en
Feedback
کانون شعر خوارزمی

کانون شعر خوارزمی

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
250
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
اینکه یکی پات رو بذاری راست یکی پات رو بذاری چپ بعد برینی و بخوری اسمش نقد نیست گوه خوریه و عقده ای بازیه... خیلی خودتونو آدم حساب کردین که اینجوری لفظ میاین باید چندبار زخمی‌تون کنن بفهمین مسجد جای گوزیدن نیست

قالب رو خراب کنید آدم هرچی تلاش کنه ماده رو نمیفهمه!

از نظر من البته

حتما نشست ها رو اطلاع بدید

شما از دقیقا کجای گذشته اومدید؟

‏فایل صوتی از طرف شاهنامه‌گزارِ پارسی‌فَرّ

سلام دوست عزیز. فایل صوتی کلاس حافظ شناسی و همچنین سعدی شناسی در کانال تلگرامی دکتر باقری هست. میتونید استفاده کنید.

Repost from N/a
آن یار که عهد دوستاری بشکست می‌رفت و منش گرفته دامان در دست می‌گفت دگرباره به خوابم بینی پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست 👤سعدی ┏━━━━━━━━━┓ ⠀  @pakenar☕ ┗━━━━━━━━━┛

یا که دست از قهر خود بردار و دستم را بگیر💐

سلام بنده سنتور کار می‌کنم

Repost from N/a
بسمه اللطیف عشق و زندگی درد بیماری عشقت هیچ درمانی ندارد دردمند عشق تو دیگر به تن جانی ندارد دور ماندن از تو حتی لحظه ای هم نیست ممکن زندگی دور از تو جانم ذوق چندانی ندارد زندگی تصویر زیبایی است در آیینه ها که بی محبت تیره است و عمق میدانی ندارد صرف عمر خویش در کار محبت گرچه اینک گشته مهجور و هوا خواهان چندانی ندارد عشق تنها راه بی افراط و تفریط است بی شک آدمی بی عشق خوی و خلق انسانی ندارد این حکایت را به شعر خویش گفتی و ندیدی ختم این قول و غزل انجام آسانی ندارد چین گیسوی سیاه و حال بی تعریف مهدی این پریشانی بی اندازه پایانی ندارد #مهدی_رستگاری نهم خرداد سال یکهزار و چهارصد و دو خورشیدی بیست و هشتم مه سال ۲۰۲۳ میلادی بداهه سرایی گروه ادبی《ادیبانه》 دفتر شعر روزگاران ۸۷۰ *پیوند نشر در وبسایت شعر نو / شعر ناب / شعر ایران

بنده به عنوان نماینده خداوند در این منطقه و سایر مناطق به شما می گویم که بروید حالتان را بکنید،ولی اسراف نکنید. مارمولک

Mohsen-Chavoshi-To-Dar-Masafate-Barani-320.mp38.69 MB

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم شرمم از آینه‌ی روی تو می آید اگر نه آتش آه به دل هست نگویی که فسردم تو چو پروانه‌ام آتش بزن ای شمع و بسوزان من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم می‌برندت دگران دست به دست ای گل رعنا حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم غزلم قصه‌ی دردست که پرورده‌ی دردم خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم #سایە

سلام افسانه جان ما چی؟ فارغ التحصیل شدیم

آها فهمیدم پس شما دوشنبه بیا ما که زنده ایم

چشمان تو شعر است چه حاجت به قوافی لب هات شراب است مرا یک نمه کافی اسطوره معصومیت مردمی آری چشمان تو جز قتل نکرده است خلافی هر قدر دل از دختر این خلق شکستم با دیدن چشم تو خدا کرد تلافی تو متن غم و عشقی و من جلد کتابت آغوش من امن است نکن شک به صحافی تو ناب ترین قصه ی شیرین جهانی باقی همه بیهودگی و فلسفه بافی افسانه و افسانه و افسانه ...به جز این شعری نسرودم همه الفاظ اضافی #علی_زعیم

تو، گر بیخِ کَژ نگسَلانی ز جای/ ز تختِ بلنداَت کَشد زیرِ پای