بندِ تاریکِ چهارم
Open in Telegram
نوشتیم و خط زدیم تا رسیدیم به حالا، به «بندِ تاریکِ چهارم»، و مشغول نوشتن شدیم باز تا آفتاب بزند، تا صور دمیده شود. #محمد_یغمائی پیام ناشناس: https://t.me/BiChatBot?start=sc-10703-8DvcIhM
Show more839
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دخترک با غیض میپرسه: تو چته امشب بابا؟
مامانش بلافاصله بهش میگه: بابا وقتی میخواد از مشهد برگرده دلش میگیره، چون دلتنگ میشه، اذیتش نکن.
بعدم یه نگاه تندی به من میکنه و احتمالا توی دلش میگه: عادت کن، لطفا عادت کن.
اما مگه میشه مثلا به مرگ عادت کرد؟ به ترس عادت کرد؟ به لذت عادت کرد؟
دلتنگی چیز عجیبیه که نمیشه توضیحش داد حتی و من؟ موقع برگشتن از هر زمانی ضعیفتر، خستهتر، وحشیتر و البته دلتنگترم...
...
یه وقتی حس میکنی خیلی نداری باهاش، تو اونی، اون توئه، سکهای شدین که فقط یه رو داره.
چشماتو وا میکنی دلت میزنه واسه دیدن نشونههاش، صداش، کلمههاش، ساعتِ کادوی یادگاریش.
اونوقت چی میدی براش و بهش؟ زندگیت رو؟ جونت رو؟ یا هرچی داری رو با یه لبخند گنده؟
با اون تو دو تا دست داری که تو دستات بگیری، دو تا چشم که بهشون زل بزنی و لبائی که کارشون نفس کشیدن نباشه فقط و گاهی ببوسه!
قشنگه نه؟
خیلی خوبه ولی به نظرم بوی شعار و حرف میده. برای کپشنِ زیر پست آشپزی بدون رسپی، عکس گل و بوتههای یهوئی گرفته، یا چند تا دوستِ کنار هم ایساده با استایلِ مثلا خاص بیشتر میخوره.
یه وقتی حس میکنی خیلی باهاش نداری و نگاه میکنی به خودت و میبینی هیچی نداری، هیچی میدونی یعنی چی؟ یعنی عزت نداری، آبروی جلو آینه وایسادن و تماشا نداری، پای رفتن و روی موندن نداری. یعنی لبی برای بوسیدن و حتی نفس کشیدن نداری.
دو تا عضلهٔ زشتِ اضافه مونده برات که دوسشون نداری.
رو دست خودت باد میکنی و وقتی چشاتو میبندی که زور باشه، که سرخ باشن و قایمشون کنی توی تاریکی، که وقتی مجبور باشی بیدار بشی و زندگیت بشه اجبار.
یعنی حتی دستائی که خودتو تو آغوشش گرفته اجباری باشه.
زشت شد نه؟
خراب شد نه؟
تو بمون و ببین و بساز، خدا رو چه دیدی، شاید هم شد...
#محمد_یغمائی
تو مال من اگر بودی
پیشانیت را آینهکاری میکردم
که هزار من را به من برگرداند
لبانت را پنجرهای
که نسیم را به خانه بیاورد
گونههات را پلکانی
که راه بهشت را باز کند
و گلویت را
استخوانهای نازک همسایهاش
گل میکاشتم
که هر صبح و عصر بهار در ان جلوه کند.
تو اگر مال من بودی
تماشایت میکردم
بسیار بسیار...
#محمد_یغمائی
حوصله و توانی برام نمونده، جهانم خیلی خیلی کوچیک و سرد شده و این اصلا خوب نیست...
Repost from بندِ تاریکِ چهارم
میخوام یه اپ درست کنم به نام:
«شانه یاب»
کسی بیاد و بشینه کنارت، امن و ساکت، سرت رو بذاری روی شونه اش و خوب گریه کنی، خالی که شدی بلند شی، اشکات رو پاک کنی و دماغتو بگیری، گونه اش رو ببوسی و بدرقه اش کنی...
امن و ساکت، امن، و ساکت.
.....
تشویق خوبه، قشنگه، انگیزه میده و لذت داره اما، مهمه که چهکسی و در چه زمانی تشویق کنه.
یه روزی بود که یه مدرسهٔ هفتصد نفره با من به خاطر کارای احمقانهای که میکردم آشنا بود، اولش میخندید، بعد سعی میکرد تغییرم بده و بعد ازم تقلید میکرد. اره خوب من یه جائی قوانین یه بازی رو تغییر دادم چون جسارت داشتم و معنی نگاه و حرف دیگران رو نمیفهمیدم. مسخره کردن رو میذاشتم به حساب دوستی و دنبالهروی رو به حسابِ نابلدی. من اون موقع اما یک قدم کم داشتم تا پریدن، یک قدمِ مهم که نبود، تشویقِ خانوادهای که هرگز مشوقم نبود. فکر کنم بین آدمای همسن و سال من این مورد خیلی زیاد باشه، تحویل گرفته نشدن یا دیده نشدن.
