en
Feedback
🇵🇸𝐄𝗹𝗶𝘅𝗶𝗿🇱🇧

🇵🇸𝐄𝗹𝗶𝘅𝗶𝗿🇱🇧

Open in Telegram

بسم الله الرحمن الرحیم ••✦✾🇵🇸🇮🇷🇱🇧✾✦•• حکومت اکسیریان خیبر خیبر یا صهیون بشکنید بیعت بامارا،ممبران ما بیدارتر میشوند... ناشناس صاب ملک: https://t.me/HarfChatBot?start=38e85c83ba99

Show more
269
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
آمااادهه اید دوست جدیدمو بهتون نشون بدممم؟

Repost from آیهان
ببخشید ولی به عنوان یه انسانی بالقوه و تجربی بالفعل هم تکلیف ریاضی ممد حیات بود و هم مکالمه‌ی عربی مفرح ذات. پس نبودنت به لوب چپ کبد هوشنگ نیز نیست دل‌انگیز، میاه. 💞

دنیایی که آدماش وقتی سودی براشون نداری یادت نمیکنن باید دور ریخت

نبودنت سخت است؛ مثل تكليف رياضى برای انسانی‌ها و حفظ مكالمه عربی برای تجربی‌ها بيا،حالمان را زنگ هنر كن.
سيد طه صداقت
#دیالوگ

لذتی بالاتر از این نیست که کسی را بیابی که‌جهان را مثل تو ببیند. اینگونه می‌فهمیم که‌دیوانه نبوده‌ایم!

داستان مرگمو گفتم بنویس😂😂😂😂😔 چقدجالبناک گفته این هوش مصنوعیم عجب قلم خوبی داره

اکسیرک دختری با چشم‌هایی که همیشه در جستجوی چیزی بودند،همیشه در جستجوی معنای زندگی. چای را می‌پرستید، نه فقط به عنوان نوشیدنی، بلکه به عنوان یک لذت روحی. هر فنجان چای، یک دنیای جدید در دلش باز می‌کرد. عاشق لحظه‌هایی بود که با دوستانش در چایخانه‌ها می‌نشست، در حالی که حرف می‌زدند و دنیا را می‌شکافتند. برایس، نقطه، طیاره، ثقت، دژاوو، کوجور، حسنا، صامد، کهف، امیرآیهان، عسل، علی خانوم، حنا، فرنگیس، زهره، قلب سفید، بشری، مکروبه، آرام، گپگونه، نهلان، کوثر، و بنت الحیرباشه، همه در کنار او بودند. اما یک روز، روزی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت، اکسیرک در چایخانه‌یش تنها نشسته بود. عطر چای در فضا پیچیده بود، اما هیچ‌کسی از دوستانش در آنجا نبود.به یاد داشت لحظات شیرین گذشته با آن‌ها. در یادش، آن‌ها همه هنوز بودند: برایس باآن عاقلانه هایش، نقطه با نگاه فلسفی و عمیقش، طیاره با گگاشی های جاندارو روح تازه کن اش، ثقت با لبخندهای پر از انرژی مثبت، دژاوو با خاطرات شگفت‌انگیزش، کوجور با آرزوهای بزرگش برای آینده و مرام و معرفت هایش،حسنا با دلنوشته‌های شعرگونه‌اش، صامد با دل‌گرمی‌های همیشگیش و بسیاری دیگر که هر کدام گوشه‌ای از دلش را پر کرده بودند. اما آن روز، در دل شب، اکسیرک در غم چای تنها شد. انگار که چای دیگر نمی‌توانست او را آرام کند. در میان لحظه‌های بی‌پایانی که به دوستانش فکر می‌کرد، حس کرد که زمان به پایان رسیده است. شاید همینطور که چای در فنجان می‌جوشید، او هم در دل زندگی می‌جوشید و می‌رفت. در آخرین روزهایش، وقتی همه دوستانش به او نزدیک شدند، دژاوو با چشمانی پر از اشک گفت: "اکسیرک، تو همیشه چای را با دوستانت می‌چشیدی، چرا این بار تنها شدی؟" و اکسیرک با لبخندی آرام گفت: "چای همیشه برای من بود، اما دوستانم... آن‌ها همیشگی بودند. تا همیشه در دل من خواهند ماند." همه ایستاده بودند و اشک در چشمانشان می‌درخشید. چای سرد شده بود، ولی در دلشان گرمای خاطرات اکسیرک همیشه زنده خواهد ماند. اکسیرک برای همیشه از میان آن ها به دنیای ابدی سفرکرد و رفت...

Repost from N/a
هی دارم سعی میکنم بهش فکر نکنم تا آدم شادی باشم ولی بازم یه جایی بروز میده خودشو

از خنده مویدی🤣

این چی بود دیگه🤣🤣🤣

فرنگیس و اکسیرک یه روز وسط یه کافه شلوغ نشستند و در حال گپ و گفت و شوخی کردن بودند. فرنگیس یه جوک به اکسیرک گفت که باعث شد چای اکسیرک از دهانش بریزد و روی زمین بریزد. اکسیرک که پر از انرژی و عصبانیت بود، به شوخی گفت: "آه! همینطور که داری همه رو می‌کشی با شوخی‌هات، یه روز منو هم می‌کشی!" فرنگیس خندید و گفت: "نه بابا! من فقط شوخی می‌کنم، نمی‌کشم کسی رو!" اما اکسیرک که دیگه نای ایستادن نداشت، با یه شوخی دیگه به جایی رسید که فرنگیس از خنده بی‌هوش شد و از شدت خنده… کشته شد! اینطور شد که فرنگیس توسط شوخی‌های اکسیرک در نهایت به سرنوشت دردناک خندیدن تا آخرین نفس رسید.


