en
Feedback
یادداشت‌های رهایی من

یادداشت‌های رهایی من

Open in Telegram

می‌نویسم که یادم بمونه. #مغزیه #معشوق #book #movie #series #تیچرتیچر! مرمر هستم: https://t.me/HarfinoBot?start=7b303f1072fbf7df-761

Show more
239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
«کشف حکمت تجربی خوندنم D':» استاد گفت:«چشماتونو ببندید و تصور کنید ۶۰ ساله‌اید، کجایید؟ خونه؟ سر کار؟ پارک؟ چه کسی کنارتونه؟ به چی فکر می‌کنید؟ اگه قرار باشه به عقب برگردید، چه کارهایی رو انجام نمی‌دادید و چه کاری می‌کردید؟» برای سوال آخر جواب نداشتم، تقریباً از همه تصمیماتم راضی بودم یا یه جورایی پذیرفتم که در اون برهه بهترین تصمیم بوده. یهویی فکرم رفت سمت رشته دبیرستانم؛ عاشق زیست و شیمی بودم اما همون اول فهمیدم چیزی که توش گیرایی و استعداد دارم ادبیات فارسی و زبان انگلیسی و عربی و در کل زبان‌هاست. از اینکه روان آدم رو کنکاش کنم هم خوشم میومد، کتب روانشناسی غیردرسی زیاد می‌خوندم. فکر کردم:«شاید باید می‌رفتم علوم انسانی؟ این انتخاب اشتباهم بود؟ آره اینطوری بهتر می‌شد...» اما بعدش یه چیزی یادم افتاد! دلیل علاقه‌م به تدریس و دبیری معلم زیست عزیزم بود! اگه نمی‌رفتم تجربی هیچوقت ملاقاتش نمی‌کردم و عاشق روش تدریسش نمی‌شدم و تصورم نسبت به معلما و همینطور زندگی تغییر نمی‌کرد. تا الان دو تا چیز کشف کردم از تمام سال‌هایی که تجربی خوندم: ۱- سرنوشتم ملاقات با کسی بود که مسیر زندگیمو تغییر داد. ۲- برقراری تعادل بین درس و زندگی رو یادم داد! یاد گرفتم به‌خاطر هیچ بُعدی، قید بُعد دیگریو نزنم، چون اگه تک‌بعدی بشم زندگی سخت میشه.

تو برهه‌ی قبلی زندگیم، فرصت زیادی برای یادگیری و کشف آگاهی داشتم؛ حالا فکر می‌کنم از مرحله‌ی تئوری عبور کردم و دارم امتحانات عملی رو پشت سر میذارم: این چیزا رو یاد گرفتی،‌ ببینم می‌تونی ازشون استفاده کنی؟

جلسه بعدی اومد جلوی جلو، میز اول نشست، دفتر و کتابشم باز کرد و با دقت فراوان به درس گوش می‌داد! با خودکار رنگی یادداشت می‌کرد بچه‌م!🥹 باورم نمیشه حتی برای اولین بار صدام زد و گفت خانم ببینید این جمله رو درست نوشتم؟؟؟ هر جلسه به یه بهونه‌ای تمرین نمی‌نوشت و می‌گفت بلد نیستم و یا سکوت می‌کرد. اما بالاخره دیدم که سر کلاس داره نوت برداری میکنه خودای منننن 🥹😍

بعد به این فکر کردم که یعنی چقدر باید خفن باشی و رو یه نفر حساب باز کنی که بهش بگی لا تقنطوا مِن رحمة الله/لا تیأسوا من روح الله. آدما از هم ناامید می‌شن، اما خدا هرگز، هرگز، و تا آخرین لحظه، هرگز ازشون دل نمی‌کَنه!

«انقدر به روش میارم تا باور کنه و باهام حرف بزنه!» این فکریه که این روزا تو سرم رژه میره. دختری هست که تازه یه ماهه از شهر دیگه اومده مدرسه‌ی ما. خیلی تو خودشه، حرف نمی‌زنه، ارتباط نمی‌گیره، درس نمی‌خونه، واضحا از لحاظ روحی تو اوج فروپاشی قرار داره؛ اما ازش حرفی نمی‌زنه. صداش کردم بیاد دفتر به بهانه اینکه نمره‌ش رو بگم؛ اول ازش پرسیدم خوبی؟ حالت خوبه؟ چیزی شده؟ - خانم مگه چند شدم؟ + اون الان مهم نیست، درباره زبان حرف نمی‌زنم، خودت چطوری؟ چیزی اذیتت می‌کنه؟ - نه خانم... + تو خونه یا خانواده چیزی آزارت می‌ده؟ - (مکث کرد و بعد بغض) آره... + می‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟ - (سکوت کرد و چشماش پر شد)... + اینجا رو بدون اینکه تصحیح کنم بهت نمره‌شو میدم چون می‌دونم توانایی تو بیشتر از اینه و شرایط درس خوندنو نداری، هر وقت خواستی حرف بزنی من هستم - ممنونم خانم انگار تازه داشت می‌پذیرفت که خوب نیست، و به محض اینکه قبول کنه، نیمی از بهبودی صورت می‌گیره! پایین برگه‌ش نوشتم: دانش آموز حال روحی و روانی مناسبی برای تحصیل ندارد. مشاور گفت باهاش صحبت کرده و مشکلش اینه که رشته‌ش رو دوست نداره و می‌خواد تغییر بده؛ ولی ازش اجازه گرفتم که خودمم یه صحبتی باهاش داشته باشم.

