en
Feedback
داستان کوتاه

داستان کوتاه

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel داستان کوتاه

Channel داستان کوتاه (@irdastanak) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 20 826 subscribers, ranking 1 660 in the Books category and 16 232 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 20 826 subscribers.

According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -161 over the last 30 days and by -11 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 5.99%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.56% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 248 views. Within the first day, a publication typically gains 741 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 22.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as وقت, آقاجان, کس, روزنامه, گل.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

20 826
Subscribers
-1124 hours
-537 days
-16130 days
Posts Archive
از ترس همه ی بدنم‌ میلرزید اینجور که این زنه میگفت حتما با دیدن‌ من میشناختم پس باید خیلی احتیاط میکردم دفعه آخر که اومدم و ساک‌ پولارو آورده بودم‌ از بالای دیوار انداختم‌ تو حیاط و اصلا تو نرفتم دستمو گذاشتم رو کلون در و آروم‌ کشیدم به سمت تو ولی باز نشد کف دستامو که عرق کرده بود مالیدم به لباسمو و دوباره امتحان کردم انگار نه انگار دفعه سوم با قدرت بیشتر هول دادم در صدای بدی داد و بالاخره باز شد همون موقع صدای زن همسایه از تو حیاط اومد که میگفت کیه؟ خودمو انداختم‌ تو خونه و درو آروم بستم زن همسایه گفت: بفرما تو اعظم‌ خانوم‌ تویی؟ انگار داشت میرفت سمت در نفس هم‌ نمیکشیدم‌ تا صدام‌ بیرون‌ نره صدای باز و بسته شدن در اومد و دوباره صداشو شنیدم که میگفت استغفرلله انگار جنی شدم و دوباره صدای پاهاش که داشت میرفت تو خونه اومد نفس راحتی کشیدم و چشم چرخوندم تو حیاط دنبال ساک پولا و بقچه طلاها ولی هرچی نگاه کردم‌ پیداشون نکردم با پاهای لر زون که حتی میترسیدم‌ قدم بزنم روی برگ های خشک شده که ریخته بود کف حیاط و صدا ایجاد کنم رفتم‌ جلوتر سعی کردم اونشبی که با دریا اومدیم رو یادم‌ بیارم بقچه رو کجا گذاشتم ولی هرچی بیشتر گشتم‌ نه تنها بقچه بلکه ساک پولا که مطمئن بودم از بالای کدوم دیوار انداخته بودم‌ تو حیاط نبود کم کم اشکام شروع به ریختن کرد و بی توجه به سر وصدا برگ هارو میزدم‌ کنار تا پیداشون کنم‌ ولی نبود که نبود رفتم‌ سمت خونه تا اونجارو هم‌ بگردم با اینکه مشخص بود هنوز کسی به اینجا برنگشته ولی نمیتونستم‌ همین‌جوری از اون همه پول بگذرم و برم باید وجب به وجب اینجا رو میگشتم در خونه قفل بود و هر کاری میکردم باز نمیشه دوباره صدای همسایه اومد که دادمیزد :کسی اونجاست؟ همونجا جلوی در نشستم و دستامو گذاشتم‌جلوی دهنم‌ تا صدام‌ نره بیرون‌ و از ته دلم‌ زار زدم یعنی چیشده بودن؟ تنها کسی که از جای طلاها با خبر بود دریا بود که اونم‌ محال بود برداشته باششون حالا بدون پول میخواستم‌ چیکار کنم؟ طلاهای گلی اصلا کافی نبود واسه رفتن از اینجا صدای باز شدن در خونه بغلی اومد و کمی بعد مردی که داد میزد _خانوم کجایی بیا اینارو بگیر از من که مردم خستگی صدای زنه اومد _خوب شد اومدی مردم‌ از تر س انگار از خونه مش رجب صدا میومد مرده گفت: خیالاتی شدی حتما زن مش رجب حتمی تا حالا صدتا کفن‌ پوسونده مگه اینکه روح ش اومده باشه شکم رفت سمت مرد همسایه نکنه اون پولارو برداشته بود؟‌ اون نزدیک ترین آدم به این‌خونه بود صدای زنه دوباره اومد: میگم‌حالا برو یه سر بزن‌ من با همین گوشای خودم شنیدم صدا اومد حس میکردم قلبم بیرون از سینه ام‌ میزنه و از ترس اینکه مرده نیاد اینجا سکسکم‌ گرفته بود و محکم‌ جلوی دهنمو گرفته بودم مرده گفت: خیلی خب بزا بیام‌ اینارو بزارم‌ یه آبی به دست صورتم‌ بزنم میرم میبینم دیگه صداشون‌ نیومد زیاد فرصت نداشتم باید تا قبل از اینکه مرده بیاد میرفتم نا امید دوباره نگاهی دقیق به حیاط انداختم‌ بلکه پولا و طلاهارو ببینم گذشتن ازشون‌ کار راحتی نبود مخصوصا الان که انقدر بهش احتیاج داشتیم ولی اگه بیشتر هم میموندم و پیدام‌ میکردن چی؟ دیگه حتی نمیتونستم برم با شونه های افتاده و حالی خراب به سمت در راه افتادم و آروم‌بازش کردم‌ و پا به بیرون گذاشتم از کنار در همسایه که رد شدم حس کردم صدای پا اومد از ترس شروع به دوییدن کردم که همون موقع در باز شد و مرد همسایه داد زد کی هستی ؟ صبر کن ببینم یه لحظه وایسادم سرجام ولی مغزم فرمان داد باید برم و دوباره شروع به دویدن کردن صدای پاهای مرد همسایه رو میشنیدم که میدویید پشتم و میگفت: هی صبر کن ببینم بگیرمت پدرتو در میارم وایسا ببینم کی هستی ولی یکم که دوییدم انگار کم آورد و صدای پاهاشو دیگه نمیشنیدم بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم همونجور به سمت در پشت باغ دوییدم وقتی داشتم میومدم درو نبسته بودم خودمو انداختم داخل سینه ام میسوخت و نفسم بالا نمیومد انقدر که به سر فه افتاده بودم کمی اونجا موندم تا حالم جا اومد و به سمت در باغ راه افتادم حالا بدون پول چجوری باید با کیارش میرفتم؟

