مرورگر | Moroorgar
Open in Telegram
علیرضا اکبری روزنامهنگار تماس با ادمین: @alireza_akbari_1363 توییترِ «مرورگر»: https://twitter.com/moroor_gar
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 496
Subscribers
-124 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
1 496
دو تنهارو دو سرگردانِ بیکس…
مرگ سایه حال و احوالاتی برانگیخت که دوباره ناخودآگاه به سمت خواندن دوبارهی «پیر پرنیاناندیش» کشیده شدم. این بار هم مثل دفعات پیش فصلهای روایت سایه از رابطهاش با شهریار بیش از هر فصل و روایت دیگر کتاب نظرم را گرفت. این روایت داستانی بیکموکاست، همچون یک رمان کامل است و حشر و نشر شبانهروزی دو شاعر بزرگ زمانهی ما در دورانی که شهریار در اوج بود و سایه داشت نخستین گامهای جدی را در شعر برمیداشت در برمیگیرد. از همان نخستین دیدار که سایه با همراهی دوستی به ملاقات شهریار میرود درمییابد که این آشنایی از لونی دیگر است و سرنوشت او را متحول خواهد کرد و شاید شعر شهریار را نیز تا حدی متحول میکند و بعد سیل روایتهای دست اول و جذاب سایه از زندگی روزانهی شهریار آغاز میشود از شیره کشیدن ناشتای شهریار به جای صبحانه و بیدار شدنش که هر روز یکی دو ساعتی در حضور سایه که گوشهی اتاق نشسته طول میکشد تا آن روایت حیرتانگیز از پیمودن نصف تهران با شهریار برای خریدن دو سیر پنیر (در حالی که سایه فکر میکند شهریار او را دست انداخته و میخواهد برود تریاک تهیه کند) و یا داستان توهم پریبینی شهریار و روایتهای طنز درجه یک مثل لباس پوشیدن لاکپشتوار شهریار یا نان خشک بردنش به میهمانی به جای نوش جان کردن دست پخت آلما، زن سایه و دهها ماجرای جذاب و بامزه و تاملبرانگیز دیگر. اما این روایت با رسیدن انقلاب دگرگون میشود و رویهی تراژیک آن آغاز میشود اگر چه شهریار در رها شدن سایه از زندان نقش ایفا میکند اما واقعیت اینست که انقلاب میان دو دوست فاصله میاندازد و بیخبری سه ساله به آن دیدار تراژیک در سال ۶۶ در خانهی شهریار در تبریز ختم میشود آنجا که شهریار سرش را روی شانهی سایه میگذارد و میپرسد چطوری سایهجان و سایه در جا به زبان حافظ پاسخ میدهد: دو تنهارو دو سرگردانِ بیکس و هر دو به درد میگریند. روایت ه. الف. سایه از عشق و فراق میان خودش و شهریار ورقی زرین از تاریخ ادبیات ایران و از همنشینی دو شاعر دورانساز است که زمانه نخواست تا روز آخر در کنار هم باشند. شهریار در بستر مرگ سایه را میجست و سایه سالها بعد مرگ شهریار را بر صفحهی تلویزیون دید!
✍🏻علیرضا اکبری
•
عکس مربوط به آن دیدارِ آخر است.
@moroor_gar
https://bit.ly/3As1wnc
1 496
سایه؛ قاب عکسی ابدی
سایه یگانه بود. سایه در میان شاعران نوگرای ایران و شاگردان بلافصل نیما یگانه بود. او نیز مانند بیشتر سرآمدان شعر نو و نیمایی سرودن را از نیمههای دههی بیست آغاز کرد اما سرنوشت شعریاش با همنسلانش شعریاش یکسان نبود. او نه هرگز مانند توللی به نفی نیما رسید و نه هرگز مانند اخوان نیما را یکسر مرشد و مراد شاعری خود پنداشت زیرا که او برخلاف توللی و اخوان و شاملو و نادرپور همواره شاعری دوپا بود. از آغاز تا پایان شاعریاش همواره پایی در شعر و غزل کلاسیک فارسی داشت و پایی در شعر نیمایی و سپید. نوگرایانی که ریشههایی چون او داشتند یا مانند شهریار تا پایان در همان عوالم و قوالب کهن ماندند یا مانند اخوان و نادرپور سالیانی در هوای شعر نو نفس کشیدند و سپس رجعتی تراژیک به شعر کهن کردند و یا مانند سیمین بهبهانی چنان در دام تجربهگرایی در شعر کلاسیک فرو رفتند که شعرشان نقض غرض شد! سایه اما در تمام این سالها نه جانب شعر کهن را واگذاشت و نه از سرودن شعر نو و نیمایی بازماند. گویی این هر دو چشمه همواره در اقلیم شعری او روان و زایا و توأمان باقی ماند و در هر دو عرصه توانست یادگارهایی جاوید از خود باقی گذارد. سایه همچنین از معدود شاعرانی بود که توفیق یافت شعر عاشقانه را به ساحت شعر سیاسی پیوند دهد و غزل را همچون استاد و مرادش، شهریار، به امر معاصر گره بزند. اینهمه در کنار خدمت فرهنگی عظیمی که ه. الف. سایه به نوزایی موسیقی سنتی ایران کرد کافیست تا برای او بر دیوار قلههای فرهنگی ایران قاب عکسی ابدی مهیا شود.
