en
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Open in Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

Show more
2 007
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1930 days
Posts Archive
ولی اگه قیمت ببینید یکجا خریداریش میکنید👀😌🤌

تازههههه شرایط خرید قسطی هم بازه😌🤌

اگه بگم کتاب نزدیک ۱۰۰۰ صفحه هست اونم با قیمت باور نکردنی چقدر ذوق میکنین😎❤️‍🔥

حتماااا

رزا بیا معرفی کن 😭😭چه کتابیهههه؟

تازههههه کتابش حجمش هم زیاده یک تعداد صفحه ای داره که خدا میدونههههه👀❤️‍🔥

ولی اگه بگم یک کتاب فانتزی جذاب معروف آوردم با قیمت قدیم چی میگین👀😎❤️‍🔥

تا الان بیشتر کتاب هایی که به قیمت قدیم معرفی کردیم جنایی بود بیشتر درسته؟؟

اونم چه سوپرایزییییی

براتون سوپرایز دارم🎉😎

سلام بچه به رزا بوکی های قشنگممم

‼️🔥بچه ها موجودی کتاب کمتر از ۱۰۰ جلد🔥‼️ پس تا دیر نشده ثبت سفارش کنید🙃

نشریه به کوچیک ترین چیزا تو کتاب توجه کرده😎 این کتاب هم داستان خیلی خفنی دارههه😍📚✨️ هم با جزییات خفنهههه😌🔥🤌
نشریه به کوچیک ترین چیزا تو کتاب توجه کرده😎 این کتاب هم داستان خیلی خفنی دارههه😍📚✨️ هم با جزییات خفنهههه😌🔥🤌

این کتاب با اینکه نزدیک ۴۰۰ صفحه است قیمتش کمتر از ۳۰۰ هزار تومانه❤️‍🔥 با اینکه الان این تعداد صفحه کتاب ها نزدیک ۷۰۰ هزار ت
این کتاب با اینکه نزدیک ۴۰۰ صفحه است قیمتش کمتر از ۳۰۰ هزار تومانه❤️‍🔥 با اینکه الان این تعداد صفحه کتاب ها نزدیک ۷۰۰ هزار تومان هست🫠 ولی رزا بوک برای شما با قیمت قدیم این کتاب آورده🔥✨️ ‼️ولی متاسفانه به شدت محدود بچه ها‼️

این کتاب بقدری محبوبه که فروشی زیادی داشته🔥 و الان هم تعداد خیلیییی کم باقی مونده🫣
این کتاب بقدری محبوبه که فروشی زیادی داشته🔥 و الان هم تعداد خیلیییی کم باقی مونده🫣

*کتاب_ قطب نمای برنجی🧭✨️* _ژانر کتاب:: جنایی / حماسی✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: ۳۸۴ صفحه]]🦋 نوع جلد :: جلد شومیز📚✨️ *❤️‍🔥‼️قیمت
+2
*کتاب_ قطب نمای برنجی🧭✨️* _ژانر کتاب:: جنایی / حماسی✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: ۳۸۴ صفحه]]🦋 نوع جلد :: جلد شومیز📚✨️ *❤️‍🔥‼️قیمت :: ۲۲۰‼️❤️‍🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin

وقتی اتوبوس به ایستگاه رسید، سعی کردم آروم و بدون جلب توجه از کنارشون رد بشم.👀 به خودم می‌گفتم فقط چند قدم دیگه مونده، فقط ک
+1
وقتی اتوبوس به ایستگاه رسید، سعی کردم آروم و بدون جلب توجه از کنارشون رد بشم.👀 به خودم می‌گفتم فقط چند قدم دیگه مونده، فقط کافیه به عقب نگاه نکنم. 🫣 یه قدم... دو قدم... سه قدم... تقریباً مطمئن شده بودم نجات پیدا کردم که صدایی خشک و محکم از پشت سرم بلند شد.🫠 «خانم... لطفاً همون‌جا وایسید.» همون لحظه قلبم از تپش ایستاد. 😶 نمی‌دونستم فقط می‌خوان ازم یه سوال بپرسن یا بالاخره فهمیدن من واقعاً کی‌ام. 🫣 فقط یه چیز رو می‌دونستم؛ این‌که شاید این آخرین باریه که می‌تونم آزادانه نفس بکشم.☠️❤️‍🩹

