en
Feedback
" فرهاد عزتی زاده "

" فرهاد عزتی زاده "

Open in Telegram

Show more
Iran168 362The category is not specified
212
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
March '26
March '26
+1
in 0 channels
February '26
+4
in 0 channels
Get PRO
January '26
+4
in 0 channels
Get PRO
December '25
+11
in 1 channels
Get PRO
November '25
+7
in 0 channels
Get PRO
October '25
+219
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
22 March0
21 March0
20 March0
19 March+1
18 March0
17 March0
16 March0
15 March0
14 March0
13 March0
12 March0
11 March0
10 March0
09 March0
08 March0
07 March0
06 March0
05 March0
04 March0
03 March0
02 March0
01 March0
Channel Posts
دێوەگان هاتن واگان دەمانن قامەت بەرزەگان قامەت چەمانن باوگ دارەیل چێن و بێ باوگەیل مەنن خۊن هزار پێشت لەێ مڵکە سەنن بێ باوگەیل ئەقەر چەفتە خوداێان گیا سەونز نیەکەێد لە ژێر پاێان |سەعید عبادەتیان بانان|

2
هەر منم ئەو کەسەی شاریبان
214
3
🔸 امروز زاد روز نویسندە شهیر، پژوهشگر، زبان پژوە وفولکلور شناس توانای کورد، جناب استاد عباس جلیلیان، متخلص بە آکو جلیلیان، م
🔸 امروز زاد روز نویسندە شهیر، پژوهشگر، زبان پژوە وفولکلور شناس توانای کورد، جناب استاد عباس جلیلیان، متخلص بە آکو جلیلیان، منتخب اولین جایزە ادبی اقلیم کردستان می‌باشد کە بالغ بر30 سال از عمر گرانبهای خود را صرف خدمت بە زبان، فرهنگ وادب کوردی کردە است و خالق بزرگترین فرهنگ لغت جهان بە نام کوردیکا  می‌باشند. آکو_ جلیلیان متولد آذر ۱۳۴۹ در اسلام‌آباد غرب است که سال‌های بسیاری از عمر خود را صرف خدمت به زبان، فرهنگ و ادب کوردی کرده است و تا کنون آثار ارزشمندی همچون: فرهنگ واژه کوردی-کوردی-فارسی باشور، رمان آگرمه‌لوچ (اولین رمان کوردی جنوبی)، تاریکخانه جلد ۱؛ کرماشان (شناسنامه‌ای نو برای تاریخی کهن)، زرینه و سیمینه ۵ جلد (ضرب‌المثل‌های کوردی، چیستان‌ها، باورها و اشعار فولکلور)، داستان رنگامه، و دایره‌المعارف بزرگ کوردیکا که تنها بخش واژگان آن مشتمل بر ۳۰ جلد است و دربرگیرنده ۳۴۰ هزار واژه کوردی است که تا کنون ۶ جلد آن منتشر شده را تقدیم کتابخانه کوردی کرده است. برایشان ارزوی طول عمر و شادی را داریم.
