Grapes Of Wrath
Open in Telegram
360
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from Behrouz Safdari بهروز صفدری
🔳 غزهی نگفتنی
مرداد ۱۴۰۴
گفتنِ آنچه نگفتنی است. کاری که پریمو لِوی، که در ۲۴ سالگی به آشویتس فرستاده شده بود، سعی کرد انجام دهد. نه فقط روایتِ شکنجه، خشونت، گرسنگی، استیلای مرگ، بلکه توصیفِ سختیِ زندهماندن و خود را بازساختن.
تصاویرِ تنهای بهشدت لاغرشدهای که از غزه دریافت میکنیم یادآور همان چیزی است که نیروهای متفقین در سال ۱۹۴۵ در اردوگاههای مرگ کشف کردند. در دلِ قرنِ ۲۱اُم، رهبران کشوری که میگویند بسیار شبیه کشور ماست ، حکم کردهاند که در غزه «بیگناه» وجود ندارد. آنها گرسنگی سازمانمیدهند و هر روزه به روی مردم گرسنهای که به دنبال غذا هستند شلیک میکنند. آنها از پشتیبانیِ حاکمانِ جهان کنونی، که خود را در رهبران اسرائیل بازمیشناسند، برخوردارند. و اکثریت بارزی از اسرائیلیها خواهانِ خاتمهدادن دادن به موجودیتِ
غزهاند.
متن کامل ⬅️ اینجا
نسخهی پیدیاف ⬅️ اینجا
@behrouzsafdari
➖➖➖➖➖➖
#غزه #نسل_کشی #پییر_استامبول
در جامعه مدنی فعال هستم، سعی میکنم درد کودکان را تسکین دهم، تلاش میکنم از رنج محرومیت از همه چیز، با سازماندهی فعالیتها، توزیع اسباببازیها بکاهم، اما درد درونم، تسکینناپذیر است. هر روز رنج میبرم.
مریض هستم، نمیتوانم درمان شوم. بیمارستانی نیست، دارویی نیست، آزمایشگاهی نیست، وضعیت وحشتناک است. نمیدانم چه کار کنم. احساس ناتوانی وحشتناک است. و با این حال، همانطور که گفتم، من یک شبکه ارتباطی دارم، با مردم صحبت میکنم... سعی میکنم وقت زیادی را صرف نوشتن، شهادت دادن، تبادل نظر با دوستان و پشتیبانان کنم، اما باز رنج فراگیر است.
با این حال، این بار تصمیم گرفتم غرورم را کنار بگذارم، از طریق برخی دوستان فرانسوی، سوئیسی یا بلژیکی که با سازمانهای تامین مالی انجمنهای غزه ارتباط دارند، درخواست کمک کردم. این انجمنها ادعا میکنند که به صدها خانواده در شهر غزه غذا توزیع میکنند و هر روز عکس و ویدیو از اقدامات خود در شبکههای اجتماعی منتشر میکنند. من درخواست کمی غذا برای خانواده خودم و آوارگان ساختمانمان کردم.
پاسخ انجمنها این بود که نمیتوانند چیزی ارائه دهند چون همه چیز گران است. پس چگونه ادعا میکنند که به صدها خانواده غذا میرسانند، آن هم با عکس و ویدیو؟ چرا نمیتوانند چند قلم مواد غذایی یا غذای گرم برای ما هم بفرستند؟
احساس میکنم همه در شکستن اراده مردم غیرنظامی همدست هستند، مردمی که از قبل هم خسته و وحشتزده بودند.
تصور کنید مردم در خیابانها از حال میروند. اغلب وقتی صبحها برای تهیه آب آشامیدنی، هیزم یا غذا بیرون میروم، جوانان ۲۰ تا ۲۵ ساله را میبینم - نه کودکان یا سالمندان - که از حال رفتهاند چون چند روز است چیزی نخوردهاند.
تا پنجشنبه ۲۴ ژوئیه ۲۰۲۵، ۱۱۵ فلسطینی از جمله ۸۵ کودک، به دلیل سوءتغذیه جان باختهاند. هیچ چیزی وجود ندارد، در شمال هیچ چیز نیست، در شهر غزه هیچ چیز نیست، همه چیز بسیار گران است. تا کی میتوانیم این وضعیت غیرقابلتحمل را تحمل کنیم؟ هنوز اینجا هستیم، سعی میکنیم مقاومت کنیم، سعی میکنیم نشان دهیم قوی هستیم، اما درد و رنج بر ما غلبه میکند.
بدانید که هر شهادتی هم که داده شود، واقعیت بسیار سختتر از عکسها و ویدیوهایی است که در شبکههای اجتماعی میبینید.
فقط قحطی نیست که زندگی را در غزه غیرقابل تحمل کرده است. بمبارانهای بیوقفه روحیه ساکنان را تحلیل برده که دیگر نمیدانند به چه چیز امید ببندند.
این چیزی بود که میخواستم با دوستانم در میان بگذارم. شاید کمی آرامم کند…
◀️ از صفحهی "اندیشه و پیکار"
https://peykarandeesh.org/index.php
🟥 غزه دارد از گرسنگی میمیرد!
[نامهای از غزه نوشته #زیاد_مدوخ - ۲۴ ژوئیه ۲۰۲۵]
پس از ۲۲ ماه تجاوز وحشتناک، وضعیت در نوار غزه روزبهروز وخیمتر شده است. علاوه بر بمبارانهای شدید و بیوقفه احساس ناامنی، اضطراب، ترس، نگرانی و انتظار، به ویژه در شمال نوار غزه، بر همه حاکم است چراکه با یک قحطی واقعی دستوپنجه نرم میکنیم.
و من شخصاً هنوز زندهام … اما دارم رنج مطلق را تجربه میکنم. توصیف این وضعیتِ وحشتناک بسیار دشوار است. تقریباً دو هفته است که در بازار دیگر چیزی پیدا نمیشود. کالاها نایاب شدهاند و آن مقدار اندک هم که موجود است، یعنی چند بسته ماکارونی، چند قوطی کنسرو، عدس، لوبیا سفید و نخودفرنگی با چنان قیمتهای باورنکردنیای عرضه میشود که خریدشان ناممکن است.
هر روز به بازار میروم و با دست خالی برمیگردم. این وضعیت برای کودکان و افرادی که با من زندگی میکنند، بسیار ناراحتکننده است؛ همه در رنجی وصفناپذیر بهسرمیبرند. شعار "هیچکس در غزه از گرسنگی نمیمیرد" جای خود را به "همه دارند در غزه از گرسنگی میمیرند" داده است.
همبستگی خانوادگی و اجتماعی که همیشه نقطه قوت این منطقهی محصور فلسطینی حتی در زمان محاصره بود، اکنون به حداقل رسیده است؛ تا جایی که به خودم مربوط میشود، گاهی دو یا سه روز چیزی نمیخورم؛ ترجیح میدهم تکهنانی، اگر به دست آید را به کودکانم بدهم تا اینکه خودم بخورم؛ به وضعیت بهراستی فاجعهباری رسیدهایم.
در روز تنها دو یا سه کامیون کمکرسانی وارد میشود که مخصوص سازمانهای بینالمللی است. این سازمانها هم محتویات را در انبارهای خود نگه میدارند به این بهانه که برای توزیع بین همه کافی نیست. این انبارها مرتباً توسط گروههای مسلح یا افراد گرسنه مورد حمله قرار میگیرد.
شبها گروههای مسلح یا افراد گرسنه این مواد غذایی را میدزدند و سازمانهای بینالمللی میگویند که کاری از دست شان ساخته نیست. نمیدانم آیا آنها مشتریان خاص خود را دارند یا در این تله مرگ، در این قحطی که بهعنوان سلاح جنگی توسط نیروی اشغالگر استفاده میشود، دست دارند؟
در عمل، نیروی اشغالگر، از ۲۷ ماه مه گذشته، دو مرکز توزیع رایگان ایجاد کردهاست اما فقط در جنوب و مرکز نوار غزه حضور دارد. این مراکز توسط یک شرکت آمریکایی، مزدوران آمریکایی که با ارتش اسرائیل همدست هستند، مدیریت میشود.
