𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Open in Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Show more2 280
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-3930 days
Posts Archive
2 280
من کاوه گلستان هستم (عکاس) نه بالا، نه پایین، نه چپ، نه راست، فقط برای ثبت واقعیت به دنیا آمدهام، این حقیقت است که رنج میکشد.
کاوه گلستان در ۱۳فروردین ۱۳۸۲ در هنگام انجام مأموریت تصویربرداری برای شبکه خبری بیبیسی در خط مقدم جنگ آمریکا علیه عراق، در شهر مرزی کفری در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک در عراق بر اثر انفجار مین کشته شد.
2 280
امید لنین به دبستانیها بود…
در رمان ۱۹۸۴، جورج اورول کودکانی را وصف میکرد که تحت شستشوی مغزی حکومت، حتی پدر و مادرانشان را هم به ماموران لو میدادند. این همان چیزی بود که حزب کمونیست سعی داشت در سازمان بسیج عمومی پیشگامان جوان لنین در مغز کودکان فرو کند.
این تصویر شوکه کننده (تصویر شماره ۱ از مجله جوجهتیغی به روسی Ёж شماره ۱۲ به سال ۱۹۲۹ برداشت شده است.) مربوط به کمپ آموزشی آنان، جایی در حوالی سال ۱۹۲۹ است، دورهای که استالین قدرت را در دست گرفته بود و حزب با آموزش شدید از سنین پایین، قصد ساخت انسانهای تراز سوسیالیستیای را داشت که اطاعت بی چون و چرا از حزب کمونیست و مقدم دانستن آن حتی بر خانواده را هم یاد بگیرند.
برنامههای تبلیغاتی حزب کمونیست و آموزشهای سازمان جوانان، کودکان را تشویق میکرد که اگر کسی دربارهی حزب یا رهبرانش شکایت کرد، آنها را لو بدهند. این امر باعث میشد که خانوادهها حتی در خانه هم احساس امنیت نکنند و ترس از خیانت کودکان، باعث خودسانسوری خانواده میشد.
این کودکان، جوانترین اعضای متعهد به حزب کمونیست شوروی بودند که حزب آنها را تشویق میکرد که هرگونه گفتار یا رفتار ضدحزبی را حتی در خانوادههایشان سریعاً به مقامات گزارش دهند. هدف این بود که وفاداری به حزب باید جایگزین حتی وفاداری به خانواده میشد.
شعار معروف حتی به همسایهات اعتماد نکن دیگر به، به فرزندانت اعتماد نکن تبدیل شده بود. پیشترها در همین باب داستان کودکی را نوشتم که تحت تاثیر حرفهای حزب، داییاش را به خاطر چند کیسه گندم به مامورانی لو داد که همان شب او را به قتل رساندند. اما معروفترین داستان، شاید داستان پاول موروزف pavel morozov (در تصویر دوم با کادر مشخص شده است) بود.
اگر در دهههای میانی قرن ۲۰اُم در شوروی زندگی میکردی، اسم و عکس پاولِ قهرمان را در هر روزنامه و کتاب درسی میدیدی. از نظر حزب پاول قهرمان باید الگوی تمام کودکان شورویایی میشد. روایت رسمی حزب این بود: پاول که از اعضای سازمان پیشاهنگان حزب کمونیست شوروی بود، از اینکه میدید پدرش از کولاکهای (زمینداران) بزرگ یعنی آن دشمنان پرولتاریای زحمتکش دفاع میکند، خونش به جوش میآید. با خود میگوید که ما این همه شهید در انقلاب اکتبر ندادیم که پدر من بیاید و از دشمنان حزب دفاع کند. پاول اینآف ددی گویان میرود تا پدر را لو بدهد. حکومت پدر را میگیرد و به اردوگاههای کار اجباری میفرستد و خانواده پاول هم در پاسخ به این خیانت، او را به جنگل میبرند و میکشند. پاول سریعاً تبدیل به نماد مبارزهی طبقاتی علیه بورژواها، اسلاف تزاری آنها و طرفداران امپریالیسم جهانی، یعنی تمام دشمنان حزب کمونیست میشود. پاول موروزف شهید کمونیسم بود، یعنی یک الگوی مناسب برای کودکان.