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/3STkQRx
1 496
عیشِ مدامِ ایرانی
سه استاد، کتاب تازهی جعفر مدرسصادقی، آدم را بلافاصله یاد عیش مدامِ ماریو بارگاس یوسا میاندازد. مدرس صادقی با همان دقتی که یوسا در مورد فلوبر به خرج داده سالها نویسندگان مورد علاقهاش را دنبال کرده، هر سطر نوشته و هر مصاحبه و هر اظهارنظر و گفته و ناگفتهشان را دنبال کرده است و در نهایت حاصل کار را در کتابی جذاب جلوِ روی مخاطب قرار داده است. کتاب را به سادگی نمیشود در قالب خاصی جای داد. بخشی از آن خاطره است، بخشی دیگر پرتره. تکههایی از آن نقد است و پارههایی از کتاب تنه به تنهی داستان میزند هر چند واقعیست و مستند. سه استاد از معدود کتابهاییست به فارسی که در نقد و تحلیل آثار داستاننویسان ایرانی نوشته شده اما خودش همچون یک داستان خوبْ پرکشش و خواندنی و پرتعلیق است. مدرس صادقی فرمی را که در مقدمههای خواندنیاش بر صادق هدایت داستاننویس و حاجی بابای اصفهانی و مجموعهی «بازخوانی متون» کتاب به کتاب پرورده بود اینجا به کمال رسانده است. کتاب یک مقدمه و یک پیوست دارد. در مقدمه، مدرس صادقی توضیح میدهد که چطور با آثار ابراهیم گلستان و شمیم بهار و قاسم هاشمینژاد آشنا شده است و پیوست فقط شرح خاطرات شخصی نویسنده با قاسم هاشمینژاد است. این دو فصل همچون گیومهای محتوای نقادانهی کتاب را که سه فصل میانی باشد در بر گرفته و به هم متصل کردهاند. سه استاد ادای دین نویسنده به سه داستاننویسی است که به آموختهاند چگونه بنویسد، چگونه حرفهای باشد و چگونه مرعوب طبع زمانه و سلیقههای میانمایه نشود و کار خودش را بکند و خلوت خودش را در مقام نویسنده بسازد و قدر بشناسد و در بند تایید یکی و تنقید دیگری نباشد. مدرس صادقی خود در داستاننویسی شخصیت و ویژگیهایی را نمایندگی میکند که در هر یک از این سه نویسنده میستاید. بیرون کشیدن داستان از دل تجربههای شخصی را شاید از گلستان آموخته باشد، توجه به فرم را شاید شمیم بهار در ذهنش مؤکد کرده باشد و حرفهای زندگی و نگاه کردن به داستاننویسی و سرتاپا نویسنده بودن را شاید سالها معاشرت و رفاقت با قاسم هاشمینژاد در نهادش درونی کرده باشد. با اینهمه برخورد مدرس صادقی با موضوع نوشتهاش یعنی این سه نویسنده شیفتهوار نیست. او به راحتی «پیام»ها و توضیح واضحاتی را که گلستان سعی دارد در برخی داستانهایش برجسته کند هجو میکند، تلاش افراطی بهار را برای رسیدن به لحن طبیعیِ گفتوگو را نقد میکند و وسواسهای عجیب و گاه آزارندهی قاسم هاشمینژاد را به یاد میآورد. در این میان فصل اول و آخر چنانکه اشاره شد حلقهی وصل این سه فصل هستند. خاطرهی جذاب ملاقات با شمیم بهار در دانشگاه در سالهای بعد از انقلاب که کل سرنوشت هنری او را چکیده میکند و خاطرات فراوان فصل نهایی از قاسم هاشمینژاد مثل خاطرات همکاری با او در انتشارات و مجلهی رودکی و آنهمه روایتهایی که از ناهار خوردنهای وسط کار با او در کتاب هست چهرهی گنگ این دو روشنفکر را که سالها از مدار زندگی اجتماعی بیرون بودند برای نسلی که هر روز بیشتر کنجکاوِ زندگی و سرنوشت آنها میشوند کمی روشنتر میکند و بلندترین فصل کتاب در نقد و معرفی آثار گلستان احتمالا بیغرضترین و دقیقترین و در عینحال بیرحمانهترین نقدیست که در این چند دهه بر آثار او نوشته شده است و اینهمه کافیست تا به سه استاد جایگاهی ویژه در میان کتابهای جعفر مدرس صادقی ببخشد.
✍🏻علیرضا اکبری
▪️#جعفر_مدرس_صادقی #سه_استاد #اندیشه_پویا
@moroor_gar
https://bit.ly/3QVSV26
1 496
ترس و تنهایی؛ تراژدی شستاکوویچ
✔️ سليقهی هنرى استالين افتضاح بود. موسيقى مورد علاقهاش ترانهی مبتذل «سوليكو» بود. موجودى در حد او به دليل علاقه به هنرمند از لذت كشتن او چشم نمىپوشيد. میدانيم كه خود او عليه اپراى ليدى مكبث يادداشتى نوشت و به شستاكوويچ ناسزا گفت. اين كه چرا شستاكوويچ همچون دوست عزيزش آنا آخماتووا از آن مهلكه جان سالم به در برد به عوامل متعددى بازمىگردد. يكى شهرت جهانى او كه به ويژه پس از سمفونى هفتم كمنظير بود و البته خود رژيم استالينى در سالهاى جنگ جهانى دوم به دلايل تبليغاتى در پديد آمدن شهرت آن سمفونى و سازندهاش نقش داشت. بعد هم لابد هزينه و فايده كردند. خب اين آدم كه چندان شجاع نيست و فقط در خفا نق میزند، بهتر است بماند يا برود؟ راستش عامل تصادف اينجا نقش بزرگى دارد. شستاكوويچ قربانى منطق دوارزشى نشد. با منطق چندارزشى جان سالم به در برد، اما سر مويى هم بنا به همان منطق چندارزشى با اعدام يا مرگ در اردوگاه فاصله نداشت.
✔️ بيزارى استالين و اراذل و مأمورانى كه او در نهادهاى نظارت بر فرهنگ منصوب كرده بود از اپراى ليدى مكبث ناحيهی متسنسك چند دليل داشت. يكى اشارههای آشكار اپرا به پدرسالارى، استبداد و فساد كه در متن اپرا منش سخرهگر و انتقادى داستان نيكلاى لسكوف تبديل به دادنامهای عليه رژيم استالينى شده بود. تماشاگران اپرا در آن ايام ظلمانى شاهد زمانه و زندگى خود بودند و نه داستانى كه سدهای پيشتر به قلم نويسندهای توانا نوشته شده بود. نكتهی دوم نوآوریهاى موسيقايى اثر بود كه در سمفونى لنينگراد كه شما مثال آوردهاید به راستى تعديل شده است. به نظر من، نزديکترین سمفونى به آن اپرا سمفونى چهارم است. نوآورى اين اثر كه شستاكوويچ سالها حتا جرأت نداشت آن را منتشر و اجرا كند به تازگى و منش مدرن ليدى مكبث گره خورده است. به ياد آوريم كه دو صفت كه امثال ژدانف در نقد شستاكوويچ و پراكفيف تكرار میكردند فرماليستى و منحط بود. سانسور استالينى در تمام زمينههاى آفرينش هنرى عليه مدرنيسم و نوآورى فعال بود. نكتهی ديگر جنبهی اروتيك اپرا و بیپروايى بيان بود كه امروز متوجه مىشويم دستكم در تاريخ هفتادسالهی «هنر شورويايى» منحصر به فرد بود و بهانهای براى توقيف اپرا و سركوب سازندهی آن شد.
▪️بخشهایی از مصاحبهام با بابک احمدی در مورد سیمای هنری-روشنفکری دمیتری شستاکوویچ به مناسبت انتشار ویراست جدید ترس و تنهایی | #اندیشه_پویا ۷۹
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/3Oj4CO8
1 496
درخششهای شوم ذهن در تاریکی
در حفره، رمان تازهی محمد رضاییراد همه چیز خیلی ساده آغاز میشود؛ روایت موازی و سادهی یک داستان جنایی همراه با سرگذشت پسرکی عرب و مخفیشده در حفرهای در بحبوحهی جنگ ایران و عراق، وقتی که از چشم پسرک هر دو طرف جنگ مهاجمند و تهدیدگر، اما وقتی رمان پایان مییابد دیگر هیچچیز ساده نیست. نویسنده خواننده را به سفری اعجازوار برده است در دل تاریخ معاصر که در آن زندگیِ سادهترین آدمها به تاریخ و اساطیر و سرنوشت تاریخی یک ملت و یک سرزمین گره خوردهاند و این هنر رضاییراد است که توانسته اینچنینْ داستانی دو سه خطی را در طول تاریخ و در امتداد زخمهای کهنهی یک ملت بسط دهد و در رمانش فرمی چنین پیچیده بیافریند بیآنکه لحظهای خیال کنیم رمان جز این میتوانست ساختار دیگری هم داشته باشد. سرگرد منصور ماندگار سالهاست وسواسوار در پی مجرمیست که نامش نادر است و دیرتر خواهیم دانست که نادر اسم واقعیاش نیست؛ قاتل و متجاوزی که با شکارچیانش بازی میکند و برایشان یادداشت میفرستد و گاهی قتل بعدی را خودش به آنها پیشتر خبر میدهد، اما هر بار از مهلکه میگریزد و سالهاست در خواب و بیداری همراهِ منصور ماندگار است. موازی با این داستان زندگی فرحان را دنبال میکنیم که پس از اصابت موشکی به خانهاش در آغاز جنگ ایران و عراق خانوادهاش را از دست میدهد و به درون حفرهای میخزد تا از گزند سربازان عراقی مصون بماند و این حفره روزبهروز بیشتر برایش معنای خانه را پیدا میکند. رضاییراد این دو خط موازی را فصلبهفصل دنبال میکند تا به فصل سرنوشتشاز دریاچهی نمک قم میرسیم و رازِ منصور ماندگار و شکارش آشکار میگردد و درست همینجاست که این دو روایت موازی در دل هم بافته میشوند و شگفتی آغاز میشود و رمانی که در دوسوم ابتداییاش یک رمان معمولی خوشساخت مینماید تبدیل میشود به داستانی تکاندهنده که حالیمان میکند چگونه جنگ حفرهها را «خانه»ی آدمها میکند و آنها که به زیستن در حفره و نفس کشیدن در تاریکی خو بگیرند چگونه ذهنشان در دل تاریکی به درخششهای شوم خو میگیرد و چگونه این حفرهنشنینان تاریکی را به جهان روشنِ بیرونیان سیطره میدهند. اما رضاییراد حتی در پایان داستانش هنوز یک غافلگیری دیگر برای خواننده در چنته دارد. برای این غافلگیری فصل آخر را تدارک دیده تا به آنها که به زور فرمهای باسمهای به رمانهاشان تحمیل میکنند نشان دهد میشود پیچیدهترین فرمها و تمهیدها را به سادهترین شکل در دل رمان تعبیه کرد. حفره ضیافتی خواندنیست از این شگفتیها!