کارتنهای حاوی کیسههای آرد و مواد غذایی از کامیونها به بیرون پرتاب میشوند و وقتی جمعیت گرسنه برای برداشتن چند کیسه یا چند قوطی کنسرو نزدیک میشود، اشغالگران به روی آنها آتش میگشایند.
از ۲۷ مه تا پایان ژوئیه ۲۰۲۵، حدود ۱۱۳۰ نفر کشته و ۶۹۰۰ زخمی فلسطینی داشتهایم. این نشان میدهد که این طرحِ ایجادِ مراکز توزیع رایگان، یک تله مرگ برای فلسطینیهای غزه است.
علاوه بر این، تاجران بیوجدانی هستند که کمکها را جمعآوری کرده و سپس با قیمت بسیار بالاتر در شهر غزه به فروش میرسانند. مثلاً اگر یک کیسه آرد ۲۵ کیلویی ۲۵۰ یورو (هر کیلو ۱۰ یورو) خریداری شود، در شهر غزه با قیمت کیلویی ۵۰ تا ۶۰ یورو فروخته میشود. برای یک کیلو شکر باید ۱۳۰ یورو پرداخت. یک کیلو برنج ۸۰ یورو! باورنکردنی است!
مشکل اینجاست که دیگر نه از مقامات مسئول خبریست، نه از دولت و نه از جامعه مدنی که تلاش کند به مدیریت وضعیت پرداخته، بازار را سازماندهی و قیمتها را کنترل کند. بدون در نظر گرفتن نیازهای عظیم یک جمعیت غیرنظامی، تاجران خودشان قیمتها را تعیین میکنند تا بیشترین سود را ببرند؛ قیمتها را افزایش میدهند، حتی اگر برای کالاها چیزی پرداخت نکرده باشند، یعنی از دزدی یا به صورت رایگان جمعآوری شده باشند؛ یا آنها را به نازلترین قیمت از افرادی خریده باشند که با مخاطراتی عظیم آنها را آوردهاند.
جمعیت چگونه در این وضعیت وخیم زنده میماند؟ شخصاً من رنج میبرم و با این حال جزو طبقه متوسط هستم. با سایر ساکنان تصمیم گرفتهایم تاجرانی را که از موقعیت سوءاستفاده میکنند تحریم کنیم، اما تا کی؟
من باید به کودکانم غذا بدهم، اما قیمتها سرسامآور است. شبها وقتی همه خوابند، گریه میکنم تا کسی شاهد ناتوانیام نباشد. این رنجی مطلق است.
همیشه از خودم میپرسم: آیا لجبازی کردم؟ آیا چون از ترک غزه خودداری کردهام، امروز دارم تاوانش را میدهم؟ نمیدانم. اما توصیف رنج مطلق و ناتوانیام در این جهنم دشوار است، چون این ناتوانی مطلق است.
و با این حال، من جزو افراد ممتاز محسوب میشوم چون دوستانی دارم، شبکههایی دارم. روزانه با دهها نفر در اینترنت صحبت میکنم. تبادلنظر میکنیم، گفتوگو میکنیم، آنها به من آرامش میدهند، عکس و ویدیوهایی از همبستگی برایم میفرستند.
🟥 یکبار دیگر به یاد تقی شهرام
بگذارید یکبار دیگر به مناسبت سالگرد رفیق یاداوری کنیم که تقی شهرام را رژیم جمهوری اسلامی نه به علت اشتباهاتش ــ آنطور که مزورانه وانمود کردند ــ بلکه به دلیل اقدامات درست و جسورانهاش که در جریان سالها مبارزه انقلابى خستگىناپذیر به پیش برده بود، کشتند.
زیرا:
ـ سازمان مجاهدین که وى در رهبرى آن قرار داشت، در بخش عمدهی خود کوشیده بود پس از سالها دفاع جانانه فداکارانه از اسلام، کارآیى مذهب را در گشودن بحرانها و گرههاى ذاتى جامعهی سرمایهدارى نقد و نفى کند و براى رهایى استثمارشدگان و ستمدیدگان، از کمونیسم سخن گوید. این امر علت وجودى رژیم جمهورى اسلامى و هویت طبقاتى و ایدئولوژیک آن را نقض مىکرد و درست در نقطهی مقابل اهدافى بود که بخشهاى وسیعى از بورژوازى و خردهبورژوازى سنتى ایران در حمایت از منافع ارتجاعى خویش در نظر داشتند و مَد مذهبى اواخر دههی ۱۳۵۰ را به سرکردهگى خمینى به راه انداختند.
راهى که شهرام بدان اندیشیده بود آنتى تز جمهورى اسلامى بود. این بود مهمترین گناه نابخشودنى شهرام و سازمانش.
او جرأت کرده بود با نقد دین و اندیشهی دینى صلاحیت و کارایى اسلام را ــ هرچند مانند اسلام مجاهدین به هفت آب شسته شده باشد ــ رد کند.
از سوى دیگر، روى آوردن به تحلیل مارکسیستى، اوهام دیرین خردهبورژوایى دائر بر امکان دست یافتن به آزادى، برابرى و عدالت اجتماعى را، به دور از تجربه نظرى و عملى جنبش جهانى کارگرى و کمونیستى، نقش بر آب میکرد.
ـ در نظر حاکمان جدید سازشناپذیرى شهرام در مبارزهی انقلابى نباید سرمشق مىشد.
سران رژیم امثال #عسکراولادى، #انوارى و… بنا به توصیهی خمینى، با ثناگویى و سپاس از شاه، از زندان آزاد شدند، حال آنکه شهرام با فرار سازمانیافته و قهرمانانهاش از زندان سارى آنهم همراه با افسر زندان و مقادیرى اسلحه (در ۱۳۵۲)، باعث حیرت و سرشکستگى دستگاه امنیتى رژیم شاه شده بود. سرکوب در رژیم جدید ادامهی منطقى رژیم پیشین بود و باید ریشهی مقاومت از بن کنده مىشد تا همه "مقلد امام" شوند و "ذوب در ولایت"....
سر كه بر مىگردانيم و گذشتهمان را نظاره مىكنيم، پسِ پشتمان نمايى مبهم از قلههايىست، كه ريشه در زمين و سر در ابر و غبار دارند، قلههاىی كه تا از آن بالا نرويم در نمىيابيم كه تا كجا مىتوانند چنين بلند باشند... فرازِ قلّه كه مىرسيم، كوچكى و حقارت بسيارى آشكاره مىشود كه ندانستند هرگز، زندگى چيست...فتح چيست...
و نواى #شاملو در ذهن مىپيچد كه:
«تو نمىدانى غريوِ يك عظمت
وقتى كه در شكنجه يك شكست
نمىنالد
چه كوهىست!»...
و چه هم زمانى خوشايندى است كه دوم مرداد ماه نام شاملو و شهرام را در خاطر هجّى مىكند تا طعم گس تابستانهاى پرحادثه و خون لحظهاى از خاطر دور شود...
◀️ از فیسبوک محمد امیرانی
📚 کتاب کشتار بیپایان
✍ دکتر جواد دانشپژوه
(بررسی اعدام، ترور و قتل عام
مردم کردستان بر اساس آمار)
☑ رفراندوم، اسباب تسلیم بیخشونت رژیم؟
در لفافهی "رفراندوم به عنوان وسیله گذار مسالمتآمیز"، چند تز مستتر است که به چشم نمیآیند:
۱- خشونت، از انتخاب و مشی مخالفان حکومت سرچشمه میگیرد. ۲- انقلاب، مترادف خشونت است. ۳- برای پرهیز از خشونت، ما حاضریم به بقای این رژیم تن بدهیم اما انقلاب نشود.
