Landor's Cottage
Open in Telegram
it's ruby 🕳️ Let's talk: @landorscottage_bot ♬ playlist: @o2alternative
Show more578
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
Repost from دیرپای خُجَسته
+1
بالاخره ترجمهی اول روبی اومد. و چقدر و چقدر و چقدر خوشحالم که کتاب رو تو دستهام میبینم. مسیر سختی داشته، از دور میدیدم چقدر چالشها همراهش بود. کتاب دربارهی موجودات خیالیه و کلی حرف برای گفتن داره مخصوصن برای تالکینبازها. بخونید اگر علاقه دارین. بعدن باهاش کارها دارم.
Repost from دیرپای خُجَسته
سلام.
من به همراه دوستم میخوایم تو یک فرصت محدود کتابخونهی یک روستا در شهرستان کامیاران استان کردستان رو تجهیز کنیم.
مخاطب عمدهی این فضا کودک و نوجوان هستن(بیشتر بچههای ابتدایی و راهنمایی)
ما برامون مهمه که کتابهای باکیفیت و بهروز و تازه رو داشته باشیم و نه هر کتابی، براش یک لیست در حال تهیه داریم.
منتهی اگر کتابهایی مناسب این گروه سنی دارید عکس یا اسمش رو برای من بفرستید که در صورت تایید و بررسی بتونیم ازتون تهیه کنیم و اگر از لحاظ مالی، هر مبلغی که مدنظرتون هست، رو واریز کنید ما مستقیمن از ناشر یا پخش با تخفیف(که کتاب بیشتری بتونیم بگیریم) تهیه میکنیم.
شخصن تلاش میکنم بعد از انجام کار برم روستا و گزارشی از تجهیز شدن کتابخونه تهیه بشه و حتی برنامهی کتابخوانی هم برگزار کنیم.
برای ارسال کتاب: @mohiem8
واریز کمکهزینه برای تهیه کتاب:
5022291518274723
بهنام محمدرضا فرهادی
پارتنرم پشت تلفن چهل و پنج دقیقه درباره این نقاشی که eve عکسش رو توی کانالش گذاشته صحبت کرد و من تمام مدت 😮 بودم بخاطر نحوه استفادهی هوشمندانهی نقاش از قوانین ترکیب بندی و تئوری رنگ تا مفاهیم اعتراضی رو به هوشمندانهترین شکل ممکن و خیلی ریز و دقیق توی این اثر بگنجونه. آخرش بهش گفتم کاش تمام حرفهات رو ضبط میکردم و همه رو مینوشتم که خودم بعدا تبدیل به یه ویس بکنم چون میدونم خودت هیچ وقت این کار رو نمیکنی :)
اما همهی اینها باعث نمیشه حتی یه ذره هم دلم برای اون خیابونها تنگ شده باشه. هر چقدر هم که زیر برف دوییده باشم و خوشحال بوده باشم، به همون اندازه هم از ترس برخورد باتوم و گلوله دوییدم.
کتابفروشی دی رو خیلی دوست دارم. حدوداً دو سال پیش از آقای لواشک فروش سر خیابون کریم خان کلی لواشک گرفتیم تا برسیم به کتابفروشی توی راه بخوریم. هوای تهران هم برفی بود و خوشحالتر بودیم. اون موقع تصمیم گرفته بودیم من یه مدت کتاب نخرم تا اعتیادم به کتاب خریدن رو ترک کنم و تا رسیدیم به دی توی یکی از قفسهها نمایشنامههای نعلبندیان رو دیدم و دست و پام شل شد که نسخهی چاپیش رو دیده بودم. گفت اشکالی نداره من برات میگیرم که سر قول کتاب نخریدنت هم بمونی :)
همزمان همون روز هم پاتوق توی کتابفروشی داشت برگزار میشد و با محمدرضا آشنا شدم و کلی اتفاق خوب بعدش که بخاطر این دوستی شکل گرفت.
جلسه اول
و یادآوری مداومِ چه حیف که کتابهام پیش من نیستن و «بر اثر مرور زمان،» وجودم «پر از پستی و بلندیهای کوچک شده است.»
I'm starting to believe that controlling life’s pace might be the only thing that helps me get ahead of the thoughts that everything in this world is void and allows me stick to my routines more than before. If I force myself to make use of every minute and second, the fulfillment of trivial human needs may be achieved. I’m not trying to explore any meaning though. Too disillusioned to seek meaning in my surroundings.
Watched Finland vs. Scotland women’s football last night and I might actually like football now cause how were they all so fine??
I should stop procrastinating and go explore cemeteries cause I've been here for four months and have not been to one yet. How am I even coping?