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/3GlJ1Sq
1 496
گفتم: بابا، کاوه مرد!
✔️ کاوه عاشق عکاسی بود ولی پدرم هیچوقت او را داخل استودیویش راه نمیداد. سر «اسرار گنج درهی جنی» کاوه با پدرم کار کرد اما پدرم خیلی اذیتش کرد و از بالا به پایین با او رفتار میکرد. وقتی جنگ شد پدرم ایران نبود. کاوه هشت سال عکاس جنگ بود و جایزهی معتبر رابرت کاپا را گرفت. بعد زن و بچهاش را برد لندن و آنجا که پدرم را دیده بود گفته بود میخواهی عکسهای جنگ را بهت نشان بدهم. پدرم گفته بود: «نه! من اصلا حوصلهی دیدن عکسهای تو را ندارم! وقتی کاوه آمد این را برای من تعریف کرد، توی بغل هم گریه کردیم. الان هم که دارم این را تعریف میکنم باز حالم بد میشود! خیلی تراژیک بود. کاوه میگفت چرا پدرم این حرف را به من زد؟ من بهش گفتم چون به تو حسادت میکند. چون او رفته و در تمام این سالها هیچ کاری نکرده ولی تو هشت سال عکس گرفتهای و در خط اول جبهه بودهای. من پدرم را هیچوقت به خاطر این قضیه و ناراحتیِ کاوه نمیبخشم.
✔️ داشتم در لندن توی خیابان راه میرفتم که پسر کاوه به من زنگ زد و گفت «لیلی بیا... فقط بیا» من فکر کردم مادرم فوت کرده. گفتم «مادرم مرد؟» گفت «نه! کاوه... تو فقط بیا...» من همانجا ولو شدم روی زمین ولی سریع خودم را جمع و جور کردم و سریع رفتم خانهی کاوه. دیدم زنش و پسرش هر دو از حال رفتهاند و یک خانم و آقای انگلیسی هم آنجا نشستهاند. گفتم «شما کی هستید؟» گفتند «ما از بیبیسی هستیم.» گفتم «راسته؟» گفتند «بله.» گفتم «مطمئنید؟» گفتند «بله.» گفتند «از ما چی میخواهید؟» گفتم «شما از ما چی میخواهید؟» گفتند از تو میخواهیم که به پدر و مادرش خبر بدهید چون ما ساعت ۸ خبر را از بیبیسی پخش میکنیم. اول زنگ زدم به پدرم. گفتم شما میدانید کاوه عراق است؟ گفت «خب!» گفتم «بابا کاوه مرد!» گفت «خب!... آدم وقتی میرود جنگ باید انتظار داشته باشد که بمیرد!» من گوشی را گذاشتم دیگر نمیدانستم چی بگویم. بعد که برگشتم تهران پدرم چند بار زنگ زد و گفت من میخواهم با مادرت صحبت کنم و من گفتم مادرم اصلا نمیخواهد با شما صحبت کند! البته این را واقعا از قول مادرم گفتم. این پایان رابطهی من با پدرم بود.
بخشهایی از مصاحبهام با لیلی گلستان در #اندیشه_پویا؛ امروز نوزدهمین سالگرد درگذشت #کاوه_گلستان است.
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/3wUzCih
1 496
دور و دلگیر؛ پایانِ یک استاد
روزنامهنگار جوان که به تازگی در مورد پیروزیهای ورزشکاران شوروی در المپیک نوشته بود به فرمانداری نظامی تهران احضار شده است. سرهنگ سعادتمند از او میپرسد: «شما چقدر از شوروی حقوق میگیرید برای نوشتن اینها؟» روزنامهنگار جوان تأمل میکند، در صندلی جابهجا میشود و میگوید: «قربان! هزار روبل میگیرم که صد روبلش بابت بیمه کم میشود و میماند نهصد روبل!» سعادتمند که از این پاسخ درسش را گرفته و متوجه حماقتش شده بعدتر به روزنامهنگار جوان اجازه میدهد آزادانه اخبار ورزشی را پوشش دهد. روزنامهنگار جوان کسی نیست جز صدرالدین الهی که در نوجوانی کارش را در کیهان آغاز کرده و حالا در شمار بنیانگذاران کیهان ورزشی در آمده بود؛ اولین مجلهی وابسته به موسسهی کیهان که هنوز خیلی جوان بود برای رقابت با نشریات رنگارنگِ وابسته به اطلاعات. الهی کلاس هشتم بود که به پیشنهاد مصباحزاده کارش را در کیهان آغاز کرد و در حوادث سال ۳۱ و ۳۲ خبرنگار میدانی کیهان بود. در کیهان زیر دست کسانی چون عبدالرحمان فرامرزی و عبدالرسول عظیمی تجربه اندوخت و آموخت، در عینحال کیهان ورزشی برای او آغاز تحربهای بسیار موفق در پاورقینویسی هم بود. چون در آن روزگار نشریه بدون پاورقی نمیشد الهی دست به ابتکاری زد و نوشتن اولین پاورقی ورزشی-پهلوانی را در کیهان ورزشی آغاز کرد. این پاورقی که «برزو» نام داشت مورد توجه مجلهی خواندنیها قرار گرفت و خیلی زود الهی اولین پاورقی جدیاش را با نام «رانده» در سپید و سیاه نوشت و خیلی زود معلوم شد پاورقی بر گرتهی شخصیت علی دشتی نوشته شده است. تمام پاورقیهای بعدی الهی نیز چنانکه خودش اذعان میکند برگرفته از شخصیتهای واقعی بودند از جمله «موطلایی شهر ما» که به رابطهی شاه با پری غفاری میپرداخت. الهی در مصاحبهگری هم دستی توانا داشت. کیفیت ادبی لیدهای گفتگوهایش رشکبرانگیز بود و از معدود روزنامهنویسانی بود که میتوانست همقد هر گفتگوشوندهای با او طرف شود؛ میخواهد ساعد باشد یا سیدضیاء یا فروغ فرخزاد. پس از انقلاب هم الهی با وجود دوری از وطن «یادداشتهای بیتاریخ»اش را در کیهان لندن ادامه داد و اگرچه به نفقهی قنادی عترت خانم، همسرش، روزگار میگذراند اما تا روزهای آخر از نوشتن و نوشتن و چاپ کردن باز نماند. نگاهش به مرگ هم ازدریچهی حرفهاش بود؛ جایی گفته بود روزنامهنویس همینکه روزنامه به دستش میرسد روزنامه را باز میکند و به دنبال اسم خودش است، لابد بعد از مرگ هم از گور بیرون خواهد آمد تا اسم خودش را روی سنگ قبر ببیند.