لباسم رو مرتب کردم، خاک و گل رو از روی صورتم پاک کردم و به خودم یادآوری کردم که من فقط یه دختر عادی‌ام؛😌🔥🤌 نه یه جاسوس که
+1
لباسم رو مرتب کردم، خاک و گل رو از روی صورتم پاک کردم و به خودم یادآوری کردم که من فقط یه دختر عادی‌ام؛😌🔥🤌 نه یه جاسوس که اگه دستگیر بشه، احتمالاً هیچ‌وقت دوباره رنگ آزادی رو نمی‌بینه. 🫣🦋❤️‍🩹 باید خودم رو به نقطه‌ی تماس بعدی می‌رسوندم، شاید هنوز بخشی از شبکه سالم مونده بود.🫠💗 سوار یه اتوبوس شدم و سعی کردم بین بقیه‌ی مسافرها گم بشم. برای چند دقیقه فکر کردم از خطر دور شدم، اما درست وقتی داشتم به خودم امید می‌دادم🙃❤️‍🩹🤌 دو سرباز آلمانی جوون اس‌اس سوار اتوبوس شدن. نگاهشون روی تک‌تک مسافرها چرخید و بعد اومدن و درست روبه‌روی من نشستن. 😶❤️‍🩹 یکیشون لبخند زد و چند تا سوال معمولی پرسید. منم لبخند زدم و جواب دادم، اما ته دلم مطمئن بودم اون نگاه، نگاه یه آدم عادی نیست.☠️🫠 انگار داشت صورتم رو با یه عکس توی ذهنش مقایسه می‌کرد.👀🔥

بارها به خودم گفتم باید فرار کنم، باید قبل از اینکه دیر بشه از اونجا برم، ولی پا‌هام انگار قفل شده بودن.👀⛓️✨️ فقط نگاه می‌کر
بارها به خودم گفتم باید فرار کنم، باید قبل از اینکه دیر بشه از اونجا برم، ولی پا‌هام انگار قفل شده بودن.👀⛓️✨️ فقط نگاه می‌کردم و دعا می‌کردم لنز دووم بیاره. اما یه لحظه همه‌چیز عوض شد.🫠 صدای شکستن شیشه توی خیابون پیچید و قبل از اینکه بفهمم چی شده، دیدم لنز خودش رو از پنجره به بیرون پرت کرده. 🥺❤️‍🩹 اون ترجیح داد بمیره تا اینکه ما رو لو بده. صدای برخورد بدنش با سقف ماشین آلمانی‌ها، هنوزم از ذهنم بیرون نمی‌ره. ❤️‍🩹🦋✨️ همون‌جا فهمیدم که اون جونش رو داده تا من هنوز یه شانس برای فرار داشته باشم.👀❤️‍🩹🤌

اون شب پشت پنجره‌ی ساختمونی قدیمی پنهان شده بودم و به ساختمون روبه‌رو خیره شده بودم؛ 👀 جایی که «لنز»، یکی از رابط‌های شبکه‌ی
اون شب پشت پنجره‌ی ساختمونی قدیمی پنهان شده بودم و به ساختمون روبه‌رو خیره شده بودم؛ 👀 جایی که «لنز»، یکی از رابط‌های شبکه‌ی مقاومت، افتاده بود دست نیروهای اس‌اس، سربازهای آلمانِ نازی.⛓️✨️ قرار نبود اونجا بمونم. باید بعد از تحویل پیام ناپدید می‌شدم، اما نمی‌تونستم بی‌خیال سرنوشتش بشم.😕❤️‍🩹 صدای فریادهاش حتی از پشت دیوارهای ضخیم هم به گوش می‌رسید. 🥺 افسرهای آلمانی مدام ازش سوال می‌پرسیدن و من با هر کلمه‌ای که از دهنشون بیرون می‌اومد، بیشتر می‌ترسیدم. 👀❤️‍🩹 اونا فقط دنبال یه اسم بودن؛ اسم کسی که پشت این شبکه و این اطلاعات مخفی قرار داشت. اسم من!🫠🤌