مسالمتﺁﻣﻴﺰ ﻳﺎ ﻗﻬﺮﺁﻣﻴﺰ ﺷﺪن ﺗﻐﻴﻴﺮ رژﻳﻢ را ﻧﻪ ذات رفراندوم ﺑﻠﮑﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ شدن ﻳﺎ ﻣﻘﺎوﻣﺖ رژﻳﻢ در ﺑﺮاﺑﺮ برگزار ی و نیز ﻧﺘﻴﺠﻪ رﻓﺮاﻧﺪوم اﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﯽﮐﻨﺪ. قضیه به این سادگی است. جای بحث جدلی درباره این تزها در این نوشته نیست. من در کتابچهی «اصلاحات شکست خورد، حالا چه؟» ( اسفند ۱۳۸۲) در رد تزهای اول و دوم و درباره خشونت به تفصیل نوشتهام. در اینجا تنها به نقل پاراگرافی از فصل سوم آن بسنده میکنم:
...«توسل به قهر، یکی از اشکال ممکن یا محتملِ مبارزه مردم برای آزادی و احقاق حقوقشان است. این شکل از مبارزه بیش از آنکه از مقوله اختیار و انتخاب باشد، از سوی دولت سرکوبگر به آنان تحمیل میشود. آنان در انتخاب میان آزادی و بردگی مختارند، اما وقتی آزادی را انتخاب کردند، بهای آن را نه خودشان، که طبقات حاکم تعیین میکنند. این یکیها هم البته منطق خودشان را دارند و حساب میکنند که قدرت و دارائیهای خود را به چه قیمتی از دست بدهند، میصرفد! وقتی تصمیمشان بر این باشد که به هیچ قیمتی از دست ندهند، آنوقت مردمی که به همان اندازه مصمم به کسب آزادی باشند، راه و انتخاب دیگری جز این نخواهند داشت که آن را "به هر قیمت" به دست آورند...»
☑ ایده "رفراندوم " در این مقطع کجا را نشانه رفته است؟
در رمزگشائی فراخوان به رفراندوم در بهمن ۹۶ نوشتم:
«گفتهاند که این فراخوان به مناسبت سالگرد ۲۲ بهمن است و ناکارآمدی و فساد رژیم و اصلاحناپذیریاش را انگیزه خود اعلام کردهاند. اما این اولین سالگرد ۲۲ بهمن نیست و ناکارآمدی و فساد رژیم هم از بهمن ماه امسال شروع نشده و به قول خود امضاکنندگان، حکایت چهار دهه است. آنچه تازه است، خیزش سهمگین و بیسابقه دی ماه ۹۶ است که زمین را زیر پای رژیم و طبقه حاکم لرزانده است. آنان جسارت این فراخوان را مدیون همان خیزشی هستند که حالا حتا حسن روحانی و احمدینژاد را هم به اپوزیسیون و منتقد تبدیل کرده است! تردیدی نیست که همه امضاکنندگان فراخوان، خواهان برچیده شدن ولایت فقیه و سلطه دار و دستههای حاکماند، اما نه به هر قیمت!
«در شرائطی که جامعه با حنجرهی خونین در خیابانها گذار از جمهوری اسلامی را فریاد زده است، فراخواندن به رفراندوم برای گذار از جمهوری اسلامی زیر نظارت سازمان ملل، پیش و بیش از آن که جمهوری اسلامی را هدف قرار داده باشد، جوهر طبقاتی همین جنبش تهیدستان و زحمتکشان و رادیکالیسم آن را نشانه گرفته است. فراخواندن به رفراندوم در این موقعیت، پیش از آنکه فراخواندن رژیم به برگزاری یک رفراندم انتحاری باشد، فراخواندن جنبش دی ماه به انتحار است؛ فراخواندن تودههای مصمم به سرنگونی رژیم که برای خلع ید از خلع ید کنندگان شوریدهاند، به تخلیه خیابانها و بازگشت به صندوقهای رأی، پنچر کردن اراده و ابتکارات تودهای، امیدوار کردنشان به گذار از بالا و با مداخله خارجی است. حال اگر چنین چیزی اصلا شدنی نیست، پس مسأله اصلی و حیاتی سرد کردن آتشفشانی است که در دی ماه غرّیده است، چه تکتک امضاکنندگان فراخوان به رفراندوم چنین درک و نیتی داشته یا نداشتهاند، چیزی را در نشانهگیری طرح رفراندوم در چنین شرائطی عوض نمی کند»
◼بیانیه #میرحسین_موسوی و قطار شدن جماعتی به حمایت از فراخوان او برای برگزاری رفراندوم را باید در فضای بس ملتهب، بحرانی و نامتعین جامعه پس از شکستهای مهیب رژیم در جنگ دوازده روزه و خشم مردم مستأصلی رمز گشائی کرد و فهمید که ممکن است همچون گردبادی به حرکت درآید و تاک و تاکنشان را از سر راهاش بروبد.
فراخوان به رفراندوم در این فضا حوله خیس بر پیشانی و پاشویه مردمی است که بار دیگر تبشان دارد بالا میرود. اگر رفراندوم شدنی نیست اما دواندن مردم به دنبال هویجِ رفراندوم شاید برای مدتی فنای رژیم را برای اصلاحطلبانی چون میرحسین موسوی، و خیزش تودهای کارگران، زحمتکشان، زنان و ملتهای تحت ستم در ایران را برای طرفداران ثبات همین ایران اما بدون حاکمیت آخوند، به تاخیر بیاندازد.
#پایان
☑ برگزارکننده رفراندوم کیست؟
#میرحسین_موسوی چیز صریحی در اینباره نمیگوید جز این بیان تلویحی که "ضامن نجات کشور احترام به حق تعیین سرنوشت همه شهروندان است"؛ به نظر میرسد توقع چنین احترامی را از سران رژیم دارد.
برخی میگویند رفراندوم باید زیر نظر سازمان ملل برگزار شود. بعید است تفاوت برگزاری و نظارت را ندانند و منظورشان برگزاری توسط سازمان ملل باشد؛ که اگر چنین بوده، معنایش این است که رژیم اجازه بدهد مأمورین سازمان ملل بیایند در وزارت کشور، چادر ستاد برگزاری رفراندوم بزنند و کارشان را بکنند و بروند! از آن هم حیرتانگیزتر نظریست که سازمان ملل و دولت جمهوری اسلامی به شراکت رفراندوم را برگزار کنند!
◼شرط اول برای عملی شدن شعار رفراندوم برای گذار از جمهوری اسلامی، این است که دولت و وزارت کشور و مجلس"ذوبشده در ولایت مطلقه" و شورای نگهبان و خود رهبر و سپاه و بسیج و همه دم و دستگاهی که قرار است در این رفراندوم هستی و منافعشان را ببازند، به برگزاری آن (البته با نظارت یا شراکت! "دشمنان اسلام و انقلاب") رضایت دهند! لابد از نظر میرحسین موسوی سلامت و شرایط دموکراتیک برگزاری رفراندوم مورد نظر وی را همان حکومتی قرار است تأمین و تضمین کند که احمدینژاد را به جای او از صندوق بیرون آورد!
