، اما وقتی دیدم چندبار با قاطعیت گفتی نه آدمشی نه براش کار میکنی باور کردم، ولی همین گیج‌ترم کرده، مدام از خودم می‌پرسم اگه واقعیت اینه که البرز میگه پس چجوری میشه که به دستور اِل بِپا و ناظر کوین شده؟ همینجوری هم تمرکز رو کلمات و حرف زدن برام سخت بود درحالیکه البرز داشت بین پاهامو لمس میکرد، ناغافل انگشتشو واردم کرد و به طور کامل مغلوب درد و لذتی شدم که بهم میداد.. با همون لحن پر هوس که حالا بازجو مانند و خبیثانه هم شده بود دم گوشم زمزمه کرد: واقعیت همینه که بارها بهت گفتم، نه آدم اِل هستم نه براش کار میکنم، ولی زیر نظر داشتن کوین اوبنه کاریه که باید انجام بدم، این به موقعیت خودم و آینده خیلی از مسائل بستگی داره، یکیش نجات دادن توئه و بیرون کشیدنت از عمق فاجعه‌ست.. تا وقتی هم به سرانجام نرسونم بیخیال نمیشم.

گوشتخوار :