همیشه همینه، یک جهان اگه یکدست طرفدار تو باشن و یک نفر بهت پشت کرده باشه، انگار که بیپناهی، و برعکس، یک جهان بهت سنگ بزنن و یک نفر لبخند، همون یک نفری که باید، جون و سر و قلبت در اَمانه، به همین سادگی!
قصدم انشا نوشتن نبود و این کلمهها همینجوری جمع شدن دور هم، خواستم بگم مهمترینِ خودت باش، مهمترینِ مهربونی باش...
#محمد_یغمائی
چه با یک نفر خواننده و چه با چند هزار نفر، کلمات من روح دارن. من مدتهاست به این باور رسیدم و دست کشیدم از نوشتنِ عامهپسند. نه اینکه اون فرم نوشتن بد باشه، نه، من دیگه دوستش ندارم و دارم تو هوائی که دوستش دارم قدم میزنم و آواز میخونم.
رها، بیدغدغه و روشن.
میخوای بدونی رفیق کیه؟
رفیق همونه که حواسش هست کی باید باشه و کجا نه!
همون که مهمی براش، فقط همین، مهمی براش!
اون که ممکنه یه جایی با تمام باهات دعوا کنه ولی تهش خودش آرومت کنه!
همون که وقتی تو خر میشی مثل آدم داستانت رو مدیریت کنه!
آره، رفیق اونه که وقتی تو حواست نیست بهش حواسش باشه بهت...
کار درجه یک توی حال و هوای بیمادر، البته خارجیش، میشه همین مینی سریال «آتشهای کوچک در همهجا»
ببینید تفاوت رو.
....
فیلم اسپویل میشود، لطفا اگر قصد دیدنش را دارید، نخوانید.
.
||وقتی اسامی بازیگران فیلم رو دیدم، با خودم گفتم امکان نداره فیلم بدی باشه. بعد از تموم شدن فیلم متوجه شدم که فقط و با تاکید فقط هنر بازیگرانش باعث شد بتونم تمومش کنم. بله، همین اندازه بد.
ایدهٔ فیلم اگرچه تکراری اما جذابه، میشه هزاران فیلم خوب ساخت در این مورد و با لذت تماشا کرد، مادر، این کلمه اونقدر بزرگ هست که بشه تا ابد ازش حرف زد و خسته نشد. اما نشد، متاسفانه نشد.
اسم فیلم خوب انتخاب نشده و به راحتی قصه رو لو میده، اگرچه توی این فیلم قصهٔ آنچنانی در کار نیست اصلا!
بار اصلی کار رو پردیس پورعابدینی به دوش میکشه و واقعا بازی خوبی داره. امیر آقائی که من انتظار زیادی ازش داشتم یه بازی معمولی ارائه میده که البته به دلیل بالانس نبودن شخصیتش توی قصه و باقی موندن در حد یه تیپه. پژمان جمشیدی هم دقیقا همینطور با این تفاوت که حتی جایگاه نقشش توی قصه هم معلوم نیست! بازی میترا حجار هم چنگی به دل نمیزنه و کاملا درگیر کلیشهاس.
فیلم سکانسهائی داشت که میتونست ضعف فیلم رو کمتر کنه اما بعد از هرکدوم یه آه بلند کشیدم برای حیف کردن صحنه، عوامل و بازیگر. روبرو شدن برادر دختر و دکتر موذن، چه توی مطب، چه توی خونه و چه پایین بیمارستان افتضاح بود، هر سه افتضاح.
صحنههای مواجهٔ مهروز و امیرعلی هم همینطور، رها شده، خالی از منطق و خیلی کلیشهای.
آدمهای اضافه، دیالوگهای بیهوده و وارد کردن اتفاقاتی که هیچ کمکی به فیلم نمیکنن هم از اشکالات بزرگ دیگهٔ فیلم بود.
پایان فیلم هم که کامل کنندهٔ تمام این بهمریختگی و شلوغی بود.
کاش فیلمنامه قصه داشت، کاش کارگردان هدف داشت، کاش بازی این زن هدر نمیرفت.||
#محمد_یغمائی
#بی_مادر
Repost from N/a
یکی اومد در زد، رفتم در رو باز کردم یارو پشتش بود و صدای باز شدن در رو شنید و برگشت بعد میبینم یه کاغذ داره نشون میده که نوشته من ناشنوام کمک کنید سمعک بگیرم. آیا من برای تو یک لطیفه هستم؟
حرف زدن همش گفتن از اتفاقات روزمره نیست!
وقتی کار بدی کردی، حرف ناجوری زدی یا به نحوی نادیدهاش گرفتی حرف زدن میشه عذرخواهی.
وقتی ازت معذرت میخواد، سعی میکنه جبران کنه، مهربونی میکنه بعد بداخلاقیش حرف زدن میشه بخشش.
زندگی نه اونقدر گوگولیه که همش بگو و بخند باشه و نه اونقدر طولانی که ارزش ناراحت کردن و ناراحت موندن رو داشته باشه...
