𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Open in Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Show more2 280
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-3930 days
Posts Archive
2 280
🌷🌷🌷
فروغ چقدر قشنگ گفته:
آدمهايی که بیشتر از من و تو سرشان میشود میگویند انسانِ متمدن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند.
تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیهگاههای ثابت روحی و فکری!
یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی میکنی خودت را کاملا از آنها بینیاز بدانی.
مردم هیچ به ما نمیدهند که ما خودمان از بهدست آوردنش عاجز باشیم!
از مردم، فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم میشود!
🌷🌷🌷
2 280
وقتی ارنست چگوارا را در پناهگاهش با کمک چوپان خبرچین دستگیر کردند، یکی از چوپان پرسید: چرا خبرچینی کردی درحالی که چگوارا برای آزادی شماها مبارزه میکرد!!؟
چوپان جواب داد که او با جنگهایش گوسفندان مرا میترساند!
بعداز مقاومت محمدکریم در مقابل فرانسویها در مصر و شکست او، قرار بر اعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم...
محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده میشد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت!
ناپلئون به او گفت:
چاره ایی جز اعدام تو ندارم، نه بخاطر کشتن سربازهایم، بلکه بدلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند.
محمد کریم میگوید:
آدم دانا که برای جامعه ای نادان مجاهدت میکند مانند کسی است که خودش را آتش میزند تا روشنایی را برای آدم نابینا فراهم سازد!!
اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد:
« بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند!»
2 280
وقتی ارنست چگوارا را در پناهگاهش با کمک چوپان خبرچین دستگیر کردند، یکی از چوپان پرسید: چرا خبرچینی کردی درحالی که چگوارا برای آزادی شماها مبارزه میکرد!!؟
چوپان جواب داد که او با جنگهایش گوسفندان مرا میترساند!
بعداز مقاومت محمدکریم در مقابل فرانسویها در مصر و شکست او، قرار بر اعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم...
محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده میشد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت!
ناپلئون به او گفت:
چاره ایی جز اعدام تو ندارم، نه بخاطر کشتن سربازهایم، بلکه بدلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند.
محمد کریم میگوید:
آدم دانا که برای جامعه ای نادان مجاهدت میکند مانند کسی است که خودش را آتش میزند تا روشنایی را برای آدم نابینا فراهم سازد!!
اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد:
« بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند!»
2 280
اینجا سینما کاپریه. اولای دهه پنجاه…
تو یه زن جوون زیبایی، توی فیلم سیاهسفید کلاسیک. یه لیوان شراب تو دستته و تظاهر میکنی مستی. کمرت لخته و لباست اندامترو دلیل روشنی برای آشفتگی مردها کرده.
توی فیلم سر تو جنگه.
من مرد تکیدهی پیریم که تو سالن سینما خوابش برده. کارگری که برای تصاحب کردن تو، حتی برای تماشاکردنت، زیادی خستهس...
2 280
اینجا سینما کاپریه. اولای دهه پنجاه…
تو یه زن جوون زیبایی، توی فیلم سیاهسفید کلاسیک. یه لیوان شراب تو دستته و تظاهر میکنی مستی. کمرت لخته و لباست اندامترو دلیل روشنی برای آشفتگی مردها کرده.
توی فیلم سر تو جنگه.
من مرد تکیدهی پیریم که تو سالن سینما خوابش برده. کارگری که برای تصاحب کردن تو، حتی برای تماشاکردنت، زیادی خستهس...
2 280
امشب خونه همسایه مهمونی بود…
زدن، رقصیدن، خندیدن، بلندبلند آواز خوندن، آهنگ غمگین گذاشتن، دوباره خندیدن.
بعد مهمونا رفتن.
صابخونه موزیک گوش داد و بعد آهنگ قطع شد. سکوت شد. بعد چراغا هم خاموش شد.
حالا فقط تاریکیه. هیچ نشونهای نیست که ثابت کنه این خونه خاموش، لبریز صدا و زندگی بود.
همین.
2 280
امشب خونه همسایه مهمونی بود…
زدن، رقصیدن، خندیدن، بلندبلند آواز خوندن، آهنگ غمگین گذاشتن، دوباره خندیدن.
بعد مهمونا رفتن.
صابخونه موزیک گوش داد و بعد آهنگ قطع شد. سکوت شد. بعد چراغا هم خاموش شد.
حالا فقط تاریکیه. هیچ نشونهای نیست که ثابت کنه این خونه خاموش، لبریز صدا و زندگی بود.
همین.
2 280
ما همیشه تقصیر چاقی را به گردن غذاهای حاضری میاندازیم و تقصیر خشونت جوانان را به گردن بازیهای کامپیوتری.
سیاستمداران یکدیگر را بابت مشکلات کشور سرزنش میکنند.
هالیوود بابت اشاعهی فرهنگ "فساد و انحطاط اخلاقی" سرزنش میشود.
بعضی روزها به نظر میرسد بازی سرزنش تنها بازی موجود در شهر است. هر کسی دیگری را نکوهش میکند و به دنبال مقصر میگردد.
— جان_میلر / چراغ زندگیات را روشن کن
2 280
شب باش: در پوشیدن خطای دیگران
زمین باش: در فروتنی
خورشید باش: در مهر و دوستی
کوه باش: در هنگام خشم و غضب
رود باش: در سخاوت و یاری به دیگران
دریا باش: در کنار آمدن با دیگران
خودت باش: همانگونه که مینمایی
ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ:
ﺍﻭل ﺁﻧﭽﻪ نیستید، ﺩﻭﻡ ﻫﻤﻪﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ.
همیشه یادمان باشد که نگفتهها را میتوان گفت ولی گفتهها را نمیتوان پس گرفت.
چه سنگ را به کوزه بزنی چه کوزه را به سنگ بزنی.
همیشه شکست با کوزه است.
— مولانا / مقالات
2 280
باور کنید اگر به کسی بگویید دوستش دارید کوچکترین ضرری متوجه او نمیکنید و این کار بسیار سادهای است…
اگر خجالت میکشید این لفظ را به زبان بیاورید، آن را بنویسید و اگر این کار را هم نمیتوانید انجام دهید، عملاً علاقه خود را نشان دهید.
ولی حتماً آنها را ابراز کنید، نه یکبار بلکه چندین بار و مطمئن باشید هیچکس از شنیدن آن خسته نمیشود.
ممکن است مخاطب شما بگوید لازم نیست بگویی، میدانم دوستم داری، اما باور کنید او هم از شنیدن این عبارت لذت میبرد.
— لئو بوسکالیا / زندگی با عشق چه زیباست
