903
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
903
غمها احاطه ام کرده
دردی تا استخوانم
نفوذ کرده
خیابان ها شده
جوی خون
اینجا زمان قفل شده
عقربه های زمان رد دادن
نفس هایم از درد
به شماره افتاده
خیابان پراز پرندگان
تیر خورده است
اینجا
خیابان خشت به خشت
غم میچیند
من...
از درد به خود می پیچم
کنار شعرم در کف خیابان خونی
ایستادهام
به ساعت خیره میشوم
زمان هم گویی مرده است
شعرهایم بوی خون میدهد
تمام سبد واژگان خونی است
شعر خونی
خیابان خونی
پرندگان خونی
شاعر پریشان
غرق خون
بغضی به گلو
غرق ومست
وسط خون
🖤🕊
903
903
.
غم به سنگینی دنیا در دلم جا دادهام
سینه مالامال حسرت دل به رویا دادهام
میشکافد استخوانم مرغ افسانه به آه
گویی در کنج قفس بر غربت امضا دادهام
ناشناسی کاش گوید روزگارِ من بر او
تا بداند دیگر از غصه نفس وا دادهام
جای آن که محرم اسرارم آغوشش شود
نیمه شبها دردِ دل بر سنگ خارا دادهام
هر کجا یک گوشهای از پیکرم را مردهام
بس که بر اندوه تنهایی شکیبا دادهام
خیره بر مرداب بیته شمع چشمم آب شد
من تمامم را بر آن پروانه سیما دادهام
حال و روزم را تراشیدند بر دیوار شهر
چون صدای دادخواهی تا ثریا دادهام
بارها گفتم فراموشش کنم اما نشد
رفت و ماندم در خیالش سر به سودا دادهام
گرچه امروزم سیاه از گفتگوی آتش است
باز با این حرفها فرصت به فردا دادهام
🖤🕊
903
و مادری که عادت کرده غذای بچش رو بکشه بیاره سر سفره ...
پدری که عادت داره میره سر کار بچش رو بیدار کنه ...
خواهری که کسی اذیتش میکرد به برادرش میگفت ...
برادری که عادت داشت تا رسیدن خواهرش به خونه ساعتو نگاه کنه ...
اونیکه عادت داشت بابا شب زودتر بیاد قبل شام حرف بزنن ...
اونیکه عادت داشت بگه مامان گرسنمه شام چی داریم ؟
ای بابا ...
اونایی که رفتن یه جوری میسوزونن
اونایی که موندن یه جوری ...
آه از آن رفتگان بی برگشت 🥺🥀
🕊🖤
903
🕊
من خودم را با خستگی تمام
از میان این فصل عبور میدهم
فقط به امید نور کم سویی که
در دور دست ها میدرخشد
🖤🕊
903
من خودم را با خستگی تمام
از میان این فصل عبور میدهم
فقط به امید نور کمسویی که
در دوردستها میدرخشد..
#آنتوان_چخوف
🖤🕊
903
من خودم را با خستگی تمام
از میان این فصل عبور میدهم
فقط به امید نور کمسویی که
در دوردستها میدرخشد..
#آنتوان_چخوف
🖤🕊
903
╔═══════ ✦✨🌟✨✦ ═══════╗
بعضی وقتها،
آدم وسطِ خستگی هم دوام میآره.
میفهمه غم اگر هست، برای عبوره؛
و اشک اگر میاد، برای سبکشدن.
زندگی هنوز بلدِ از دلِ تاریکی،
یه صبحِ آروم بسازه… حتی بعضی وقتها.
— — — — — — — — — —
اینکه آدم یک جهان تنهاست بعضی وقتها
قصهای غمگین ولی زیباست بعضی وقتها
هرچه با لبخند پنهان میکنی اندوه را
ماه پشت ابر هم پیداست گاهی وقتها
خندهی شیرینِ گل یا گریهی تلخِ گلاب؟
مرگ، بیش از زندگی با ماست بعضی وقتها
برگی از سرشاخهای افتاد و چیزی کم نشد
زندگی اینقدر بیمعناست بعضی وقتها
فرض کن سنجاقکی بر آب، گاهی هم نشست
یا برای پر زدن برخاست بعضی وقتها
قدر شادیها و غمها را بدان، این لحظهها
آخرین غمها و شادیهاست بعضی وقتها
گرچه تنهایی ندارد چارهای، شادم که اشک
قدری از دلتنگیِ من کاست بعضی وقتها
🖤🕊
903
✨
بهمن هم باتمام سختیهاوکم وکاستی هاش تموم،بریم ببینیم اسفند چ خوابی برامون دیده.....
🖤
امید دارم اسفند برامون روزایی بیاره که بتونه التیام بده درد
دی و بهمن رو