برای بچه‌های دهم تجربی داستان آفرینش رو نیمه انگلیسی - فارسی طبق دوره‌ی روایت خلقت تعریف کردم. اول سکوت محض برقرار بود و بعدش سیل سوالات:« چرا اینا رو از کلاس اول بهمون یاد ندادن؟ واقعا اینا تو قرآن هست؟ من فکر می‌کردم آدم یه سیب خورده تبعیدش کردن زمین! یعنی خدا می‌تونست شیطان رو نابود کنه و نکرد؟ خانمممم؟؟؟ خدا یه تیکه از روحشو به ما داده؟ وای خانم خاک بر سر ما ببین داریم با روح خدا چیکار می‌کنیم!» خوشحالم که جذب شدن✨

باید اعتراف کنم که ناامید شدم؛ از کلاسی که جو بشدت متشنج و افسرده‌ای داره و بچه‌ها کمترین علاقه‌ای به یادگیری نشون نمیدن - حتی یادگیری مطالب غیردرسی و مرتبط با زندگی روزمره. جوری شده که خودمم دلم‌ میخواد سریع کلاس تموم بشه و فرار کنم از دستشون. موندم چیکارشون کنم؛ تقریباً هر راهیو امتحان کردم اما انگار نمیشه‌ که نمیشه. راستش تو زندگی از آدمای زیادی ناامید شدم، آدمایی که مشخص بود قصد و غرض بدی دارن؛ اما وقتی به این فکر میکنم که این بچه‌ها هر شیطنتی که می‌کنن از روی ناآگاهی و تحت تاثیر بودنشونه دلم میسوزه. فکرشو نمیکردم سال اول تدریسم از یک کلاس ناامید بشم. پس ادامه‌ی ترم چی میشه؟ نمی‌دونم.

وقتی مدت زیادی از طبیعت - زادگاه واقعی‌م- دور می‌مونم، کتاب‌هایی رو ورق می‌زنم که شگفتی جهان رو یادم بیاره. #book
+4
وقتی مدت زیادی از طبیعت - زادگاه واقعی‌م- دور می‌مونم، کتاب‌هایی رو ورق می‌زنم که شگفتی جهان رو یادم بیاره. #book

گاهی به این فکر می‌کنم که شاید واقعاً لازم نیست کار خاصی انجام بدم؛ شاید یه بغل ساده و گفتنِ اشکالی نداره کافی باشه. ته‌دیگ:
گاهی به این فکر می‌کنم که شاید واقعاً لازم نیست کار خاصی انجام بدم؛ شاید یه بغل ساده و گفتنِ اشکالی نداره کافی باشه. ته‌دیگ: برگه‌ی دی ماه همون دختره که برگه مستمرشو خالی داده بود *-*

چه چیزای عجیبی که ندیدم تو این مراقبتا! - دختره برگه‌ش خالی بود گفت هیچی یادم نمیاد، گفتم درس نخوندی؟ گفت خانم ۹ ساعت زبان خوندم!😵‍💫 - اون یکی قسمم میداد میگفت خانم توروخدا یه کاری کن بیام جلو پیش دوستم بشینم، قول میدم تقلب نکنم😑 - امتحان ادبیات، سوال گفته بود معنای کلمات داده شده را بنویسید؛ دختره صدام زد گفت خانم ببخشید معنای این کلمه چیه؟(همون کلمه‌ای که زیرش خط کشیده بود😭) - وای برگشته میگه خانم شما تجربی خوندید زیست بلدید توروخدا بهم برسونید، چرا نمیرسونی خانم؟ چرا بلد نیستی؟ خانم بگو دیگه گریه میکنما🤦‍♀ - امتحان ریاضی/ خانم بخدا تقلب نمیکردم داشتم فرمول دلتا رو میگفتم بهش😑

استاد در ستایش «عقل» و اهمیتش حدیث می‌خوند:« ای علی! اگر دیدی مردم با انواع نیکی‌ به خدا نزدیک می‌شوند، تو با انواع عقل به او نزدیک شو و از آنها پیشی بگیر.» ازشون پرسیدم:«راه فعال کردن این عقل چیه؟ چطوری میشه تفکر رو، به خصوص در نوجوانان فعال کرد؟» گفتن:« چشیدن. به محض اینکه ذره‌ای از معرفت الهی رو بچشن، دیگه رهاش نمی‌کنن؛ باید اهل دلی باشه تا بهشون بچشونه...»

«همیشه همه‌ی زمستان‌ها، مغلوب بهار شدند...»
«همیشه همه‌ی زمستان‌ها، مغلوب بهار شدند...»

