en
Feedback
شهرام یاری

شهرام یاری

Open in Telegram

دوست داشتم و دارم سفرنامه‌ها و خاطرات به‌طور منظم و طبقه‌بندی شده، نمایه‌سازی و فیش‌برداری موضوعی بشه. برای این هدف تلاش می‌کنم ارتباط با ادمین: @shahramyari shs.yari@gmail.com 09394078921 .

Show more
760
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
تنبیه پسربچه‌های محصل خطاکار! – 1074 ه.ق. پسربچه‌های محصل اگر مرتکب خطائی شوند مانند ما با ترکه به پشت آنان نمی‌زنند، بلکه با چوبدستی کتک می‌خورند. من دیده‌ام که دو پسربچه را به جهت خطائی که کرده بودند، چگونه پاهایشان را به فلک بستند و ملای مکتب‌خانه با چوبدستی چند ضربه محکم بر کف پای آنان کوفت. به همین ترتیب دستان محصلین خلافکار را می‌بندند و آن‌چنان ضربه می‌زنند که خون از زیر ناخنشان فواره میزند. حال اگر گناهی که از محصل سرزده است بزرگ باشد و یا هنگامی که او را می‌خواهند به چوب فلک ببندند از دست ملا بگریزد، او را می‌گیرند و پاشنه پایش را می‌شکافند و بر آن زخم نمک می‌پاشند. چون کودکان ایرانی دارای طبیعتی خشن هستند به مجازات‌های معمولی اهمیت نمی‌دهند، بنابراین بزرگترها مجبورند این‌چنین با خشونت و شدت عمل کنند. (اولئاریوس، 1385: 303) مأخذ: اولئاریوس، آدام. 1385. سفرنامۀ آدام اولئاریوس. مترجم احمد بهپور. تهران: ابتکار نو. @Shsyari .

خرشاهی – سگ‌سنی! – 1074 ه.ق. [ایرانیان] هنگامی که به آب جاری و یک نهر می‌رسند میل به ادار کردن می‌کنند، به همین جهت ترک‌ها (عثمانی‌ها) از سر استهزا و خفت به ایرانی‌ها خرشاهی اطلاق می‌کنند، زیرا خر هنگام گذشتن از نهر به ادرار می‌افتد؛ در برابر، ایرانیان ترک‌ها را سگ‌سنی می‌نامند، زیرا آنان مانند سگ کنار دیوار ادرار می‌کنند. (اولئاریوس، 1385: 290) مأخذ: اولئاریوس، آدام. 1385. سفرنامۀ آدام اولئاریوس. مترجم احمد بهپور. تهران: ابتکار نو. @Shsyari .

سلمانی! – 1074 ه.ق. نه‌چندان دور از محل بالا (در قسمت شمالی میدان نقش جهان اصفهان) دو نوع سلمانی مشغول کارند. که در دکه‌های کوچک خود و یا در کنار دیوار نشسته‌اند برخی از آنان را جراح می‌نامند که فقط زخم را مداوا می‌کنند، البته نه‌اینکه آن را تمیز کنند و ببندند، سلمانی دیگر بیمار معالجه نمی‌کند، بلکه فقط می‌تواند موی مشتری را قیچی کند و بیاراید، این اشخاص را دلاک می‌نامند که ختنه نیز می‌کنند. دلاک مشتری زیاد دارد، زیرا رسم است که مردان سر خود را از ته می‌تراشند. هر مشتری قیچی متعلق به خود را همراه دارد، چون‌که از مرض‌کشی (آن‌ها بیماری فرانسوی را چنین می‌نامند) واهمه دارند و به همین سبب نمی‌گذارند سرشان را با قیچی دیگران اصلاح کنند. (اولئاریوس، 1385: 1/240) مأخذ: اولئاریوس، آدام. 1385. سفرنامۀ آدام اولئاریوس. مترجم احمد بهپور. تهران: ابتکار نو. @Shsyari .

