کتابفروشی رزا📕🌸
Open in Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Show more2 072
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-2730 days
Posts Archive
2 072
همه انتخابها به نجات ختم نمیشوند.🫠
برخی تصمیمها شما رو به حقیقت میرسونند و برخی دیگه مستقیم به سوی کابوسی تمامعیار... 🫣❤️🔥‼️
هر صفحه میتونه آغاز مسیری تازه باشه؛ مسیری که شاید به کشف راز مهمانی ختم شه، یا شاید شما رو به یکی از دهها پایان متفاوت و غیرمنتظره برسونه...🤧🔥❤️🩹
2 072
به مهمانی شام خوش آمدید!🍷☠️✨️
متفاوتترین کتاب فریدا مکفادن و متفاوتترین کتاب جنایی که تو عمرت خوندی!📚😌🤌
توی این کتاب مکفادن مرز میان خواننده و شخصیت اصلی را از بین میبرد.🙃🤌
در این داستان شما فقط شاهد اتفاقات نیستید، بلکه شما بخشی از آن هستید.👀🫠❤️🩹
هر انتخاب شما مسیر داستان رو تغییر میده. ممکنه خیلی زود و مسخره بمیری یا قدم به بازی مرگباری بذاری... ☠️❤️🔥🤧
فکر میکنید چقدر دووم بیارید؟
آیا به غریبهای که در تاریکی ظاهر شده اعتماد میکنید؟🫠❤️🔥
آیا درِ بستهای را باز میکنید که شاید پشت آن پاسخی برای همه سؤالاتتان باشد؟😶
یا ترجیح میدهید فرار کنید و هرگز پشت سرتان را نگاه نکنید؟🫣
مراقب باشید...👀‼️
2 072
اما اگر از همان لحظه ورود، احساس کنید چیزی درست نیست چی؟🫠
میزبانها بیش از حد مرموزند، مهمانها بیش از حد عجیب رفتار میکنند و خود عمارت رازهایی را در دل خود پنهان کرده که بهتر بود هرگز کشف نمیشدند...👀🎭
2 072
🕯️🍷 دعوتنامهای دریافت کردید که رد کردنش غیرممکنه...
تصور کنید در بدترین روزهای زندگیتون هستید؛ پولتون رو به اتمامه، آیندهتون نامعلومه و هر درِ امیدی یکییکی بسته میشه. 🫠
درست در همین لحظه، پیشنهادی وسوسهکننده سر راهتون قرار میگیره: 🙃🤌
چند ساعت کار در یک مهمانی شام مجلل، در عمارتی دورافتاده، با دستمزدی که بسیاری از مشکلاتت رو حل کنه.🥹❤️🩹✨️
وسوسهانگیزه، نه؟
2 072
در نهایت اگر از پایان داستانت راضی نبودی میتونی از اول شروع کنی و مسیرهای متفاوتی انتخاب کنی!
چون ۲۰ پایان مختلف توی این کتابه و هربار یه داستان جدید منتظرته🌏🌈✨️
2 072
این که داستان زود تموم شه یا دیر
باحال و پرماجرا باشه یا لوس و بیمزه کاملا به انتخاب خواننده بستگی داره 🤝
2 072
این کتاب بقدری خاصه که شما با یک مقدمه ساده قرار نیست روبه رو بشین😌📚🔥
بلکه از همون اول هشدار داره 👀🔥‼️
2 072
میدونید که تا الان یک کتاب ساده ایشون نداد😌🤌
و خب این کتاب انگاری از تمام کتاباش متفاوته و اصلا عادی اصلاااااا👀❤️🔥
2 072
+1
*کتاب_ ساعت های استخوانی🕰✨️*نشریه :: تندیس💜 _ژانر کتاب:: فانتزی / معمایی💗✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: ۹۴۳ صفحه]]🦋 نوع جلد :: جلد شومیز📚✨️ *❤️🔥‼️قیمت :: ۶۰۰‼️❤️🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin
2 072
وینی شروع کرد به حرف زدن که ارههه اونطور که فکر میکنی نیست و فلان تا اینکه خود استلا حرفش رو قطع کرد و گفت "دقیقا همینه دختربچه جون، رویاهای مسخرهت رو بریز بیرون و از اتاق گمشو حوصلت رو نداریم"
بعد از اون رو یادم نیست چطوری یه مشت روانه صورت وینی کردم و زدم از خونه بیرون ولی هرچیزی که باور داشتم عین تشت آب یخ ریخته بود روی صورتم...
