en
Feedback
یادداشت‌های رهایی من

یادداشت‌های رهایی من

Open in Telegram

می‌نویسم که یادم بمونه. #مغزیه #معشوق #book #movie #series #تیچرتیچر! مرمر هستم: https://t.me/HarfinoBot?start=7b303f1072fbf7df-761

Show more
239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
شماره‌شو از مامانش گرفتم و بعد از دو سه هفته تلگرام پیام دادم. گفت تحت درمانه ولی هنوزم تمایل نداره بیاد مدرسه و عذرخواهی کرد. گفتم تمرکزت فقط روی سلامتی‌ت باشه و درس رو در حد پاس کردن بخون. قراره بازم با هم درباره افسردگی صحبت کنیم و از کتاب دلایلی برای زنده ماندن براش بگم.

این بچه خودکشی کرده؛ با ۲۰ تا قرص ژلوفن. از همون جلسه به بعد دیگه مدرسه نیومد تا اینکه یه روز مادرش اومد و گفت بچه‌ها اذیتش میکنن و میگه همه باهاش دشمنن و عمرا دیگه بیاد این مدرسه. از مشکلات خانوادگی و وضعیت اسفبار زندگی‌شون گفت. حال و روزشو پرسیدم، گفت نرفتن پیش دکتر ولی چون خود مادر افسردگی حاد داره احتمالاً دخترش هم بخاطر مشکلات اینطوری شده. سریع آدرس مورد اعتمادترین روانپزشک رو دادم و گفتم لطفاً هرکاری دکتر گفتن انجام بدین. یکمم توصیه‌های غذایی و سبک زندگی کردم و به مامانش گفتم فقط درکش کنین و هروقت احساسشو بهتون گفت تأیید کنین و بگین حق داری، خیلی سخته، چقدر درد کشیدی... چون اون الان تو یه مهِ خاکستری گیر افتاده و همه‌جا رو تاریک می‌بینه.

بلندگو بعدِ نماز داشت می‌گفت: پرندگانی که در آسمان پرواز می‌کنند... تو صدم ثانیه کلی فکرای جذاب به ذهنم رسید: با صداشون حمد خدا رو میگن؟ عشق به زمین هدیه میدن؟ انقدری خوشگلن که آدم دیوونه میشه؟ بعد ادامه داد: دو نوع حلال‌گوشت و حرام‌گوشت دارن... ذوقم ذوب شد🫠 هشتگ دیدگاه عارفانه‌ی نامتداول 🙂‍↔️

{نذار چیزهای کوچیک باعث شن که نتونی پرواز کنی.}

به بچه‌ها گفتم برام نامه‌ی آخر سال بنویسن و حالا نشستم می‌خونم و اشک میریزم ⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩
+5
به بچه‌ها گفتم برام نامه‌ی آخر سال بنویسن و حالا نشستم می‌خونم و اشک میریزم ⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩

الان اما منظورشونو بهتر درک می‌کنم. زندگی یعنی جنگیدن با تمایلات منفی و طرحواره‌هایی که قفس می‌شن و گیرت میندازن؛ یعنی مبارزه با اون افکار منفی که واقعیت ندارن و زایده‌ی تفسیر و توهم اشتباهن. زندگی یعنی کشمکش مداوم بین خود برتر و خود پست‌تر.

یه شب که مثل همیشه داشتم به آقای خواستگار(که الان همسرمه) فکر می‌کردم، عموها اومدن خونه‌مون و پرسیدن آشنایی در چه حاله؟ از نگرانی‌هام گفتم و از اینکه مطمئن نیستم آماده ازدواج باشم... نیاز به دلگرمی داشتم که عموی بامحبتم گفت: ببین قیزیم! زندگی میدان جنگه، دائم باید با خودت بجنگی! فرو ریختم؛ اون یکی عمو متوجه شد و خواست درستش کنه: نه! زندگی میدان جنگ نیست! بلکه زمین مبارزه‌ست! یخ کردم! با خودم فکر کردم این دیگه چه مدل دلگرمی دادنه؟🥲

این روزا بیشتر از همیشه به حرفای زنعمو در رابطه با شعور فکر می‌کنم. می‌گفت:«هر اندازه که سعی کنی شعور مثبت داشته باشی و آگاهی کسب کنی، به همون اندازه شعور منفی میفته دنبالت و می‌خواد گیرت بندازه و حالتو بد کنه.»

« چه خوابی دیدم! خواب دیدم که ریشه‌های این درخت، بازوان خدا هستند، و ما با خیال آسوده در آغوش او به خواب رفته بودیم. نسیم بر ما می‌وزید و صدایی در گوشمان زمزمه میکرد که نترسید! سایه چیزی نیست بجز نور که تغییر شکل داده است.»
- طوطی سوزانا تامارو

کتاب این روزها، بازم از سوزانا تاماروی عزیزم.
+2
کتاب این روزها، بازم از سوزانا تاماروی عزیزم.