زهر، شیر و چرخش: بازنمایی انگورک و مناسک درمانیِ کاشان در روایت آدام اولئاریوس! – 1074 ه.ق. بیرون شهر کاشان گونه‌ای از حشرات موذی وجود دارد که تقریباً شبیه عنکبوت است. درازای برخی از آن‌ها به دو زول می‌رسد و بر بدنشان لکه‌ها و خطوطی دیده می‌شود. این جانور زیر بوته‌های کوتاه صحرائی لانه می‌کند. بوته مذکور شبیه افسنیتن، ولی با برگ‌های پهن و بوی تند است. گیاه یاد شده را ایرانی‌ها ترمنه و ترک‌ها یائوشان می‌نامند. جانور مزبور انگورک نام دارد؛ چنانچه نیش این حیوان به بدن انسان فرو رود یک قطره مایع سمی به او تزریق می‌کند که درد شدیدی در پی دارد و فوراً بر معده، سر و سایر اعضا اثر می‌کند و انسان را به خواب عمیقی فرومی‌برد که نه با سیلی خوردن و نه با استفاده از سایر روش‌ها و وسایل به هوش نمی‌آید و تا زمانی که زهر در بدن وجود دارد نمی‌توان از خواب بیدار شد و شعور طبیعی انسان نیز از فعالیت بازمی‌ماند. بهترین وسیله برای مبارزه با زهر انگورک اینست که باید او را کشت و لاشه‌اش را در محل نیش‌زدگی بست تا زهر را به خود جذب کند و چنانچه عنکبوت مزبور در دسترس نباشد، کاشانی‌ها روش کم‌نظیری برای معالجه شخص نیش خورده به کار می‌برند، به این ترتیب که او را به پشت می‌خوابانند و تا جائی که بتوانند در حلق او شیر شیرین می‌ریزند. باید دانست که بیمار مدت‌زمان کمی می‌تواند شیر را در معده خود نگه‌دارد، سپس او را درون صندوقی که می‌توان درش را بست قرار می‌دهند و بعد صندوق را در چهار نقطه تقاطع اضلاع آن توسط چهار رشته ریسمان به جائی آویزان می‌کنند و صندوق را تا آنجا می‌چرخانند که ریسمان‌ها به همدیگر پیچیده شود و صندوق از این طریق بالا رود، سپس صندوق را رها می‌کنند و به این‌ترتیب شروع به چرخیدن می‌کند تا به جای اول خود در پائین بازگردد، با این عمل بیمار دچار سرگیجه می‌شود و با استفراغ آنچه را که در معده دارد. از جمله قطعات تخرمه شده به رنگ سبز را تخلیه می‌کند. هنگام ادرار نیز ماده سفید رنگ سفتی همراه با درد و زخمی شدن مجرای ادرار دفع می‌شود. بیمار با این شیوه معالجه می‌گردد، لکن تا چند سال بعد نیز در مواقع معین به سبب باقی‌بودن مقداری زهر در بدن احساس درد و تهوع می‌کند. (اولئاریوس، 1385: 71/169) مأخذ: اولئاریوس، آدام. 1385. سفرنامۀ آدام اولئاریوس. مترجم احمد بهپور. تهران: ابتکار نو. @Shsyari .

دزدی مردمان قم! – 1074 ه.ق. ما در هیچ کجا دزد به اندازه مردم اینجا (قم) ندیدیم، زیرا آن‌ها نه‌تنها به محض رسیدن به قم تفنگ‌های ما را که بر اسب بسته بودیم دزدیدند، بلکه در طول اقامت در محل استقرارمان نیز مقداری از اثاثه و اموال ما را با نهان کردن به زیر بغلشان به سرقت بردند. (اولئاریوس، 1385: 163) مأخذ: اولئاریوس، آدام. 1385. سفرنامۀ آدام اولئاریوس. مترجم احمد بهپور. تهران: ابتکار نو. @Shsyari .

شاهزاده حسین قزوین! – 1074 ه.ق. در بخش خاوری شهر [قزوین] گورستان عمومی قرار دارد که جنب آن شاهزاده حسین (ع) فرزند امام حسین (ع) در مسجدی زیبا مدفون است. از آن‌جا که او یکی از مهمترین قدیسین است، لذا ایرانی‌ها بر مرقد او مانند مراقد پاکمردان دیگر برای نذر و نیاز و پیمان‌بستن و سوگند خوردن حاضر می‌شوند، اگر کردار و گفتار کسی نزد دیگری مشکوک باشد، او شخص موردنظر را واداری می‌کند که در مرقد شاهزاده حسین (ع) حضور یابد و به خاک پاک او و نیز قرآن کریم سوگند یادکند. (اولئاریوس، 1385: 156) مأخذ: اولئاریوس، آدام. 1385. سفرنامۀ آدام اولئاریوس. مترجم احمد بهپور. تهران: ابتکار نو. @Shsyari .