مامانمم راست میگفت، وینی فقط داشت ازم استفاده میکرد واقعا که چقدر احمقم، ولی نه به هیچ عنوان به این زودی برنمیگردم به اون خونه😕💔
این لذت رو بهش نمیدم که بفهمه حق با خودش بوده و من احمق بودم. باید یکی دو روز طمع نبودن منو بچشه!😕
باید بفهمه که من از پس خودم برمیام، و بخاطر همینم مسیرم رو کج کردم و به سمت رودخونه و خارج شهر رفتم🔥🫠🤌
ومن چه میدونستم که این سفر کوتاهی که دارم شروعش میکنم مقدمه چه اتفاقات و بلاهاییه که قراره سرم بیاد، خصوصا با صداهایی که یه زمانی توی ذهنم در تکاپو بودن...👀🫠❤️🩹
2 072
قبل از اینکه برم برادرم کوچیکترم بهم یه نقااشی از هزارتوی شیطانی که کشیده بود داد و گفت در موافقی که راهم رو گم کنم میتونه کمک کنه! 🫠
خیلی عجیب شده بود خصوصا حرفاش، ولی خب به هرحال اون همیشه عجیب بود. 🤧
نقاشی رو گذاشتم توی کیفم و زدم بیرون تا رسیدن دم در خونه وینی، اون الان باید سرکار باشه پس از در پشتی رفتم تو و خواستم که یه سیگاری بکشم؛ 🫣
وینی هم همیشه سیگارش رو توی اتاقش میذاره و منم رفتم داخل که یهو دیدم وینی توی تختشه، اونم با سر و صدای من بیدار شده بود و ترسید که نکنی دزدی چیزی اومده...🙃
بهش داستان رو گفتم که اومدم پیشش بمونم اونم با گیجی بعد از خواب بهم گفت "مشکلی نیست فقط لطفا برو از مغازه سر کوچه قهوه بخر چون واقعا به قهوه نیاز دارم" منم خوشحال از اینکه قبول کرده 🥰💗
قبل از اینکه برم سرا مغازه پریدم توی تخت و یهو ملحفههای کنارش تکون خوردن! کی اون زیر بود به نظرتون؟! اِستلا! رفیق صمیمی خودم...👀💔
2 072
همونجا بود که جر و بحثمون بالا گرفت و خواهر برادرم رو فرستاد توی اتاقشون، منم دیگه تحملش رو نداشتم و اون حرفااشو میزد و منم هرچی از دهنم میومد بیرون رو میگفتم🫣💔
تا اینکه شترق... یکی خوابوند توی گوشم. خب، انگار جفتمون به خواستهمون رسیدیم... ❤️🩹
بدون اینکه چیزی بگم رفتم بالا و وسایلم رو جمع کردم، گور بابای خانواده و مدرسه و این کوفتیا، من دیگه قرار نیست اینجا بمونم و میرم پیش عشقم وینی؛ 🫠
معلومه که خوشحال میشه از دیدنم، و برای همین هم تصمیم گرفتم جمع کنم برم، فقط دلم برای صفحه های موسیقی که اینجا دارم تنگ میشه...🥺❤️🩹✨️
کاش میشد همه رو با خودم ببرم ولی خب، چیزایی که لازم داشتم رو برداشتم و راه افتادم. خب مامانمم که پایین بود و منو دید🫣
مشخص بود جمع و جور کردم برای رفتن تهدیدم کرد زندانیم میکنه و برگردم توی اتاق؛ منم گفتم که نه خونه زندگیتون رو میخوام نه قوانین مسخره ای که دارین رو...👀💔✨️
و تنها چیزی که گفت این بود که "عقل ندارم" چقدرم که براش مهم بود.❤️🩹🤌
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