164
4
عزیزم، مادربزرگ می گفت « دونیا چِنگ گُروِه ئَه»۱. این چنگال، گاه ملوس و مهربان نشان می دهد. گاه خشن و خونریز. نه به مهربانی اش دلخوش کن، نه از خشونتش دلگیر باش. گربه دنیا را بغل کن. بازی اش بده. نوازشش کن اما، همه دلخوشی ات را خرجش نکن. گاهی دست نگه دار. رهایش کن به حال خودش. این گربه اگر پلشتی کرد و پلیدی به بار آورد، پیشَش کن و بِرانَش. دورش کن از دُورِ خودت. اما هیچ وقت تباهِ تنگنایش نکن. راه فرارش را نبند. همیشه کنجی و کناره ای را خالی بگذار. راهی برای در رُوی گربه دنیا در نظر بگیر. این ملوس مهربان اگر راه گریزی نداشته باشد چنگال به رویت می کشد. گربه دنیا ناچار اگر بشود ابایی از زخم زدن و ضایع کردن ندارد. مواظب باش. گربه دنیا ترسناک و هم ترسو است احساس خطر که کند تیزی پنجه و پنجولش را به رخ می کشد. این گربه را به بن بست بی در و درز نکشان، اگر کشاندی همه سوراخ ها را به رویش نبند. ناچارش نکن. عزیزم، مادربزرگ می گفت«دونیا نِفتِ وِرازَه»۲. بی «کِن و گُش»۳ است. راه خودش را می رود بی التفات به پیرامونش. وِراز دنیا ویرَش به ویرانی است. مدام سر در نفله کردن دارد. بیشتر از آن که بخورد، می پاشد و هدر می دهد.‌ اگر می خواهی نِفتِ این وراز جانت را نخراشد و جسمت را نتراشد بر سر راهش نمان. کنار بمان. مانع مسیرش نباش. راهش را سد نکن. بگذار این هیون هولناک به راه خودش برود. وِراز دنیا سخت و سنگین است. تاپویی از تصلب. حجمی از انجماد کامل است دنیا. انعطاف ناپذیر است. توانایی تغییر مسیر ندارد. یک گام از مقابلش کنار بروی از نفلگی نِفتَش در امانی. فقط یک گام جایت را تغییر بده تا از نیش و نِفتِ این وراز در امان بمانی. عزیزم، مادربزرگ می گفت «دونیا دَسَه میرکوئَه»۴. دسته ی میرکوی دنیا هر روز در دست کسی است. امروز اگر در دست تو نیست غمگین مباش. روزی تو هم میرکوی دنیا را به دست خواهی گرفت. آن که امروز دسته میرکوی دنیا را در دست گرفته و با غرور و غفلت می چرخاند روزی بادش می نشیند و میرکوی دنیا از دستش می افتد. روزی اگر میرکوی دنیا به دستت افتاد بدان که از دستش خواهی داد. این عجوز تا همیشه در کابین کسی نمی ماند. دیگر آن که بدان میرکوی دنیا را چگونه می چرخانی؟ کجا می کوبی؟بر چه می کوبی؟ می کوبی تا استوار کنی یا می چرخانی که برکَنی؟ میرکو همراه بی عاطفه و احساسی است. دوست یا دشمن هیچ کس نیست. همه چیز بستگی به آن کس دارد که میرکو را به دست گرفته است. می توان به دشمنی چرخاند یا به دوستی فرود آورد. از گردش میرکو غافل مباش. اگر غفلت کنی چه بسا بر زانوی خود بکوبی میرکو را. اگر روزی دسته میرکوی دنیا به دستت افتاد جوری بکوب که استواری به بار آوری نه آنکه استواری را سست گردانی! پی نوشت: ۱_ دنیا چنگال گربه است. ۲_ دنیا شاخ گراز است. ۳_ بی انعطاف و نرمش. ۴_ دنیا دسته میخکوب است. « میرکو وزنه چوبی و سنگینی جهت کوبیدن میخ و امثال آن در زمین. می تواند یک تکه یا دو قسمت سر و دسته جداگانه باشد» ماشا اکبری
947
5