در قزوین! – 1074 ه.ق. پس از فرورفتن خورشید در قسمت شرقی میدان، سوداگران دیگر کالای خود را به معرض فروش می‌گذارند. این‌ها عبارتند از تعداد زیادی قحبه‌ها که باروئی بسته، ردیف پشت سرهم نشسته‌اند و به فروش کالای ننگین خود اشتغال دارند. پشت هرکدام از این فواحش یک پیرزن که دلال نامیده می‌شود نشسته است و تشک و لحافی بر کول خود و چراغی خاموش در دست دارد، حال اگر کسی بخواهد با آن‌ها وارد معامله شود، دلال چراغ را روشن می‌کند تا چهره زن فاحشه دیده شود و چنانچه مورد پسند واقع شد، به‌دنبال آن‌ها راه می‌افتد و برای همخوابگی به مکان دیگری می‌رود. (اولئاریوس، 1385: 6/154) مأخذ: اولئاریوس، آدام. 1385. سفرنامۀ آدام اولئاریوس. مترجم احمد بهپور. تهران: ابتکار نو. @Shsyari .

دوئل! – 1074 ه.ق. در اینجا (نزدیکی سلطانیه) بین دو نفر از نیزه‌داران ما اختلاف افتاد که منجر به دوئل گردید یکی از آنها بنام توماس گرایگ از اهالی اسکاتلند وسیله شمشیر از قسمت شش نزدیک به قلب به طور خطرناک مجروح شده بود و می‌بایست او را مدت‌ها با تخت روان همراه خود حمل کنیم تا بالاخره پس از مدتی طولانی بهبود یافت. (اولئاریوس، 1385: 146) مأخذ: اولئاریوس، آدام. 1385. سفرنامۀ آدام اولئاریوس. مترجم احمد بهپور. تهران: ابتکار نو. @Shsyari . نگاه کنید به: https://t.me/Shsyari/5721 https://t.me/Shsyari/4406

دو تیر روی آب و در هوا می‌اندازد و دو غاز می‌زند چون سخن از سفر عتبات به میان آمد بد نیست داستان کوتاهی از آن یاد شود. آن زمان در صحاری بین کربلا و نجف دریاچه‌ای بزرگتر از دریای قدیم قم وجود داشت که در آن کشتی‌های بادی تفرجی و ماهیگیری کار می‌کرد. روزی که [ناصرالدین]شاه برای تفریح سوار کشتی شده بود، چند غاز روی آب می‌بیند و تفنگ دولول گلوله‌زنی را گرفته دو تیر روی آب و در هوا می‌اندازد و دو غاز می‌زند. این هنر مورد تحسین و تمجید سران عثمانی و پاشاهایی که حضور داشتند واقع می‌شود و هر يك برای تقدیم نازشست که در آن وقت تقریباً جزو رسوم بود بر یکدیگر سبقت می‌گیرند. قسمت اعظم نازشست‌ها به مجدالدوله که خود درخور نازشست بوده مرحمت می‌شود. پس از چندسال عثمانیها دریاچه‌ی مزبور را خشکانیده بجای آن زراعت کردند. رجال عصر ناصری، دوستعلی‌خان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۹۶ https://t.me/jongeadab

ماه مهمانی خدا و اجتماع زنان: عزاداری، عیش و مرخصی اجتماعی! – 1326 ه.ق. دوشنبه 28 اکتبر- امروز صبح همینکه از خواب بیدار شدیم صداهای درهم و برهمی شنیدیم که کمتر بصدای انسان شباهت داشت. گاهی این صدا لحظه‌ای خاموش میشد ولی بعد دوباره با صدای ناهنجار طبلی شروع میگشت، پرسیدیم چه خبر است گفتند فردا روز عزاداریست و امروز تمرین میکنند. سه‌شنبه 29 اکتبر (21 رمضان 1325) - ناله و فریادهائی که دیروز شروع شده بود امروز تا شب ادامه داشت، آوازهای حزن‌انگیزی بگوش میرسید که صدای طبل هم آنرا تقویت میکرد. طرف صبح هیاهو قطع شد اما در پشت دیوار منزل ما هزاران زن صحبت‌کنان عبور میکردند که صدای درهم آنها مانند کنسرت مرغان بود، ناگهان صدای مردانی را شنیدیم که با هم بمنازعه پرداخته و جملات رکیکی با هم مبادله میکردند، بعد معلوم شد که دو مرد مسلمان بمیان زنها افتاده و بصورت آنها نگاه میکرده و جملات خارج از نزاکتی بآنها میگفته‌اند، در این ضمن جمعی از مردان رسیده و با فحش و کتک این دو نفر فاسدالاخلاق را دستگیر نموده بزندان بردند. ما بسی تعجب کردیم که در میان ایرانیان کسانی هم پیدا میشوند که از مراسم ادب و تمدن بسیار دورند و در چنین روزی که همه عزادار هستند دست از اخلاق فاسد خود نمیکشند. چنین بنظر میآید که این‌روز بطور استثنا بزنان اختصاص دارد، آنها در این روز از خانه بیرون میآیند و هرکجا که میل دارند میروند در واقع این‌روز روز مرخصی آنها میباشد که از آن استفاده کرده و باوامر و نواهی شوهران خود اعتنائی ندارند. زنهای اشراف و ثروتمندان در این‌روز ماه رمضان باحسان میپردازند، اینان در میدان شاه [اصفهان] در نزدیکی عمارت عالی‌قاپو جمع میشوند و در حالیکه از اجتماع و دیدن یکدیگر لذت میبرند بفقرا و بینوایانی که از دهکده‌ها بشهر آمده‌اند حلوا بذل مینمایند. (دالمانی، 1355: 4/1073) مأخذ: دالمانی، هانری رونه د. 1355. سفرنامه از خراسان تا بختیاری. مترجم علیمحمد فره‌وشی. تهران: ابن سینا. #رمضان #زنان @SofreNegar .

