-گزاف-
Open in Telegram
"برای روشنایی است که می نویسم. اگر همیشه و همه جا تاریک بود، هرگز نمی نوشتم" -مرحوم بیژن جلالی
Show more562
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
562
...چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟
نه، چرا میپرسم
ارغوان خاموش است
دیرگاهیست که او خاموش است
آشنایانِ زبانش رفتهاند...
سایه
562
تو نمیمیری
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور میدهی
در تو سر گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخ.هایش به سمت کوهستان
کج بود
چشمهای
که پرندگان زیادی را شیر میداد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند
غلامرضا بروسان
562
...
تو کشته شدی
و ناچار بودی از رویایت
دست بکشی
خبر مرگت را
چون شاخهی پُر شکوفهی گیلاس
آوردند گذاشتند وسط حیاط.
غلامرضا بروسان
562
جمعه ظهر است. ۲۵ اسفند. همهچیز عجیب بنظرم میآید متیو! نوری که به خانه تابیده، هرگز اینگونه نبوده. پرتوهای داغ انتهای زمستان یا رنگ زندهای که بر اوقات پلاستیکی من افتاده. همیشه روزهای آخر اسفند این حس و حال به من هجوم میآورد؛ اما امسال بسیار عجیبتر از هر سال است. اتفاق خاصی هست که دارد نمیافتد.
رفیق، به روزهای پشت سر که نگاه میکنم باز هم مینویسم برایت که زندگی شگفتانگیز است. چیزی اینجا دارد با من حرف میزند. چیزی از جنس نور یا تاریکی. کنار تختم را باید ببینی، آشغالهای غذا و ظرفهای کثیف، قوطیهای آبجو و تهسیگارهایی که از زیرسیگاری پر بیرون افتاده. بدندرد بیخوابی، جدیدترین درد جسمی است که تحملش کردهام. و میل بیانتها و شدیدم به لمس شدن. به در آغوش کشیده شدن، جوری که ماه از پشت سرم خم میشد از آسمان، دستش را دور گردنم میانداخت و سرش را از سمت دیگر کنار صورتم میآورد و بوسههای خوشبختی روی صورتم میگذاشت. نمیدانی همهی روز و شب را تنهایی سپری کردن گاهی چقدر سخت میشود. و پررنگی مرگ، که البته همیشه بوده و حالا به تصویرهای واقعیتری تبدیل شده. میتوانم تا چند ساعت بعد از اتفاق را خیال کنم و حظ ببرم از این ذهن مرگپرست و پریشانم. الان یادم آمد دوستی در معرفیام گفته بود: یک نویسندهی معلومالحال.
چند روز پیش، نزدیکهای صبح بود که از خانه بیرون زدم. البته که آن لحظه تصمیم خوبی بود چون خانه داشت عذابم میداد؛ اما دیگر نباید اینکار را بکنم. راستش وسوسهاش در گرگومیش صبح بیشتر است. کمی رانندگی کردم و بعد در اتوبان لشگری، زدم کنار. ماشینها با سرعت زیاد به سمت تهران میآمدند و من کنار اتوبان داشتم اشک میریختم. شاید بیست دقیقهای آنجا بودم و با آهنگ "مواظبم باش" روی تکرار اشک ریختم. متیو چه کسی مواظب من است؟ چرا من بلایی سرم نمیآید؟ یعنی، چرا اتفاقی نمیمیرم؟
البته فکر میکنم اینها هذیان است. آن احمق یونانی یا هر کسی، که خیانت دیده بود برای آن که درد خیانت را فراموش کند، دندانش را به دیوار کوبید و دندانش شکست، دهانش پر از خون شد و فکر میکرد حالا دیگر درد خیانت را حس نمیکند؛ اما دروغ همین است متیو، واقعا دیگر درد خیانت را حس نمیکرد؟ خیانت دیدن و شکسته شدن دندان و دهانی پر از خون بدتر از فقط خیانت دیدن است. نه که من دردپرست نبودهام که بودهام؛ با رنجها که گنج من بودهاند، بازیها کردهام، دورها زدهام؛ اما این اتفاق لعنتی زنده بودن چرا تمامی ندارد؟ همین چندشب پیش، شب آتشبازی پایان سال بود، تنم را پای آتش نشاندم و آبجو خوردم و به حال خودم اشک ریختم. که تنها در این تعلیق گیر افتاده بودم. و آدمها را میدیدم و نه حتی یک نفر را هم در چند ساعت ندیدم که تنها از آنجا عبور کند. حالا این چه بازی شگفتی است که شهریور برای من شروع شد، نمیدانم. یک شب عادی بعد از ورزش و کار به خانهام برگشتم و در قهقرای عادت به زندگی و تنهاییِ ساکت، آنجا که دیگر دلت چیزی نمیخواهد، ساکت و صبور و محکم نشستهای به تماشای روز و شبها، همانجا کسی خودش را به من هدیه میدهد. میگوید میآیم. و این چه بازی شگفتی است که روزگار بر سر من درآورده، و تا آینده چه با خودش بیاورد. زندگی شگفت انگیز است.
دیشب هم یک موسیقی فرانسوی برایم فرستاد که چند سال پیش شنیده بودم. خفتم را ول نمیکند:
I hate you like I hate this phrase
This was too good to be true
۲۵ اسفند ۱۴۰۲
562
"أيتها اللحظات السعيدة التي لم تأت بعد، هل لك أن تسلكي دربا مختصرا، قبل أن تشيخ قلوبنا."
ای لحظات شادی که هنوز از راه نرسیدهای! مسیر میانبری را در پیش میگیری؟ پیش از آن که قلبهایمان پیر شود.
-نزار قبانی
562
احمدی شاعر "به میدان آمده ای است". میبیند و نو میبیند: شعر او نوعی بیان تصویری تفكرات شاعرانه اوست. شعر احمدی فلسفی نیست.
شاعران فلسفی بیشک غیرمنطقیتر از فیلسوفان بودند؛ ولی چیزی را ثابت میکردند، افکارشان را به مثال روشن میکردند و به نقل قول، احمدی مطلقاً بر اتکاء تجارب شخصی خودش حرف میزند. او میگوید چنین است و جز این نمیتواند باشد و لحنی پیامبرانه و مرسلانه دارد. آنچه او رسالت خود می داند عودت به کودکی است. حتی در اشعار عاشقانهاش هم بالاخره گریزی به این رسالت می زند. مثلاً در "بیداری" :
و من با حسرت و اندوه پذیرفتم که کودک نیستم
562
من خواهم خندید
و خواهم گفت
زندگی دور از هر تاریخی
انباشته از من، تو، نور، درخت و دیگران است.
احمدی
562
اپیکور فکر میکرد وقتی دوست واقعیت رو از دست ميدى، يهجور خلا تو ساختار اخلاقی و وجودیت ایجاد میشه. دیگه کسی رو نداری که باهاش هماحساسی اخلاقی کنی. زندگی خردمندانهت هم بیفایدهست؛ چون شریکی در زیست عقلانیت نداری. فقط این نیست که تنهایی یا حس غياب اون رو داشته باشی یا دلتنگی بکنی؛ در واقع دیگه خودت نیستی.
