en
Feedback
Metanoia

Metanoia

Open in Telegram

" و كلماٮ ٮاڡص مى ماٮٮد "

Show more
1 210
Subscribers
-424 hours
-227 days
-1930 days
Posts Archive
آن‌ها که اهل صلحند بردند زندگی را وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی 👤#مولانا
آن‌ها که اهل صلحند بردند زندگی را وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی 👤#مولانا

photo content

‎⁨عشق ناتموم⁩-tagged.mp34.79 MB

پشت پنجره زندگی وقیحانه  در جریان است کشتگان اما در من هنوز خونریزی می‌کنند  تل بزرگی از مردگان پتو پیچ یا در کیسه های سیاه . دست می‌کشم روی صورتم حفره ها انگشتانم را لیس می‌زنند  حفره های قدیمی حفره های نو . در این میان ، نور نابکارانه به درون می‌ریزد  به درون اتاق و به درون دهانم . و این گونه  سیاهی برجسته تر می‌شود . و اینگونه بهتر می‌توان دید ، تنهایی چگونه پاهایش را  در سینه جمع کرده است  و صورتش از اشک می‌درخشد. مجید ذوالفقاری

به روحم رحم نكردم. هرجا نوشته بود "محتواى دلخراش" ديدم. با دقت ديدم. پلک نزدم. سالن‌هاى پر از كشته شدگان را ديدم. مرگ به‌طور مساوى بينشان تقسيم شده بود. همه همان‌هايى بودند كه آرزويم بهروزى‌شان بود.

01 - İbrahimDeep - Get Done.flac20.15 MB

«بابا سوختم…» و پدر، در آخرین ثانیه‌ها فقط توانست خالِ کنار لبش را ببوسد… بارها و بارها. جاویدنام نگین قدیمی - از کشته شدگان انقلاب ۱۴۰۴ در اعتراضات ۱۹ دی‌ماه در شهسوار با شلیک مستقیم گلوله جنگی جان باخت؛ در آغوش پدرش. نگین تنها ۲۸ سال داشت.

181abd9d.mp33.04 MB

«عکس حاوی تصویر دلخراش» برای پیکر ناشناست: ‏به روزی که دنیا اومدی فک می‌کنم به کسی که نافت رو قیچی کرد، حتما گریه کردی، چون ب
«عکس حاوی تصویر دلخراش» برای پیکر ناشناست: ‏به روزی که دنیا اومدی فک می‌کنم به کسی که نافت رو قیچی کرد، حتما گریه کردی، چون به زندگی وصل شدی، وصلت کردند؛ قشنگ قلبم، کجای جاده پیاده شدی که نشناختنت؟تو عزیز کدام خانه بودی؟کی به تو می‌گفت مواظب خودت باش؟ناشناس کدام آشنا شدی که نیامد؟ ‏قلب مچاله‌ی ما همراه توست.

6b166e96.mp38.73 MB

01. İbrahimDeep - Remain with You.mp318.45 MB

سوگ در جزئیات شکل می‌گیرد؛ در یک اسم، یک صدا، یک رابطه. ‏اما در فاجعه‌های جمعی، تعداد نام‌ها آن‌قدر زیاد است که روان دیگر نمی‌تواند روی «یک نفر» بایستد. ‏اینجا سوگ تعلیق می‌شود؛ این تروماست، نه بی‌احساسی.

قسم به چشم‌های سرخ‌ات که آفتاب، روزی، بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید. رضا براهنی

