692
Subscribers
No data24 hours
-177 days
-6530 days
Posts Archive
692
و کاش خداوند
در امان نگه دارد قلب هایی را که بند زدیم به طاقت،
در برابر غمی سهمگین از وداعی که برایش آماده نبودیم...
692
از دور به تو خیره میشوم،
چیزی چو دو مروارید سیاه به چشم نمیآید.
خستهاست
این خستگی خستهترم میکند
درخیال خود به آرامی میبوسمش
بی اختیار به او فکر میکنم،
دست خود نیست
غرق چشمانی شدهام
که من را نمیبیند
-و شاید دوباره تو را دیدار کنم
692
من دوستت نداشتم؟
منی که هزار بار
به امید صدای تو بازگشتم.
من که تو را مثل زخمی کهنه بر دل حمل کردم،
حتی وقتی لمسش درد بود،
من تورا ادامه دادم در هر جادهای که به بنبست میرسید.
من دوستت نداشتم؟
من که چشمهایم
هنوز پر از توست،
حتی وقتی تو
به من نگاه نمیکنی.
692
و آن من میتوانستم باشم
که زیبایی لبخند را هنگام رقصیدنت هک میکرد
و از تماشای وجودت طعم بودن را میچشید.
692
و آن من میتوانستم باشم
که زیبایی لبخندت را هنگام رقصیدنت هک میکرد
و از تماشای وجودت طعم بودن را میچشید
692
شب بود
رفتیم که تنها نباشه
رفتیم که ببینیمش
خوشحال بود
خیلی زیبا شده بود
دستشو گرفتیم
پیاده زدیم تو دل جاده
کلی راه رفتیم،خندیدیم
کلی نگاهش کردیم و ذوق کردیم
خوشگذشت.
عکاس نبود
ولی با بودنش خوب لبخندی رو قاب میگرفت
داشتیم رو سرمون کلاه بافتنیمونو درست میکردیم
دیدیم صدامون کرد
گوشیو نشون داد گفت ببین خوب شده
دیدم عکس گرفته بود
از اون هنر های یهویی
اونلحظه فقط خندیدم
اونقدر شیرین خندیدم که از خنده من ذوق کرد،
خیلی خنده هاش زیبا بود
خیلی نگاهاش تو دل برو بود
خیلی خانوم بود.
گفتم چی بالاتر از این.
اونشب بهم ثابت شد که دنیا جای قشنگیه
از اون شب به بعد دیگه هیچی مثل قبل نبود
دیگه از ته دل نمیخندید
از ته دل احساس نمیکرد
دیگه نتونستم قشنگ خنده هاشو ببینم
نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته
نمیخواستمم قبول کنم
دیدم همینطوری داره میگذره
دیدم داره صدمه میبینه
طاقت نداشتم
کاری نمیتونستم بکنم
فقط امیدوار بودم که همچی درست بشه
ولی با گذشت زمان
هر روز غمگین تر از دیروز میگذشت
تا اینکه به خودمون اومدیم
دیدیم چیزی ازمون باقی نمونده
فقط یه امید زنده داشتیم
توی تاریکی،دنبال نور اون میگشتیم
از اونروز تا الان خیلی گذشته
هروقت به خودم میام
میبینم هنوز نتونستم نور رو پیدا کنم
ولی دلمم نمیخواد از این تاریکی بیام بیرون
جای آروم و قشنگیه
شاید تاریک باشه
ولی هنوز میشه حس کرد ینفر هم توی این تاریکی
داره دنبال یه نوری میگرده
ولی میگم حداقلش یبار تونستم حس عشق رو درک کنم
داستان همون غم هم گاهی اوقات شیرینه.
5:03AM
01/10/16
692
امشب یک دست نوشته و یک داستان
توی چنل گذاشته میشه
و برای مدت خیلی کوتاهی فعالیت کمتر میشه
روی یسری نوشته کار میکنم
که برای خودم خیلی با ارزشه
و خب بزودی تمومش میکنم و اینجا اطلاع رسانی میکنم
دوستانی که از تازه بهمون ملحق شدن، امیدوارم شیرینی زندگی همیشه توی زندگیتون باشه و ممنونم ازتون.
و از دوستانی که از اول همراهمون بودن
یه تشکر میکنم که اجازه دادن تا به امروز تو غم و شادی کنارشون باشیم
برای ساخت یه پژوره کوچیک
اگر در توان دارید
میتونید یه شعر یا یک دست نوشته کوتاه
غم یا عاشقانه
(ترجیحا هم از خودتون باشه)
بنویسید و برای بنده ارسال کنید تا ازش توی این پروژه استفاده کنم تا بتونم این داستان زیبا تر پیش ببرم.
نوشته هاتون رو به این آیدی ارسال کنید:
@baaraayeetoo