✍🏻 علیرضا اکبری
* عنوان نوشته برگرفته از یکی از کتابهای صدرالدین الهی به نام دوریها و دلگیریها است.
@moroor_gar
https://bit.ly/3zkjDJB
1 496
گفتم: آقای شاملو من فقط آمدهام شما را ببینم!
اولین ملاقاتم با شاملو سال ۴۶ بود. خيلی ملاقات جالبی بود. بعضی از بچهها میگفتند شاملو آدم بداخلاقیست و اگر شعر بد پيشش ببری به آدم پرخاش ميكند. اين بود كه با ترس و لرز رفتم دفتر شاملو. يكي از دوستانم عباس صدرایی من را برد دفتر شاملو. دفتر خوشه در خيابان خانقاه صفیعليشاه بود و ساختمانی بسيار قديمی هم بود. پایین دفتر خوشه چاپخانهای هم بود ولی به دم دفتر كه رسيديم هنوز من جرأت نداشتم تو بروم و واقعا عباس من را هل داد داخل دالان باريكی كه در ورودی ساختمان بود و به دفتر خوشه ميرسيد. بعد من رفتم بالا و ديدم شاملو آنجا توی دفتر نشسته. آن زمان هم اوج خوشقيافهگی شاملو بود. اتفاقا شاملو با هيچكدام از توصيفات منفیای كه دوستانم از او كرده بودند همخوانی نداشت و خيلي مؤدبانه با من برخورد كرد. منتها شعرها را همانجا نخواند و اين بزرگترين شانس من بود! چون من اصلا داشتم میمردم از اضطرابِ اينكه نكند شاملو شعرها را بخواند و بدش بيايد. آن روز شاملو شعرها را از من گرفت و گفت شما لطفا دوشنبهی آينده تشريف بياوريد. هفتهی بعد كه من رفتم تا نتيجه را بشنوم خيلی استقبال گرمتری از من كرد و گفت «آقای كوثری شما چند سالتان است؟» گفتم «۲۱ سال» گفت اگر من خودت را نديده بودم فكر میكردم اين شعرها مال آدمی ميانسال است و كلی از زبان شعرها تعريف كرد و خيلي به من محبت كرد. از آنجا اين رابطه با شاملو براي من شروع شد كه خيلی هم برايم مهم بود. من از آنها نبودم كه هر هفته بروم خانهی شاملو، حتي هر ماه هم نميرفتم. تا آخر عمر هم بهش گفتم «آقای شاملو». ولي دوستی زيبايي بين من و شاملو بود. اين را بايد بگويم كه شاملو در روابطش با ما انسان بسيار بسيار متجددی بود. من ميرفتم خانهی شاملو و به من میگفت ببخشيد من كار دارم و من ميگفتم «آقای شاملو من فقط آمدهام شما را ببینم» و واقعا بخش مهمي از رابطهی من و شاملو همين بود يعني من از بودن در «حضور» اين آدم لذت می بردم و وقتی کارش را تمام میکرد هر حرفش برای من غنیمت بود اگرچه ربط مستقیمی به شعر من یا خودش نداشت. شاملو با اينكه میدانست من مفتون و شيداي او هستم هرگز مثل استاد و شاگرد يا بدتر از آن مراد و مريد با من رفتار نكرد. گاهی میرفتم دفتر خوشه و چيزهايي را كه برای مجله میرسيد میداد من بخوانم و نظربدهم. بارها اين را گفتهام كه تنها آموزش مستقيمي كه شاملو به من داد اين بود كه روزی از من پرسيد تو شعر فارسي را خيلي خوب خواندهاي نثر چه خواندهای؟ من هم گفتم كه نثر فارسي را زياد نمیپسندم و او گفت كه تو اشتباه میکنی بخش بزرگی از شعر ما در نثر ماست. همين امروز برو و تاريخ بیهقی را بگير و بخوان و بعد هم كشفالاسرار را بخوان و بعد هم آن تكهی عجيب كشفالاسرار را برايم خواند كه «نخستينِ همه گريندگان آدم بود...». يك ماه، يك ماه و نيم کمی بعد بود كه شاملو من را براي اولين بار به خانهاش برد كه خانه هم نبود و در واقع بالاخانهای بود. شاملو ناهار من را برد خانهاش. آيدا هم آبگوشت درست كرده بود. آنجا شاملو «چلچلی» را برای من خواند كه تازه سروده بود: «نه اين برف را ديگر سرِ باز ايستادن نيست / برفی که بر ابروی و به موی ما مینشیند / تا در آستانهی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم...». باورتان نمیشود از خانهی شاملو كه بيرون آمدم تا اميریه كه خانهمان بود نشئهی اين شعر بودم و نفهميدم چطور رفتم و به خانه رسيدم. ديگر از آن به بعد رابطهی من و شاملو خيلی نزديك شد. شعر شاملو روی من خيلی اثر گذاشت. ديد من را راجع به عشق عوض كرد. عشق شاملو و عاشقانههای شاملو ابعاد وجود انسانی را به
من نشان داد.
✔️ بخشی از مصاحبهام با عبدالله کوثری؛ #اندیشه_پویا
✍🏻 علیرضا اکبری
▪️عبدالله کوثری امروز ۷۵ساله شد.
@moroor_gar
https://bit.ly/30iUGRl
1 496
باورمان نمیشود...
✔️ باورمان نمیشود که ما پدرمان، همسرمان یا فرزندمان را از دست داده باشیم و هنوز آدمها در خیابان مشغول راه رفتن و خندیدن و رستوران رفتن و عشق ورزیدن باشند. جهان برای ما در آن ساعت صفر متوقف شده اما برای دیگران نه! این چنین است که انگزی آدیچی مینویسد: «باورم نمیشود که پستچی طبق معمولی برایم نامه میآورد و اینجا و آنجا برای سخنرانی دعوتم میکنند و سرخط خبرها روی صفحهی تلفنم ظاهر میشود. چطور ممکن است وقتی روحم مدام ترک میخورد و تکهتکه میشود دنیا همینطور ادامه داشته باشد و بیهیچ تغییری نفس بکشد.» همین معنا را جون دیدیون با کلماتی دیگر بازمیگوید: «همة ما در رویارویی با مصیبتی ناگهانی، مدام به این فکر میکنیم که وقتی آن اتفاق تصورناپذیر رخ داد همهچیز چقدر معمولی بود.» و الکساندر همن باز همین مضمون را این چنین در نوشتهاش میپرورد: «چگونه میتوانی از چنان لحظهای دور شوی؟ چگونه بچهی مردهات را پشت سر میگذاری و به روزمرگیهای پوچ چیزی برمیگردی که اسمش را زندگی گذاشتهای؟» آری مرگ پایانی مهیب است بر غلبة روزمرگی بر زندگی انسان، اما این تمام ماجرا نیست. انسانِ سوگوار ناگهان خود را کندهشده از جهان پیرامونش حس میکند. حس میکند چیزی بر او رفته که دیگران قادر به درکش نیستند و نخواهند بود. الکساندر همن این حس را چنین توصیف میکند: «یک روز صبح زود، موقع رانندگی به سمت بیمارستان، دوندههای ورزیدهی قبراقی را دیدم دیدم که در خیابان فولرتن به طرف ساحل آفتابگیر دریاچه میدویدند. ناگهان حس عجیبی در تنم جان گرفت؛ حس اینکه در آکواریوم هستم: بیرون را میدیدم و آدمهای بیرون هم من را میدیدند اما در محیطهایی یکسره متفاوت زندگی میکردیم... آدمها [بیرون از آکواریوم] از ابتذال مستمر زندگی روزمرهشان سرمست بودند.»