پ.ن: در ساختار شهری و خانوادگیِ طهران قاجاری، حضور اجتماعیِ زنان – به‌ویژه در طبقات متوسط و بالای شهری – عمدتاً به فضای خانه محدود می‌شد و خروج از منزل تابعِ ضرورت یا مجوزهای عرفی و شرعی بود. از مهم‌ترین این مجوزها، مشارکت در مناسک دینی و حضور در مجالس مذهبی بود: تعزیه‌های دربار، مجالس وعظ، شب‌های احیا در ماه رمضان و آیین‌های سوگواری محرم، فرصت‌هایی برای تردد و دیده‌شدن زنان در فضای عمومی فراهم می‌آورد. تعزیه‌های دربار با شکوه و تجمل فراوان برگزار می‌شد و مسجد شاه و محدودهٔ بین‌الحرمین (مابین مسجد شاه و مسجد جامع) را به میدان اجتماع زنان و مشاهدهٔ همگان بدل می‌کرد. زنان، با پوشش‌های خاص و محدودیت‌های معمول فضایی، به‌طور موقت امکان حضور در جمعیت‌های بزرگ را می‌یافتند، و همین گشودگی موقتی فضا، زمینهٔ تعاملات اجتماعی، دلدادگی‌ها و بهره‌کشی‌های جنسیتی – از جمله «شکار زنان» توسط مردان موردنظر – را فراهم می‌کرد. بدین‌سان، ماه رمضان و تعزیه‌های دربار، در کنار کارکرد عبادی و مذهبی خود، نقش مهمی در ایجاد شبکه‌های اجتماعی پنهان، نمایشی و گاه سلطه‌جویانه داشتند. این روایت نشان می‌دهد که چگونه فضای مقدس و تجمل دربار، در عمل به میدان تلاقی دین، جنسیت، قدرت و عیش بدل می‌شد؛ تلاقی‌ای که تنها در پرتو تقویم آیینی – و به‌ویژه شب‌های رمضان و محرم – امکان ظهور پیدا می‌کرد. #ماه_رمضان #زنان #سخن_ادمین @SofreNegar .

شب‌های تعزیه در ماه مهمانی خدا: اجتماع زنان و شبکهٔ نخبگانی! – 1313 ه.ق. تعزیه عزیزالسلطان هنوز تمام نشده. از دهم ماه [رمضان] تا حال تعزیه دارد. همان در درب اندرون باشکوه و تجمل زیاد. بلکه بهتر از تعزیه تکیه دولت می‌باشد. همان تفاصیل قدری بیشتر. به حکم مبارک همه روزه حاضر است. همه شب هم تعزیه می‌خوانند. اما اغلب به مضحکه نزدیکتر است تا تعزیه. نمی‌دانم طهران چقدر زن دارد. تمام این مساجد و بازارها و خانه‌ها مملو از زن است. بعضیها روزی دو سه جا می‌روند. می‌گویند شب تعزیه بیشتر جمعیت زن هست. اصل بنای تعزیه هم محض تماشای زنها است. می‌گویند آغابشیرخان خواجهٔ عزیزالسلطان در میان زنها گردش می‌کند، هرکدام خوب باشند صحیح یا ناصحیح هرقسم است رضایت تحصیل کرده به جای مخصوص این کار می‌برد. اعلیحضرت هم شراکت دارند. این هم قول معتضدالسلطنه است که چندین دفعه رفته و حکایت کرد. غالب زنها به شکلهای مخصوص چادر آنها را نشان می‌کنند. پس از اتمام تعزیه و خروج از آنجا اشخاص معینی هستند دنبال کرده اگر اهل کارند بسیار خوب و الا هرقسم است راضی می‌کنند. (سالور، 1374: ج1، 908) مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عین‌السلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر. #ماه_رمضان #زنان @SofreNegar .

