یادداشتهای رهایی من
Open in Telegram
مینویسم که یادم بمونه. #مغزیه #معشوق #book #movie #series #تیچرتیچر! مرمر هستم: https://t.me/HarfinoBot?start=7b303f1072fbf7df-761
Show more239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
میگم:«یا مقلّب القلوب و الابصار»
و یادم میاد همهچی وقتی جفتوجور شد که دیدگاهم به زندگی عوض شد، وقتی فهمیدم چرا زندهام و چرا باید زنده بمونم و چرا قرار نیست هیچوقت بمیرم.
امیدوارم برکت امسالتون دیدگاه الهی باشه به همهی اتفاقات عالم🩵 عیدتون مبارک، حتما و لطفاً منم یاد کنید🧡
چشمامو بستم و محکم دعا کردم:
خدای بزرگ و فوقالعاده عزیز و خفن من!
میخوام به لطف تو آدم بهتری بشم و دنیای بهتری بسازم؛
حالا که تا یه حدی از نقشه زندگی برام واضح شده، میخوام درست زندگی کنم و بقیه رو هم تشویق کنم بهش؛
کمکم کن برای شاگردام به روش خلاقانه تدریس کنم و مهمتر از اون، ارزش زندگی رو یادشون بیارم.
خدای بینظیر من!
میدونم که به همه فرصت خوشبخت شدن دادی، لطفا کمکشون کن عشق درونشونو کشفش کنن و عمیقاً احساس خوشبختی کنن.
خدایا خودتو یادم بیار، ارزشی که زندگی ابدی داره یادم بیار، خودمو یادم بیار، خود حقیقی.
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
سلام
میشه تو کانال بذارین
مامانبزرگم از شنبه تو ICU ئه
میشه لطفا براش دعا کنید که حالش خوب شه و از جاش بلند شه؟
محیط سمی باعث میشه از خودت فاصله بگیری و دوسش نداشته باشی، با واقعیتها کنار نیای و مدام دنبال یه نسخه از زندگی باشی که همون افراد سمی توهمشو برات ساختن.
وقتی کمی از اون محیط و آدما فاصله میگیری و آدمای سالمت پررنگ میشن، تازه میفهمی چقدر دنیات قشنگه، چقدر پرتلاش بودی و خودتو ناکافی میدونستی، چقدر زندگی واقعی در عین ناقص بودنش، فوقالعاده ارزشمنده. محیط واقعاً مهمه بچهها.
+3
کتابتکونی من دوهزار سال طول میکشه؛ چون یه بار دیگه غرقِ ورق زدن کتابام میشم!
دانشآموزی دارم که بسیار علاقمند به زبانه. مدام درباره کتابهای کمکدرسی سوال میپرسه و هرجا سوالی براش پیش بیاد سریعاً میاد سراغم.
اما متوجه شدم یه حسی برای اولین بار اومده سراغم :«استعداد نداره.»
دائم میخونه اما انگار فقط داره پاهاشو میکوبه زمین، حرکت نمیکنه؛ بیشتر تلاش میکنه و درنهایت به نظر میرسه که محکمتر زمینو میکوبه.
یه سری بچهها تلاش چندانی نمیکنن و برای همینم مرز بین استعداد نداشتن و تلاش نکردنشون مشخص نیست؛ اما این واقعاً درس میخونه، بلده، تلاش میکنه، ولی استعداد نداره!
حسی که دارم ناراحتم میکنه ولی مطمئنم که درنهایت تلاش استعداد رو زمین میزنه.
اصلا استعداد یعنی با تلاش کمتری بتونی به چیزی برسی؛ پس اگه استعدادش کمه، با تلاش بیشتر همهچی حله دیگه!
فکر میکنم هر حسی فارغ از خوب یا بد بودنش یه نور درونش داره؛ و نوشتنه که نورِ احساسات رو موندگار میکنه🧡
اسفند سال قبل بود که دفتر خاطراتمو ورق زدم و از مرور ماجراهای خوب و بد زندگی کلی حس قشنگ بهم تزریق شد.
این شد تصمیم گرفتم برای سال ۱۴۰۳ یه سررسید بگیرم و هرطور شده هر روز حتی در حد دو سه خط بنویسم.
امسال به جز دو ماه که خیلی فشرده بود، تمام روزا رو نوشتم و خیلی خیلی از این کارم راضیام.