◼ گذار از جمهوری اسلامی با رفراندوم؟ چگونه؟
برخی سادهلوح یا خودفریب یا مردمفریب، در رفراندوم مورد نظر میرحسین، چشمانداز گذار از جمهوری اسلامی را میبینند. حالا که داریم در اوهام و خیالات شنا میکنیم، بگذارید فرض کنیم که رژیم حاضر به برگزاری رفراندوم شد. در اینجا سه موضوع قابل تامل هست:
۱- روشن است که اعلام نتیجه رفراندوم پایان کار نیست! چه تضمینی وجود دارد که رژیم نتیجه رفراندوم را به رسمیت بشناسد و به آن احترام بگذارد؟ رفراندوم، از جنس دموکراسی است، یعنی احترام به نظر و خواست اکثریت جامعه. توقع آنکه حاکمان جمهوری اسلامی مجری چنین رفراندومی - آنهم به شیوه دموکراتیک – بشوند و به نتیجه آن هم تن بدهند، در تناقض با انگیزهی درخواست چنین رفراندومی است که میخواهد رژیم را به خاطر ضددمکراتیک بودن و بیاعتنائیاش به نظر و خواست جامعه از سر راه بردارد.
۲- رفراندوم، وسیله اعلام نظر است و نه وسیله عمل. با رفراندوم، مردم میتوانند بگویند که این رژیم را نمیخواهند؛ همین و بس. کار رفراندوم در همینجا تمام میشود. رفراندوم، خودبهخود رژیم را تغییر نمیدهد. برای عملی شدن خواست مردم که از طریق رفراندوم بیان شده است، دو حالت میتوان فرض کرد: یا باید رژیم به صرف اطلاع از خواست مردم و با احترام به آن داوطلبانه کنار برود (که خلاف همه مفروضات در مورد جمهوری اسلامی است؛ این رژیم به نتایج یک انتخابات عادی و قانونی مجلس اسلامی خود تن نمیدهد تا چه رسد به نتیجه رفراندوم برای سرنگونی خود!)؛ و یا مردم برای برکنار کردن آن، به اراده خود و به زور متوسل شوند یعنی خواست خود را به او تحمیل کرده و از سر راهاش بردارند. اولی که خواب و خیال است، اما اگر راهی جز اعمال اراده و اقتدار مردم نیست، دیگر این بازی رفراندوم برای چیست؟! اگر رفراندوم را باید با فشار مردم به رژیم تحمیل کرد، چه میزان از فشار تودهای لازم است تا رژیم در برابر آن خود را ناچار از برگزاری رفراندم - با علم به نتیجه آن- ببیند و بعد هم به نتیجهی آن تن دهد؟ منطقاً باید میزان این فشار تا آنجا باشد که رژیم به طور مطلق هیچ راه مانور و مقاومتی نداشته باشد، یعنی خود را در لب پرتگاهی بیابد که اگر تن به رفراندوم سرنگونی خود و پذیرش نتیجه آن ندهد، رفته است!
اما عقل سلیم میپرسد که اگر مردم به چنان موازنهای از قوا دست پیدا کنند و رژیم را اینچنین به عقب رانده باشند که پاشنههایش از پرتگاه گذشته باشند، دیگر چه احتیاجی به رفراندوم است؟! چه احتیاجی به اجازه گرفتن از رژیم برای سرنگونیاش هست؟! انقلاب، آن را روبیده است!
۳- فاعل اجرائیِ نتیجه رفراندوم کیست؟ فرض کنیم رفراندوم بشود که: فقر بهتر است یا ثروت؟ سرمایهداران و مالکان و دولتشان هم رفراندوم را به سلامت برگزار کنند و نتیجه این بشود: ثروت! حالا مسئله این است که فاعل تجدید تقسیم ثروت در جامعه که خواهد بود؟ وقتی فراخواندهندگان میخواهند برای "گذار از جمهوری اسلامی" رفراندوم صورت بگیرد، باید بگویند که این گذار بعد از رفراندوم چگونه عملی میشود؟ ساختارهای سیاسی و اقتصادی و نظامی و امنیتی و قضائی و غیره و غیره طی چه روندی به ساختارهای لائیک و دموکرات و... گذر میکنند؟ با خلع ید طبقه حاکم از قدرت سیاسی و اقتصادی؟ اینکه میشود انقلاب! یا اینکه خود همینها به تدریج استحاله پیدا میکنند؟! آیا "گذار" معنائی غیر از استحاله تدریجی همین دستگاه فعلی دارد؟
#ادامه_دارد
⛔️ #میرحسین_موسوی، خرداد۱۳۶۲:
"جنگ ما با عراق یک جنگ سرزمینی نیست، بلکه جنگ اسلام علیه کفر است و آن را تا پیروزی نهایی ادامه خواهیم داد
غربیها با مخیله بیمارشان میخواهند صلح تحمیلی را به ما بقبولانند
اگر در جنگ پیروز شویم منافع غرب و نوکران غرب در منطقه را مورد تهدید قرار خواهیم داد."
◼اینها را یادآوری کردم که بگویم تا چه اندازه حافظه سیاسی نزدیکمان هم ضعیف است و چه به راحتی چندین بار از یک سوراخ گزیده میشویم!
حالا تاریخ در سطح و شرایط دیگری تکرار میشود و باز هم بحثها بر سر این است که آیا میرحسین موسوی حق داشته است که محتوای رفراندوم را در ابهام بگذارد یا نه؟ آیا حق داشته است که درباره مرجع اجرای رفراندوم که دولت باشد یا سازمان ملل یا اشتراک هر دو سکوت کند یا نه؟ آیا ارزش و اهمیت فراخوان موسوی در اجرائی شدناش است یا در جا انداختن یک گفتمان خشونتپرهیز برای گذار از جمهوری اسلامی؟...
◼در جریان خیزش دی ماه ۱۳۹۶ هم تک صداهائی برای "رفراندوم" شنیده میشد. من در همان گرماگرم خیزش، هشدار دادم که "رفراندوم یعنی برگردید به خانه. امروز رفراندوم در خیابان است و پاسخ رژیم هم آشکار". ولی خُب، جامعهی ملتهب منطق طبقاتی خود را دارد.
در بهمن ۱۳۹۶ پس از جنبش دیماه، جمعی پانزده نفره (کم و بیش متجانستر از آش شلهقلمکار "شصت میلیون دات کام") بیانیهای برای فراخوان به رفراندوم به منظور "گذار مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی به دموکراسی سکولار پارلمانی" منتشر کردند. ظاهراً آنان از آن مراحل رفراندوم برای اصلاحات و از طرح رفراندوم "ﺑﻌِﺪ ﺷﮑﻠﯽ و ﻓﺮﻣﺎل" و صرفاً برای جا انداختن یک " گفتمان" عبور کرده بودند و به دنبال یک رفراندوم عملیِ باصطلاح "ساختارشکن" بودند. با اینجال بسیاری از پایههای سیاسی و نظری و طبقاتی این فراخوان هم با فراخوان «شصت میلیون دات کام» یکی و در حقیقت، تداوم آن در وضعیتی کیفاً متفاوت بود. فراخوان قبلی در شرایط افت آشکار جنبش و به قول نیلوفر ﺑﻴﻀﺎﺋﯽ که در ﺣﻤﺎﻳﺖ از آن ﻓﺮاﺧﻮان نوشته بود: "همه ﻣﯽداﻧﻴﻢ ﮐﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ اﺳﻼﻣﯽ ﺑﻪ ﭼﻨﻴﻦ رﻓﺮاﻧﺪوﻣﯽ ﺗﻦ ﻧﺨﻮاهد داد. اﻳﻦ ﻓﺮاﺧﻮان ﺧﻮاهد ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺳﻴﺎﺳﯽ اﻳﺮان را از اﻳﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﻳﺄس و ﺳﺮﺧﻮردﮔﯽ و ﺳﺮدرﮔﻤﯽ به در ﺁورد."... (راستی عجب تناقضی: مردم را امیدوار کردن به چیزی که میدانیم ناشدنی است و اسماش را هم بگذاریم از سردگمی به در آوردن مردم!) اما آن فراخوان به رفراندوم در حالی داده شد که جامعه در شرایط اعتلای سیاسی بود و بخصوص که مُهر زحمتکشان و تهیدستان را بر خود داشت و تمامیت رژیم را نفی میکرد! هیچ جای تعجبی ندارد که غالباً سر همین بزنگاههای توفانی است یا در آستانه توفانهاست که جارچیهای رفراندوم دوره میافتند.