زن همراه و ملازمی که در عقب همراه داشتم کلاهم را برداشته به سرم گذارد و ملتفت شدم که آن دختر لنگه کفش خود را در دست گرفته به کسی حمله کرده می‌زند و بد می‌گوید که پدرسوخته من نمی‌خواهم با تو بیایم. چرا این آدم محترم را زدی و دادوفریاد می‌کرد. داروغه که برحسب معمول و مأموریت و وظیفه در بالای کرسی در سر چهار سوق می‌نشست مردم را از اطراف من دور کرده و مرا دعوت به استراحت کردن در روی کرسی خود می‌نمود و من در تکلیف و کار خود متحیر بودم و از کسی آب خواستم که به صورت خود زنم چرا که از جای سیلی آتش برمی‌خاست. به‌هرحال در روی کرسی داروغه نشستم و پس از شستن صورت از آقای داروغه سئوال کردم که ضارب من کی بود و چرا مرا سیلی زد و چرا به وظیفه داروغگی خود عمل نمی‌نماید. داروغه اظهار داشت که ضارب شما هادی نام دارد و پسردایی رضا، غلام و مستخدم سفارت انگلیس است و ما زورمان به غلام سفارت نمی‌رسد و این هادی نام عاشق این دختریست که با شما می‌باشد و دختر به او دست نمی‌دهد و چون دید معشوقه‌اش همراه شماست حسد برد و این ضربت را به شما وارد آورد. شما اگر بخواهید شکایت بکنید باید به وزارت خارجه و یا به وزیرمختار انگلیس مراجعه بکنید. از این ارائه طریق داروغه ممنون شدم و در صدد تلافی برآمدم... (ممتحن‌الدوله، 1353: 200/195) مأخذ: ممتحن‌الدوله، مهدی بن رضاقلی. 1353. خاطرات ممتحن‌الدوله، زندگی‌نامه میرزا مهدی‌خان ممتحن‌الدوله شقاقی. بکوشش حسینقلی خانشقاقی. تهران: امیرکبیر. #ماه_رمضان #زنان @SofreNegar .