هرچقدر هم روزها سخت بگذرند، باز هم دلیلی برای ادامه دادن هست... امید یعنی باور کنی فردا می‌تواند بهتر از امروز باشد؛ پس زندگی کن، و تسلیم نشو. 🌱 #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

🔶🔸🔸🔸🔸🔸🔸 طنز... یادش بخیر اولین بار که تله کابین سوار شدم اسمشو بلد نبودم. بابام گفت امیر برو بلیط بگیر گفتم من ۶ سالمه بلد نیستم. بابام گفت بیا و بچه بزرگ کن... بهش گفتم چرا خودت نمیری؟ ( متوجه شدم خودشم اسمشو بلد نیست ) برای همین تصمیم گرفتم غرور پدرانه و مردانه ی بابام رو حفظ کنم و خودم ‏برم بخرم. امیر ۶ ساله تصمیم گرفت بره به گیشه ی بلیط فروشی.. گفتم ببخشید این اتوبوس هواییا چند؟ خانمه خندید گفت ای جوووونمممم این اسمش اتوبوس هوایی نیست کوچولو. گفتم ببخشید مینی بوس هوایی. به همکارش گفت واییی خووودا اینو ببین😍 من گفتم خانم چی میگی؟ ۴ تا بلیط بده من برم. یهو بابام از اون ته داد زد چی شد پس؟ خانمه به بابام اشاره کرد گفت پسر شماست؟ بابام اومد جلو گفت اره چطور؟ با خنده گفت آخه اومده میگه ۴ تا بلیط اتوبوس هوایی بدید ( با خنده ) بابام نگام کرد گفت پسرم آخه اتوبوس هوایی؟ گفتم اسمش چیه؟ به نشانه ی تاسف سر تکون داد و گفت خانم لطفا ۴ تا مینی بوس هوایی بدید.. پشمای متصدی ریخت. خنده اش خشک شد... ۴ تا مینی بوس هوایی داد رفتیم سوار شدیم. وقتی سوار شدیم هیچ علمی نداشتیم که تا کجا میره و قراره چقدر تو مینی بوس باشیم. وقتی سوار شدیم، بابام زیرانداز انداخت کف کابین و پیکنیک رو گذاشت روش روشن کرد. مامانم گفت پس ناهارو اینجا میخوریم. تازه داشت قابلمه داغ میشد که رسیدیم. وقتی مسئول پیاده شدن مارو تو اون وضع دید پشماش ریخت‌ گفت دارید چه غلطی میکنید؟ البته بگمااااا ماهم پشمامون ریخته بود.. چون انتظار داشتیم حداقل یه ساعت تو راه باشیم. خلاصه مجبور شد بخاطر وضعیت کابین ما دستگاه رو نگه داره، پیکنیک رو خاموش کنه و مارو پیاده کنه. #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

پدر خیلی زیبا جایگاه مادر خانواده رو توضیح داد🫂 شاید هیج وقت لطف هایی که در طول روز مادر یک خانواده خانم یک خانواده در حق اعضای خانواده میکنن دیده نشه 🥲 ولی واقعا کار داخل خونه سخته و پر چالش 🫠 قدر مادرامون و بدونیم تکرار نشدنی هستن❤️ #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

اگه فقط یکی رو بتونی انتخاب کنی، کدومه؟ 👀🔥 رفتینگ و هیجان 😎 سفر به دل تاریخ و آرامش 😊 💳 امکان رزرو به‌صورت ۴ قسطه 📱برای
اگه فقط یکی رو بتونی انتخاب کنی، کدومه؟ 👀🔥 رفتینگ و هیجان 😎 سفر به دل تاریخ و آرامش 😊 💳 امکان رزرو به‌صورت ۴ قسطه 📱برای رزرو با تخفیف ویژه با شماره زیر تماس بگیرید : 02149275111