22:22 لعنت به آشوب گران

تصادفی داستانِ ضحاک را می‌خواندم… نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم. اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛ ‏انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشته‌اند. ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛ نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ. می‌گویند عرب است و پایتختش بیت‌المقدس؛ ‏شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده. او با شمشیر نمی‌آید، با فریب می‌آید. با «ترفند». ‏و عجبا که ایرانِ اسطوره‌ای، دقیقاً از همین‌جا زمین می‌خورد. ضحاک در آغاز، پرهیزگار است. نمازخوان است. زاهد است. اما درست همان‌جا که باید، شیطان وارد می‌شود؛ نه با شاخ و دم، بلکه در هیأت یک آشپز خوش‌ذوق. برای اولین بار، گوشت را وارد سفره‌ی شاه می‌کند. پرندگان بریان، خوش‌بو و وسوسه‌انگیز. و ضحاک، طعم را که می‌چشد، دیگر همان آدم سابق نیست. قدرت هم همین‌طور است؛ اول فقط «طعمش» را می‌چشانی، بعد دیگر نمی‌شود نگهش داشت. ضحاک ذوق‌زده، آشپز را صدا می‌زند: ‏«چه می‌خواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟» و آشپز—که حالا می‌دانیم شیطان است—لبخند می‌زند و می‌گوید ‏«فقط اجازه بده شانه‌هایت را ببوسم.» ‏چه پاداش ارزانی… و چه بهای گرانی. فردای آن روز، شانه‌ها زخم می‌شوند. زخم‌ها دهان باز می‌کنند. و از دلِ بدنِ شاه، دو مار سیاه بیرون می‌خزند. تاریک، گرسنه، بی‌رحم. نماد ارتجاع، ظلم، و سیری‌ناپذیری. مارها آرام نمی‌گیرند. میل دارند به مغز. نه هر گوشتی؛ ‏مغز. ‏جای فکر. ‏جای فهم. ‏جای اعتراض. ‏باز هم شیطان می‌آید، این‌بار در لباس «حکیم» ‏«نگران نباش شاه! ‏راهش ساده است. هر روز، دو جوان ایرانی. مغزشان را بده به مارها، تا مغز خودت سالم بماند.» و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار می‌شود: قرعه می‌کشند. بی‌طرفانه. منصفانه. امروز نوبتِ کیست؟ هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد. همه می‌گویند ‏«از این ستون به آن ستون فرج است…»‌اما ستون‌ها زیاد نیستند. و زمان، بی‌رحمانه سریع می‌گذرد. سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه می‌شود. در آشپزخانه‌ی دربار، دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدان‌شان قلقلک می‌گیرد. نه آن‌قدر که همه‌چیز را به‌هم بزنند، نه آن‌قدر که ساکت بمانند. تصمیمی «میان‌دارانه» می‌گیرند: هر روز، فقط یک جوان قربانی شود. مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند. مارها متوجه نشوند. و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند. اصلاحات موفق است مارها راضی‌اند. آشپزها خوشحال‌اند. ‏و کسی نمی‌پرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند… جوان‌های نجات‌یافته را شبانه روانه‌ی بیابان می‌کنند: ‏«فرار کن. برنگرد. آفتابی نشو.» ‏و این‌گونه است که فرارِ مغزها در شاهنامه ثبت می‌شود. تا اینکه نوبت می‌رسد به کاوه. کاوه آهنگر. مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شده‌اند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ضحاک تصمیم می‌گیرد ‏از مردم امضا بگیرد که «من پادشاهی دادگرم». صف‌ها تشکیل می‌شود. امضا پشت امضا. سال‌ها تکرار. اما کاوه‌نه صف می‌ایستد نه امضا می‌کند. طومار را پاره می‌کند. فریاد می‌زند ‏«تو بیدادگری!» و همین فریاد،‌حکومت را می‌لرزاند.‌کاوه پیشبند چرمی‌اش را بر سر نیزه می‌کند. درفشی از دل کار و رنج. درفش کاویانی. جوان‌ها یکی‌یکی می‌پیوندند. قیام آغاز می‌شود. و من، کتاب را می‌بندم و با خودم می‌گویم: ‏فردوسی فقط شاعر نبود.‌او حافظه‌ی تاریخی ما بود. و اسطوره، وقتی زنده است که هنوز «جواب بدهد». ‏نداریم چاره مگر کاوگی ‏نخواهیم جان جز به آز