شکارِ زن‌ها در سایهٔ مسجد شاه: عیشِ فرنگی‌مآبان طهران در ماه مهمانی خدا! – 1288 ه.ق. به‌هرحال پس از مراجعت از این مأموریت حضرت وزیر در حق من مهربانیها می‌فرمود، ولی سرکار گلین خانم عیالم با اینکه قریب پانصد تومان وجه نقد و بیش از دویست تومان هدیه و سوقات آورده و تقدیم داشتم از من بسیار دلتنگ بود. چرا که یک پسرش محمد آقا نام در سن شانزده ماهگی در غیاب من تلف شده بود و بعلاوه بنده هم که پولدار شده بودم گاهگاهی شیطنت می‌کردم. این وضع رفتار و کردار من اسباب رنجش خانم گشته بود. اما همه سبب این شیطنتها خود خانم بود. چرا که بسیار بدخو و سردمزاج و عبوس شده بود و به‌جای اینکه با من خوشرفتاری و همراهی نماید و مثل زمان گذشته بامحبت باشد و از گشایشی که اینقدر در زندگی ما پیدا شده بود شکرگزار و خوش باشد تندخویی را پیشه خود نموده موجب ناراحتی و عصبانیت من می‌شد. از اتفاقات غیرمنتظره در آن سال این بود که در ایام ماه مبارک رمضان با چند نفر از رفقا معاشرت و مصاحبت داشتم. یکی از آنها مرحوم جلال‌الدین میرزا پسر خاقان مرحوم و صاحب و مؤلف کتاب «نامه خسروان» پدر شاهزاده ظفرالسلطنه خاقانی دولو قاجار و عبدالحسین خان فخرالملک پسر مرحوم خانبابا خان سردار که از طرف مادر فخرالدوله صبیه مرحوم نایب‌السلطنه بود و نیز برادرش یوسف خان سرتیپ جدّ امی عروس حالیه‌ام شوکت‌الملوک خواجه نوری و عیال هادی خان سرهنگ قزاقخانه و دیگری میرزا سید محمد عون‌الملک سابق‌الذکر که خانه‌ای در محله بین الحرمین که مابین مسجد شاه و مسجد جامع قرار داشت به شرکت و کمپانی‌مانند اجاره کرده بودیم و اثاث البیت در آن خانه تهیه نموده و تقریباً همه‌روزه در مسجد شاه و مسجد جامع و سید اسمعیل در جستجوی شکار زنها بودیم و شکارها را به آن خانه می‌بردیم و مشغول عیش و خوشگذرانی می‌گشتیم. روزها ناهار را در کاروانسرای حاجی حسن کلاهدوز در بالاخانه‌های متعلق به مرحوم میرزا مطلب نقاش که بعدها مرحوم حاجی میرزا علی خان امین‌الدوله او را مستشار پستخانه نمود و بعداً همین شخص منشی سفارت انگلیس شد و مرحوم میرزا شیخ علی منبت‌کار که بخصوص جوز (قلیان) را منبت می‌کرد می‌خوردیم و از آنجا به مواقع مختلف در تهیه شکار بودیم. در آن‌زمان اتفاقی برای بنده افتاد که برای عبرت خوانندگان این سرگذشت می‌نگارم که بدانند هرقومی نسبت به ضعیفی ستم کند منتقم حقیقی از او انتقام کشد و داد مظلوم از ظالم بگیرد. شرح حادثه از اینقرار است. روزی سر و رویی صفا داده لباس آراسته منظم دربر نموده مثل روزهای دیگر از خانه بیرون آمده که به رفقا ملحق گردم. چنانکه گفته شد خانه من در کوچه تنگی واقع بود و در خانه پدرزنم زندگی می‌نمودم و آن‌وقت در طهران فرنگی‌مآب منحصر به ما چند نفر بود که بسیار خودآرا بودیم. از کوچه تنگ حرکت می‌کردم، یک جوان به سن پانزده سال که شاگرد نانوا بود هروله‌کنان حرکت می‌نمود. اتفاقاً در گودالی سر راه من مختصر آبی ایستاده بود که این جوانک ندانسته پای خود را بدان گودال فرود آورد و ترشحی به شلوار و کفشهای من شد. بی‌اختیار سیلی به صورت آن بیچاره زدم و لغت فرانسه کشن از زبانم جاری گشت (کشن به زبان عامیانه فرانسه که به معنای خوک است فرانسویها به اشخاص کثیف می‌گویند). آن جوانک بدبخت نگاه تظلم‌آمیزی به من نمود و از پیش من گذشت و در قلب من نگاه مظلومانه آن جوان اثر غریبی نموده و دلم فروریخت. به خانه برگشتم و شلوار خود را عوض نموده در مسجد شاه به رفقا پیوستم. چند روزی بود که دخترکی در مسجد به من که می‌رسید گاهی تنه می‌زد و گاهی با انگشتان بازوی مرا فشار می‌داد و رد می‌شد و من مقصود او را نمی‌فهمیدم. موضوع را با رفقا در میان گذاشتم. خدا رحمت کند فخرالملک را که بعدها ناصرالسلطنه شد، به من گفت احمق جان این دختر مفتون تو شده است. او را ببر منزل ما هم شکار خودمان را پیدا کرده به تو ملحق خواهیم گشت. برحسب اتفاق این دفعه به محض ورود به مسجد شاه وقتی در حال عبور بودم دوباره همان دختر رسید و در حال رد شدن پوست بازوی مرا سخت فشرد، بنده هم بنا به سفارش رفقا محرمانه به او رساندم که اگر میل مجالست مرا داری بیا برویم به منزل و او فوراً قبول نمود و من جلو افتادم و از شدت وجد به‌جای اینکه داخل مسجد جامع شده از آنجا به خانه مرکز اجتماع رفقا بروم به طرف چهار سوق بزرگ حرکت می‌کردم. بعد که ملتفت شدم که راه را اشتباه می‌روم پیش خود گفتم که از آن‌طرف باز خواهم گشت. به محض ورود به چهارسوق بزرگ که خواستم داخل بازار شده به طرف دست چپ حرکت نمایم درست وسط چهارسوق یک‌مرتبه از پشت سر سیلی سختی به صورتم زدند بطوریکه سرم دوران پیدا کرد، کلاه از سرم افتاد و مجبوراً به زمین نشستم و نمی‌دانستم زننده سیلی از کجا رسیده بود.

سکونت گاه ها و اتراقگاه های راه انزلی به تهران در دوره قاجار احمد چایچی و فاطمه عابدی تاسیسات راه انزلی به تهران در قزوین سمی
سکونت گاه ها و اتراقگاه های راه انزلی به تهران در دوره قاجار احمد چایچی و فاطمه عابدی تاسیسات راه انزلی به تهران در قزوین سمیه مراقی یکشنبه 19 بهمن ساعت 11 پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری ———————————— با ما در ایرانشناسی همراه باشید: 🔹توییتر | لینکدین | اینستاگرام | یوتیوب🔹 💢نشریه ایرانشناسی | گروه ایرانشناسی💢

