Paresthesia.👂🏽
Open in Telegram
برای جاده و طلوع و غروبش... . . برقصیم: @Danceewmee جز گوش بدیم: @mysecretjazz
Show more268
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
انسان، برای آن که حافظهاش خوب کار کند، به دوستی نیاز دارد. گذشته را به یاد آوردن، آن را همیشه با خود داشتن، شاید شرط لازم برای حفظ آن چیزی است که تمامّیت منِ آدمی نامیده میشود. برای آنکه من کوچک نگردد، برای آنکه حجمش حفظ شود، باید خاطرات را، همچون گلهای درون گلدان، آبیاری کرد، و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان، است. آنان آینه ما هستند، حافظه ما هستند؛ از آنان هیچ چیز خواسته نمیشود، مگر آنکه گاه به گاه آین آینه را برق اندازند تا بتوانیم خود را در آن ببینیم.
میلان کوندرا، هویت
شروع آزادی از جایی نیست که پدر و مادرش پس زده شده و یا به خاک سپرده شده باشند، بلکه از جایی است که آنها نیستند: جایی که انسان به دنیا می آید بدون اینکه بداند از چه کسی.
جایی که انسان از آسمان تف شده است و بدون کمترین احساسی از سپاس قدم در این دنیا می گذارد.
میلان کوندرا، زندگی جای دیگری است
آزادی هدایتگر مردم، دلاکروا/ ۱۸۳۰ این اثر یکی از تأثیرگذارترین آثار مربوط به انقلاب ۱۸۳۰ فرانسه است.
زنی را نیمه برهنه که سمبل آزادی است به همراه پرچم فرانسه در یک دست و اسلحهای در دست دیگر را در صف اول انقلابیون نشان میدهد. وی با پر کردن جای انقلابیون کشتهشده و نیز با نگاه به سمت چپ خود که به دو قشر جامعه، یعنی قشر بورژوازی که به وسیلهٔ کت و شلوار و کراوات و کلاه استوانهای نشان داده شده و قشر کارگر که به وسیلهٔ شلوار تسمهای و کلاه گرد پشمی نشان داده شده، اشاره میشود، جمعیت را به سوی «پیروزی» راهنمایی میکند. این نقاشی تأثیراتی نیز روی هنر دوران پس از خود داشت.
هرکس هرکاری میتواند با تمام همت خود انجام دهد. به خواب نرویم، بهراحتی گرفتار غم و یأس نشویم، بهراحتی به کشته شدن دیگران تن ندهیم، امروز به هر طرف که نگاه میکنی قربانی میبینی، دیگر خاطره و یاد این شهدا کارساز نیست. به مرگ این آدمها محتاج نیستیم، محتاج زندگی آنهاییم. نه! نگذارید بمیرند. به دلها و حافظهها چندان اعتباری نیست درحالی که زندگی، گرمای خونشان و رضایتشان از آزادی قطعی است. هر انسان آزادهای را که امروز نجات میدهیم، ده بردهی فردا میمیرند و باز آینده معنایی پیدا میکند.
میایستیم و معنای امید ما، همین است.
- آلبر کامو، ۲۲ فوریه ۱۹۵۲
When I am dead, my dearest, Sing no sad songs for me; Plant thou no roses at my head, Nor shady cypress tree: Be the green grass above me With showers and dewdrops wet; And if thou wilt, remember, And if thou wilt, forget. I shall not see the shadows, I shall not feel the rain; I shall not hear the nightingale Sing on, as if in pain: And dreaming through the twilight That doth not rise nor set, Haply I may remember, And haply may forget lyrics by Christina Rossetti