تو حیاط کیارش هنوز داشت با عمه صحبت میکرد میدونستم راضی کردن عمه به همین راحتیا نیست ولی خب کیارش هم کارش رو بلد بود تا اینجا که فهمیده بودم عمه خیلی به حرف کیارش بود مستقیم رفتم‌ مطبخ تنها کسی که بهش اطمینان داشتم‌ زیور بود فعلا با دیدنم خودش اومد بیرون و گفت: _چیشده ؟ چیزی میخوای؟ گفتم: اگه میشه بیا بریم‌ اتاقت کارت دارم دو سه تا دختری که تو مطبخ بودن با دیدن‌ من زیر چشمی نگاهم‌ میکردن و در گوشی یه چیزایی میگفتن این‌تازه اولش بود ... زیور اومد رفتیم‌ تو اتاقش ترسیده بود _چیشده دختر جان؟ ترس ونویم‌ که خاتون‌ چیزیش شده؟ نه زیور باید از عمارت برم‌ بیرون یه دست از لباساتو میخوام با یه چارقد بزرگ‌ که بتونم‌ خودمو بپوشونم‌ شناخته نشم زد رو صورت عرق کرده اش و با چشمای م‌تعجب گفت: _خاک به سرم‌ می خوای فرار کنی؟ بیا برو دختر خان رو بیشتر از این عصبانی نکن که این‌ سری حتما یه بلاملایی سرت میاره کلافه گقتم:نه زیور نمیخوام فرار کنم میخوام برم تا جایی و بیام مامانم در جریانه زود بر میگردم بخوام با لباس های خودم‌ برم‌ نمیشه خیلی وقت ندارم‌ تروخدا یه دست لباس بهم‌ بده فقط همینجور که میرفت‌ سر صندوقش گفت:من‌ که از کارای تو سر در نمیارم‌ فقط اینو میدونم‌ باز داری خودتو تو دردسر میندازی خان‌ اگه بفهمه کمکت کردم دمار از روزگارم در میاره لباسی که از صندوق در آورده بود رو ازش گرفتم و لپ شو بوس کردم _خیالت راحت زیور اگر هم‌ گیر بیفتم‌ محاله اسم‌ تورو بیارم تو بدو تو مطبخ تا شک نکنن من خودم لباسامو عوض میکنم و میرم زیور ناراضی سری تکون داد و همونجور که با چشم های نگرانش نگاهم‌ میکرد رفت بیرون سریع لباس هامو عوض کردم و حسابی خودمو پو شوندم تا شناخته نشم تو دلم داشتن رخت میشستن و حسابی تر. سیده بودم‌ خودم ولی چاره ای نبود الان اصلا وقت ترسیدن نبود باید میرفتم با دست های لرزون در اتاق رو باز کردم و بیرون رو نگاه کردم شانسی که داشتم اتاق زیور نزدیک به در باغ بود ولی مازیار تو حیاط داشت رژه میرفت از کیارش و عمه هم‌ خبری نبود درو دوباره بستم و کمی صبر کردم‌ تا مازیار بره ولی انگار قصد رفتن نداشت لای درو باز گذاشته بودم و زل زده بودم بهش تا وقتی رفت سریع برم‌ سمت باغ وقت زیادی نداشتم بالاخره لیلا صداش کرد و مازیار رفت سمتش ولی تو نرفت آروم درو باز کردم و چشمامو بستم دوییدم سمت باغ اگه میدیدم که مرگم‌ حتمی بود انقدر استرس داشتم بدنم‌ خیس آب شده بود با سرعت به سمت در ته باغ دوییدم جوری که نفسم‌ بالا نمیومد هم‌ استر س اینو داشتم‌ کسی منو ببینه و بشناسه و هم اینکه عمو و مازیار از نبودم‌ باخبر بشن ولی از اون بدتر پیدا کردن خونه پدر بزرگم بود انگار مغزم‌ پاک شده بود و هیچی یادم‌ نمیومد قلبم انگار تو دهنم‌ میزد و هر کسی که جلوی روم‌ میدیدم‌ فکر میکردم‌ الانه که منو بشناسه و کت بسته تحویل عمو بده دو سه بار راهو اشتباه رفتم و حتی جرات نداشتم‌ از کسی بپرسم تا بالاخره پیدا کردم سر کوچه که رسیدم‌ سرک کشیدم درست جلوی در کنار پدر بزرگم همون همسایه ای که اونشب به من و دریا مش کوک شده بود دو سه تا زن وایساده بودن و در حال حرف زدن بودن خودمو کشیدم عقب تا نبیننم باید صبر میکردم‌ برن تا بتونم برم‌ تو خونه صدای صحبت هاشونو میشنیدم یکیشون گفت: منم همین‌ الان‌ فهمیدم باورم نشد که اومدم ببینم شما که همسایه پدر بزرگشی خبری نداری یکی دیگشون‌ گفت: نه والا اینا که خیلی وقته رفتن شهر همون بهتر که رفتن و بی آبرویی نوه شونو ندیدن وگرنه پیرزن پیرمرد دق میکردن اون یکی گفت: من که میگم‌ خان هم‌ طاقت این‌ بی آبرویی رو نیاورد و دق کرد یادتونه که چقدر از طلاق بدش میومد _کی بدش نمیاد خواهر؟ گناه به این بزرگی مگه کم‌ چیزیه آخه شوهرشم‌ درست حسابی نبود دختره رو من دیدم‌ وقتی میومدن اینجا مثل پنجه آفتاب میموند درست مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشن‌ مثل خاتون چشم و ابروی درشت و قشنگی داشت نمیدونم‌ زبون بسته رو چرا دادن به اون جواد دیلاق از وقتی آقاش مرد زندگی اینا هم عوض شد اصلا _چی بگم برم زودتر غذامو بار بزارم‌ خبری شد به منم‌بگین دوییدم رفتم اونورتر پشت درخت قایم‌ شدم دوتا از زنها که از کوچه اومدن بیدون‌ یکم‌ دیگه صبر کردم‌ تا اون‌ همسایه هم‌ بره تو و بعد رفتم‌ تو کوچه