☑ وسیله دموکراتیک و دموکراسی
برخی از مسکوت نهادن محتوا و شکل آنچه قرار است بر سرش رفراندوم شود با این توجیه دفاع میکنند که گویا تصریح پیشاپیش شکل حکومتی با حق انتخاب مردم منافات دارد. این البته یک مغلطه است که سبب میشود حقایقی مورد غفلت قرار بگیرند:
درست است که رفراندوم وسیلهای دموکراتیک برای ابراز تمایل و رأی مردم است، اما وسیله دموکراتیک، همیشه وسیلهساز دموکراسی نمیشود. درست مثل آتش، که هم میتواند وسیله گرما و رفاه در خانه باشد، و هم سبب حریق و خانه خرابی. یادمان نرفته است که از رفراندوم، جمهوری اسلامی هم بیرون آمده است!
رفراندوم، وسیلهای دموکراتیک است و هیچ دموکراتی نمیتواند به طور اصولی با آن مخالف باشد. اما موضوع این است که میان وسیلهای دموکراتیک و دموکراسی، باید رابطهای برقرار شود تا اولی، سببی برای دومی بشود و آنگونه که غالباً پیش میآید، وسیله دموکراتیک، اسباب دست مرتجعین و ضددموکراتها قرار نگیرد تا با آن، آزادی مردم و دموکراسی را سَر ببُرند.
مغلطه این است که رفراندوم را -یا عمومیتر بگویم- حق رأِی و انتخاب مردم را با خود دموکراسی یکی قلمداد و این فکر را القا میکنند که هرچه از رفراندوم و از رأی مردم حاصل شود، عین دموکراسی است، چرا که به شکلی دموکراتیک انتخاب شده است!
دموکراسی، فقط حق انتخاب مردم نیست، انتخاب دموکراسی توسط مردم هم هست! در همان فراخوان کذائی " شصت میلیون دات کام"، محمد ملکی که از مسکوت گذاشتن شکل حکومت جایگزین دفاع می کرد، طرفدار آن بود که همه اشکال حکومتی قابل تصور و حتا جمهوری اسلامی به رای رفراندم گذاشته شوند تا مبادا حق انتخاب مردم محدود شود! اتخاذ موضع بی طرفی از امروز در قبال نظامات سیاسی آتی به بهانه دفاع از حق رأی و انتخاب آزادانه مردم، ابداً بی طرفانه نیست و زیر کاسه ی مسکوت گذاشتن، نیمکاسه ی جانبداری معینی است. دموکرات واقعی بجای آن که به بهانه دفاع از حق انتخاب مردم، در پشت عبارت " دموکراسی سکولار پارلمانی "، در قبال حکومت آینده ای که باید به رفراندم گذاشته شود موضعی مبهم و دو فاکتو بگیرد، باید ضمن دفاع از حق انتخاب آزادانه مردم، به افشای بی امان همه اشکال کهنه و ارتجاعی و ضد دموکراتیک حکومتی پرداخته و در این مبارزه، برای تکوین شرایطی و ایجاد موازنه قوائی تلاش کند که در آن، نه انتخاب میان جمهوری و سلطنت ، بلکه انتخاب میان انواع جمهوری در دستور مجلس مؤسسان منتخب مردم قرار بگیرد.
#ادامه_دارد
☑ یادآوری سابقه
بعد از انتخابات ۱۳۷۶ و پیروزی خاتمی، اوضاع بر وفق مراد اصلاحطلبان بود. ریاست جمهوری، مجلس شورای اسلامی و قوه اجرائیه دولت و بخش مهمی از مطبوعات و رسانههای عمومی و بسیار ی از اهرمهای دولت را در اختیار و حتا بعضا در قبضه داشتند. تنها قوه قضائیه و ارکان قدرت واقعی در اختیارشان نبود.
وقتی با ترفندهای هزار نیرنگی و به ظاهر قانونیِ جناح صاحب قدرت واقعی، به محاصره و تنگنا افتاده و زیر ضرب رفتند، تازه به یاد مردم افتادند که رفراندوم برگزار شود تا بر سر اقتدارات شورای نگهبان و فلان ماده قانون اساسی و برخی دیگر موارد تشنجزای بین جناحها نظر بدهند. اما اصلاحطلبان در زمانی که صبح دولتشان میدمید و همه امکانات را در اختیار داشتند، هیچ از پیش نبردند چون مُطاع و مُنقاد مراکز اصلی قدرت بودند، حالا که دندانها و ناخنهایشان را کشیده بودند چطور میتوانستند برگزاری رفراندوم را به آنها بقبولانند؟!
ﺑﻌﺪها ﺟﺮﻳﺎﻧﺎت ﻣﺨﺘﻠﻒ اﺻﻼحﻃﻠﺐ ﺑﻴﺮون از ﺣﮑﻮﻣﺖ، اﺳﺘﺤﺎﻟﻪﭼﯽها و ﻧﻴﺰ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎن رژﻳﻢ هم هر یک ﺷﻌﺎر رﻓﺮاﻧﺪوم را ﺑﺎ ﻣﻀﺎﻣﻴﻦ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن مطرح ﮐﺮدﻧﺪ: از رﻓﺮاﻧﺪوم ﺑﺮای ﺣﺬف ﻧﻈﺎرت اﺳﺘﺼﻮاﺑﯽ، حذف ولایتمطلقه از ﻗﺎﻧﻮن اﺳﺎﺳﯽ، ﻳﺎ تغییر ﺧﻮد ﻗﺎﻧﻮن اﺳﺎﺳﯽ، ﺗﺎ "رﻓﺮاﻧﺪوم ﺳﺎﺧﺘﺎرﺷﮑﻦ".
ﻣﻄﺮحﮐﻨﻨﺪﮔﺎن ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن اﻳﻦ ﺷﻌﺎر، برگزاری رﻓﺮاﻧﺪوم ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ ﺧﻮد را از ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻃﻠﺐ ﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ و ﺁن را ﺷﺪﻧﯽ ﻣﯽدانستند. ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ اﻳﻦ ﺗﻮﻗﻌﺎت و اﻣﻴﺪواریها از ﭘﻴﺶ روﺷﻦ ﺑﻮد و در گذر زمان هم روشنتر شد!
بعد از تحریم گسترده انتخابات مجلس هفتم و شوراهای شهر و روستا از جانب مردم، گروهی با ترکیبی شلهقلمکار از اﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺧﻮﺋﯽ ﺗﺎ ﻋﻠﯽ ﻣﻴﺮﻓﻄﺮوس، از کامبیز روﺳﺘﺎ ﺗﺎ شاهین ﻓﺎﻃﻤﯽ، از ﻓﺮﻳﺪون اﺣﻤﺪی ﺗﺎ ﻓﺮخ ﻧﮕﻬﺪار و ناصر زرافشان ( که به جرم پذیرفتن وکالت خانوادههای قربانیان قتلهای زنجیرهای در زندان بود – و چه تقارنی که نسرین ستوده امضا کنندهی فراخوان اخیر هم در زندان بود) و دارﻳﻮش ﺁﺷﻮری ﺗﺎ ﻣﺤﺴﻦ ﺳﺎزﮔﺎرا و نیلوفر بیضائی و غیره ، در پائیز ۱۳۸۳ فراخوانی برای "حمایت ملی از رفراندوم" دادند و سایتی اینترنتی برای جمعآوری امضا دایر کردند به نام «شصت میلیون دات کام».
