692
Subscribers
No data24 hours
-177 days
-6530 days
Posts Archive
692
شب که فرا میرسید
میدانست که سخت میشود
خود را در خیالی که هیچگاه به آن نمیرسید،
غرق میکرد
عجیب بود
هیچ کسی را نمیدید و هیچ صدایی به گوشش نمیرسید.
فقط اسمی را صدا میزد و بدنبالش میگشت.
میدانست پیدایش نمیکند،
اما با فکر اینکه کجاست و کنار کیست
نمیتوانست شب را صبح کند.
692
عرض ادب
چیزی تا تکمیل کتاب(برای لبخندت)نمانده،
اگر مایل به همکاری هستید
از نوشته های خودتون(دل نوشتهای از خودتون) کوتاه
و با موضوع عاشقانه یا غمگین
به آیدی زیر ارسال کنید
@Imfardrz_0
لطفا فقط دلت نوشته
و یه تگ معرف از خودتون بفرستید.
و از پیام های جدا از موضوع خودداری کنید.
692
گهگاهی به دستانی فکر میکنم
که تنها نوازش آنها هر دردی را دوا میکرد؛
به نوازش دستانی فکر میکنم
که از جنس زیبایی بود،
دستان کوچکی که عشق میورزید
گرمای احساسی که حس همراه بودن به تو میداد.
گهگاهی به دستانی فکر میکنم
که مدتهاست دور است
و دوری او مرا تنها تر کرده
692
و گذشت و رفت
تمام شیرینی گذشته
طعم تلخی حس میشود
همجا تاریک است
راهی برای ادامه نیست
غربت را میبینم که به سراغم آمده...