✅ببخشید، بقیۀ میوه هایی که خریده بودم رو پس می گیرین؟ ✍محمدباقر تاج الدین پدیده ای عجیب که به طور کامل نشان از فقیر و بلکه درمانده تر شدن مردم دارد که در برخی کسب و کارها دیده ام. یکی این که رفته بودم میوه فروشی محل که سال هاست با هم آشنایی داریم و دیدم که یکی از مشتریان بقیۀ میوه هایی که خریده بود را با خود آورده بود که پس بدهد و به فروشنده گفت حقیقتش مهمان داشتیم و چون وضعیت مالی بدی دارم فقط خواستم جلوی مهمان خجالت نکشم آمدم از شما میوه خریدم و حالا که مهمان ها میوه ها را نخورده اند می خوام پس شان بدهم. میوه فروش به ایشان گفت: «خُب بمونه برای خودتون که مصرف کنید». خریدار میوه گفت: «حقیقتش می خوام پس بدم که اگه بشه پولش رو بهم بدین چون خیلی وضع مالیم بده»!. میوه فروش هم به ناچار این کار رو کرد و به من گفت این پدیده ای   است که مدتیه با اون روبرو هستم و انگار نشان از وخیم تر شدن وضعیت مردم داره! تنها نانوایی سنگکی محلۀ ما که با قیمت مثلا دولتی و به نسبت ارزان (10 هزار تومان) نان به دست مردم می داد همیشه شلوغ بود و بقیۀ نانوایی  هایی  آزادپز که  نان را به قیمت 30 تا 40 هزار تومان می فروشند خلوت! تا این که از آغاز همین هفته نانوایی مورد اشاره نان را به صورت آزادپز عرضه می کند و به قیمت 30 تا 40 هزار تومان می فروشد و به ناگهان این نانوایی که همیشه شلوغ بود به سمت خلوتی رفت و نانوا می گوید بخش زیادی از مشتریانم را از دست دادم. این یعنی ناتوانی مردم در خرید نان سنگک! سوپر مارکتی محله نیز می گوید شاید باورتان نشود که در این مدت دست کم 50 میلیون تومان کالای نسیه به مردم فروختم و هنوز هیچ کدام شان برای تسویۀ حساب نیامده اند و اگر وضعیت به همین صورت باشد ادامۀ کاسبی برای من غیرممکن خواهد شد. صاحب سوپر مارکتی می گوید من می دانم که قصد مشتریان ندادنِ پول من نیست بلکه واقعا توان این کار را ندارند! آنان مشتریان چندین سالۀ من هستند و کم و بیش همۀ آن ها را می شناسم! قبلا اصلا کسی جنس نسیه نمی خرید و به راحتی خرید می کردند و پول کالاها را درجا می پرداختند اما از آغاز سال جدید رفته رفته خرید نسیه  زیاد شده است! حس کنجکاوی اَم برانگیخته شد و با خود گفتم سری به سایر مشاغل و کسب و کارها هم در محله و اطراف بزنم تا ببینم وضع از چه قرار است(مشاهدات میدانی)! از تعویض روغنی گرفته تا مکانیکی و خیاطی و فروشگاه پوشاک و سایر اصناف هم این موضوع را جویا شدم که همگی به اتفاق همین موضوع را مطرح کردند و این جا بود که دریافتم تمامی این ها نشانه های مهمی از گسترش و افزایش سطح فقر و درماندگی شهروندان دارد. از سوی دیگر آمارهای رسمی و غیررسمی هم همین مشکل را به خوبی تأیید می کنند از آمار تورم حدود 50 درصد تا خط فقر 55 میلیون تومانی! حالا دیگر این مردم  فقط فقیر نیستند بلکه به درماندگی رسیده اند یعنی این که نمی دانند چه اقدامی انجام دهند تا همین زندگی معمولی را فقط حفظ کنند! تصور کنید این مردم  درمانده برای‌شان برخی حوادث به اصطلاح ناخواسته هم روی بدهد مانند بیماری، خرابی لوازم خانگی، خرابی تآسیسات ساختمان و برخی حوادث  دیگر که آن گاه ممکن است مجبور شوند دست به کارهای ناخواسته بزنند و این یعنی فروپاشی جسم و روان و فروپاشی زندگی!