یه چیزی تو قلبم جوشید، بعد بهش گفتم:«اگه تو تک‌تک‌ دونه‌های برف، عشق خدا رو نبینم، پس به چه دردی می‌خورم؟!» ۸ دی ۱۴۰۳-
+1
یه چیزی تو قلبم جوشید، بعد بهش گفتم:«اگه تو تک‌تک‌ دونه‌های برف، عشق خدا رو نبینم، پس به چه دردی می‌خورم؟!» ۸ دی ۱۴۰۳-

اولین روز مراقبت در اولین سال تدریس رسمی: بچه‌ها به تذکرها توجه نمی‌کردن و فقط تهدید مدیر که می‌گفت برگه‌تونو پاره می‌کنم ساکتشون می‌کرد (که مدیرم دائم نبود) دیدم اینطوری نمیشه، زدم تو خط فان؛ یهویی میرفتم وایمیستادم بین اون دونفری که تقلب میکردن و با لبخند تو چشماشون زل می‌زدم ☺️ یا میرفتم بغل دستشون و شروع به نوازش می‌کردم 😁 بعد خودشون اعتراف می‌کردن: خانم ببخشید بخدا فقط همین یه سوال بود! هربار که یکیو ناز میکردم بقیه خنده‌شون می‌گرفت و تقلب یادشون می‌رفت. ته دیگ: از کسایی که زیاد تقلب کردن و به نوازشام بی‌توجهی کردن برگه‌شونو گرفتم😒

- اجازه هست بیام‌ تو؟ خانم ببینید، من صادقانه اومدم اعتراف کنم، یه سوال رو از بغل دستیم نوشتم، بعد اون اشتباه نوشته بود منم چون بهش اعتماد داشتم همونو نوشتم؛ الانم می‌خواستم خواهش کنم کمی مراعات کنید. میشه لطفاً یه ارفاقی تخفیفی چیزی؟ + این سزای کسانی‌ست که تقلب میکنن! - خانم بخدا همون یه سوال بود! + باشه مراعات می‌کنم،‌ خوب شد تقلبتو گفتی، حالا بیا بغلم - وای خانم ممنون، میشه اجازه بدین دورتون بگردم؟؟؟ 🤦‍♀😁

ازدواج مثل تراپیه؛ رابطه در واقع همون درمانگریه که با فراز و نشیباش همه‌ی تروماهای کودکی‌تو میاره جلو چشمت و تو تازه متوجه دلیل یه سری رفتار و افکارت می‌شی. توی ازدواج وقتی تعهد دادی و آگاهانه وارد زندگی آدمی شدی که باور داشتی آدم امن و مناسب توئه، تمام تلاشت اینه که در تک‌تک مسائل به یه تفاهم منطقی برسید، نه با قهر و غرغر بلکه با عمیق شدن در چراییِ رفتار خودت(و نه او!) جمله‌ی سرزنش‌بارِ «چرا اینطوری می‌کنه؟» جاشو میده به جمله‌ی سخت‌کوشانه‌ی «چرا من این کارو انجام دادم/این فکرو کردم و چطوری می‌تونم بهتر رفتار/فکر کنم؟»

چند وقت پیش از مهرانه اومده بودن کمک هزینه درمان بیماران مبتلا به سرطان جمع آوری کنن؛ یکی از بچه‌ها بعد از اینکه قلک رو گرفت اومد بهم گفت تیچر میدونید من چرا کمک کردم؟ گفتم چرا؟ گفت آخه عمه‌م هم سرطان داشت و با همین هزینه‌ها درمانش کردن الان خیلی بهتره، هنوز یه توده کوچیک تو بدنشه ولی گفتن زود‌ خوب میشه، منم کمک کردم شاید یه نفر دیگه با این پول‌ها درمان بشه! اون روز بغلش کردم و ازش تشکر کردم؛ دیروز می‌گفت تیچر راستی یه خبر خوب! عمه‌م کامل حالش خوب شد!!!

منم تازه چند ماهه فهمیدم اون آبی که برای بدن مفیده و باعث شادابی میشه و خیلی منفعت داره در واقع آب‌ جوشیده‌ی سرد شده‌ست! واقعا این مدت تأثیر خیلی خوبی روی بدنم گذاشته و پیشنهاد می‌کنم امتحانش کنید.(جایگزین آب معمولی بشه که چه بهتر.)

- خانم ببخشید! موتور دوست دارین یا ماشین یا اصلا پیاده؟ + چطور؟ - آخه میخوایم دورتون بگردیم! 😂😂😂 بچه‌ها عالی‌ان واقعاً دو روز بعد: بچه‌ها خیلی آزاردهنده‌ان!

امروز یکی از بازیگوش‌ترین بچه‌ها با دوستش که آروم و درس‌خونه اومده جلو دفتر میگه خانم بیا کارت داریم. - بفرمایید؟ + خانم خواستیم بگیم روزتون بخیر(فکر کنم منظورش «مبارک» بود ⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩) خیلی دوستون داریم خانم، my favorite teacher بعدم قلب نشون دادن و فرار کردن😂