✍🏻 علیرضا اکبری
▪️ بخشی از نوشتهام دربارهی کتاب لنگرگاهی در شن روان که پیشتر در #اندیشه_پویا منتشر شده است.
@moroor_gar
https://bit.ly/2ZDIJVK
1 496
روایت سهشنبهها
در شمارهی تازهی اندیشه پویا پروندهای دارم در مورد کلاسهای سهشنبههای دکتر شفیعیکدکنی در دانشکده ادبیات با روایتهایی از:
محمد افشینوفایی، مریم مشرف، مهدی علیایی مقدم، معصومه امیرخانلو، مریم حسینی.
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
1 496
گنبد کبود
اولین داستانم (با عنوان «گنبد کبود») در شمارهی تازهی مجلهی کرگدن منتشر شده است. بخشی از آغاز داستان را اینجا میآورم:
دو سه روزی بود جیرهی سیگارم را مصرف نکرده بودم. این بود که وقتی منیژه آمد دم در اتاق و با آن تهلبخند همیشگی و نگاه منتظر زل زد به من، بلافاصله هر چه سیگار در چنته داشتم برداشتم و دنبالش راه افتادم سمت هواخوری. بعد از ضربه به خانهی مهرآباد جنوبی فضای زندان کمی باز شده بود و هواخوری درش معمولاً باز بود. توی راهروِ بند از تلویزیون بازی تاج و پرسپولیس پخش میشد و ده بیستنفری با همهمهای که حواسشان بود خیلی بلند نشود روی جعبههای چوبی میوههای آشپزخانه و تک و توک نشسته روی زمین، داشتند بازی را تماشا میکردند. منیژه همینطور که از جلوِ تلویزیون رد میشدیم آهی کشید و گفت «اسم این قرمزها همیشه یادم میرود...» زدم روی شانهاش و گفتم «روی من خیلی حساب نکن دختر! اوضاع من هم بهتر از تو نیست.» از کنار جماعت فوتبالبین که رد شدیم لحظهای سکوت برقرار شد که هم من حساش کردم و هم منیژه. سرم را انداختم پایین تا زودتر از دیدرس آنها خارج شویم و مجبور نشوم توی چشمهای منیژه نگاه کنم. نور خاکستری عصر پاییز انتهای کریدورِ طولانی را که به دری نیمهباز رو به هواخوری منتهی میشد، روشن کرده بود و انگار ما را انتظار میکشید. ساعت ۳ بود و هنوز دو ساعتی مانده بود تا هوا تاریک شود. به در هواخوری که نزدیک میشدیم دیگر خبری از همهمهی آن جماعت نبود. فقط صدای قدمهای خودمان روی کف بند را میشنیدیم و ضربِ ریزِ صدای قطرات باران را که هر چه جلوتر میرفتیم واضحتر میشد.
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/3vEAZiu
1 496
نفحاتِ نجف!
🔸امروز در وبیناری یکساعته (ساعت ۱۸) به زندگی و کارنامهی فرهنگی نجف دریابندری خواهم پرداخت.
🔻فرصت برای ثبتنام هنوز باقیست.
🔹ظرفیت وبینار محدود است.
📍لینک ثبتنام وبینار:
https://bit.ly/3nntEld
@moroor_gar
1 496
ضیاء موحد؛ از جنگ اصفهان تا امروز
ضیاء موحد از شرکت و شعرخوانی در
انجمنهای سنتی ادبی در اصفهان، انجمنهایی مثل انجمن کمال، تا تبدیل شدن به یکی از مدرنترین و شاخصترین نوسرایان معاصر مسیری طولانی را پیموده است. شعر موحد در طی این سالها نه در پی جذب مخاطب با پرداختن به جدالهای سیاسی روز و پیروی از مدهای زمانه بوده و نه محملی برای اثبات تئوریهای شعری و ادعاهای ادبی. موحد از دهۀ چهل که نخستین اشعار نیماییاش در جنگ اصفهان منتشر شد تا بعدها که به شعر سپید روی آورد و تا امروز که هنوز رنج مردم خوزستان قلمِ شعر او را بر روی کاغذ به گردش در میآورد با آهنگی یکسان و پیوسته و پرتأمل شعر گفته و مسیری بسیار شخصی را در شعر پیموده است و جهانی منحصربهفرد با شعرهایش خلق کرده است. در این جهان، طبیعت شخصیت اصلیست و هر معنا و هر حرفی غالباً از مجرای نگاه شاعر به طبیعت در شعر متجلی میشود؛ چه این حرف مرثیۀ شاعر برای سیاهکل باشد و چه نگاهی اندوهناک باشد به عشقی از دست رفته از پس سالها. خودش میگوید بخشی از آنچه امروز هست در حلقۀ جنگ اصفهان شکل گرفته و بخشی دیگر شاید از تجربیات شخصی و و آنچه از هنر و ادبیات جهان دیده و خوانده و فرا گرفته سرچشمه گرفته باشد. ضیاء موحد در این سالها از معدود شاعرانی بوده که همانقدر به شعر پرداخته که به نقد شعر و به قول خودش حق بسیاری از شعرای معاصر را در مقالات پرشمارش ادا کرده است. در این نوشتهها او گوشههای ناپیدای شعر بسیاری همچون آتشی و حقوقی را عیان کرده و اسطورههای پوشالی شکل گرفته دور بعضی دیگر از شاعران همعصرش را نیز به سهم خود زدوده است...
•
بخشی از مقدمهی مصاحبهام با ضیاء موحد در شمارهی تازهی اندیشه پویا
✍🏻علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/2VyzQeI
1 496
درخت گردو؛ روایت وفادارانه یا سینمای آزار؟!