1 041
6
پدر -یادش بخیر- می‌گفت؛ رفاقت را نوبتی نکنید. نوبتی رابطه را نابود و نفله می‌کند. نوبتی تماس نگیرید. نوبتی به هم سر نزنید. نوبتی مهمانی ندهید. نان و سفره را نوبتی نکنید. دوست داشتن «قَرت و فَرت»۱ نیست که یکی بدهد و دیگری پس بدهد. می‌گفت؛ رابطه آلاکلنگی عاقبتش سرنگونی است. می‌گفت؛ نگویید او دو بار سلام کرده و من سه بار. نشمارید یکبار آنها آمده‌اند و دو بار ما رفته‌ایم. می‌گفت حساب و کتاب برکت را از دوستی و رفاقت می‌بَرَد. نوبتی کفن رابطه است! می‌گفت؛ آدم «آش میزونی»۲ نباشید. آش میزونی یعنی چه؟ یعنی آش فقط به اندازه آدم‌ها! می‌گفت، برای دوست و رفیق و قوم و خویش بی حساب و کتاب باشید. برای رفاقت نشمارید. به پای رفاقت بریزید. رفاقت و ریخت و پاش. ده نفر اگر مهمان دارید به اندازه پانزده نفر میزبانی کنید. می‌گفت؛ رابطه مثل نَفَس است. باید در هر لحظه جاری باشد. بی اجازه بجوشد. بی نوبت بیاید. سرزده برود. آدم برای نفس کشیدن که وقت و وعده نمی‌گذارد! می‌گفت؛ منتظر نوبت نمانید. نوبتی دوست نداشته باشید. نوبتی دشمنی نکنید. نوبتی مهمانی ندهید. نوبتی احوال نپرسید. نان نوبتی نخورید. آدم‌ها خسته‌اند. سرشان شلوغ است. دستشان بند است. پایشان گیر است. دلشان پر است. ذهنشان درگیر است. آدم‌ها فراموشکارند. یک روز یکی نوبت را فراموش می‌کند و مرگ رابطه و رفاقت فرا می‌رسد! پ.ن ۱، بده بستان. ۲، آشی که دقیق به اندازه مهمان‌ها پخته شود. صفتی برای آدم‌های آزمند و طماع. #ماشااکبری
189
7
شیخی پای منبر در مورد حلال و حرام صحبت میکرد و می گفت : روزی سه تا دزد به خونه یک تاجر دینداری زدند و کلی پول و سکه رو روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!! تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی رو بکشن تا سهمشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردن!! بعدش آب و غذایی خوردن و باز راه افتادن که یه دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دومیش رو هم کشت!! شب که شد دزد آخر دلدرد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در غذایش ریخته بود ، مُرد!! الاغ که تنها مانده بود ، راه صاحبخونه را در پیش گرفت و بهمراه مال به خانه تاجر دیندار برگشت... این یعنی مال حلال به صاحبش برمیگردد!! مردم پای منبر صلواتی بلند فرستادند که ، معتادی بلند شد و گفت: ای شیخ! تمام دزدا که مردند، پس جریان رو کی واستون تعریف کرده!؟؟ خره؟! بعد از آنروز دیگر کسی شیخ را ندید!
415
8
2_5283208888210983981.mp3
211
9
No text...
237
10
No text...
362
11
