730
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
او ماه بود.
گاهی کامل و پرنور،
گاهی زخمی و رنگ پریده و نصفه؛
اما این چیزی از ماه بودنش کم نمیکرد.
-سیلیا
Repost from خونه شماره ۸
راستش رو بخوای، حالا دیگه بیشتر از همیشه از آینده میترسم؛ از اینکه نمیدونم چی پیش میآد، چه اتفاقی میفته و چطور باید بتونم ته موندهی امیدم رو حفظ کنم.
Repost from صدایمکنایران؛
حال این روز های من تماماً همین است.
دلگیر و پر از غم، پر از خشم و نفرت، خسته و آزرده.
اینجا وقتی که ارغوان گفت میخوام ازت عکس بگیرم و ژست بگیر، برایش با حالت همیشگی و عادی ژست گرفتم؛
اما یادم آمد که چقدر در آن لحظه که سرم را به دیوار تکیه دادم عجیب بود...
با اینکه بهظاهر معمولی و مثل همیشه برای همه بودم اما چیزی فرق داشت.
تکیه دادم، خسته و گیج بودم، سنگین بود سرم و پر از چون و چرا.
چرا انقدر ناعادلانه؟ چرا انقدر ظالمانه؟
چرا ما؟ چرا ایران؟
چطور توانستند؟ چطور کشتند؟
مگر آنها انسان نبودند؟
و سوال هایی که در سرم میپیچید و میپچید...
میدانم که مدت ها همین است، و شاید برای همیشه چنین بماند؛
که چرا، چطور و چگونه؟
