1 155
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1230 days
Posts Archive
1 155
در نهایت، امروز قدردان آدمها و حضورشون بودم. اما یک لحظه یه ترسی نشست توی وجودم. ترس از دست دادن. ناکافی بودن، این که نکنه لایق این همه عشق آدم ها نباشم؟
1 155
جدای از این که سعی میکنم بیپرده حرف بزنم و نترسم از قضاوت و فهمیدن این که آدم ها دارن راجب زندگی من میدونن. یکی از مزایای نوشتن همینه. این که چه من و چه مخاطبی که داره میخونه یه لحظه این جرقه بیاد توی ذهنش که یهنفر دیگه دارم شبیه این احساس رو تجربه میکنه. آره تنها نیستی. 🫂
1 155
دکمه خاموش احساسات کجاست منبرم بشینم سرکارم؟ فلکه گوله گوله اشک ریختن رو چطوری خاموش کنم؟ چرا اصلا؟
چراهاشرو میدونم. میدونمم نباید الکی حالم رو خوب کنم. هرچی هست همینه. سوگوار کودکیم که یه خاطره خوش یادش نمیاد. سوگوار اون بچهاییم که همش ترسیده و با ترس بزرگ شده. کودکی که مثل همسن و سال هاش هیچ وقت نبوده. کودکی که خانواده براش معنی نداشته و خاطرات تیکه و پارهایی که یادشه. گم شده خیلی جاها و کسی نبوده که بهش بگه الان کنارش و نباید بترسه. دیده و دیده و دیده و تا بزرگ شده و باز هم دیده. شنیده و شاهد بوده و سعی کرده از یه شرایط زنده بیرون بیاد.
1 155
دکمه خاموش احساسات کجاست منبرم بشینم سرکارم؟ فلکه گوله گوله اشک ریختن رو چطوری خاموش کنم؟ چرا اصلا؟