کلانتر زن آنتیک اِنجلافی بود. در پشتکوه زنانگی و زندگی خودش حکم ابوقدارگی داشت. خواسته ها و تمایلاتش کم از یاسای چنگیزی نداشتند. از ماهی بدش می آمد و وای به حال کسی که در حضورش اسمی از ماهی می بُرد. خونش پای خودش بود. با مادرم رفته بودیم دیدنش. «سَروَنَ»۱ اش را جوری محکم بسته بود که گوشه ابرویش  بالا افتاده  و هیئت مهربان و محکمی برایش ساخته بود. برای نوه و نتیجه اش از عزت و احترام چیزی کم نگذاشت. خوش گفتگو بود و با احساس. موقع خداحافظی در آغوشم گرفت و گفت« هِه نَمیرِم تا بَچَتِن بِئینِم»۲ حالا من هشت سالم است و او هفتاد سال. من و بچه من بهانه  بودیم. هدف پس زدن مرگ و جواب کردن مردن بود! همکلاس من بود. پسر سر حالی بود. خوب گُل کرد حیف زود پرپر شد. باد غرور و غَرِگی افتاد به مُنَخَرینَش و زمینش زد. چند بار هشدارش دادم اما دست هایش را به کمر زد و گفت« هَه کُرَکَه ساده ای»۳. معتاد شد. از تفریحی به تحمیلی رسید.‌ کشیدن آرامش نمی کرد. با قاشق می خورد. کارش به جایی رسید که خوردن و کشیدن تسکینش نمی داد. روی آورد به تزریق کردن در «جِغِل»۴. محل تزریقش عفونی شد و افتاد بیمارستان. بابت ترک مصیبت های فراوان کشید. بیشتر از ده بار مسافر کمپ شد و هر بار ناامیدتر از بار قبل برگشت. یک روز دیدم آمده است بیمارستان. گفت؛ « کاری ئَرُونِِم بِکَه»۵. رفتیم مشاوره اول خیابان ناصرخسرو. مشاور پرسید انگیزه ات برای ترک چه هست؟ گفت هیچ انگیزه منگیزه ای ندارم. فقط می خواهم پوز مادر خانمم را بزنم! مشاور گفت بهانه خوبی است باید تقویتش کرد. در حرفه اش پایین تر از حد معمولی است. چه بسا گاه در گِل می ماند و کسی باید بیاید و خرابی اش را جمع کند. اما هوفل است و هفت خط. دنبال نام است. شهوت شهرت دارد. به هر دری می زند که دیده شود. همین کیش شخصیت و کشش شهرت بهانه شده است تا گاه قهرمان بازی هایی در بیاورد و کارهایی بکند قابل تحسین. به بهانه نام و نشان بی علم دست به اعمالی می زند که غول های استخوان خرد کرده این حرفه جرات نمی کنند از کنارش هم رد شوند! مادربزرگ هفتاد ساله مادرم به بهانه دیدن بچه من، با سماجت و سرسختی سی سال دیگر از خدا عمر گرفت. بیماری و بلا را از سر گذراند و در آستانه صد سالگی نوه و نتیجه و نبیره اش را در یک قاب به تماشا نشست. آن همکلاس من در مبارزه با دیو هفت سر اعتیاد بارها شکست خورده و شانه اش به خاک رسیده بود. هیچ امیدی به برخاستنش نبود. یک سقوط کرده از هم فرو پاشیده. سرکوب شده سرکوفت های مادر خانمش. تاب تحقیر را نداشت. مادر زن بدجوری روی مخش بود. باید خودش را ثابت می کرد. مادر زن بهانه شد. رگ غیرتش جنبید. برخاست. سرکوفت های مادر زن معجزه کرد و دیو سیاه اعتیاد شکست خورد. حالا آن دوست من عزیز « خیارَه»۶ مادر خانمش است. بهانه همیشه چیز بدی نیست. نامش  بهانه است اما گاهی کارکردش از صد تا دلیل و برهان بهتر است. گاهی دلایل کفایت نمی کنند برای جلو افتادن باید آویزان بهانه ها شد مثل همین استاد کار کم سوادی که به بهانه دیده شدن کارهایی می کند چنان که افتد و دانی! برای کارها و اندیشه ها و ارزوهایمان باید دنبال بهانه بگردیم. آدم ها به بهانه هایشان بیشتر از دلیل هایشان دلبستگی دارند. زندگی همان است که بهانه ها می سازند. بهانه رفتن، بهانه ماندن، بهانه رنج کشیدن و بهانه ریسک کردن، این بهانه ها را تقویت کنید. بهانه نمک زندگی است،  شاید گاهی مضر باشد اما کیفیت زندگی را بالا می برد. بی نمک، بی بهانه زندگی کردن بد مصیبتی است. پی نوشت: ۱؛ نوعی سربند زنانه ۲؛فقط نمیرم تا بچه تو را ببینم ۳؛ ای پسر ساده ای؟ ۴؛ ناحیه کشاله ران را معتادها جغل می گویند ۵؛ کاری برایم بکن ۶؛ خیلی عزیز #ماشااکبری
283
12
✍ حتا برای کارهای کوچک هم بارها زنگ می‌زد و مشورت می‌گرفت.تکیه کلامش بود؛ «هَماهَنگْْ بُویْمِنْ»۱.هر وقت موضوعی در میان بود آخرین سفارشش این بود؛ «خَوَرمُونِ یَکْ داشتُو»۲.عجیب به صلاح و مشورت اعتقاد داشت اگر چه همیشه رای و نظر خودش بهترین و بهنجارترین روش حل مسئله بود.می‌گفت درست است شما کم تجربه‌اید اما کتاب خوانده‌اید.هر کتاب مثل یک دنیا است.ما فقط یک دنیا را دیده‌ایم شما ده‌ها و صدها دنیا را دیده و شنیده‌اید.می‌گفت شما دنیا را خوانده‌اید! ✍ مهمان داشت برای امر خیر.خودش زنگ زد. گفت؛ «دِتَلْ بارْ ئُو بو»۳.یک فمنیست ایلیاتی که به روش‌های سنتی مدافع حقوق زن‌ها و دخترها بود.مهمان‌ها قرار بود بعد از شام بیایند.ما اما شام مهمان پدر بودیم. وقتی که مهمان داشت شخصا بر همه کارها نظارت می‌کرد.حتا ریختن چای! پیاله نه پر باشد نه خالی.کف روی چای نباشد.تفاله چای را بگیرید. سرد بودن چای خط قرمزش بود! به مهمان تعارف کنید اما، اصرار نکنید.دو چیز را بسیار سخت می‌گرفت، اوّل قندان خالی، دوّم قند کوچک. قبل از مهمانی وظیفه‌ها را تعیین می‌کرد.فلانی مسئول چای.کیکانی میوه بگرداند! عشقش بود پذیرایی از مهمان. ✍ قبل از آمدن مهمان‌ها سفارش‌هایش را کرد. کمتر بگویید.بیشتر بشنوید.فچ فچ نکنید. حرفِ درِ گوشی ممنوع.گزاف موقوف.رُک و رسا حرف بزنید.یکی تمام کرد دیگری شروع کند.حرف هم را قطع نکنید.«کَلِیْنْ گُجَریَه ویرتو بو»۴.با دقت نگاهشان کنید.ظاهر ضامن باطن است.از ظاهر رخنه کنید به باطن.حریف هر کس حرف‌های خودش است.اجازه بدهید تا می‌توانند حرف بزنند.«حرف هُمالْْ آئیمَه»۵. هُمال زود عیب آدم را بیرون می‌اندازد.  ✍ ساعتی از شب گذشته بود که مهمان‌ها آمدند.چهار زن و هفت مرد.چنان که معمول چنین مجالس و مجامعی است بعد از خوش آمدگویی و ابراز تعارف و انجام تکالیف آدم‌ها برای دقایقی سرگردان و ساکت می‌مانند.هر کس منتظر است تا دیگری چیزی بگوید و  سکوت را بشکند.چشم‌های ناآرام و نگاه‌های ناامن نشانه حجم فشاری است که بر سیستم عصبی آدم‌ها در چنین لحظاتی وارد می‌شود. در آن فضای ساکت و سردِ ناآشنا شجاع آن است که دل به دریا بزند.خط را بشکند و زبان را از بستگی و ذهن را از خستگی وارهاند. ✍«چِه کَسینُو؟»۶.پرسش پدر روزنه‌ای به روز و رهایی گشود.گره باز شد.گفتمان شکل گرفت. نام‌ها و نشان‌ها بر زبان آمد.تبارها و طایفه‌ها معلوم شد.