تصویر سوم: جنگلی که جسد پاول در آن پیدا شده بود، تبدیل به زیارتگاهی برای بازدید پیشاهنگان و مردم شد.
تصویر چهارم: یکی از مجسمههای سرنگون شدهی پاول در دههی ۸۰ میلادی یعنی اواخر دوران حکومت کمونیستها در شوروی.
💡 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⬛️
2 280
هر آدمی تو زندگیش به یه چیزی (ولو کوچیک، ولو مسخره در نگاه اول) نیاز داره که بهخاطرش صبحا از تخت پا شه.
هر آدمی، استحقاقِ داشتنِ انگیزه، امید، و آرزو رو داره. امیدوارم اون انگیزه و امید و آرزو رو پیدا کرده باشی!
2 280
كاش میشد حال خوب را،
لبخند زيبا را،
بعضی دوست داشتنها را،
خشک كرد!
لای كتاب گذاشت، و نگهشان داشت...
معصومه صابر
2 280
جای سوختگیِ بزرگی کف دستش بود. میگفت واسه چند سال پیشه. بهش گفتم هنوز هم درد داره؟
گفت بهش دست که میزنم نه. ولی وقتی بهش فکر میکنم، آره.
2 280
به تازگی جیسون زویگ تو وال استریت ژورنال درباره مرگ دنیل کانمن که شکل مرگش باعث شد برگای همه بریزه نوشته:
دنیل کانمن، روانشناس برجسته و نویسنده کتاب تفکر، سریع و کند، تو ۹۰سالگی تصمیم گرفت به زندگیش پایان بده. وسط مارس ۲۰۲۴، همراه همسرش از نیویورک رفت پاریس، کلی خوش گذروند، بعد ۲۶ مارس رفت سوئیس و ۲۷ مارس تو یه مرکز خودکشی کمکی درگذشت.
کانمن ایمیلی به نزدیکترین دوستاش فرستاد و گفت که داره میره سوئیس تا به زندگیش پایان بده. خیلیا هنوز با تصمیمش کنار نیومدن. چرا یکی از مهمترین دانشمندا تو زمینه تصمیمگیری، چنین تصمیمی گرفت؟ خودش میگفت: میخوام صاحب مرگ خودم باشم.
کانمن همیشه روی شناخت خطاهای ذهنی و تصمیمگیری منطقی کار کرده بود، اما اینبار تصمیمش برای خیلیا غیرقابل درک بود. نه بیماری لاعلاج داشت، نه زوال عقل. فقط نمیخواست سالهای آخر زندگیش با ناتوانی همراه باشه.
یه سال قبل از مرگش، با نزدیکاش درباره خودکشی کمکی حرف زده بود. دوستاش تلاش کردن منصرفش کنن، ولی قبول نکرد. میگفت: از نوجوانی فکر میکردم سختیهای آخر عمر بیموردن، حالا دارم طبق همون باور زندگی میکنم.
همسرش، آن تریسمان، سال ۲۰۱۸ به خاطر زوال عقل فوت کرده بود. مادرش هم همین سرنوشت رو داشت. شاید اینا باعث شد کانمن نخواد تا اون حد پیش بره. یکی از دوستاش گفت: اون میخواست با شرایط خودش بره، نه وقتی که دیگه هیچ کنترلی نداره.
ایمیل آخرش نشون میداد که کاملاً آگاهانه این تصمیم رو گرفته. خیلیا سعی کردن متقاعدش کنن که صبر کنه، ولی اون میگفت اگه صبر کنه، دیگه قدرت انتخاب از دستش میره. یه جورایی اینم یه جور تصمیمگیری منطقی براش بود.