اخماش تو هم بود و با عصبانیت داشت نگاهم میکرد تو دلم‌ گفتم تو چته دیگه ولی ظاهرمو حفظ کردم رسیدم بهش و گفتم: _میتونی کمکی کنی؟ با همون اخم های در هم گفت: _چه کمکی؟ وقتی انقدر بداخلاق بود سختم بود ازش چیزی بخوام ولی خب چاره ای هم جز کیارش نداشتم حتی وقتی نبود که بخوام‌ فکر کنم‌ چیکار کنم الان‌ علاوه‌ بر عمو و زنعمو از ننه هم‌ میت رسیدم بخواد کارایی که کردم رو تلافی کنه به کیارش گفتم: _ما باید از اینجا بریم دیدی که اوضاع رو الان‌حتی مامان و گلی هم‌صلاح نیست بمونن تو این‌ عمارت کمی اخماش باز شد فکری کرد و گفت: _ خب با ما بیاین‌ سرمو به نشونه منفی تکون دادم _من میدونم‌ عمو چقدر مامانمو دوست داره الان عصبانی بود ولی به هیچ عنوان نمیزاره مامان از اینجا بره ماهم‌ اگه بریم و تو ده بپیچه مردم فکر میکنن عمو بعد از مدرگ‌ خان بابا مارو از عمارت بیرون کرده واسه همین‌ خیلی براش بد میشه و میدونم‌ که نمیزاره بریم کیارش با تعجب گفت: _پس میخوای چیکار کنی؟ صدامو آوردم پایین تر و گفتم: _میخوام یواشکی بریم کیارش گفت : یواشکی چجوریه دیگه؟ مبخوای فرار کنی؟ اینجا پر از کارگره همین‌ الان دیدی همشون به دستور عموت داشتن مانع ما میشدن و کشته شدن تورو نگاه میکردن با همون صدای آروم‌ گفتم: _فکر اونجاشو‌ کردم یجوری از اینجا میایم‌ بیرون تو فقط باید با مامانت صحبت کنی و مارو تا شهر ببری واسه کیارش نقشه ای که تو سرم بود رو توضیح دادم میدونستم دارم قدم بزرگی بر میدارم ولی زندگی اینجا ریسک‌ بود از کجا معلوم عمو دوباره جنون بهش دست نمیداد و قصد جونمون رو میکرد مخصوصا بعد از این‌که خبر طلاق من همه جا میپیچید و حرف های مردم به گوش عمو میرسید باید میرفتم مامان و گلی رو راضی میکردم حالا برگشتم سمت گلی بهش گفتم بریم‌ پیش مامان عمه و زیور نشسته بودن کنارش و دلداریش میدادن مامان دیگه گریه نمیکرد و فقط زل زده بود یه گوشه شرمنده بودم که قراره به خاطر من‌ آواره بشن ولی خب خود مامانم هم کم تو این سرنوشتی که واسم‌ رقم خورده بود بی تاثیر نبود به عمه گفتم کیارش باهاش کار داره از جا بلند شد و سپرد حواسمون باشه به مامان رفت بیرون و زیور هم بلند شد بره تا واسه مامان دمنوش درست کنه نشستم جلوی مامان و دستاش رو گرفتم گفتم: میدونم الان‌ چقدر ناراحتین‌ ولی وقت نداریم واسه گ ریه زار ی خیلی زود خبر طلاق من تو ده میپیچه و مردم فضول میان اینجا تا حقیقت رو بفهمن میدونید که عمو چقدر آدم‌ دهن‌ بینیه مخصوصا‌ا الان که خان شده و دوست نداره اقتدارشو از دست بده من‌ ننهِ جواد رو میشناسم الان‌مثل شیر زخمی میمونه حرفای دروغی که راجع به من و فرهاد زد حتی بدترش رو به راحتی تو ده و بین‌ مردم‌ پخش میکنه اون‌ موقع اس که عمو واسه حفظ آبروش هر کاری از دستش بر میاد ما باید بریم‌ از اینجا مامان دیگه‌ نمیتونیم‌ بمونیم به جای مامان گلی جواب داد: فکر کردی به همین راحتیه رفتن؟‌ساکمون رو جمع کنیم‌ خداحافظی کنیم و بریم؟‌ حتما توقع داری عمو پشتمون آبم بریزه اصلا بریم... کجا رو داریم آخه کجا باید بریم؟ رو به گلی گفتم: فکر بهتری داری تو؟‌ بزار از اینجا بریم‌ بیرون بعدا یه فکری میکنیم من میدونم‌ چجوری میتونیم‌ بریم و هیچ کس نفهمه طلا و پول هرچی داریم‌ میبریم یه جارو پیدا میکنیم‌ بالاخره گلی غمگین‌گفت: من‌ که از خدامه بریم ولی خب علی چی؟‌ راست میگفت گلی الان‌ نامزد و نشون کرده علی بود اگه میرفت اونو چیکار میکرد؟ نشستم تکیه دادم به دیوار فکر اینجاشو نکرده بودم‌ نمیشد به خاطر خودم گلی رو از عشقش جدا کنم گلی نگاهی بهم کرد و گفت: _ولی بالاخره یه راهی پیدا میکنم که بهش بگم بریم شهر اونجا میگردیم‌ خونه عمه رو پیدا میکنیم گفتم:شهر مگه مثل اینجا کوچیکه که بشه به راحتی پیداشون کرد یادم افتاد عمه طلا حتما خونه عمه فرشته رو باید بلد باشه به گلی گفتم _فهمیدم چجوری پیداشون کنیم فقط بجنبین که همین امشب باید بریم نگاه کردم‌ به مامان که هنوز هم هیچی نمیگفت دوباره دستشو گرفتم و گفتم: چی میگی مامان؟ دوست نداری بریم؟ آهی کشید و سرشو تکون داد _الان تنها چیزی که مهم نیست دوست داشتن منه فقط طلاهام‌ تو اتاق خودمه _اشکال نداره مامان طلاهای من و گلی هست به گلی گفتم هرچی لازمه رو برداره و خودم بلند شدم‌ تا راهی پیدا کنم‌ برم طلاهای خودم و ساک پولارو ار خونه پدربزرگم بردارم