در بین این جماعت دو دستهگی به وجود آمد، عدهای در دل همین فراخوان به حمایت از ایدهی رفراندوم، اجرائیات رفراندوم و مشخصات آلترناتیو را هم جاسازی میکردند و دستهای دیگر مخالف این کار بودند. در ﺳﺎﻳﺖ "ﺷﺼﺖ ﻣﻴﻠﻴﻮن دات کام " ﺗﻮﺿﻴﺤﺎﺗﯽ ﺑﺎ اﻣﻀﺎی اﻋﻀﺎی ﮐﻤﻴﺘﻪ ﻓﺮاﺧﻮان (عبدالله ﻣﺆﻣﻨﯽ، ﻋﻠﯽ اﻓﺸﺎری، رﺿﺎ دﻟﺒﺮی، ﻧﺎﺻﺮ زراﻓﺸﺎن، اﮐﺒﺮ ﻋﻄﺮی و ﻣﺤﻤﺪ ﻣﻠﮑﯽ) داده شد ﮐﻪ هدف ﺁﻧﺎن در اﻳﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ، ﺻﺮﻓﺎ "ﺑُﻌِﺪ ﺷﮑﻠﯽ و ﻓﺮﻣﺎل" رﻓﺮاﻧﺪوم و ﻏﺮض، اﺳﺎﺳﺎ "ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮدن ﮔﻔﺘﻤﺎن رﻓﺮاﻧﺪوم به عنوان ﻳﮏ راهکار" ﺑﺮای ﺗﻐﻴﻴﺮ رژﻳﻢ ﺑﻮدﻩ اﺳﺖ و نه شرائط اجرائی رفراندوم و ﭼﻨﺪ و ﭼﻮن ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺁﻳﻨﺪﻩ، و نه هیچ ﭼﻴﺰی بیشتر از ﺁن. این عده استعفا دادند و کنار کشیدند.
من در نقدی زیر عنوان طنزآمیز «برای تغییر رژیم اینجا را کلیک کنید!» در تاریخ ۱۴ آذر ۱۳۸۳، از جمله در رابطه با موضع مستعفیون نوشتم که شاید مسئله برای خود این آقایان با کنار کشیدنشان حل شده باشد، «اﻣﺎ ﻣﺴﺌﻠﻪ اﺻﻠﯽ و ﮐﻠﻴﺪی در اﻳﻦ ﻣﻴﺎن، ﺑﯽﭘﺎﺳﺦ و ﻻﻳﻨﺤﻞ ﻣﺎﻧﺪﻩ اﺳﺖ . ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻪ ﺟﻮاﻧﺐ اﺟﺮاﺋﯽ و ﻋﻤﻠﯽ رﻓﺮاﻧﺪوم ﺑﺮای ﺗﻐﻴﻴﺮ رژیم ﺑﻪ ﻣﺮاﺣﻞ ﺑﻌﺪ ﻣﻮﮐﻮل ﺷﺪﻩاﻧﺪ، ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ همین تلاش برای "ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮدن ﮔﻔﺘﻤﺎن و راهکار رﻓﺮاﻧﺪوم ﺑﺮای تغییر رژیم" اﺳﺖ. ﻣﺴﺌﻠﻪ اﻳﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ اﻳﻦ ﺷﮑﻞ و ﻓﺮم، و اﻳﻦ ﮔﻔﺘﻤﺎن و راهکاری ﮐﻪ ﺑﺮای ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮدناش ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺗﻼش ﻣﯽﺷﻮد، وﻗﺘﯽ ﺑﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ و به ﻣﺮﺣﻠﻪ اﺟﺮا رﺳﻴﺪ، اﺻﻼ ﻋﻤﻠﯽ و ﺷﺪﻧﯽ هست، ﻳﺎ اﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﺮدم ﺑﺎز هم ﭘﺲ از ﺳﻮﺧﺘﻦ ﻓﺮﺻﺖها و از دﺳﺖ رﻓﺘﻦ زﻣﺎن، ﺳﺮ از برهوت دﻳﮕﺮی در ﺧﻮاهند ﺁورد؟
ﻣﺴﺌﻠﻪ اﻣﺮوز، اﮔﺮ اﺟﺮاﺋﯽ ﮐﺮدن رﻓﺮاﻧﺪوم، ﻳﻌﻨﯽ ﺑﺮﮔﺰاری ﺁن ﻧﻴﺴﺖ و ﺗﺒﻠﻴﻎ و ﺟﺎ اﻧﺪاﺧﺘﻦ رﻓﺮاﻧﺪوم همچون ﻳﮏ ﺷﮑﻞ و راهکار ﺑﺮای تغییرﺣﮑﻮﻣﺖ در ذهن ﺟﺎﻣﻌﻪ اﺳﺖ، اﻣﺎ ﺑﺮرﺳﯽ اﻳﻦ ﮐﻪ اﺻﻼ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﮑﻞ و ﻓﺮﻣﯽ و ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺎﮐﺘﻴﮑﯽ در ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ ﻗﺎﺑﻞ اﺟﺮا و ﺷﺪﻧﯽ اﺳﺖ ﻳﺎ ﻧﻪ، ﺑﺎﻳﺪ دﺳﺘﻮر همین اﻣﺮوز ﺑﺎﺷﺪ و ﺁن را ﻧﻤﯽﺗﻮان ﺑﻪ ﺑﻌﺪ از "ﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪن ﮔﻔﺘﻤﺎن رﻓﺮاﻧﺪوم " واﮔﺬار ﮐﺮد!»
مدتها بعد در نقد دیگری هم زیر عنوان «شصت میلیون دات کام و شصت میلیون ناکام» شرح دادم که چرا جا انداختن چنین گفتمانی نتیجهای جز شصت میلیون ناکام که بیهوده به دنبال آب در سراب کشانده شوند نخواهد داشت.»...
#ادامه_دارد
🟥 تب بُرِ رفراندوم
✍ شهاب برهان
پس از جنگ ۱۲ روزه، #میرحسین_موسوی بیانیهای از محبس خانگیاش صادر کرده است و باز جماعتی با طومار امضا، دستهی سینهزنی یاحسین میرحسین راه انداختهاند. از نقد تفصیلی بیانیه موسوی درمیگذرم جز با اشاره به چند نکتهی شاخص:
▪️علیرغم خطای باصرهای که با طلب رفراندوم برای تغییر قانون اساسی ایجاد میکند، کماکان به دنبال اصلاح رژیم است، حتا از طریق تغییر قانون اساسی.
▪️مشکل خود او با رژیم، چیزیست که آن را به مردم نسبت میدهد: "رنجیدگی عمیق" و نارضائی از "شیوه حکمرانی ناکارآمدشان" و "یک رشته خطاهای بزرگ".
▪️خواست اصلاح رژیم را به مردم نسبت میدهد که: "مردم میخواهند شاهد تجدیدنظر در آن خطاها باشند".
▪️میگوید: "ساختار کنونی نظام نماینده همه ایرانیان نیست". یعنی مشکل بر سر موجودیت و ذات این نظام نیست، ساختار آن [انحصار جناحی قدرت؟] است که همه ایرانیان را نمایندگی نمیکند.
▪️به قصد اصلاح نظام یعنی "تجدیدنظر در خطاها" و "تغییر شیوه حکمرانی و اصلاح ساختار نمایندگی نظام"؛ برگزاری رفراندوم برای تاسیس مجلس موسسان قانون اساسی را پیشنهاد میکند.
و برگزاری رفراندوم برای این اصلاحات را "تحقق حق تعیین سرنوشت مردم" جا میزند.
▪️برای میرحسین موسوی "در کوتاهمدت، اقداماتی سریع و نمادین چون آزادی زندانیان سیاسی و تغییر واضح در رویکردهای رسانه ملی کمترین توقعات است"؛ توقع از که؟ توقع از حکمرانانی که از قضا امروز پس از شکستهای جنگ ۱۲ روزه بیش از هر زمان دیگری برای بقای خود به زندان و دستگاه دروغپراکنی و سانسور نیاز و تکیه دارد!