نوشتن اتفاقات درخشان روزمره باعث میشه یادم بمونه اون لحظه چه حسی داشتم و شخصیتم طی این مدت چه تغییری کرده.
برای سال ۱۴۰۴ هم برنامه همینه انشاءالله 🤝
من از وقتی احساس خوشبختی میکنم، دلم میخواد بقیه هم خوشبخت و خوشحال باشن؛ دوست دارم مثل من از زندگی لذت ببرن. به این فکر میکنم که اگه همهی زوجها درست زندگی کردن رو یاد بگیرن، چقدر دنیا قشنگ میشه. خدا میگه {هرگز به نیکی دست نمییابید مگر اینکه از آنچه دوست دارید انفاق کنید.¹} این چیزیه که دوستش دارم و میخوام بقیه هم تجربهش کنن.این جالبترین و زیباترین تعبیری بود که از انفاقِ نیکی شنیدم! ¹ آیه ۹۲ سوره آل عمران #معشوق
یه بار به بچهها گفتم برگه دربیارن و نظرشونو درباره کلاس بنویسن؛ مهدیه دوازدهم انسانی نوشته بود:
«ممنونم که باهامون مثل بزرگسالا رفتار نمیکنید و اجازه میدید سر کلاستون بچه باشیم!»
سکانس اول:
مدیر همه رو جمع کرد دفتر و گفت حدیثه* رو شدیداً تحت نظر قرار بدید و بیشتر بهش توجه کنید، به دلایل مشکلات خانوادگی از نظر روحی کاملا از هم پاشیده و نیاز به محبت داره. نمراتشم سعی کنید با پرسشهای مختلف و حتی آسون بالا ببرید.
سکانس دوم:
بعد از کلاس صداش کردم گفتم بیا خصوصی حرف بزنیم. گفت یاخدااا! خانم میخواید دعوام کنید؟ بچه بدی بودم؟ اذیتتون کردم؟ من که سر کلاس میخوابم فقط😭
گفتم بیا حالااا!
ازش حالشو پرسیدم. گفتم احساس میکنم اصلا روبراه نیستی، حالت خوب نیست، تمرکز نداری... من میبینم استعداد داری ولی انگار سعی میکنی بکشیش! چیزی هست که بخوای دربارهش حرف بزنی؟
- نه خانم خوبم باور کنید...یعنی نه زیاد، ولی بدم نیستم. فقط گیج شدم، نمیدونم زندگیمو چیکار کنم، نمیدونم چرا باید بیام مدرسه یا چرا درس بخونم اونم وقتی سال بعد قراره همشو یادم بره. شغل آیندهمو چیکار کنم؟ بزرگ شدم تبدیل به چی میشم؟ حس میکنم بیارزش و بهدردنخورم.
+ تو قرار نیست تبدیل به چیزی بشی. وجودت باارزشه، همینی که هستی عالیه اما میدونی که چقدر استعداد درونت هست که میتونی شکوفاش کنی؟! چه تأثیر خوبی میتونی روی خودت و جهانت بذاری؟ اصلا بیخیال! میخوام بدونی تو واقعاً برام مهمی؛ درسته قبول دارم درسها خیلی سخت و بعضاً غیرکاربردیان، اما اینم یه مرحله از زندگیه. کاری که میتونی بکنی اینه که بپذیریش و ادامه بدی؛ کسی ازت نمره ۲۰ نمیخواد، نیازی هم نیست شغل آیندهتو از الان مشخص کنی؛ راستش زندگی غیرقابل پیشبینیتر از این حرفاست...
( یکم دیگه صحبت کردیم تا زنگ خورد)
سکانس سوم:
از مدرسه برگشتنی دیدم با دوستاش تو خرابهی نزدیک اونجا دارن بطریهای شیشهای رو میکوبن به دیوار و هرهر میخندن :😭
* اسمها غیرواقعیان
میخواستم ارشد روانشناسی بخونم اما سرم انقدری شلوغ بود که دیدم دارم از پا درمیام و بیخیال شدم.
درسته که علاقه شدید دارم به مطالعه روان انسان، اما هدف اصلیم این بود که بتونم به بچهها مشاوره بدم و کمی کمکشون کنم؛ بچههامون خیلی سردرگمن، خیلی گناه دارن، خیلی از «ندونستنهاشون» ضربه میخورن. چون تنها منبعی که بهشون رفتارو یاد میده مطالب زرد مجازیه، و اینکه باهاشون مثل آدم بزرگا رفتار میشه...