واسه همین خودم پرسیدم _حالا چی؟ چیزی از من‌ میخوای؟ مسعود دستی به صورتش کشید و گفت: _من خیلی بچه بودم که با بابام‌ رفتم‌ عمارت ماشالله خان در واقع میشدم پسر کارگر بابای فرهاد ولی خب ما همسن بودیم و شدیم‌ همبازی هم از بچگی با هم‌ بزرگ شدیم با هم درس خوندیم من با اینکه پسر کارگرشون بود ولی فرهاد خان‌ هیچ وقت با من‌ مثل یه کارگر رفتار نکرد و همیشه و همه جا هوامو داشت حتی اون باعث درس خوندن من شد و ماشالله خان رو راضی کرد باهاش برم‌ شهر واسه درس خوندن من رو معرفت و بزرگیشون قسم‌ میخورم و هر کاری بخواد واسش انجام میدم از ماجرای انت قام و قضیه شما هم فقط من با خبر بودم و وقتی ازم‌ خواست بیام‌ اینجا و تو پیش بردن نقشه اش کمکش کنم با جون و دل قبول کردم من میدونم فرهاد خان‌ چقدر عا شق شماست و حاظر بودم‌ هر کاری کنم‌ تا شما بهم‌ برسین ولی خب الان‌ دیگه نمیشه ... الان دیگه میدونم‌ ماشالله خان‌ به هیچ وجه راضی نمیشه و فرهاد پدرش هم‌ خیلی دوست داره و هیچ وقت جلوش واینساده فرهاد فکر میکنه شما هنوز شوهر دارین و قبول کرده که ازدواج کنه حتی بدون عشق و فقط به خاطر خانواده اش من الان ازتون یه چیز میخوام سوالی نگاهش کردم _من‌ به فرهاد خان نمیگم شما از شوهرتون‌جدا شدین‌ ازتون میخوام‌ شما هم نگین فرهاد الان با خانواده خاله و مادرش رفتن شهر تا خریدای عروسی رو بکنن نمیخوام‌ حالا که زندگیش داره رو روال میفته دوباره یه آتیش دیگه به جونش بیفته هرچی هم که عموتون دست‌ من داره رو بهش برمیگردونم و خودم‌ هم میرم میفهمین که چی میگم؟ سرمو تکون دادم و گفتم: خیالتون راحت من اگه میخواستم‌ کسی بفهمه ساکت نمیموندم خودم میتونستم‌ زودتر از اینا بهش بگم من اصلا توقعی ندارم‌ از فرهاد همین که باعث شد بیگناهی من‌ثابت بشه واسم‌ معرفت و مردونگیشو ثابت کرد منم‌ نمیخوام باعث بهم‌ خوردن‌ آرامشش بشم‌ اصلا شاید با دختر خالش خوشبخت تر بشه شاید ما اصلا قسمت هم‌نبودیم ... من اینجا هم نمیتونم‌ زندگی کنم‌ دیگه با این‌ شرایط به زودی از اینجا میریم از شما هم‌ ممنونم باعث کمک هایی که این‌مدت بهم کردین فقط..فقط حواستون بهش باشه اینارو گفتم و راه افتادم‌ تا مسعود اشکامو نبینه راستش توقع نداشتم‌ مسعود این‌ حرفارو بهم‌ بزنه و ازم بخواد قید فرهاد رو بزنم با اینکه میدونستم‌ فرهاد دیگه مال یکی دیگه شده ولی وقتی مسعود فهمید من‌ج دا شدم‌ شاید هنوز ته دلم‌ دوست داشتم‌ به فرهاد بگه یا واسه رسیدنمون تلاش کنه ولب خب تا الان‌فهمیده بودم مسعود واقعا فرهاد رو دوست داره و طبیعی بود که نخواد آرامشش بهم بخوره و دوباره وارد در دسرهای این‌عمارت و من بشه اون دوستی رو در حق فرهاد تموم‌ کرده بود وقتی رسیدم‌ به حیاط گلی جای قبلی من‌ لب باغچه نشسته بود و کیارش عصبی قدم میزد و هر دو چشمشون به در باغ بود وقتی اومدم گلی از جا بلند شد و اومد سمتم دستمو گرفت و با نگرانی گفت: چیشد؟ لبخند کم‌جونی زدم و گفتم: _هیچی‌ چی میخواستی بشه؟ مسعود که داشت پشت من میومد از کنارمون رد شد و به نشونه خداحافظی سری تکون داد و رفت گلی بی طاقت پرسید: چی گفت بهت؟ حالا چی میشه؟ چیکار کنیم؟ خودمم نمیدونستم باید چیکار کنیم فقط تنها چیزی که میدونستم‌ این‌بود باید هرچی زودتر از اینجا بریم به گلی گفتم: تو خونه‌ عمه فرشته رو بلدی کجاست؟‌ ناراحت سر تکون داد و گفت: _نه از کجا بلد باشم ؟مامان‌چی؟ _مامان هم هیچ وقت نرفته نا امید سری تکون دادم و نگاهم رفت سمت کیارش که هنوز داشت به ما نگاه میکرد دلم‌ نمیخواست ازش کمک بگیرم و برم زیر دینش اونم در حالی که میدونستم بهم‌ نظر داره ولی خب چاره دیگه ای نبود حالا که به علی و عمه فرشته دسترسی نداشتیم‌ اون تنها راه نجاتمون از این‌ عمارت بود نفس عمیقی کشیدم و به گلی گفتم همینجا وایسا الان‌ میام به سمت کیارش قدم برداشتم ....

🌷🌷🌷 اوشو یه متن خیلی قشنگ داره میگه: آزار دیگری،مانند تف کردن به آسمان است،روی صورت خودت می‌افتد. و اگر شرارت نسبت به فردی بی‌آزار باشد ،نتیجه‌اش حتی خطرناک‌تر است. اگر با یک احمق دیگر بجنگی، مشکل زیادی نیست،او به تو تف می‌اندازد و تو به او تف می‌اندازی. تو به او آسیب می‌زنی و آسیب تو به خودت بازمی‌گردد؛ او به تو آسیب می‌زند و آسیب او به خودش بازمی‌گردد. ولی وقتی که آسیب و شرارت تو در مورد فردی بی‌آزار باشد، آنوقت واقعاً‌ دچار مشکل خواهی شد، زیرا شرارت تو هزار برابر به تو بازمی‌گردد، فرد معصوم هیچ شرارتی با تو نخواهد کرد او فقط بازتاب و پژواک می‌دهد، یک آینه خواهد بود به‌یاد بسپار: وسوسه‌ی زیادی برای آسیب‌زدن به یک معصوم وجود دارد، زیرا می‌دانی که او مانند خودت تلافی نخواهد کرد ولی مشکل این است که او مانند تو تلافی نمی‌کند، ولی تمامی جهان‌هستی از جانب او انتقام خواهد گرفت. چون او خودش انتقام نخواهد گرفت، ‌تمامی جهان هستی طرف او را می‌گیرد. جهان‌هستی همیشه طرفدار افراد بیدار است. ولی جهان هستی نمی‌تواند تو را ببخشد. جهان‌هستی دقیقاً از قانون پیروی می‌کند: شرارت باید که برای خودت شرارت خلق کند، و اگر تو مردم را آزار بدهی، حتماً‌ به خودت بازخواهد گشت. و اگر چنین آسیبی به کسی باشد که مظلوم و بی‌آزار است، برعلیه فرد خردمند باشد، آن وقت تو و نسل بعد از تو هزاران برابر رنج خواهید کشید. #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚 🌷🌷🌷

𓂃𓈒🦋𓈒𓂃 باشد که هر خوبی‌ای که کاشتی، سبزتر، زیباتر و پربرکت‌تر به زندگی‌ات بازگردد... 🌱🤍 #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastan
𓂃𓈒🦋𓈒𓂃 باشد که هر خوبی‌ای که کاشتی، سبزتر، زیباتر و پربرکت‌تر به زندگی‌ات بازگردد... 🌱🤍 #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

تراپی ببینیم😍 #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

کانال دوممون در روبیکا دنبال کنید👇 📚 @Dastanakkotaa 📚

همه دنبال آدم خوبن. بابا خب خودت آدم خوبی باش. امن باش. محرم باش. پشت مردم حرف نزن. دل آدما رو نشکون. سرتو تو ماتحت بقیه نکن. آدما رو از نقطه‌ضعفشون نزن. چشماتو ببند رو اشتباه آدما. ببخش. بگذر. دلتو گنده کن. نجیب باش. طوری باش که خودتو با خیال راحت تو آیینه نگاه کنی. #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