با این حال، هنوزم خیلیا تو شوک و ناراحتی هستن. کانمن استاد تحلیل تصمیمات بود، ولی شاید این یکی از اون تصمیمایی بود که بیشتر از منطق، با احساس گرفته شده بود. به قول یکی از دوستاش: گاهی دلایل، دلیل نیستن، احساساتن.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤…
2 280
تاریخ را که ورق بزنی…
ویرانههای حکومتهایی را میبینی که زمانی خود را جاودانه میپنداشتند.
هر مستبدی که روزی بر تخت قدرت تکیه زده، سرانجام یا به دست خشم مردم، یا به فرسایش درونی خود، به زانو درآمده است. هیچ قدرتی، هرچند بیرحم، هرچند نیرومند، نتوانسته است از این چرخه بگریزد.
حکومتهای استبدادی همواره خیال میکنند که با سرکوب، با دروغ، با ترس، میتوانند تاریخ را از نو بنویسند. اما تاریخ، چیزی را فراموش نمیکند. و سرانجام، روزی فرا میرسد که آنچه باقی میماند، تنها نامی در کتابها، تصویری محو در موزهها، و خاطرهای از ظلمی است که دیگر دوام ندارد.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤…
2 280
حالا ایندفعه هم اگه نشد، نشد.
عب نداره. ولی بیخیال نشیا.
زندگیه دیگه. نباید بیخیال شد.
2 280
استالین ۷۲ سال پیش در چنین روزی مُرد.
دختری بود که مادرش را استالین به اردوگاه کار فرستاده بود و خودش در یتیمخانه زندگی میکرد.
مرگ استالین چنان برایش ناراحتکننده بود که میگفت: زندگی بدون مادر را تحمل کرده بودم اما زندگی بدون استالین، خوشتیپترین مرد جهان، غیر ممکن بود.
همان روزی که زنی اوکراینی به مناسبت مرگ استالین در آمریکا، با خوشحالی سوپ بُرش مجانی به مردم میداد (تصویر شماره ۲) آنطرفتر چندین ایستگاه رادیویی از صبح موسیقی عزا پخش میکردند.
در خود شوروی به روایتی در روزهای بعد از اعلام خبر مرگ و در عزاداری باشکوه او بیش از ۱۵۰۰ نفر کشته شد.
لِو رازگون Lev Razgon نویسنده روس که دو بار در اردوگاههای کار اجباری شوروی زندانی شد میگفت: من هنوز ۵ مارس هر سال، روز مرگ استالین را تعطیل و روز جشن میدانم. این جشن برایم از همان سال اول مرگش شروع شد. حتی در اردوگاه هم توانستیم ودکا گیر بیاوریم و جشن بگیریم. در اردوگاه پول جمع کردیم و از جیره غذایی خودمان زدیم. دویست روبل به علاوه ده قوطی کنسرو جیره غذاییمان را به یک نگهبان دادیم که برایمان یک بطری وُدکا بیاورد تا در خفا، مرگ استالین را جشن بگیریم.
تصویر اول، عزاداری روز ۵ مارس ۱۹۵۳ در رومانی است.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
اندیشیدن به تو زیبا و امیدبخش است
مثلِ گوش سپردن به زیباترین صدای دنیا و مثلِ گوشسپردن به زیباترین ترانه.
دیگر اما امید برای من کافی نیست، دیگر نمیخواهم به ترانه گوش بسپارم. میخواهم خودم نغمه سر بدهم.
— ناظم حکمت؛ فارسیِ ابوالفضل پاشا
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
آلبر کامو در ۲۳ فوریه ۱۹۵۰ در نامهای برای ماریا کاسارس مینویسد:
هیچکدام از ما دیگر در کار و زندگی و غیره تنها نیست. هر کدام از ما کسی را دارد که فقط با او معنای همراهی را درک میکند.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
