◜𝑯𝒆𝒊𝒎𝒂𝒕◞
Open in Telegram
طولانی مینویسم که "همه" نخونن! من روحِ نَوید وُ خودِ نِدام🕊
Show moreIran232 610The category is not specified
74
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
74
نصف علاقهم به فوتبال، آرچن، خائو، BL، کتاب، سفر، چای، غروب، دریا، جنوب، رانندگی، آشپزی و شیرینیپزی رو به آدما داشتم، نقطهی آدمای اطرافم حداقل تبدیل به دایره میشد...
74
این دبیرستانیا و کنکوریا رو که میبینم به زور خودمو کنترل میکنم قهقه نزنم...
قبری که دارن میکنن واسه خودشون یه سور زده به دراز گودال ماریانا از بس که درازه و ته نداره...
74
ندا با لقبای "دختر شجاع" و "خانوم گرگه" بزرگ شد. ولی دختر شجاع و خانوم گرگه، فقط براش یه لقب نبود؛ جزیی از شخصیت شد، ذاتش، روحش.
شاید واقعا هم آدم شجاعی نبود، ولی سعی میکرد باشه. شاید واقعا اونقدرا هم آدم قوی و قدرتمندی نبود، ولی خانوم گرگه که بود! پس سعی میکرد که باشه.
وقتایی که با وجود ترسیدن بازم انجامش میداد، موقعهایی که کمرش زیر فشار داشت میشکست ولی باز سر پا میموند، ندا حس میکرد زندهست؛ حس میکرد واقعا نداست، چون با بند بند وجودش شجاع بودن و گرگ بودنش رو حس میکرد.
ولی امان از وقتایی که دیگه کم میآورد. وقتایی که ترس شکستش میداد، وقتایی که دیگه کمرش زیر بار فشار میشکست و زمین میخورد... اینجاها بود که دیگه انگار سایهی مرگ رو روی روحش حس میکرد... چون شجاعت و قدرتی نبود که بخواد مثل خون توی رگ به رگ وجودش جریان پیدا کنه... ولی بذاره ترس بکشتش؟!... پایان خوبی برای دخترشجاع و خانوم گرگه نبود! اصلا خودش هم میخواست، خویِ درندگیش نمیذاشت! وقتایی که میترسید و کم میآورد، بویِ ترس و ضعف، خوی وحشی و گرسنهی درندگیش رو بیدار میکرد و ترس و ضعف رو جوری میدرید و ندا رو از چنگال ترس نجات میداد که انگار هیچوقت این آدم چیزی به اسم ترس و ضعف رو حس نکرده.
ولی الان مینویسم برای اون بخش اصلی سازندهی قلب تپندهی روحم، دختر شجاع و خانوم گرگه، که خیلی وقته گذاشتن و رفتن و هنوزم برنگشتن. خیلی طولانی شدا! دیگه جدی جدی دارم میمیرم... جدی جدی ترس و ضعف دارن از پا درم میارن و من بدون شماها هیچکاری از دستم برنمیاد... از فروپاشیای هرروزه و گریههای هرشب خستهم، از اینکه دست و دلم به هیچکاری نمیره، از اینکه دارم گند میزنم توی همهچی، از این پژمرده و مرده بودن خستهم...
ندا ترسیده، ضعیفه، نه دیگه شجاعه، نه خانوم گرگهست، نه خوی درندهش بلند میشه و نه دیگه حتی زندهست... ندا داره میمیره...
74
+5
«رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند»
به فال نیک میگیرمش حافظ، چون این تفالم بعد از اون آرزوی بزرگِ قبلِ مِی بود...✨
74
+5
یتیم خانه و ضجه زدن برای فرزندان-"فحش بنداز وسط درس بخوانیم"- کلاس پربار اندیشه و موشکسازی پسره- "تا نشستم جلو دکتر عوق زدم..."...
74
توروخدا ترم اول یه واحد "چگونه درس بخوانیم و تمرکز خود را جمع کنیم" بذارید ما پاس کنیم.
به خداوندی خدا دیگه بلد نیستم چطوری درس بخونم و تمرکز کنم؛ یادم رفته.
74
فعلا ذهنم مشغول اینه از کدوم طرف راهمو بپیچونم که به ون گشت ارشاد بر نخورم. به نتیجه رسیدم میام میپردازم به نطقات درمورد نگرانیات از حمله داعش و اینا به کشور قرمساق!