من ننوشتم هوش مصنوعی نوشته

به اندازه ی هوشنگ طنز نمیگه داستان ولی اینم خوبه😂😂

عشق معماری‌شده‌ی اصلان مگس
اصلان مگس، پسری که از بچگی حکم مگس پرروی خانه را داشت، دلش بدجور گیر زهره خانم، مهندس معماری اهل سمنان، افتاده بود. هرجا می‌رفت، مثل پهپاد تعقیبش می‌کرد. پدرش، آقا ممد، که صدایش از دوبلورهای قدیمی هم جذاب‌تر بود، مدام می‌گفت: "پسر، عشق اگه معماری هم باشه، باید پی و ستون درست داشته باشه، نه این‌که مثل تو آویزون باشه!" ولی اصلان گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. یک روز که زهره خانم از جلسه‌ی طراحی یک برج درآمده بود، اصلان در پیاده‌رو کمین کرد و با عشوه‌ای که از پدرش به ارث برده بود، گفت: "مهندس، شما که استاد معماری هستین، نمی‌خواین یه سقف محکم برای دل ما طراحی کنین؟" زهره خانم که حوصله نداشت، اخمی کرد و گفت: "مگس جان، تو هنوز مجوز گودبرداری نگرفتی، از سقف حرف می‌زنی؟" اصلان جا نخورد. لبخند زد و گفت: "پس کی بریم شهرداری دل شما، پروانه بگیریم؟" زهره خانم زد زیر خنده. آقاممد از توی خانه با صدای بمش گفت: "پسرم، اگه می‌خوای دل مهندس رو ببری، لااقل یه نقشه درست داشته باش، نه این‌که فقط با بال زدن بخوای ساختمون عشق رو بالا ببری!" و از همان روز، اصلان مگس فهمید که برای فتح دل زهره خانم، باید یک سازه‌ی محکم از اعتماد، تلاش و البته کمی پررویی بسازد!


داستان آشنایی اکسیرک و امیرآیهان🙂‍↔️
در یک شهر کوچک اما پر از اتفاقات عجیب، دو نفر زندگی می‌کردند که حتی اسم‌هایشان هم نشان می‌داد قرار نیست زندگی‌شان معمولی باشد؛ امیرآیهان، مردی که هر جمله‌اش بوی دیوان حافظ می‌داد و گویی در هر نگاهش یک غزل تازه متولد می‌شد، و اکسیرک، دختری که آغوشش بوی چای و دارچین می‌داد و هیچ‌چیز برایش دل‌نشین‌تر از یک فنجان چای داغ و هم‌نشینی صمیمی نبود. آشنایی‌شان از یک حادثه‌ی کاملاً تصادفی در کتابخانه‌ی شهر آغاز شد. امیرآیهان غرق در اندیشه‌های عارفانه‌ی حافظ بود که ناگهان صدای «آخ!» بلندی او را از عالم اشعار بیرون کشید. اکسیرک که به طرز قهرمانانه‌ای در تلاش بود کتابی از قفسه‌ی بالایی بردارد، تعادلش را از دست داده و درست روی صندلی کناری امیرآیهان سقوط کرده بود. امیرآیهان، که انگار تازه از خوابی هزارساله بیدار شده بود، نگاهی شاعرانه به او انداخت و گفت: «چنان افتادی که گویی فال حافظ گشودم و بیتی نیکو یافتم!» اکسیرک، که همیشه جوابی در آستین داشت، با لبخندی گرم گفت: «اگر فالت خوب بود، برایم یک چای هم پیش‌بینی کن!» و این شروع یک ماجرای عاشقانه شد که بیشتر شبیه یک دیوان شعر پر از چای و غزل بود. آنها با هم به کافه‌های کوچک شهر می‌رفتند، جایی که امیرآیهان در نور شمع و بخار چای می‌گفت: «چشم‌هایت مثل یک غزل فراموش‌شده در حافظه‌ی تاریخ است» و اکسیرک با گرمای همیشگی‌اش می‌گفت: «خب، امیدوارم این غزل با یک استکان چای خوش‌طعم‌تر شود!» یک روز، امیرآیهان تصمیم گرفت با یک حرکت بزرگ، عشق خود را ثابت کند. او روی تابلوی بزرگ میدان شهر نوشت: «اکسیرک، تو همان شراب جاودانه‌ی غزل‌های حافظی!» اما چند ساعت بعد، کارگران شهرداری آن را پاک کردند و جای آن نوشتند: «به اطلاع می‌رساند که چهارشنبه، بازار هفتگی برقرار است.» اکسیرک وقتی این صحنه را دید، از خنده ریسه رفت و گفت: «این یعنی عشق ما هم به مرحله‌ی عرضه‌ی عمومی رسیده؟» در نهایت، عشقشان مثل همان کتابی بود که در کتابخانه از قفسه افتاد؛ پر از افت و خیز، اما همیشه به دست همدیگر برمی‌گشتند. و این‌طور شد که شهر کوچکشان پر شد از داستان‌های شیرینی که بوی چای و کتاب حافظ میداد.

برای دیدن ادامه ی داستان‌واینکه چه بر سر اکسیرک آمد،میتوانید دراینجا مشاهده نمایید.

sticker.webp0.05 KB

وگرنه گازمیگیرم