ژوان
Open in Telegram
789
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
789
بستن چشمهایت چیزی را عوض نمیکند،
چون نمیخواهی شاهد اتفاقی باشی که میافتد،
هیچچیز ناپدید نمیشود. درواقع دفعهی بعد که چشم باز کنی، اوضاع بدتر میشود. دنیایی که تویش زندگی میکنیم اینجور است، آقای ناکاتا.
چشمانت را باز کن. فقط بزدل چشمهایش را میبندد.
چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمیشود زمان از حرکت بایستد.
|.هاروکی_موراکامی.|
789
و شب بخیر به تویی،
که ایمان داری به این آیه:
«مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ»
كه پروردگارت تو را ترك نكرده
و بر تو خشم نگرفته است...
789
خشم میتواند به عمل تبدیل شود. ناراحتی میتواند به پذیرش ختم شود. گناه میتواند به تغییر منتهی شود و هیجان میتواند باعث انگیزه شود. زندگی بهمعنای کنترل احساساتمان نیست. این کار غیرممکن است. چه بخواهیم چه نخواهیم، احساسات میآیند و میروند. زندگی هدایت احساسات است.
|.مارک_منسن.|
789
خانم محمدی گفت تفسیر آیه اول که میگوید ان الانسان لفی خسر یعنی انسان همواره در زیان است و لفی یعنی غوطه ور!
و حالا فکر میکنم که من هم لفی غم شدم
و بار این غم مرا غوطه ور میکند در فکر و خیال و دوباره به غم برمیگردم!
و هرچه تلاش میکنم خودم را از غم رها کنم این زنجیر از دور پاهایم باز نمیشود و معلوم نیست کلیدش در کدام چاه افتاده!
و هنگامی که از من پرسید سمفونی را خواندی؟
گفتم نه! گفت چطور آدمی مثل تو هنوز سمفونی را نخواند و جوابم این بود که شنیدم خیلی غمگین است و نمیخواهم اسیر غمش بشوم!
و دست تقدیر در بدترین روزها مرا به سمت سمفونی کشاند و همان شد که گفتم... غمش اسیر کرد مرا و حالا من هم یاد مرده ها افتادم و چرا همه ی آدم های داستانت مردند آقای معروفی؟
چرا آنقدر مردند یکی یکی تا اشک مارا درآوردند؟
و کاش اینقدر خشم در قلم بیچاره ات نبود و آیدین را به این روز نمیانداختی چون من هم عاشق شعرم و این مرا عذاب میدهد که شاعری در شهری دیوانه میشود و همزادش خودش را میسوزاند و همسرش میمیرد و خودش هم...
و هربار که اسم قبرستان و آیدا در صدای آیدین می آمد فقط یک صحنه جلوی چشم هایم جان میگرفت و مرا به درد ان متصل میکرد همان روز که بیمارستان دوربین گوشی را روشن کردم و فیلم میگرفتم از بابا حاجی و زیر لب میگفتم میمیره! و همه میدانستند و کسی باور نمیکرد دایی میگفت ن! بابا حالش خوبه و تا چند روز دیگه مرخص میشه و نمیدانم چرا همه گریه میکردند و من هرچقدر چشمانم را میدزدیدم باز روی چشم های غم زده اش میماند و در سرم میپیچید که میمیرد!
و داستان تو که به پایان رسید
غمِ همهٔ مرده ها روی دلم سنگینی میکرد و به این فکر کردم ما هرگز رفتن هیچکدام را باور نکردیم و شاید فراموش کردیم میان ما نیستد و چقدر دلم برای همهشان تنگ شد حتی ایدای بیچاره ی داستان تو!
ماهم آیدا داشتیم آقای معروفی و روزگار نخواست با ما بماند و روز خاکسپاری اش مادرش داد میزد که دخترم توی قبر جاش نمیشه اینقدر قدش بلند بود و این از آن جمله هاست که کسی فراموشش نمیکند و من زمانی رفتن آیدا را با چشم دیدم که موهای پدرش یکباره سفید شد!
و چند پدر این روزها موهایشان سفید شده؟ و چند مادر فریاد زده که بچه ام در قبر جا نمیشود؟ و خدا کجاست که صدای این روزها را بشنود؟
بله آقای معروفی شما داستان نوشتی و این حقیقت این روزهای ایران است... حقیقتی که آدم نمیداند برای کدام یکی اشک بریزد و مگر دردی دوا میشود؟ مگر غمی کم میشود؟
اخ آقای معروفی خوش بحالت که نیستی ببینی ایران سمفونی مردگان شده و شبیه شهر اموات...