شاید سال بعد رفتم سراغش... انشاءالله.
۳ نفر اخیراً تو شهر خودکشی کردن؛ ۲ دختر و ۱ پسر. یکی از دخترا چون دوست پسرش رهاش کرده قرص خورده. اون دوتای دیگه هم بهخاطر کم شدن نمره و ترس از والدین خودشونو دار زدن.
نمیدونم چی بگم... فقط میخوام فکرایی که تو سرم هست رو یه جوری به مرحله اجرا برسونم که حتی شده فقط یک نفرم ارزش زندگیو بدونه.
آمار خودکشی تو مدارس بشدت داره میره بالا. تمام پنجرهها رو میله کشیدن. هروقت میخوام از پنجره به بیرون نگاه کنم دلم میگیره، حس زندان میده.
بعد از اینکه داستان آفرینش رو برای دوازدهم تجربیا تعریف کردم، متوجه شدم که کلا درک بچههای بزرگتر بیشتره و کوچیکترا شاید الان اصلا آمادگی دونستن خیلی چیزا رو نداشته باشن. دوازدهما دونه دونه سوالاشونو پرسیدن:
- از مرگ میترسم، واقعا خدا قراره آتیشمون بزنه؟
- صداهای تو سرم خیلی زیاد و بلنده، چطوری ازش خلاص بشم؟
- اگه قرار بود بریم جهنم چرا اصلا آفریده شدیم؟!
- یعنی خدا واقعاً دوستم داره...؟
امروز اون شاگردم که دی ماه براش دوره همسرداری رو خریده بودم، اومد پیشم؛ خیلی تشکر کرد و گفت تازه فهمیده رفتار درست با همسر یعنی چی، گفت اوضاعشون بهتر شده و همسرشم رفتاراش درست شده و الان خوشحالترن :') اشک بریزم یا زوده؟
بابای دختره اومد دنبالش و داشت تو سالن با بابای مدرسه صحبت میکرد، از کنارشون رد شدم که برم کلاسم و اتفاقی شنیدم که باباهه میگفت:
خیلی بچه درسخون و خوبیه، خیلی تلاش میکنه ولی متأسفانه معلماش کمکاری میکنن و اصلا خوب نیستن!
به خودم نگرفتم چون منو نمیگه😒😂
از سالن صدای گریه اومد، رفتم دیدم یکی از بچهها محکم داره زار میزنه؛ گفتم چی شده؟ گفت معدلم کم شده خانم!
آوردمش دفتر بغلش کردم و گفتم دلیل اینکه نمره برات مهمه چیه؟
+ چون خیلی تلاش کردم؛ منم همون کلاسایی رو رفتم که دوستام رفتن، منم همون کتابا رو میخونم، پس چرا اونا نتیجه میگیرن ولی من هربار کم میارم؟ خسته شدم خانم (رو شونهم هقهق میکرد...)
- عزیزم اشکالی نداره، توانایی آدما متفاوته، ارزش تو هم به نمره نیست؛ تو شخصیت به این خوبی داری، مؤدب و محترمی، درساتم که خوب میخونی، اینا مهمتره.
+ میدونیم خانم ولی بچههای کلاس مسخرهم میکنن بهم میگن تنبل و خنگ!
- دقیقاً کدوم بچهها؟
(وقتی اسماشونو گفت فهمیدم دقیقاً یه سری از همونایی که نمرات بالا میگیرن به خودشون اجازه میدن به بقیه توهین کنن!)
تصمیم گرفتم یه جوری گوشمالیشون بدم چون دیدم که چندباری هم سر کلاس بقیه رو مسخره کردن که اینکه آسونه چرا بلد نیستی و مگه عقل نداری و فلان.
استاد بزرگوار میفرمود:
هر کاری که انجام میدی بلافاصله جزئی از وجودت میشه و اگه ادامه پیدا کنه در واقع تو تبدیل میشی بهش!
هر چیز که در جستن آنی، آنی
یعنی همین الان وجودت یا بهشته یا جهنم؛ اینقدر منتظر دنیای دیگه نباش، اونجا فقط قراره شکل حقیقی رفتاری که اینجا داشتی رو ببینی.
دلم برای هشتگ #معشوق تنگ شده.
کلی حرف دارم باهاش ولی انگار یه جایی تو قلبم حبس شده و تبدیل به کلمه نمیشه؛ اصلا انگار حرفام به یه زبانِ غیرانسانیه!