ظاهرا منحنی سینوسی محمدحسین مهدویان در فیلمسازی حالا حالاها ادامه دارد! درخت گردو عملا تبدیل شده به هجو سینمای جدیای که در ایستاده در غبار و ماجرای نیمروز ۱ و ۲ از او دیده بودیم، چون فیلم به لحاظ نگاه فنی و تکنیکی با زیباشناسی همان سینما و با همان درجه از تلاش برای مستندنمایی ساخته شده ولی حاصل کار چیزی نیست جز «سینمای آزار» و سینمایی که نگاهش به سوژه چنان سطحیست که اصلا نمیتوان جدیاش گرفت. اگر از ما بپرسند که سادهترین و دم دستیترین راه برای ساخت فیلمی در مورد یک فاجعهی انسانی چیست احتمالا پاسخ اینست که باید یک خانواده را از میان خانوادههایی که گرفتار این فاجعه شدهاند انتخاب کنیم و سرگذشت آنها را از چند روز قبل فاجعه تا سالها بعد برای بیننده تعریف کنیم و هر جا هم که فیلمنامه لنگ بود یک نریشن ملالآور به دادمان برسد و چون داستان در کردستان اتفاق افتاده کمانچهی پرسوزِ اردشیر کامکار هم قطعا جزو مواد لازم برای تهیهی این «معجونِ آزار» خواهد بود. دیگر مهم نیست به بیربط بودن پرسونای مهران مدیری به شخصیتِ دکتر فیلم فکر کنیم یا به این فکر کنیم که پیشتر در روایت زندگی حسن باقری و احمد متوسلیان چه استراتژی روایی پیچیده و جذاب و غیرسانتیمانتالی برگزیده بودیم. مهم نیست به این فکر کنیم که اگر صاف رفتن توی دل فاجعه بهترین راه برای فیلم کردن آن بود فیلمهایی مثل زندگی زیباست یا هیروشیما عشق من یا شکارچی گوزن یا فهرست شیندلر امروز چه جایگاهی در تاریخ سینما داشتند. سطح خشونتی که مهدویان در درخت گردو نمایش میدهد حتی برای ساخت یک فیلم مستند دربارهی بمباران سردشت هم غیرلازم و به دور از ظرافت هنری محسوب میشود چه رسد به فیلمی داستانی که از بازیگران حرفهای استفاده کرده است. محمدحسین مهدویان در ادامهی راهش باید میان وفاداری به اصولی که خود در آثار اولیهاش تا همین رد خون پایه گذاشته یا تسلیم شدن به وسوسهی کشاندن تماشاچی به سالنها به هر قیمتی یکی را انتخاب کند.
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/3BTmetT
1 496
مقاومت در برابر مشت آهنین
از صفحات ابتدایی که رمان یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ آغاز میشود ذهن آشنا به رمان رئالیستی به دنبال این است که نویسنده بذرهایی بکارد برای اتفاقاتی که به زودی رخ خواهد داد و نقطهعطفهای رمان و مقدمات تحول شخصیت را رقم خواهد زد اما هر چه پیش میرویم چنین اتفاقاتی نمیافتد. زیرا گولاگ سرزمین تحول نیست. بنبست است. باتلاقی راکد است که ساکنانش را نیز گرفتار همان رکودِ تاریک خواهد کرد. سولژنیستین هوشمندانه این ساختار تختِ روایی را برای اثرش انتخاب کرده است. میخواهد به ما یادآوری کند. ای خواننده منتظری تا ایوان دچار تحول شود؟ چه تحولی هولناکتر از درافتادن به این سیاهچال فراموشی؟ منتظری اوضاع ایوان از این بدتر شود و توی دردسر بیفتد؟ چه اتفاقی بدتر از گرفتار آمدن در ورطۀ این اردوگاه میتوان برای یک نفس انسانی متصور شد؟ منتظری ایوان دست به کار شود و بگریزد؟ نه! در اشتباهی. کار این اردوگاه کشتنِ امید و خوگرفتن به نکبت و دست و پا زدن برای زیستن در دل همین نکبت است. گولاگ جاییست که دغدغههای انسان را به پستترین حد ممکن سقوط میدهد؛ یعنی به دست آوردن یک قرص نان بیشتر، یا پنج دقیقه بیشتر نشستن در گرمای درمانگاه یا کشیدن یک نخ سیگار بیشتر با توتون قاچاقی و... . گولاگ جایی است که خشم طبیعت در آن از خشم زندانبان مهربانتر است و زندانی آرزو میکند چند روزی هوا طوفانی شود تا بتواند در خوابگاهی سرد و نمور چند روزی جان خسته را به خاکارههای بسترش بسپارد. گولاگ جایی است که زندانیان باید خود به دست خود به دور خود سیم خاردار بکشند. گولاگ جایی است که در آن زندانبانان خود زندانیاند و با زندانیان در تمام خردهجنایتهایی که باید برای زنده ماندن مرتکب شد شریکند. گولاگ جایی است که در آن سق زدن یک قرص نانِ بیشتر ضیافتیست شاید به این زودیها تکرار ناپذیر. گولاگ جاییست که در آن آدمها همه شمارهاند و هویتی فراتر از آن ندارند مثل س- 854، قهرمان داستان ما. گولاگ جایی است که بدویت در آن دوباره به استقبال بشرِ مفتخر به تمدن میآید و باید همهچیز را از سر نوساخت؛ اگر بخاری میخواهی باید بسازیاش، اگر کفش میخواهی باید بسازیاش، اگر قاشق میخواهی باید بسازیاش و اگر امید میخواهی باید فراموشش کنی.
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
▪️بخشی از نوشتهام دربارهی یک روز از زندگی از ایوان دنیسوویچ که پیشتر در اندیشه پویا منتشر شده است. متن کامل این نوشته در سایت نشر نو بازنشر شده و در لینک زیر در دسترس است. 👇👇
https://bit.ly/2WMwc0K
1 496
آن شادی هولناک
چنان ناکام که خالی از آرزو در پشت جلدش «رمان» خوانده شده اما اثر چیزی میان رمان و بیوگرافی و جستار و پرترهنویسی و اتوبیوگرافیست. میگویم اتوبیوگرافی چون به نظر میرسد هر گاه از مادر مینویسیم گویی داریم از خودمان مینویسیم؛ از آن تکهی جدا شده از جسممان که همواره با ما هست و نیست. همواره حتی در غیابْ حضورش حس میشود و بدین معنا چنان ناکام که خالی از آرزو همانقدر در مورد مادر پتر هاندکه است که در مورد خود او. احوالات و و حسهای هاندکه (که باید باور کنیم و عادت کنیم نویسندهی رمان هم هست و نه فقط پسری که در سوگ مادر مینویسد) نسبت به مادرش رنگ بیتفاوتی مورسوی کامو را ندارد اما سوز و گداخت و اندوه و حسرت و درد نوشتهی مسکوب در بارهی مادر را هم ندارد. اندوه هاندکه از لونی دیگر است. در واقع هاندکه از مرگ مادر اندوهگین نیست بلکه شادیِ اندوهباری دارد! چون مرگ مادر را پایانی بر یک عمر نکبت، یک عمر بیعشق زیستن، یک عمر تقلا برای حداقلها و در یک کلام یک عمر «ناکامی» مییابد. هاندکه در آن بامدادی که خبر مرگ مادر را میشنود و راهی اتریش میشود تا در مراسم خاکسپاری شرکت کند در هواپیما در خلوت خودش مادر را تحسین میکند که آنقدر جسارت و شهامت داشته که خود نقطهی پایانی بر این طومار نکبت بگذارد. همین شادی اندوهبار، همین شادی هولناک است که وجه تمایز سوگنامهی هاندکه با دیگر نوشتههای مشابه است. عاقبت به هنگام خاکسپاری مادر آن برف بیوقفه که بر سر و روی سوگواران میبارد انگار شادی طبیعت است برای پایان رنج یک زن، یک مادر. مادری که هرگز معشوق نبود و همسری که هرگز دوست داشته نشد و شاید برای همین بود که بیوقفه داستان میخواند تا شاید از هجمهی بار سنگین واقعیت در دل اوراق رمانها و داستانها مأمنی بیابد. کل اثر دربارهی همین یک جمله است که در اواخر کتاب آمده است: «شاید نوع جدید و غیرقابل تصوری از یأس وجود دارد که ما نمیشناسیم.» مادرِ هاندکه گرفتار چنین یأسی ست. یأسی که زادهی زیستن در جهان تاریک پس از جنگ دوم در دل ملتیست که تا دههها متهم اصلی نکبت گریبانگیر اروپا بعد از جنگ شمرده میشد. با این حال به قول خود هاندکه مادرش اگر چه مأیوس اما هرگز خالی از آرزو نبود و شاید حتی همان انتحار و همان قرصها که در دم آخر فرو داد آخرین فریادهای امیدش بود! چه پاسکال جایی گفته حتی آن کس که طناب دار را به گردن خود میاندازد به امیدی مسلح است! این همان یأسیست که زندگی مادر را فرا گرفته بود و هاندکه از آن حرف میزند؛ یأسی سرشار از امید و امیدی سراسر یأس.