گفتم: _اینم‌ دروغ جدیده؟ کدوم‌ پول؟ شما مگه اصلا پولی هم دارین که بدین‌ به من؟ من کی بنچاق زمین دادم‌ به شما آخه؟‌ اگه یادت رفته بهت یادآوری کنم جواد زن گرفت همون زنی که دخترت آورد تو زندگیمون همون زنی که باعث سقط بچه ام شد اون‌زن‌ خواست جواد منو طلاق بده و شماهم راضی بودین نمیگم‌ منم نمیخواستم ها چرا از خداخواسته بودم ولی شما خواستین که منو طلاق بدین و حالا اومدی این دروغارو میگی که منو مقصر کنی ننه مات و مبهوت منو نگاه میکرد خودمم مونده بودم‌ چجوری انقدر دروغ گفتم ولی این چیزی بود که از خود ننه یاد گرفته بودم اصلا توقعشو نداشت بزنم‌ زیر همه چیز و بگم‌ اصلا پولی در کار نبوده خیز برداشت سمتم انقدر عصبانی بود که میتونست کار نا تموم عمو رو تموم کنه ولی مسعود جلوشو گرفت و نگاه بدی بهش انداخت رو به ننه گفت: _همین الان‌ جل و پلاستو جمع کن و برو تا جون خودتو و پسرتو از دست ندادی ننه رنگش پرید و عقب عقب رفت و دست جواد رو که در حال چ رت زدن بود گرفت و کشون کشون برد بیرون مسعود بنچاق زمین رو داد دست عمو و گفت : _این بنچاق زمینتون عمو سری تکون داد ولی بنچاق رو از مسعود نگرفت و سر به زیر رفت سمت اتاقش زتعمو و سوسن هم سریع رفتن تو عمارت عمه اومد کمک کرد مامان رو که هنوز داشت اش ک میربخت از زمین بلند کرد و بردش سمت اتاق و کار گرا هم یکی یکی پراکنده شدن موندیم من و لیلا و مازیار و گلی و کیارش مازیار نگاهش به من بود که لیلا رفت دستشو کشید و گفت: به چی نگاه میکنی پشت چش می واسم‌ ناز ک کرد و گفت: ^همین مونده بود یه زن مطلقه داشته باشیم‌ اینجا و دست مازیار رو گرفت برد دوباره برگشتم همونجا لب باغچه نشستم و اشکام شروع به ریختن کرد خیلی ترسیده بودم و داشتم فکر میکردم اینجا دیگه جای زندگی نیست مسعود اومد بالا سرم و گفت: باید صحبت کنیم حوصله نداشتم ولی سرمو تکون دادم و از جا بلند شدم رفتم سمت باغ که کسی نبود جلوی در باغ وایسادم و زل زدم‌ به مسعود تا ببینم‌ چی میخواد بگه خودش هم کلافه بود و داشت با دستاش بازی میکرد کمی دست دست کرد و در آخر گفت: _حتما به گوشتون رسیده که فرهاد خان نامزد کرده سرمو تکون دادم دوباره گفت: این‌نامزدی شرطی بود که ماشالله خان در مقابل اینکه اجازه بده بیاد خاستگاری سیمین و انتقامشو بگیره گذاشته بود خودمم حدس زده بودم ولی سوالی که تو سرم بود رو پرسیدم : _مگه ماشالله خان میدونست قراره اینجوری بشه؟ میدونست فرهاد به چه قصدی اومده جلو؟ _نه نمیدونست گفته بود به شرطی میاد خاستگاری سیمین که فرهاد یا دختر عمه و یا دختر خالشو هم عقد کنه در واقع همسر دوم آهانی زیر لب گفتم مسعود ادامه داد: فرهاد خان چاره ای نداشت خیلی اوضاع خوبی تو عمارت نداشت از بعد از اون قضیه همه یه جورایی مخالفش بودن و سرزنشش میکردن فکر کنم‌ تا حالا فهمیده باشین‌ احترام‌ زیادی واسه پدرش قائله ولی با وجود همه ی مخالفت ها ادامه داد تا بی گناهی شمارو ثابت کنه بعد از قضیه سیمین خانم و بهم‌ خوردن ازدواجشون هم دیگه ماشالله خان یک کلام رو حرفش وایساد که نامزدیشو با دختر خالش برگزار کنه مسعود سرشو انداخت پایین و گفت: _راستش فرهاد خان اصلا خبر نداره شما جدا شدین من خودم هم‌ همین الان متوجه شدم شاید اگه میدونست... پریدم وسط حرفش و گفتم: اگه میدونست هم اتفاقی نمیافتاد مگه ماشالله خان راضی میشد واسه بار سوم بیاد اینجا خاستگاری بعد از اون‌همه ماجرا اونم‌خاستگاری یه زن‌ مطلقه مسعود گفت: ولی من مطمئن بودم فرهاد خان انقدر عاش ق شما بود که واسه به دست آوردنتون هر کاری میکرد من تنها کسی هستم که از عشق زیادش به شما خبر دارم شما حتی خودتون هم‌نمیدونید چقدر عاشقتونه الان هم فکر نکنید داره با دختر خالش ازدواج مبکنه حالش خوبه ...نه الان هم شرایط خوبب نداره این اردواج فقط به اجبار از طرف پدرش بود واسه اینکه ثابت کنه شما بی گ ناهی خدا شاهده دیشب تا صبح خواب به چشمش نیومد اینارو گفتم تا بدونید از رو خوشی و بی مهرفتی ازدواج نکرده ولی.... ولی چی؟ اینا همه واسه قبل از این بود که فرهاد خان نشون ببرن واسه دختر خالشون یعنی اگه هنوز نامزد نشده بودن‌ میشد یه کاریش کرد ولی الان دیگه من‌ مطمئنم خون راه میفته..... حس میکردم‌ مسعود چیزی میخواد بهم بگه که روش نمیشه...

