5 449
Subscribers
-524 hours
-277 days
-10230 days
Posts Archive
5 448
🔴این داستان واقعی است👇
من پرستارم و چهار ساله که ازدواج کردم فکر میکردم زندگی و شوهر خوبی دارم تا اینکه بجای شیفت شبم همکارم موند و من زودتر برگشتم خونه تا شوهرمو برای تولدش سورپرایز کنم ولی خودم سورپرایز شدم به شوهرم نگفتم دارم میام خونه سر راهی گل و کیک گرفتمو یواشکی رفتم خونمون ولی یهو صدای یه زنی از توی اتاق خواب خونمون به گوشم رسید که کم مونده بود قلبم وایسه نفسم بالا نمیومد آروم کیک و گل رو گذاشتم توی آشپز خونه و داشتم دنبال صدا میگشتم که رفتم پشت در اتاقمون و گوش وایسادم یه زن توی اتاق خواب بود که گفت: عزیزم آمده نشدی؟ زود باش که بریم دیرمون میشه ها ....
ادامه این داستان رو اینجا بخونید👉