✍🏻 علیرضا اکبری
#اندیشه_پویا
@moroor_gar
https://bit.ly/3jAiber
1 496
سپانلو و سرشت تراژیکِ هنر
کتابهای گفتوگو محملی خوباند برای
آنکه نویسنده و شاعر و هنرمند را فارغ از آثارش بشناسیم و دلآزردگیها و رنجوریهاشان را فارغ از تصویر باشکوهی که ادبیات از آنها میسازد ببینیم. کتاب گفتوگوی بلند با محمدعلی سپانلو به جز اینکه دریچهی خوبی به شناخت اوست بخش مهمی از تاریخ روشنفکری دهههای چهل و پنجاه و شصت را روایت میکند. سپانلو از اوایل دههی چهل از فعالترین چهرههای صحنهی ادبی ایران بود. در هر حادثهی مهم ادبی حضور داشت و با تمام نویسندگان و شعرای تاثیرگذار آن سالها از هر تبار و نحلهای نشست و برخاست داشت. در تاسیس کانون نویسندگان نقش داشت، مرتب در مطبوعات مینوشت و در هر حادثهی مهم جمعی شرکت داشت. با دوستان همفکرش جنگ طرفه را بنیان گذاشت؛ قصد داشتند هوایی تازه در فضای شعر و ادبیات اواخر دههی چهل بدمند اما از آن جمع تنها بیضایی و احمدرضا احمدی قبول عام یافتند و حتی خود سپانلو هرگز آنچنان که خود انتظار داشت خوانندگانی پر و پا قرص در میان شعرخوانان آن دهه و دهههای بعدی پیدا نکرد. سپانلو بیش از آنکه به واسطهی آثارش مطرح شود به واسطهی فعالیتهای اجتماعی-سیاسی و ادبیاش مطرح شد. نیرویش را بر شعر متمرکز نکرد. هم ترجمه کرد هم داستان نوشت، هم نقد شعر نوشت و هم به نقد ادبیات داستانی پرداخت اما در همهی این عرصهها نوعی شتابزدگی به چشم میخورد که سبب شد در نهایت کارنامهی بسیار پرورق سپانلو بسیار کمثمر باشد. در میان شعرهایش شاید تنها «نام تمام مردگان یحیاست» به یاد مانده باشد. کتاب نویسندگان پیشرو ایران مملو از شتابزدگی و بیحوصلگیست و ترجمههای پرشمار سپانلو حالا دیگر مدتهاست در قفسههای کتابفروشیها آن پشتها پنهان شدهاند و اگر تجدیدچاپ شده باشند به ندرت خوانندهای مییابند. آنچه در کتاب گفتوگو با سپانلو بیش از هر چیز به چشم میخورد تلاش شاعر تهران برای یادآوری این کارنامهی پرورق است که احتمالا در ناخودآگاه فکر میکند ناعادلانه نادیده گرفته شده است. حال آنکه سرنوشت هر کتاب بعد از انتشار با خوانندگان است و نمیشود آنها را بابت نادیده گرفتن یک اثر و توجه به اثر دیگر ملامت کرد. این واقعیت هراسانگیز حیاتِ هر اثر ادبیست و آزردگی سپانلو از کمتوجهی به آثارش روح کتاب گفتوگو با اوست. محمدعلی سپانلو با همهی شرافت و پایمردی فرهنگیاش و خدمات بزرگی که به فرهنگ ایران کرد نمونهی هنرمندی است که نه به خاطر آثارش بلکه به خاطر فعالیتهایی غیر از نوشتن و سرودن شهرت یافت و تا انتهای عمر از این شهرت دلآزرده بود.
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/3xqDO5V
1 496
داریوش آشوری، روشنفکر خلاف جریان
داریوش آشوری: از روزگار کودکی و نوجوانی گرایشی به فاصلهگیری از جماعت و پیروی از نگاهِ مستقلِ شخصی در من بود که با رشدِ شخصیّتِ من از نوجوانی به جوانی تا به پیری پیوسته نیرومندتر شده است. با آن که با احساس مسئولیت نسبت به جامعه و مردم خود در برخی جریانهای اجتماعی و سیاسی شرکت داشته و سالیانی در آنها کوشا بوده ام، اما همیشه این «شورِ فاصله»، به گفتهی نیچه، در من بود که به من نگاهِ سنجشگرانهی شخصی میداد. از جملهی نشانههای این ویژگیِ شخصیتی یکی همین رفتن به دنبالِ نیچه و ترجمهی کارهای او بود، آن هم در اوجِ روزگارِ گرایشهای گزافکارانهی ایدئولوژیکِ چپ در نسل من، در دههی پنجاه و شصت. در آن دوران جماعتِ معروف به روشنفکر نیچه را، زیرِ نفوذِ آن ایدئولوژیها، پیامبرِ فاشیسم میشناختند، بی آن که هرگز چیزی از او خوانده یا فهمیده باشند. اما من که شنا کردن بر خلافِ جریانِ آب را دوست داشتم، به دنبال او رفتم و چند کتاب از او را ترجمه کردم. از جمله، برایِ بهتر کار کردن بر روی او، در روزگاری که بسیاری میرفتند که زبانِ روسی یاد بگیرند، در انستیتو گوتهی تهران و فرایبورگ کلاسهای درس آلمانی را گذراندم. یکی از جاذبههای بزرگِ نیچه برایِ من همانا فردباوریِ رادیکال او بود که به من هم این توانایی و جسارت را میداد که بر سرِ پای خود بایستم و به نام خود حرف بزنم، آن هم در روزگاری که این گونه تکرویها سخت مایهی بدگمانیِ پرستندگانِ «توده» و «خلق» بود. این فردیت و تکروی نه تنها مایهی بدگمانیِ چپها که مایهی بدگمانیِ سازمانِ امنیتِ رژیم گذشته نیز بود تا جایی که در سال ۱۳۵۰ مرا به مطبوعات «ممنوعالقلم» اعلام کردند.
