en
Feedback
🇵🇸𝐄𝗹𝗶𝘅𝗶𝗿🇱🇧

🇵🇸𝐄𝗹𝗶𝘅𝗶𝗿🇱🇧

Open in Telegram

بسم الله الرحمن الرحیم ••✦✾🇵🇸🇮🇷🇱🇧✾✦•• حکومت اکسیریان خیبر خیبر یا صهیون بشکنید بیعت بامارا،ممبران ما بیدارتر میشوند... ناشناس صاب ملک: https://t.me/HarfChatBot?start=38e85c83ba99

Show more
269
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دکترم گفته روزی حداقل ۵تا ری اکشن بقول تا سلامت روانیت تضمین بشه.

😂😔هوانگ چا رین هستم

اکسیرک آواره... او به درخت کهنسالی رسید چونکه او از عزیزانش طرد شده بود سر به بیابان نهاد دست دوستی به سوی درخت کهنسال دراز کرد و اما به یکباره اکسیرک پس از برخورد با درخت ناپدید شد و بعداز آن روز دیگر هیچکس اورا ندید گویا از اول زاده نشده -قسمت اول

حکمت"49" #نهج_البلاغه
+1
حکمت"49"
#نهج_البلاغه

محشره🙂‍↔️

دمنوش عصاره ی چای باقالگردون دارم بدم؟

میلادحضرت رقیه(س)رو تبریک میگم🌱🙂‍↔️

شبتون بخیر:)

غلط قولیدیم امیر😔پوتین هایتان بوی بهشت میدهد

اون بهجت عجوزه فدای بندهای پوتین بوگندوتان امیر😔❤️‍🔥 میدانستیم دلتنگ چایی نوشی هایمان میشوی🙂‍↔️

هارتم پودر شد

Repost from آیهان
در دل شب‌های سرد تبعیدگاه، درحالی‌که بادهای سوزناک از لابه‌لای سبزی‌های کاشته‌شده عبور می‌کردند، اکسیرک در کلبه‌ای محقر و نمور، زانوانش را در آغوش گرفته بود. سقف چوبی، هر از گاهی ناله‌ای از سر کهنگی سر می‌داد و از دیوارهای ترک‌خورده، سرمای زمستان به درون می‌خزید. ردای وصله‌دوزی‌شده‌اش، که روزی رنگی شاد داشت، حالا تنها خاطره‌ای کمرنگ از گذشته‌ای پرهیجان بود. بیرون، ردیف‌های بی‌پایان گشنیز و تره، در نور کم‌رمق ماه می‌درخشیدند. اما هیچ‌کدام برای اکسیرک جذابیتی نداشتند. دست‌هایش که روزی با ظرافت استکان‌های چای را در سینی‌های نقره‌ای می‌چیدند، حالا به‌سختی خاک را کنار می‌زدند تا بذرهای سبزی را بکارند—آن هم بدون حق پاک کردنشان! شب‌ها که فرا می‌رسید، گریه‌های خاموش اکسیرک در همهمه‌ی باد گم می‌شد. او به یاد آن روزهای دربار، به یاد خنده‌های شاه، به یاد مهمانی‌های باشکوه و عطر چای‌هایی که با وسواس دم می‌کرد، به یاد شور و غوغای زندگی گذشته، اشک می‌ریخت.

امیرعفو نما

Repost from آیهان
حکم بی‌رحمانه بود: تبعید، منع همیشگی از چای، و محکومیت به کاشت سبزی بدون حق پاک کردن آن تا پایان عمر! روزگار تلخی برای اکسیرک آغاز شد. از کاخ پرنور شاهنشاهی به مزرعه‌ای در حاشیه دربار رانده شد، جایی که دستان پرانرژی‌اش حالا به جای چای، تنها به کاشت گشنیز، جعفری و تره مشغول بودند. اما آنچه قلبش را می‌فشرد، نه رنج کار سخت، بلکه محرومیت از آن جام طلایی معطر بود. هر شب در تاریکی، درحالی‌که باد از میان برگ‌های سبزی‌ها می‌گذشت، اکسیرک در دل با برگ‌های چای درددل می‌کرد و با حسرت به آسمان خیره می‌شد. ولی آیا اکسیرک واقعاً همیشه این‌گونه می‌ماند؟

برام یه صلوات می‌فرستید:))

غم به توان بی نهایت

ای خدای مهربانم✨ به ذکر نام زیبایت و نیایش لحظه‌هایت وجود زمینیَم را ملکوتی گردان... تا آنچه تو میخواهی باشم و از آنچه من هستم رها شوم که تو،بی نیاز و من غرق نیازم... #مناجات

یه سوال یهو واسم پیش اومد اگر همین الان بهتون بگن کلا مجازیو ترک کن فکر میکنین میتونین؟اگر آره/نه چرا؟ جواباتون: https://t.me/archive00eksir/1840 #چالش

از گوشی فاصله بگیریم هیچی ازش درنمیاد جز وقت تلف کردن