▪️اما جوهر این پیام، خطاب میرحسین به حکمرانان است که: "به راستی که در روزهای زمانه نسیمهایی از فرصت از سوی پروردگارتان هست، هان که آنها را دریابید و روی از آنها برنتابید"؛ او هنوز از فرصت اصلاح دم میزند؛ اما در عین حال، هویجِ تعیین سرنوشتِ آحاد شهروندان از طریق رفراندم برای تإسیس مجلس مؤسسان را هم بر سر چوب برای مردم میگیرد؛ چرا؟ چون میداند که مردم نه تغییر در شیوه حکمرانی و اصلاح ساختار نمایندگی نظام بلکه سالهاست که سر نظام را میخواهند. وضعیت عدم تعینّی که در جامعه حاکم است نمیتواند دوام بیاورد. از فضای نومیدی، بنبست، سرگشتگی و خشم تودهای بوی نگران کنندهای میآید. باید به مردم امید داد، امید کاذب! باید سرگرمشان کرد که خیال کنند دارند کاری جدی برای رهائی خودشان میکنند؛ باید از حق تعیین سرنوشتشان حرف زد و این تصور را القإ کرد که خود مردم سوژه و فاعل تغییراتاند: رفراندوم برای تاسیس مجلس مؤسسان و به دست گرفتن سرنوشت خود! و نکته ظریف فریبنده دقیقا در همینجاست که مردم به رفراندومی دل و امید ببندند که گویا سوژهاش خودشاناند، اما خودشان نمیتوانند عملیکننده و مجری رفراندوم باشند!
بیش ازین روی بیانیه موسوی درنگ نمیکنم ولی مکثی بر روی چند موضوع مرتبط با فراخوان به رفراندوم را که بارها در جمهوری اسلامی به میان آمده است، خالی از فایده نمیدانم.
#ادامه_دارد
◼️قطعا تهوعآورترین نوع چپ، چپ محورمقاومتی است، که به بهانهی "مبارزه با امپریالیسم" از هیچ عملی برای شستن خون کارگران و زحمتکشانِ بهجان آمده از دستانِ جنایتکاران خاورمیانه چه اسد باشد، چه پوتین و خامنهای، کوتاهی نمیکنند. اما گونهای از همین نوع یافت میشود که به تنهایی مرزهای وقاحت را جابهجا کرده است. شب و روز از جنایات اسرائیل در غزه میگوید، به صورت خستگیناپذیر به حساب ارازل سلطنتطلب میرسد، بدون وقفه در حال افشای نوکران ایرانی اسرائیل است. اسرائیل را فاشیست میداند (کاری که قطعاً باید کرد!) اما یادش میرود که از فاشیسم وطنی بگوید؛ نگران توحش ارازل سلطنتطلب است، اما نگران نیست که صف اعدامیان در جمهوری اسلامی هر روز شلوغتر میشود؛ نوکری برخی برای اسرائیل را در بوق و کرنا میکند، اما چشم بر جیرهخواری مزدوران جمهوریاسلامی در اقصی نقاط جهان میبندد...
نمونهها از این دست -که باید آنها را محورمقاومتیهای خجالتی نامید- فراوانند. برای مثال به کانال تلگرامی Everyday Resistance# نگاه کنید.
بنا به نام کانال، ما باید در این کانال شاهد انعکاس مبارزات روزمرهی ستمدیدگان علیه وضعیت موجود و مسببان این وضعیت باشیم. اما چه میبینیم، وقتی در جهنم غزه، زمانی که ارتش اسرائیل لحظهای از کشتار دست کشیده و مردم عادی فرصت یافتهاند علیه حماس، یکی از مسببان وضعیت آخرالزمانی خود اعتراض کنند؟ هیچ!
وقتی که مردم باشرف سیستان و بلوچستان هر خطری را به جان میخرند تا در واکنش به فاشیسم ایرانی به افغانستانیهای اسیرشده توسط جمهوری اسلامی آب و آذوقه برسانند، چه میبینیم؟ باز هم هیچ!
آیا اینها مصداق بارز "مقاومت روزمره" نیستند؟ یا شاید کانال "مقاومت روزمره" خوش ندارد، بازگوکننده مقاومت هر روزه مردمی باشد که عليه جمهوری اسلامی و حماس دست به کنش میزنند؟ به یک دلیل! او چپ محورمقاومتی خجالتی است. به قبح دفاع آشکار از جمهوری جنایتکار اسلامی آگاه است، اما با سکوت در برابر فجایعی که میآفریند، در زمره حامیانش قرار میگیرد!
به پستهای اخیر کانالی که قرار است مبارزه روزمره ستمدیدگان را بازتاب دهد نگاه کنید. دریغ از یک پست راجعبه وضعیت فاشیستی ای که این روزها ایران درگیر آن است.
در عوض تا دلتان بخواهد صحبت از فاشیسم اسرائیل است. وقتی منطق انتخاب بین بد یا بدتر حاکم باشد، "رفقای ما" به خود حق میدهند که به آمنه سادات ذبیحپور در برابر ژورنالیستهایی که نان از دست اسرائیل میخورند، مدال آزادی بیان بدهند! ما که یادمان نرفته ذبیحپورها از دست چه حکومت فاشیستی ای نان میخورند، فقط به این محورمقاومتیهای خجالتی میگوییم: ننگتان باد!
#میرحسین_موسوی (نخستوزیر) بر ضرورت اجرای کامل مقررات حجاب اسلامی خواهران در ادارات تاکید کرد. اردیبهشت ۱۳۶۴:
در پاسخ به ندای نورانیستیز با کفر و الحاد، پیروی از امت حزبالله و رهایی از فرهنگ منحط غربی، #حجاب_اسلامی خواهران در کلیه دستگاههای اجرائی با دقت مراعات گردد.
انجمنهای اسلامی بر این امر خطیر نظارت کرده، تخلفات را گزارش کنند تا برخورد قاطع انجام شود.
پوشش کامل اسلامی جهت استفاده خواهران کارمند به شرح ذیل میباشد (مانند تصویر):
الف ـ مانتو و شلوار مدل ساده، گشاد و بلند از پارچه ضخیم و از یک رنـگ.
ب ـ مانتو شلوار مورد استفاده از رنگهای سنگین انتخاب گردد. رنگهای سرمهای، قهوهای، طوسی و مشکی ارجح است.
ج ـ از مقنعه جلو بسته و مدل ساده و یکرنگ و بدون هرگونه تزئین، در رنگهایی که جلب توجه نکند و تقلیدی از فرهنگ غرب نباشد استفاده شود.
د ـ کفش از مدل ساده با پاشنه معمولی مناسب جهت محل کار با رنگهای مناسب.
هـ ـ جوراب به رنگهای سنگین.
و ـ عدم استفاده از زیورآلاتی که در شأن خانمهای کارمند نیست و نیز عدم استفاده از هرگونه لوازم آرایش.
#میرحسین_موسوی، آذر ۱۳۶۱:
«خرابههای تختجمشید را از خاک بیرون کشیدند و تاریخ ساختند تا ملت اجبارا به تاریخ بیگانه از اسلام افتخار کند.
میگفتند شما داریوشها و کوروشها را دارید تا کشور را اسلامزدایی کنند.
پلیدها برای ترویج حس ناسیونالیستی #هزاره_فردوسی را در زمان رضاشاه مطرح کردند.»
👆
برای فشار سیاسی و اجتماعی بر نهادهای رسمی برای توقف فوری اخراجها، بازداشتها و محرومیتها.
ما از تجربیات جنبشهای پناهگاهساز در آمریکا، اروپا و آمریکای لاتین میآموزیم: مدرسههایی که مهاجر را پنهان کردند، و مردم عادیای که درهای خانههایشان را گشودند و ... این تاریخ زنده است – و ما میتوانیم و باید نسخه آن را در ایران، امروز بسازیم.