عمو دستاش شل شد و نا باور برگشت سمت مسعود نه تنها عمو بلکه همه ی آدمایی که تو حیاط بودن حتی کارگرا چون هیچ کس نمیدونست مسعود از طرف فرهاد اومده اینجا عمو با صورت قرمز شده از خش م‌،رو به مسعود با صدای لرزون گفت : _چی میگی؟ هنوز باورش نشده بود حرفایی که شنیده بود رو ولی مطمئن بودم الان تو ذهنش داره میگذره که همه ی حساب کتابا و بنچاق زمین هاش حتی مهر خان بابا دست مسعود بوده دست مسعودی که انقدر بهش اطمینان داشت که همه چیشو سپرده بود دستش مازیار تو یه حرکت پرید سمت مسعود و یقه پیراهنشو گرفت : _چه زری زدی عوضی؟ مسعود که تازه رها شده بود مازیارو زد کنار و اومد جلو رو به روی عمو از تو پیراهنش برگه ای در آورد و گرفت سمتش _این بنچاق همون زمینیه که اینا ادعا میکنن بهارخانوم داده بهشون خودتون همراه بقیه بنچاق ها دادین بهم هنوز هم دست منه این ثابت میکنه بقیه حرف های این زن هم دروغ بوده نفس راحتی کشیدم پس مسعود رفته بود و بنچاق رو برداشته بود ننه اومد جلو و رو به مسعود گفت: _تو بنجاق زمین رو د زدیده بودی آره؟ این چجوری اومده دست تو برگشت سمت عمو: _بخدا خان بهار با همین دستای خودش دقیقا بعد از اینکه سید خطبه طل اق رو خوند و از خونش اومدیم بیرون این بنچاق رو داد بهمون زنعمو که اصلا از این شرایط راضی نبود رو به ننه گفت: _پیرزن خرفت این چه درو غی بود گفتی بنچاق اینجا چیکار میکنه پس ننه اشاره کرد به جواد و مستاصل گفت: _اصلا من عقلمو از دست دادم این پسر چی جواد بلند شو بگو بهار خودش بنچاق رو داد مسعود نیشخندی زد: _بوی تحفن تا اینجا هم میاد چجوری حرف یه آدم‌ ..... شده سند؟ ننه کم‌ مونده بود بزنه زیر گر یه دوباره گفت: باشه باشه اصلا حق با شماست پری هم با ما بود وقتی بنچاقو گرفتیم‌ بیاین‌از اون بپرسین از دخترم‌ بپرسین اونم دیده بود بنچاق رو من‌خودم قایمش کرده بودم جایی که هیچ کس ازش خبر نداشت تا اون‌ شبی که این‌پسره احمق اومد اینجا و جای بنچاق رو به بهار گفت خودش بهم گفت جای بنجاق رو لو داده حتما اون این پسره رو فرستاده تا بنچاق رو بد زده از خونه من دیدین که خودش گفت از طرف فرهاده منم که گفتم‌ این‌و فرهاد با هم‌ خیانت کردن به پسر من مسعود برگشت سمت ننه وعصبانی گفت: به کی توهین‌کردی پیرزن؟ به فرهاد خان؟ ننه رنگ از رخش پرید تو بد مخمصه ای افتاده بود اینکه قدرت و ثروتِ فرهاد که میشد پسر خان حتی از عمو که الان‌خودش خان شده بود بیشتر بود رو همه میدونستن ننه که دید اوضاع خیلی بده و با رسیدن فرهاد ممکنه‌ جونش هم واسه گفتن همچین دروغی از دست بده با لکنت گفت: _اصلا من‌ غلط کردم راست میگین عقل از سرم‌ پریده رو به مسعود گفت: ببین پسرم برو وضع اون بچه منو ببین چحوریه ما خودمون بدبختیم بدبخترمون نکن مارو با فرهاد خان در ننداز باشه اصلا زمین‌واسه خودتون‌ مارو چه به زمین های خان فقط اون پولایی که ازم‌ گرفته رو بگین برگردونه زد زیر گریه و گفت: پس انداز کل زندگیمونو دادم بهش هرچی که داشتم و نداشتم رو در مقابل اون بنجاق ازم گرفت بخدا که خدارو خوش نمیاد مارو اینجوری اذیت کنید این‌ بچه که دیگه جون کار کردن نداره ماهم‌ چیزی جز اون‌ پولا که دادم‌ دست بهار نداریم بنچاق که دست خودتونه طلاق دختره هم که دادیم پولای منو بدین همین امروز میزارم و از این ده میرم ننه افتاده بود به التماس و فهمیده بود رو دست خورده اصلا انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش با دروغاش داشت باعث کشته شدن‌ من میشد که اگه مسعود سر نرسیده بود حتما الان‌ من مرده بودم حالا که دیده بود دستش به جایی بند نیست و دروغ هایی که راجع به من و فرهاد گفته به گوش فرهاد میرسه خودشو باخته بود هنوز لب اون‌ باغچه لعنتی که داشت میشد قتلگاه من نشسته بودم و نفس هام‌ تاره منظم‌ شده بود نگاه کردم‌ به مامان و گلی اوناهم دقیقا وضع منو داشتن همونجایی که بودن رو زمین‌ نشسته بودن مامان ریز ریز اشک‌ میریخت و گلی با نفرت با ننه و عمو نگاه میکرد همه منتظر بودن من بلند شم و برم پولایی که ننه ازش حرف میزنه رو بیارم از جا بلند شدم و خاک لباسمو تکوندم رو کردم‌ سمت ننه