Repost from نشر سنگلج
سومین کتاب از مجموعه تاریخ و زیست همگانی نشر سنگلج منتشر شد: عطر، تاریخ فرهنگی بو بو پدیده‌ای به‌غایت گریزان است. در بسیاری ا
سومین کتاب از مجموعه تاریخ و زیست همگانی نشر سنگلج منتشر شد: عطر، تاریخ فرهنگی بو بو پدیده‌ای به‌غایت گریزان است. در بسیاری از زبان‌ها، بوها را برخلاف رنگ‌ها نمی‌توان نام‌گذاری کرد. هنگام وصف بوی چیزی ناگزیریم به استعاره متوسل شویم و بگوییم «بویی شبیهِ...»، تا تجربه بویایی خود را بیان کنیم. بوها حامل ارزش‌های فرهنگی‌اند و از سوی جوامع به‌مثابه ابزاری برای تعریف جهان و تعامل با آن و نیز الگویی برای درک آن، به کار گرفته می‌شوند. ماهیت صمیمی و بارِ عاطفی تجربه‌ی بویایی، موجب می‌شود که بوهای ارزش‌گذاری‌شده و به شیوه‌ای عمیقاً شخصی در وجود اعضای جامعه درونی شوند. از این‌رو، مطالعۀ تاریخ فرهنگی بو، کاوشی در ماهیت فرهنگ انسانی است. این کتاب نخستین کاوش جامع در نقش فرهنگی بوها در دوره‌های گوناگون تاریخ غرب (تا زمان معاصر) و در طیف گسترده‌ای از جوامع غیرغربی به شمار می‌رود. نویسندگان کتاب، با نشان‌دادن اهمیت بو و رمزگان بویایی، می‌کوشند بو را از ناخودآگاه فرهنگی و دانشگاهی غرب بیرون کشیده و در هوای آزاد گفتمان اجتماعی و فکری جای دهند. طرح جلد انبیق ایرانی، از سده ۱۳م ساخته شده در تبریز است. @sanglajpublication

موضوع هفتهٔ شصت و یکم: سرباز معده‌باز ✍️ شهرام یاری از نان خالی تا علف: روزگار سربازان قاجار اسناد تاریخی و سفرنامه‌های عصر قاجار، تصویری روشن، تلخ و تکان‌دهنده از وضعیت معیشت و تغذیه سربازان این دوره ارائه می‌دهند؛ تصویری که بازتابی است از ضعف ساختاری دولت، فساد گسترده و ناکارآمدی مطلق نظام تأمین قشون. غذای اصلی سربازان غالباً به غلات برشته‌شده محدود می‌شد که خود باید فرآوری می‌کردند و در فقدان آذوقه، به جمع‌آوری گیاهان صحرایی روی می‌آوردند تا شکم گرسنه‌شان را با شوربایی ناچیز سیر کنند. در مواقع اردوکشی، نظام فرسودهٔ آذوقه‌رسانی، سربازان را ناچار به تاراج روستاها می‌کرد و گاه تا مرز قحطی و مرگ دسته‌جمعی پیش می‌رفت. فساد سیستماتیک به حدی بود که گاه آذوقهٔ سربازان محاصره‌کننده به دشمن محاصره‌شده فروخته می‌شد. این تصویر رنج‌آلود با جزئیاتی تلخ تکمیل می‌شود: مواجب سربازان ناقص پرداخت و توسط صاحب‌منصبان بالا کشیده می‌شد، پوشاک زمستانی ناکافی بود، تفنگ‌ها و سرنیزه‌ها نامناسب بودند و مراقبت پزشکی تقریباً وجود نداشت. سرباز ناگزیر بود برای گذران زندگی به قرض‌های پُرهزینه، غارت و خرده‌فروشی روی آورد. با این همه، تناقضی ژرف و دردناک به چشم می‌خورد: سرباز ایرانی به‌رغم همهٔ این محرومیت‌ها، از نظر فطری جسور، در تحمل سختی‌ها قانع و نیرومند بود. این دوگانگی، نمایشگر شکافی عمیق بود میان تاب‌آوری فردی سرباز – که مصالحی عالی برای تشکیل قشون محسوب می‌شد – و ناتوانی و فساد مطلق ساختار حکومتی که نه تنها کمترین نیازهای نیروی نظامی خویش را تأمین نمی‌کرد، بلکه با بی‌تدبیری و سوءمدیریت، آنها را به سوی نابودی می‌کشاند. انضباط گسسته بود و روحیه فرسوده، زیرا سربازان می‌دانستند مورد معامله و خیانت واقع شده‌اند. روایت زندگی سرباز قاجاری، فراتر از یک موضوع تاریخی صرف، درس‌آموزی تلخ و همیشگی درباره پیوند ناگسستنی بین اقتصاد سالم، مدیریت عادلانه و امنیت ملی است؛ آنجا که شکم گرسنه و انسانی تحقیرشده، نه تنها نخستین سنگر دشمن، که خود به تهدیدی برای انسجام داخلی بدل می‌شود. #سرباز_معده‌باز @SofreNegar .

