Nubivagant
Open in Telegram
Head in the clouds,heart in the sky یکی از اون آدما که عاشق آسمونه! Nubivagant (Adj.): Wandering in the clouds; Moving through the air. PV: https://t.me/+nQgo3HFQePZhOGY0 @getbacktoyourself @do4im
Show more497
Subscribers
-224 hours
-37 days
-730 days
Posts Archive
497
من عاشق لطافت خمیرم. از اینکه انقدر جزئیات داره و صبر میخواد خوشم میاد. شبیه زندگیه. انگار یادم میاره چقدر صبر کردن مهمه و چقدر بلدش نیستم. دارم یاد میگیرم. فکر کنم مهمترین چیزی که خمیر درست کردن یادم میده همینه.
اینکه یه پروسه طولانی داره و کلی جزئیات ذوق زدم میکنه. این دقت کردن به یه عالمه جزئیات ریز ریز باعث میشه از دغدغههام جدا شم و غرق اون لحظه بشم.
اینکه خیلی سخته ولی به نتیجهش میارزه هم خیلی کیف میده. وقتایی که حالم خیلی خوب نیست هم دوست دارم خمیر درست کنم و عصبانیتم رو سر ورز دادن خمیر بیچاره خالی کنم و بعد اولین لقمه یادم بره اصلا چرا عصبانی بودم و فکر کنم زندگی ارزشش رو داره.
497
امروز عملا ۱۳ ساعت کار کردم! مجموعا ۲ بار از جام بلند شدم و وسطش هیچ کار دیگه ای نکردم!
497
حتی برای من خیلی شبیه رابطهست.
نگه داشتن شعلهی عشق برای یک آدم دیگه، قرار نیست تا ابد بدون سوخت روشن بمونه. عشق، فقط با دوست داشتنِ یکباره زنده نمیمونه؛ یه تمرین روزانهست.
لازمه هر روز کمی بهش دقت کنی. دوباره یادت بیاری چرا دوستش داری، چقدر برات ارزشمنده، و چطور میتونی هم خوبیهاش و هم تمام نقصهای آدمیزادیش رو کنار هم دوست داشته باشی.
لازمه گاهی به خودت نگاه کنی و سعی کنی امروز، حتی شده یه کوچولو، آدم بهتری باشی؛ چون اون آدم توی زندگیته و سعی میکنه به بهترین ورژن خودش تبدیل بشه. چون نه فقط خودت، که اون هم لیاقت بهترین نسخهی یک پارتنر رو در کنارش داره.
باید هر روز یه ذره هیزم تازه توی اون آتیش بندازی؛ با توجه، با جزئیات، با چیزهای کوچیکی که بهش نشون میده:
«میبینمت. هنوز برام مهمی. هنوز انتخابت میکنم.»
شوق و عشق وجه اشتراکی دارن و اون "مراقبت" ه.
497
شوق رو ادامه دادن خیلی مهارت لازمیه.
اکثر آدما شوقشون رو خودشون میکشن و متوجهش هم نیستن[منم از اون آدما بودم]
زندگی اینطوری نیست که یه روز از خواب بیدار شی و ببینی همه چی نشسته سرجاش و خوشحالی.
اینطوریه که تو هر روز بیدار میشی و به جای اخم کردن به آفتاب و یادآوری کردن سختیهاش به قشنگیاش دقت میکنی. به اینکه چقدر ذوقشو داشتی و فرصت این رو دارس که تجربهش کنی.
حرفم اصلا نیمه پر لیوان و اینا نیست. یه تمرین خودآگاهانه برای زندگی کردن این لحظهست با تمام مختصاتش.
اثرش مثل کاریه که دقت کردن به جزئیات طبیعت اطرافت باهات میکنه.
اون استرسه که یقت رو سفت چسبیده مغزت رو رها میکنه و خودش رو تو این لحظه جا شده میبینه. جزئی از همون طبیعت که زور نمیزنه برای جا شدن.
همونطور که یک درخت زور نمیزنه برای جا شدن در طبیعت تو هم انگار جای درستتی. جایی که جای توعه.
میخوام بگم کشتن این ذوقه خیلی سادهست. هیزم ریختن به آتیش این شوقه که سخته. روشن نگه داشتن این شمع و تبدیلش کردن به آتشه که مهمه.
497
جزئیات خیلی حسهای عجیبی بهم میدن. مثلا همینکه به جای جالب نوشتن جالبانگیز. من این کلمه رو از کلاس هندسه دارم، زیاد ازش استفاده میکنم و خیلی ندیدم آدما ازش استفاده کنن. این جزئیات ساده گاهی حس اینو بهم میده که تشابهاتی تو مدل بودنم با دیگران وجود داره و ذوق میکنم از اینکه یه جاهایی سیمکشیهای مغزم رو تو دیگران هم میبینم.
497
با خانوم ناز ۷۰ ساله ای که نهایت بهشون میومد ۵۰ سال داشته باشن انقدر که سرحال و زیبا بودن[صاحب اینجا بودن] عکس گرفتیم. و کاش اونطوری پیر بشم.
497
"از تئاتر شهر تا اونجا ساعت دوازده شب قدم میزدم کوچه ها بود گل میداد و با خودم میگفتم خدایا تو چرا آدم نمیشی درست برخورد کنی، میری میگی غلط کردم خدافظ"
