429
Subscribers
+124 hours
+47 days
+2730 days
Posts Archive
427
بیآنکه دیگر دلیلی برای زیستن مانده باشد،
هوایی که در تنهایی فرو میبرم،
و آنگاه که آخرین نفس را میکشد،
دیروز بدل به خاطرهای میشود،
و من آرامآرام میآموزم
چگونه مردگان را رها کنم.
«خداحافظ» میگوید،
در حالی که آهستهآهسته محو میشود؛
درون نور،
بخار میشود
و با آرامشی غریب
ناپدید میگردد.
سکوت،
اینک که او رفته است،
تا دوردستها طنین میاندازد.
کاش میتوانستم
عقربههای زمان را به عقب برگردانم،
و جانم را بدهم
تا هزار زندگی را نجات دهم.
با هراس در چشمانت،
اکنون زمانش رسیده؛
خورشیدی را که در خود پنهان کردهای
آشکار کن.
اشکها یخ را آب میکنند؛
اکنون زمان آن رسیده است که مرگ و عشق در یکدیگر تلاقی کنند.ای نجاتبخش من، منتظر بازگشت توام. مرا ببخش؛ تو را کشتم تا همهمان را نجات دهم. برای آخرین بار به چشمانت نگریستم، و تماشایت کردم که در نور حل شدی، که با نور یکی شدی. هراس در چشمانت، اکنون زمانش رسیده؛ خورشیدی را که در خود پنهان کردهای آشکار کن. اشکهای خشکیدهی من... اکنون زمان آن رسیده است که مرگ و عشق در یکدیگر تلاقی کنند.
427
اولین بار تو این تاریخ سیوش کردم.
ولی اصلا شدت و قدرت عجیب تسخیر کننده ی عمیق وجودیت این آهنگ رو نمیفهمیدم.