موضوع هفتهٔ شصتم: گذار از «اردو-بازار» به «اردو-غارت» ✍️ شهرام یاری گذار از «اردو-بازار» به «اردو-غارت»؛ سفره و شکم ایرانی در مسیر قشون در سفرنامه‌ها، قشون فقط نیروی جنگ نیست؛ نهادی است که نظم خوردن و نوشیدن را با خود جابه‌جا می‌کند. هر جا که سپاه فرود می‌آید، مسئله تنها امنیت نیست، بلکه زنده‌ماندن سفره است: آیا مردم بر خوان خود ماندگار می‌مانند یا پیشاپیش، نان و نمک خود را برمی‌بندند و به کوه می‌گریزند؟ در دوران اوج نظم و سازمان صفوی، «اردو» تنها لشگری نظامی نبود؛ شهری سیار بود با همه لوازم زندگی. بازارهایی پررونق همراه سپاه حرکت می‌کردند، کاروانی از صنعتگران و فروشندگان، بساطی دائمی از خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها. عبور قشون نه تهدید که فرصتی برای رونق اقتصادی بود؛ سربازان پول می‌پرداختند، روستاییان ذخیره سال خود را می‌فروختند و سفره‌ها نه تنها خالی که پُررونق‌تر می‌شد. این رابطه مبتنی بر احترام و انضباط بود—همان‌گونه که جهانگردان خارجی با شگفتی ثبت کرده‌اند: «دهاتی‌ها تمام سال آزوقه خود را برای ایام عبور اردو انبار می‌کنند.» اما این تصویر هماهنگ با افول صفویه رنگ باخت و در دوران قاجار به کلی وارونه شد. دیگر خبر حرکت قشون، نه نوید دادوستد که پیام ویرانی بود. مردم با شنیدن غرش پای سربازان، نان و نمک و اسباب زندگی را بار چهارپایان می‌کردند و به کوه پناه می‌بردند. سربازان بی‌انضباط نه تنها آذوقه را به یغما می‌بردند، که درختان را از بن می‌بریدند، درها و پنجره‌ها را می‌سوزاندند و امکان زندگی را از ریشه می‌کنند. در این دوره، قشون نه بازار که قحطی می‌آورد، نه رونق که فرار می‌آفریند. این گذار از «اردو-بازار» به «اردو-غارت» تنها تغییر شیوه نظامی‌گری نبود، بلکه نشانه‌ای عمیق از دگرگونی رابطه حکومت با مردم و سقوط اخلاق حکمرانی بود. وقتی انضباط جای خود را به هرج‌ومرج داد، اعتماد تبدیل به ترس شد و سفره‌های باز، جایش را به خانه‌های خالی و دهکده‌های متروک داد. #اردو_بازار_اردو_غارت @SofreNegar .

در معاشرت با اعاظم و مردم ذی‌نفوذ مملکت زیاد به شخص معینی دلبسته نباید بود زیرا اوضاع و احوال در این مملکت بسرعت دگرگون می‌شود و کسی که امروز پناه می‌دهد، خود فردا ممکن است نیازمند پناه گردد. (پولاک، 1368: 511) مأخذ: پولاک، یاکوب ادوارد. 1368. سفرنامه پولاک. ترجمهٔ کیکاووس جهانداری. تهران: خوارزمی. @Shsyari .

معاینه زن سابق بر این در ایران و عثمانی هنگامی که طبیبی را به عیادت زنی می‌بردند به او فقط اجازه گرفتن نبض می‌دادند اما حالا تمدن تا به آنجا پیش رفته است که به هنگام بروز بیماری جدی و سخت طبیب می‌تواند از زن بیمار معاینه کامل بعمل آورد. فقط یک بار یکی از شاهزادگان از من خواست که نظر خود را درباره وضع و حال زن بیمارش اظهار دارم، ولی بشرطی که خانم در پشت پرده‌ای بماند و از چاک آن پرده دست خود را برای گرفتن نبض بیرون آورد. البته این پیشنهادی بود که من به صورت قاطع آن را رد کردم. (پولاک، 1368: 426) مأخذ: پولاک، یاکوب ادوارد. 1368. سفرنامه پولاک. ترجمهٔ کیکاووس جهانداری. تهران: خوارزمی. @Shsyari .