پرچم ما روشن است: هیچ انسانی غیرقانونی نیست. هیچ کودک، زن یا کارگری نباید صرفا به خاطر شناسنامه یا محل تولد از حق آموزش، درمان، امنیت و زیستن محروم شود. حقوق کامل شهروندی برای همه ساکنان یک جامعه – بدون استثنا – باید اصل بنیادین ما باشد. هر تبعیضی بر اساس تابعیت، زبان، قومیت یا رنگ پوست، باید به عنوان جرم اجتماعی و سیاسی محکوم شود.
این مبارزه، فقط مبارزه برای مهاجر نیست؛ مبارزه برای انسان است. بیایید در هر محله، در هر مدرسه، در هر کارگاه، دیواری انسانی در برابر فاشسیم و سرکوب بسازیم. نه دیواری برای جدایی، بلکه برای حفاظت. همبستگی نه شعار، که سلاح ماست.
ما برای جهانی بدون مرز، بدون پرچم، بدون نژاد، بدون دین، و بدون سلطه سرمایه میجنگیم. جهانی برای انسان. اما تا رسیدن به آن افق، تا آن زمان، باید از همین اکنون، از همین خیابان، از همین همسایه، از همین کودک دفاع کنیم.
زندگی، محترم است. انسان، مقدس است. و مهاجر، نه بیگانه، که آینه ماست؛ خود ماست!
٢١ سرطان ١٤٠٤ راديو زمانه
#علی_جوادی
#فاشیسم_ایرانی
👆
🔴افسانه نژاد: تنها یک نژاد وجود دارد – نژاد انسان
این سیاست که «مهاجر ترکیب نژادی جامعه را به هم میزند»، نه یک نظر علمی، بلکه پژواک نژادپرستی کلاسیک است؛ همان منطقی که آشویتس را ساخت، اتاقهای گاز را پر کرد، و اردوگاههای مرزی امروز را توجیه میکند. علم ژنتیک سالهاست که اثبات کرده است: بیش از ۹۹,۹ درصد ژنهای انسانها با هم یکساناند. آن چه که نژادپرستان آن را «تفاوت نژادی» میخوانند – از رنگ پوست تا فرم بینی و بافت مو – صرفا تطابقهای اقلیمی و جغرافیاییاند، نه تفاوتهای موهوم نژادی.
تیرهپوستی، سازگاری با آفتاب شدید است؛ پوست روشن، واکنشی به نور کمتر. هیچ کدام نه فضیلت است، نه نقص. آن چه ما با آن میسازیم، انسان است – در تنوعی طبیعی و انسانی. اما ایدئولوژیهای نژادپرست این تفاوتها را به نردبان سلطه و تبعیض تبدیل کردهاند: نردبانی ضد انسانی که در آن، برخی بالا، و برخی پایین نگه داشته میشوند؛ بهمنظور ملزومات قدرت سیاسی، بر اساس اسطوره.
در ایران، میگویند افغانستانیها «با ما فرق دارند»، «ترکیب تهران تغییر کرده»، «هویت ایرانی در خطر است» – همان زبانی که نازیها استفاده کردند. این زبان نه از علم، که از نفرت میآید؛ نه برای فهم، بلکه برای سلب حق است. و در برابرش باید گفت: ما فقط یک نژاد داریم – نژاد انسان. و هر گفتاری که تلاش کند انسان را به مرز، قوم یا رنگ محدود کند، ابزار تفرقه و کنترل و استثمار است.
🔴ناسیونالیسم: دین دولت، زبان جنایت
ناسیونالیسم، برخلاف تبلیغات رایج و تصورات پوچ، «عشق بیضرر به وطن» نیست؛ یک نظام فکری تمام عیار برای مشروعیت بخشی به سلطه طبقه حاکم، تبعیض، استثمار و خشونت است. در رواندا، یوگسلاوی، آلمان نازی، و دهها نمونه دیگر، ناسیونالیسم به محض اینکه به قدرت سیاسی دست یافت، مرز میان «ما» و «آنها» را با خون کشید. آن چه در شعار آغاز شد، در گور دسته جمعی پایان یافت.
در ایران، ناسیونالیسم با ترکیب اسلامیاش یا آریایی – عظمت طلب محور، قرائتهای متعددی دارد، اما هدف همه یکی است: حذف «غیر خودی». در یک نسخه، افغانستانی «اتباع بیگانه» است؛ در نسخه دیگر، مردم منتسب به عرب، کرد یا بلوچ «تجزیه طلب» است. و همه اینها، بستری است برای مشروع سازی تبعیض، خشونت، و در نهایت، پاکسازی قومی و ایجاد گورهای دسته جمعی.
هم زمان، در مقابل نیز، ناسیونالیسم های قومی، همگی بر «حق ویژه خودی» بنا شدهاند – و در این رویا، تنها چیزی که جایی ندارد، انسان آزاد و برابر است. این پروژهها، اگر هر کدام در هر منطقه ای به قدرت برسند، چیزی جز بازتولید سرکوب، فقط با پرچم جدید نخواهند بود.
🔴وطن: خاک یا زندان؟
وطن، آنچه در ادبیات و سیاست می شنویم، عشق به خاکی است که بر آن، حقوق انسان هیچ است. خاکی که با آن، جنگ توجیه میشود، تبعیض عادی میشود، و مرگ مقدس میگردد.
در حکومت اسلامی، وطن نامی است برای بسیج تودهها علیه دشمن نظام اسلامی، در خدمت بقای قدرت. به کارگر میگویند برای وطن بجنگ، اما در همان وطن، فرزندانش از مدرسه رانده میشوند، خانواده اش از درمان محروم میشود، و خودش هر روز به فقر بیشتر عادت داده میشود. این وطن نه پناه است، نه خانه – بلکه زندانی است با پرچم.
مارکس به درست گفت: «کارگران وطن ندارند» – یعنی باید جهانی و انسانی اندیشید، زیرا منافع مان جهانی است. چرا که وطن تنها با نژاد، قوم یا شناسنامه و وحدت با طبقه حاکمه تعریف میشود، و این خانه ستمگران است نه مکان زندگی انسانها. ما به دنیایی بدون مرز و وطن میاندیشیم – جهانی برای همه، نه جایی برای هیچ کس. ما برای مکانی میجنگیم که انسانها، مستقل از محل تولد و ... در آن آزاد و برابر و متساوی الحقوق باشند.
🔴فراخوان: همبستگی برای زندگی، برای انسان
ما در برابر فاجعهای زنده ایستادهایم؛ نه رویدادی تاریخی، نه خبری گذرا، بلکه جنایتی سازمان یافته از انسانهایی که هیچ سلاحی ندارند جز کار، هیچ گناهی ندارند جز تولد در آن سوی مرز. این لحظهای است که هر انسان آزاده، هر کارگر، هر معلم، هر دانشجو و هر زن و مرد برابری خواه باید از خود بپرسد: در کجای این تاریخ ایستادهام؟
انسانیت ما را فرا میخواند به اعتراض، به مقاومت، به سازمان یابی. خاموشی، نوعی همراهی با فاشیسم است. بیتفاوتی، نوعی هم دستی با سرکوبگران است. مبارزه با تبعیض علیه مهاجران افغانستانی، وظیفهای انسانی، طبقاتی و سوسیالیستی است. و این تنها مسئلهای اخلاقی یا حقوقی نیست؛ این سنگ محک همه ماست.
میتوان کانونهای حمایت انسانی از مهاجران افغانستانی را سازمان داد: در مراکز کار، در کارخانهها، در دانشگاهها و مدارس، در محلات زندگی. برای تأمین سرپناه، غذا، درمان، و ارائه خدمات. برای ایجاد شبکههای هشدار محلی در برابر گشتها و یورشها. برای مستندسازی، افشا و انتشار موارد تعرض وحشیانه به مهاجران.
