en
Feedback
یادداشت‌های رهایی من

یادداشت‌های رهایی من

Open in Telegram

می‌نویسم که یادم بمونه. #مغزیه #معشوق #book #movie #series #تیچرتیچر! مرمر هستم: https://t.me/HarfinoBot?start=7b303f1072fbf7df-761

Show more
239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
زنعمو - که بازنشسته پرستاریه- از این می‌گفت که دلش می‌خواد تدریس به نوجوونا رو امتحان کنه؛ گفت دوست داره اون توجه و محبتی که تو اون سن نیاز داشته و هیچ معلمی بهش نبخشیده رو خودش به بچه‌ها بده.

کتابی به شدت پیشنهادی! «از عشق گفتن» شامل مصاحبه‌های ناتاشا لان با افراد مختلف درباره‌ی عشقه. من عاشق این کتاب‌های جستارگونه‌
+3
کتابی به شدت پیشنهادی! «از عشق گفتن» شامل مصاحبه‌های ناتاشا لان با افراد مختلف درباره‌ی عشقه. من عاشق این کتاب‌های جستارگونه‌ام که از کلی زاویه دید به یه موضوع نگاه می‌کنن. ته دیگ: باقی تیکه کتابا رو به مرور تو کامنت میذارم. #book

تو این سالی که گذشت، سختی تدریس به دبیرستانی‌ها رو با تمام وجودم لمس کردم؛ و در نهایت پس از هم‌نشینی با تقریباً ۳۰۰ دانش‌آموز و ۵۰ همکار، کلید گمشده‌ی رابطه‌ی بین بچه‌ها و دبیرا (و در کل آدما!) رو پیدا کردم: همدلی. گاهی یه درک کردن ساده، یدونه گفتن اینکه:«می‌دونم سخته، حتما خیلی اذیت شدین، چه تجربه‌ی تلخی! واقعاً خوب از پسش بر اومدین و...» می‌تونه دیدگاه یه نفر به زندگی رو تغییر بده. [ پذیرش رنج دیگرانه که رنج ما رو باارزش می‌کنه.]

عالم همکاری واقعاً دوست داشتنیه؛ مخصوصاً اگه همکارای مناسبی داشته باشی. حس می‌کنم همکارا ازم حس خوب دریافت می‌کنن و اینکه گاهی به زبون میارنش هم برام جالبه.

راهکاری که اندیشیدم: بچه‌ها سه شنبه ۶ خرداد امتحان نهایی زبان دارن گفتم تا فردا شب محکم بخونن و مجازی رفع اشکال کنیم؛ و اگه نیاز بود، «به شرط مطالعه و تمرین» دوشنبه کلاس حضوری بذارم براشون🤝

طول این سال تحصیلی خیلی سعی کردم به دوازدهما انگیزه بدم. خیلی تشویق و تنبیهشون کردم که توروخدا تکالیف رو انجام بدین و بیارین با هم کار کنیم، هنوز دیر نشده، هنوز میتونین، لطفاً وقت بذارین... هربار بهونه‌های مختلف آوردن: درسامون زیاده نمی‌رسیم پایه‌مون ضعیفه به دردمون نمی‌خوره می‌خوایم ولی نمیشه و... حالا پیام دادن که فردا بیا برامون کلاس بذار چون هیچی از زبان و گرامرش بلد نیستیم! فردا خودمم دوساعت مراقبت دارم و اوضاع جسمانیم زیاد مناسب نیست واسه جمع کردن اون حجم از مطلب. نمی‌دونم چه کنم.

چند روز پیش امتحان زبان بچه‌های دهم رو گرفتم؛ سوالاتو آسون طرح کرده بودم ولی هِچچی بلد نبودن و اعصابم خط‌خطی شد. بعد از امتحان منتظر همسرم بودم که بیاد دنبالم؛ دیدم «کیمیا» دوتا سنگک گرفته که تو راه بخوره، براش دست تکون دادم و گفتم ایول 👌 همینکه منو دید از اونور خیابون اومد طرفم و سنگک تعارف کرد؛ هی گفتم نیا دختر نمی‌خورم، نیا خطرناکه! دوید سمتم و گفت نه خانم نمیشه که باید بردارید! این حرکتش خیلی بامرامانه بود و بهم چسبید🤌

در حالیکه هنوز کتابای نمایشگاه کتابم کامل نرسیدن دستم، من به شکل اتفاقی بازار کتاب رو دوباره کشف کردم و با تخفیفای فوق‌العاده
در حالیکه هنوز کتابای نمایشگاه کتابم کامل نرسیدن دستم، من به شکل اتفاقی بازار کتاب رو دوباره کشف کردم و با تخفیفای فوق‌العاده و ارسال رایگانش بازم کتاب سفارش دادم! بالاخره کتابایی که خیلی وقت بود تو لیستم بودنو با قیمت مناسب خریدم. 🙌

عشق چیز عجیبیه. به مرور زمان عمیقاً باهاش انس می‌گیری و وجودش برات عادی میشه؛ یادت می‌ره چقدر عزیزه همین عادتای روزمره؛ اما فقط کافیه یه مدت ازت دور بشه، انگار قلبت داره بیرون از سینه می‌تپه، آروم و قرار نداری و با هرچیزی یادش میفتی؛ و بعد، با دیدنش، شنیدنش و بوییدنش انگار تموم دنیا رو هدیه میدن بهت.

