en
Feedback
Dance in Brooklyn

Dance in Brooklyn

Open in Telegram

روشن و شجاع بودن @mobiiinaBot

Show more
1 155
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1230 days
Posts Archive
وای تروخدا بخوابم

خوابم نمیاد

همون لحظه صدای پرتاب موشک

از فردا فقط کار ایشالله :)))

بچه ها هوا ۱۵ درجه س :)))))

در نهایت، امروز قدردان آدم‌ها و حضورشون بودم. اما یک‌ لحظه یه ترسی نشست توی وجودم. ترس از دست دادن. ناکافی بودن، این که نکنه لایق این همه عشق آدم ها نباشم؟

سعی می‌کنین دهه ۶۰ باشین؟؟ من ذاتا امروز دهه ۶۰‌ایم :)))
سعی می‌کنین دهه ۶۰ باشین؟؟ من ذاتا امروز دهه ۶۰‌ایم :)))

Video message00:10

Video message00:13

کادو تولد به خودم ترمیم ناخن هدیه دادم. به من بود با دندون میکندم همشو

Video message00:08

جدای از این که سعی میکنم بی‌پرده حرف بزنم و نترسم از قضاوت و فهمیدن این که آدم ها دارن راجب زندگی من میدونن. یکی از مزایای نوشتن همینه. این که چه من و چه مخاطبی که داره می‌خونه یه لحظه این جرقه بیاد توی ذهنش که یه‌نفر دیگه دارم شبیه این احساس رو تجربه میکنه. آره تنها نیستی. 🫂

Repost from N/a
پس حداقل تنها نیستم...

دکمه خاموش احساسات کجاست من‌برم بشینم سرکارم؟ فلکه گوله گوله اشک ریختن رو چطوری خاموش کنم؟ چرا اصلا؟ چراهاش‌رو میدونم‌. میدونمم نباید الکی حالم رو خوب کنم. هرچی هست همینه. سوگوار‌ کودکیم که یه خاطره خوش یادش نمیاد. سوگوار اون بچه‌اییم که همش ترسیده و با ترس بزرگ شده. کودکی که مثل هم‌سن و سال هاش هیچ وقت نبوده. کودکی که خانواده براش معنی نداشته و خاطرات تیکه و پاره‌ایی که یادشه. گم شده خیلی جاها و کسی نبوده که بهش بگه الان کنارش و نباید بترسه. دیده و دیده و دیده و تا بزرگ شده و باز هم دیده. شنیده و شاهد بوده و سعی کرده از یه شرایط زنده بیرون بیاد.

دکمه خاموش احساسات کجاست من‌برم بشینم سرکارم؟ فلکه گوله گوله اشک ریختن رو چطوری خاموش کنم؟ چرا اصلا؟

یه سری چیزا داره میاد بالا، احساسات متنوع. از صبح از تخت یه میلی تکون نخوردم.