مسعود دویید سمت من و د. اد زد: _ولش کن حرف یه آدم مف. نگی رو باور میکنی؟ تو مردی غ. یرت داری؟ دستش بخوره بهش با من که نه با فرهاد خان طرفی سوسن که تا اون لحظه ساکت بود جی غ زد: _چی داری میگی؟ یعنی فرهاد با این در ارتب اط بوده؟ عمو غرید : _یکی بگیره اینو تا تکلیفشو مشخص کنم دو تا از کارگرا رفتن سمت مسعود و از هر دو طرف گرفتنش عمو با یه حرکت گلی و مامان رو که چسبیده بودن به من رو زد کنار و از یقه لباسم گرفت کشوندم رو زمین تا ببرم لب باقچه گلی و مامان ج یغ مبکشیدن و عمه افتاده بود زمین خودشو میزد کیارش رو دو تا از کارگرا گرفته بودن فریاد زد: _داری چیکار میکنی؟ داری با جون خودت بازی میکنی جواد با صدای گرفته د اد زد: _ولش کن دست نزن به بهار اون از گل پ. اک تره ننه زد رو دهن جواد و گفت: خ فه شو پسر یادت نیست مگه بهت خ. یانت کرد انقدر دل رحم نباش جواد میخواست بلند شه بیاد طرفم ولی نمیتونست دستشو د راز کرد طرف من و به عمو گفت: _نزنش من بهش گفتم بنچاق کجاست یکی از کارگرا که هیکل درشت و قد بلندی داشت و من همیشه ازش میترسیدم اومد جلو و تیزی داد دست عمو شنیده بودم بچه که بوده مامانش به باباش خیانت کرده گذاشته رفته اینم از همون بچگی میاد تو عمارت شروع به کار میکنه تا الان پس طبیعی بود الان جلو تر از همه بیاد تی زی بده دست عمو انقدر شوکه بودم که نه میتونستم‌ جیغ بزنم نه مقاومت کنم حس میکردم لحظه های آخر زندگیمو دارم میگذرونم و همه ی لحظه هایی که با فرهاد داشتم مثل یه فیلم جلوی چشمم رد میشد آخ فرهاد کجا بود ؟ کاش واسه بار آخر میدیدمش سرمو برگردوندم سمت مامان تا حداقل آخرین صحنه ای که میبینم چهره مامان و گلی باشه مامان جیغ کشید: _دستت به بچه ام بخوره با همین دستام خف ه ات میکنم خودشو از دست کارگری که گرفته بودش نجات داد و از پشت اومد پیراهن عمو رو چنگ زد عمو یه لحظه تعادلشو از دست داد ولی عصبانی تر از قبل برگشت مامانو هول داد رو زمین طوری که گفتم حتما دستش شک ست گلی دست کارگر مخصوص لیلا رو که گرفته بودش گاز گرفت دویید سمت باغچه سنگ بزرگی برداشت و پرتاب کرد سمت عمو سنگ خورد به سر عمو و چاقو از دستش افتاد رو زمین عمو فریاد کشید: _همتونو با هم میکشم هر سه تاتونو همینجا سر میبرم تا بفهمین با کی طرفین دم در آوردین؟ آدمتون میکنم انگار که دیوونه شده بود و حالت جنون بهش دست داده بود وحشتناک شده بود و فقط میخواست کاری که گفته بکنه زیور و چندتا از کارگرا زار میزدن و به عمو التماس میکردن نکن دارن بهتون میزنن این حرفا به بهار نمیخوره گلی خواست بره چاقو رو از زمین برداره که زنعمو دویید تا گلی رو بگیره باورم نمیشد واقعا دوست داشت عمو اون چاقو رو برداره و سر منو ببره؟ مگه من چیکارشون کرده بودم که راضی به مرگ من بود؟ اونم اینجوری؟ زنعمو انگار اون چند روزی که تو اتاق ته راهرو بود عقلشو از دست داده بود چون حتی سوسن و لیلا هم جیغ میزدن و سعی داشتن با حرفاشون مانع عمو بشن حتی مازیار که اومد جلوی عمو رو بگیره و داد میزد و از عمو میخواست دست نگه داره ولی عمو و زنعمو نه هیچی نمیشنیدن اوضاع بدی بود بد که نه وحش تناک بود زنعمو گلی رو زد کنار خیز برداشت چاقو رو داد دست عمو دا د زد: مقصر اصلی مادرشه که از همه ی کصافط کاریاش خبر داشت و دم نزد زیر گوش تو مارو خ راب کرد و یواشکی بی عفتی و خیانت یاد بچه اش داد شک نداشتم زنعمو حتی اگه دلش به حال منم بسوزه از مرگ مامان خوشحال میشه از چشم های عمو انگار خون میچکید بلند شد و چاقو رو از زنعمو گرفت زنعمو دوباره گفت: پاک کن این ننگ و بی آبرویی رو نزار مردم ده بگن خان بی غیرته اینجوری دیگه هیچ کس ازت حساب نمیبره یدفعه مسعود داد زد:من ثابت میکنم حرف های این زن دروغ بوده کسی صداشو نشنید مسعود انقدر تقلا کرد که تونست خودشو از دست اون دونفری که گرفته بودنش نجات بده دویید سمت جلو و با صدای بلند تری فریاد زد آدم فرستادم بره به فرهاد خان خبر بده الان حتما تو راهه اینجاست یا همین الان ولش میکنین و من بهتون ثابت میکنم ماجرای زمین دروغ بوده یا همه ی زندگیتو از دست میدی خان خوب گوش همه ی زندگیت چون هر چی داری و نداری دست فرهاد خانه .....

🌷🌷🌷 🌸 دیگران در تو چیزے را میبینند ڪہ تو در وجود خودت میبینے! بہ خودت عشق بورز. بہ خودت افتخار ڪن. هموارہ از وجود و چهرہ ے تو باید عشق، شادے و انرژے ساطع شوند. 🌸 اما عشق بہ خودت از ڪجا اغاز میشود؟ آنجا ڪہ تو بہ انسانے تبدیل شدہ اے ڪہ مملو از عادت هاے خوب و با فضیلت شدہ اے. #داستان_کوتاه 📚 📚 @irDastanak 📚 🌷🌷🌷

قبل از اينكه فرزندانتان را با آدم هاى موفق مقايسه كنيد، لطفا خودتان را با پدر و مادر آن ها مقايسه كنيد؛ شايد پاسخ تمام گلايه هايتان، در همان مقايسه نهفته باشد...! #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

من در حال فرستادن عکس از خودم و پسر نازم برای باباش وقتی که سرکاره: #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚
من در حال فرستادن عکس از خودم و پسر نازم برای باباش وقتی که سرکاره: #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

sticker.webp0.22 KB