پس از یک ماه تجربه زندگی مشترک به این رسیدم: معمولاً خانم‌ها به تمیزی خونه حساسن و آقایون کمی بیخیالن. آقایون منطقی‌تر به مسائل نگاه می‌کنن و خانما احساساتشون پررنگ‌تره. توی بقیه چیزا هم همینه؛ گاهی حتی تفاوتای ۱۸۰ درجه وجود داره. اما چیزی که مهمه «توانایی انعطاف برای به تعادل رسیدنه». یعنی می‌پذیرید از زاویه دید همدیگه به زندگی نگاه کنین و به شکل دوطرفه از موضع خودتون پایین میاین. اینطوری فرازونشیب‌های زندگی شبیه هیجان تِرن هوایی به‌نظر می‌رسه!

راستی بچه‌ها از همگی ممنونم بابت تبریکای پی‌درپی و از ته دلتون و همینطور کامنتا :') همه‌شونو می‌خونم و ذوق می‌کنم ولی اصلاً فرصت نمی‌کنم جواب بدم. هرچند این شلوغی رو دوست دارم، این دویدن‌ها و لمس کردن زندگی واقعی رو بیشتر از مجازی دوست دارم.

دیروز که رفتیم شمال، یه دور پاساژ‌های منطقه آزاد انزلی یا به اصطلاح «مال»ها رو گشتم ولی مانتوی مدنظرم رو پیدا نکردم؛ آخرشم تو فروشگاه تولیدی کوچیک محله‌مون پیداش کردم! درود بر تولید باکیفیت و خیاط‌های خلّاق وطنی! ته دیگ: اگه کانال تولیدی خوب و مطمئن می‌شناسید لطفاً معرفی کنید که حمایت کنیم🤌

طبیعت، آشکارترین روش ابراز علاقهٔ خدا به انسانه.
+5
طبیعت، آشکارترین روش ابراز علاقهٔ خدا به انسانه.

همکارمون از زندگی مشترک پرسید و اینکه چقدر به تصوراتم نزدیک بوده و چطور با همسرم تعامل می‌کنم که سوءتفاهم پیش نیاد؛ [چون گویا خودش حسابی از رفتارهای همسرش کلافه شده بود.] منم دیدم تنور داغه و نون رو چسبوندم! گفتم آگاهی قبل از ازدواج خیلی کمکم کرده و متوجه شدم نحوه رفتار و عملکرد ذهن آقایون با خانما خیلی متفاوته و باید شناخت کافی و اصولی داشته باشیم و... گفت آره دقیقاً انگار از یه سیاره دیگه اومدن! این آگاهی رو از کجا آوردی؟ - والا من یه دوره‌ای شرکت کردم در رابطه با همسرداری... + لطفاً همین الان برام بفرستش! لطفاً! 😁خرسندم.

هرچقدر به پایان سال تحصیلی نزدیکتر می‌شیم، احساسات متناقضم بیشتر می‌شه؛ همزمان عشق زیاد به بچه‌ها و تمایل به غرق کردنشون تو اقیانوس آرام دارم👐

جو دفتر مدرسه: بگو بخند و اون وسطا حرف از اینکه معلمی ارزششو از دست داده و بچه‌ها و خانواده‌ها قدردان نیستن و حتی تبریکم نگفتن و فقط اعصاب خردی دارن و... منی که سال اولمه و بسیار خرسندم که در این جایگاهم و سعی می‌کنم انرژیمو مثبت نگه دارم 🌝☺️🤏

چند ماهی میشه یه کلاس فلسفه و معرفت نفس ثبت نام کردم و هر پنجشنبه جمعه با کلی ذوق و شوق، رفت و برگشتشو به جون می‌خرم. وقتی میام و دوباره به مطالب کلاس فکر می‌کنم، انگار تبدیل به یه آدم دیگه با یه عقل و منطق دیگه می‌شم! هر از گاهی میخوام جملات ناب استادمو اینجا هم بذارم. راستی امروز استاد به مناسبت روز معلم هدیه می‌دادن؛ فکر نمی‌کردم منم در نظر بگیرن چون من جدیدم و بقیه بچه‌ها چندین ساله میان کلاس و قدیمی‌ان. اما در کمال تعجب اسم منم صدا زدن و کادومو دادن. تو این فکر بودم که چقدر سال اول تدریسم با ۱۰ ساعت اضافه کار و بچه‌های هم‌سن‌وسال و مشکلات خانوادگی‌شون توانمو گرفته؛ یهو رعدوبرق زد و احساس کردم خدا داره بهم چراغ سبز نشون می‌ده که معلم بودنمو ادامه بدم.

اهم اهم* سلاااام خوب هستین؟ وای که چقدر دلم برا اینجا و شما تنگ شده بود... راستش درگیر این بودم که چی بنویسم و چطور بنویسم؛ به گمانم کمالگرایی نمیذاره راحت باشم پس تصمیم گرفتم چله‌ی نوشتن بردارم؛ یعنی به مدت ۴۰ روز هرچیزی که بنظرم جالب میرسه رو بنویسم. از روزمره گرفته تا جملات ناب و کتاب و همسر و کلاس و گردش و... امیدوارم پایبند بمونم و حتی شده در حد یک جمله‌ی کوتاه پست بذارم🤝 درود فراوان 🧡

می‌گفت:«زندگی میدانِ انتخاب رنج‌هاست؛ اگه رنج‌های خوب رو انتخاب نکنی، رنج‌های بد بهت تحمیل میشه.»