مدیر وارد دفتر شد و گفت یه جلسه فوری همین الان باید بذاریم. پرسیدیم چی شده؟ گفت وضع بچه‌ها اصلا خوب نیست. اکثراً خانواده‌هاشون دارن از هم می‌پاشن و همین که این بچه‌ها صبح‌ها پامیشن میان مدرسه باید خداروشکر کنیم!

می‌گفتن:«به تعبیر جناب ملاصدرا، معنای حقیقی ثواب، «عقل»ـه. وقتی می‌گیم بریم فلان‌جا ثواب کنیم یا کاری کنیم یه ثوابی ببریم، در واقع با انجام درست اون کار، به عقل ما افزوده می‌شه.» جرقه می‌زنم: هر کار نیکی که با فکر انجام شده باشه، عقلانیت آدم رو بیشتر می‌کنه؛ عقل بیشتر← معنویت بیشتر← حس بهتر نسبت به خود و جهان #کلاس_فلسفه

امسال چون کتاب‌های نخونده‌ی خیلییی زیادی داشتم، از نمایشگاه کتاب کمتر خرید کردم (۳ سال پیش از نمایشگاه ۱۴ تا کتاب خریدم و تا امروز فقط نصفشونو خوندم!) قبلاً یه سری کتاب هم خریدم که متوجه شدم موردعلاقه‌م نیستن و قرار نیست هیچوقت ادامه‌شون بدم(شاید یه روزی همینجا برای فروش گذاشتمشون) خلاصه که امسال دارم به شکل وسواس‌گونه‌ای هدفمندتر کتاب می‌خرم چون وقتم هم محدودتر شده برای مطالعه. پیرو همین بحث، اگر سوال کتابی داشتین بپرسین؛ مثلاً اینکه در زمینه/ژانر فلان چی پیشنهاد می‌دم. صحبت کردن از کتابا رو دوست دارم🤌✨

رکب خوردم اسماعیل؛ نمایشگاه کتاب با بن دانشجویی ۵۰٪ تخفیف گذاشته🫠

بچه‌ها تو گروه و پی‌وی سوال میپرسن: تیچر بیشتر کجا رو بخونیم؟ از کجاها سوال دادین؟ منی که هنوز سوالا رو طرح نکردم: همه‌ی کتاب مهمه اما بیشتر از کلمات و گرامر و رایتینگ سوال دادم🥰(😭)

گاهی به این فکر می‌کنم که درخت‌ها چرا دست‌هایشان را برای دعا به سمت آسمان بلند کرده‌اند؟ چه می‌خواهند؟ آب؟ طراوت؟ روشنی؟ یا ع
+1
گاهی به این فکر می‌کنم که درخت‌ها چرا دست‌هایشان را برای دعا به سمت آسمان بلند کرده‌اند؟ چه می‌خواهند؟ آب؟ طراوت؟ روشنی؟ یا عشق؟

کتاب «من کیستم؟ درسنامه انسان‌شناسی برای همه» از استاد محمد شجاعی رو سفارش دادم و یه حسی ته قلبم می‌گه قراره خیلی راهگشا باشه! واقعاً مدت زیادی منتظر کتاب جدیدشون بودم.

بچه‌ها از عواقب استرساشون گفتن؛ ستایش می‌گفت دوباره صورتش جوش‌جوشی شده؛ غزل گفت ریزش موهاش شروع شده و یاسمین هم موهاش داشت سفید می‌شد. وقتی می‌بینم این‌همه استعداد بخاطر سخت‌گیریای وحشتناک واسه یادگیری پیشرفته‌ی هر درس داره تلف میشه، اونم بدون هیچ بازدهی، آتشی بر دلم زبانه می‌کشد که نپرس.

چه روز عجیب غریبی بود! ۵ پاشدم که برم مدرسه اما باز خوابم برد و ۷ چشمامو باز کردم دیدم معاون پیام داده کجایین؟ کلاستون شروع شده‌ها! بدوبدو حاضر شدم و تو یه ربع امتحان شنیداری دهمیا رو گرفتم. خودجوش برام نامه نوشته بودن و اکلیلی شدم ✨ بچه‌ها میگفتن خانم ما خیلی دوست داریم مثل شما لباسای بلند و پوشیده خوشگل بپوشیم ولی پیدا نمی‌کنیم؛ از کجا می‌خرید؟ 😈 همون موقع خانمای دستفروش تو دفتر داشتن شلوار میفروختن و چون این مدت جنس به اون خوبی با قیمت مناسب ندیده بودم دوتا خریدم ^^ با یازدهمای تجربی آخرین صحبتامم کردم و گفتم سال بعد اگه این مدرسه باشم دیگه زبان دوازدهم برنمیدارم چون می‌خوام درباره‌ی چیزی جز زبان باهاتون حرف بزنم، یه چیز مهمتر مثل زندگی. دوتا زنگم به سرعت گذشت و درنهایت ساعت ۹:۳۰ زنگ خونه خورد! راستش من بدم نمیاد زودتر تعطیل شم اما دلم برای بچه‌ها میسوزه که قراره یه ساعت زودتر برن بشینن سر جلسه امتحان، مخصوصا بچه‌هایی که از روستاهای اطراف میان. خدایا عقل ببار 🤲

آخیش! انگار بالاخره یه کلاس دهمیِ آروم و متفکر متوجه قضیه شد.
آخیش! انگار بالاخره یه کلاس دهمیِ آروم و متفکر متوجه قضیه شد.