دربارهی دلیل و ریشههای این روحیه اگرچه من این بخت را داشته ام که با سپردنِ خود به آنچه این «طبع» از من میطلبید، در عالم قلم و اندیشه دستآوردهایِ ویژهیِ خود را داشته باشم، امّا نمیخواهم از این، به زبانِ حافظ، «میراثِ فطرت» یک فضیلتِ اخلاقی بسازم و به آن ببالم. زیرا هیچکس طبعِ خود را انتخاب و اختیار نمیکند. لابد برایِ پاسخ دادن به علتِ وجودِ ویژگیاي سخت ریشهدار در وجودِ کسی، از روزگارِ کودکی، باید به روانکاویِ فرویدوار در ناخودآگاهیِ وی پرداخت، شاید به ساز-و-کارِ عقدهیِ اُدیپ و چیزهایی از این دست در او. که باید آن را به روانکاوانِ حرفهای واگذاشت و گذشت. شاید هم دلیلهایِ ژرفترِ ژنتیک داشته باشد. به هر حال، من نمیدانم. اما این قدر میتوانم بگویم که در جامعهای که رفتارِ قالبگیری شدهیِ همهپسند از آدمی چشم دارند، زیستن با انگیزههایِ خودآگاه و ناخودآگاهِ چنین روحیهای کارِ آسانی نیست. چهبسا بدفهمیهای دیگران نسبت به آن گاه میتواند سخت اسبابِ آزار فراهم کند.
◾️ بخشی از یک مصاحبهی قدیمیام با داریوش آشوری. داریوش آشوری امروز ۸۳ ساله شد.
#اندیشه_پویا #داریوش_آشوری
✍🏻 علیرضا اکبری
@moroor_gar
https://bit.ly/3zZFN2M
1 496
ساکنِ آن جهان روشن
محمود دولتآبادی از همان روزی که اتفاقی سر از تئاتر اصغر قفقازی مشهد درآورد و به قول خودش چشمش به آن جهان روشن باز شد گویی به سوگندی سربهمهر متعهد شد تا هرگز پا از این جهان روشن به بیرون نگذارد و روشنایی این جهان را با تاریکیِ سیاست نیامیزد. او استادی نداشت و تا «ته شب» و سفر و لایههای بیابانی و آوسنهی بابا سبحان را بنویسد حتی راهی هم به محفلهای روشنفکری نداشت و اگر تمجید شاملو نبود ای بسا نامهربانیها با دولتآبادی دوام بیشتری هم مییافت. دولتآبادی درسهای داستاننویسیاش را از تاریخ بیهقی و شاهنامه و رمانسهای ایرانی گرفته بود و برای همین هم در همان سه چهار کتاب اول جهانی ساخت که شبیه به جهان نویسندگان آن روزگار نبود. نگاهها به سوی او برگشت تا ببینند این کدام نویسندهی تازه از راه رسیدهای است که دارد آن تصویر معصوم و پاک باسمهای اما «رسمی» از روستا را خط میاندزاد؛ میخواستند ببیند این کدام نوقلمی است که از «زبان زندهی امروز» فاصله گرفته و آن فرازهای نفسگیر زبانی را در آثارش پیش روی خواننده میگذارد. دهقان و فعله و چوپان و ایلیاتی و حاشیهنشینی که دولتآبادی در رمانهایش میساخت با آن سیمای مالوفی که انتظار میرفت ادبیات از فرودستان ساخته شود از زمین تا آسمان توفیر داشت. سهل است دولتآبادی در از خم چنبر حتی سیمای معلم را هم از سیمای مطلوب معلم در آن دوران که پرهیبی از چهرهی صمد باید بر آن مینشست، دور کرده بود و اینهمه کافی بود تا صداهای مخالف از گوشه و کنار بلند شود و اگر چه آثارش به زودی خوانندهی پر و پاقرص خود را یافت و با شبیرو در آستانهی انقلاب به شمارگان هفتاد هزارتایی رسید اما این نوشتهها در میان دوستان روشنفکر چندان محبوب نبود. کندنِ زودهنگام از کانون نویسندگان در اوایل انقلاب هم بر این تکافتادگی نویسنده دامن زد و او که در داستانهایش خود همیشه راوی سرگذشت تنهایان بود بعد از انقلاب از همیشه تنهاتر شد اما هنوز کاغذ و قلمش را داشت، پس به رسم تمام سالهایی که از ۴۱ تا آن روز گذشته بود دوباره به همان میز کارش پناه آورد و پُرورقترین آثارش، کلیدر و روزگار سپریشدهی مردمان سالخورده، را در همین سالها نوشت...
•
بخشی از نوشتهام به مناسبت هشتاد سالگی محمود دولتآبادی. متن کامل این نوشته پیشتر در #اندیشه_پویا منتشر شده است.
•
#محمود_دولت_آبادى
@moroor_gar
https://bit.ly/2TRd40K
1 496
شاملو و جاودانگی
از سپیدهدم شعر نو تا امروز در دورههایی شعرایی خاص مورد اقبال زمانه بودهاند و سپس نام و یادشان کمرنگ شده است. زمانی دورهی توللی و نادرپور بود و گذشت. زمانی صفحات شعر مجلات در سیطرهی مشیری و نصرت رحمانی و یکی دو شاعر دیگر بود و گذشت. زمانی در دههی هفتاد از در و دیوار عکس و شعر سپهری میریخت و گذشت. در این میان سه چهار شاعر مثل فروغ و اخوان و شاملو و سایه بودهاند که شعرشان دهه و زمانه و مد و موج نشناخته و همواره زنده بوده و نفس کشیده و خوانده شده است. چرا شاملو همواره در صدر مجلس این شاعران نشسته بوده است. با آن همه اظهارنظرهای عجیب و غریب که شاملو کرد؛ با آن همه حرفهای نسنجیده که در مصاحبهها گفت؛ با آنهمه شلختهکاری در سناریونویسی و ترجمه چرا شعرخوانان چشم بر همهی اینها بستند و شعرش را ستودند و خواندند و میخوانند؟ زیرا این شعر برآمده از جان شاعر است. وقتی شاعر مینوشت «نه / این برف را دیگر / سر ِ باز ایستادن نیست / برفی که بر ابروی و به موی ما مینشیند / تا در آستانهی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم / که به وحشت / از بلند ِ فریادوار ِ گُدار / به اعماق ِ مغاک/ نظر بردوزی... » میشد شاعر را تصور کرد که در تاریک روشنای غروبی زمستانی پردهی اتاق را کنار زده و به دیدن برف قلم بر کاغذ گذاشته و خود را به فرشتهی الهام سپرده است. پریزدگی شاعر و بیدرنگ و آنی جاری شدن شعر از ذهن بر قلم در عمدهی شعرهای شاملو که در حافظهی جمعی ما جاودان شده قابل تشخیص است و این توفیر داشت با مردهریگ شاعرکانی که زورمیزدند تا آن حال و هوای اثیری را در شعرشان «ایجاد کنند». شاملو این شهود را داشت و در کنارش آن زبان را هم داشت. زبانی که از بیهقی و ناصرخسرو گرفته تا ترجمههای کتاب مقدس و زبان کوچه و بازار سیرابش میکرد و این خزانهای بود بسیار گونهگونتر و غنیتر از آن زبان محدود و کلاسیکی که اخوان و سایه از آن بار میگرفتند یا زبان ساده و بیپیرایهای که فروغ با آن شعر میگفت. این شهود و آنیات شعر و آن زبان و همراهی با نبض تپندهی اجتماع و سیاست که شفیعی کدکنی سفارش گرفتن از زمانه نامیده بودش احمد شاملو را در میان این جاودانگان جاودانهتر کرد.
✍🏻 علیرضا اکبری
#احمد_شاملو
@morooor_gar
https://bit.ly/3iMNYs2