در جوامع محلی با کمی پیگیری و پرسش، حلقه اتصال زنجیره‌ آدم‌ها رو می‌شود. ✍مهمان‌ها حسابی مجلس را در دست گرفتند. هر کدام به حیلت و حربه‌ای آویزان که خوبی و خاصی خود را نشان دهند.در تکاپو که بهی و برتری خود را ثابت کنند.هنوز حرف اوّلی تمام نشده بود که دوّمی سخن را از زبانش می‌قاپید.زن‌ها از پاکی و پیراستگی می‌گفتند، مردها از رشیدی و رشادت!پدران ما همه شجاع و بزن بهادر بوده‌اند.پدربزرگم سوار اسب در حال تاخت و تاز از زیر شکم اسب رفته و از طرف دیگر بالا آمده و بر زین نشسته! نسل گذشته ما همه تفنگچی و«تریدَه»۷بوده‌اند.نسل جدیدمان باسواد،اهل قرآن،اهل دین و دیانت.ما قدیم دارنده‌ایم. شهری‌هایمان هر کدام سه حیاط دارند و چند ماشین و مغازه. هر کدام مالک بالای بیست هکتار زمین‌.تراکتور و ماشین آلات تا دلت بخواهد.هر که چوبدار است بالای سیصد راس دام در آغلش خوابیده.اگر کارمند و آدم دولت هستیم کمتر از مدیر و معاون نبوده‌ایم. شناخته و سرشناسیم.ناگهان یکی از هفت مرد بی مقدمه و ملاحظه گفت فلان کس را که می‌شناسید؟همسایه سی ساله‌ ما را می‌گفت. هم معامله‌ایم. سال‌ها شریک بوده‌ایم. فلانی البته سال‌ها موّادفروش بود! ✍ پدر ساکت بود.روشنایی رنگینی در چشم‌هایش تلالو می‌کرد. نقشه‌اش گرفته بود.ششدانگ حواسش به حرف‌ها بود.هیچ چیزی از نظرش دور نمی‌ماند.در جواب یکی از مهمان‌ها گفت؛ «شیرین فَرماشتَه مَکِی»۸. مهتر مهمان‌ها حرف را از دیگری گرفت و گفت؛ « ئیسِه شما بوئیتْ بینِم چی داریتْ،کی داریتْ»۹.پدر لحظه‌ای مکث کرد. مجلس که ساکت شد گفت؛ ما همینیم که می‌بینید.مثل همه بندگان خدا نان می‌خوریم، آب می‌نوشیم. می‌خوابیم، بیدار می‌شویم. به قدر تکاپویی که می‌کنیم داریم. گاهی دستمان خالی است، گاهی دلمان. یک روز ساق و سالمیم، یک روز ناخوش و ناکوک.ترسوییم! از شرّ بسیار می‌ترسیم.خیرخواه خلق خداییم.بچه‌هایمان مثل خودمان، خودمان مثل پدرانمان. باقی هم بماند برای بعد، این ساعت گوی گزاف در میانه افتاده است.کرامت البته به کلام نیست.اگر خدا قسمت کرد و قوم و خویش شدیم آن وقت روزگار معلوم میکند که «کُلاوْ کی بیشتر کُویْرْکْ دیری»۱۰. پ.ن ۱، هماهنگ باشیم. ۲،از همدیگر باخبر باشیم. ۳،دخترها رابیاور و بیا. ۴،بزرگ و کوچکی فراموش نشود. ۵،حرف هُمال آدم است. ۶،کجایی هستید؟ ۷،راهزن. ۸،شیرین می‌فرمایی. ۹،شما بگویید چه دارید،که هستید؟ ۱۰، کلاه کی بیشتر پشم دارد! @Khapuorah #ماشااکبری
230
13
Rojda-Lawemin_23354984.mp3
219
14
No text...
220
15
🔲 وشەی پسپۆڕی. [بیرکاری، بەشی شەش] ــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔘 کۆکردنەوە = جمع شەش کۆ سێ یەکسانە بە نۆ. ٩ = ٣ + ٦ 🔘 لێدەرکردن = تفریق شەش کەم سێ یەکسانە بە سێ. ٣ = ٣ - ٦ 🔘 لێکدان = ضرب شەش جاران سێ یەکسانە بە هەژدە. ١٨ = ٣ × ٦ 🔘 دابەشکردن = تقسیم شەش دابەش سێ یەکسانە بە دوو. ٢ = ٣ ÷ ٦ 🔘 هێز = توان شەش بە هێزی سێ یەکسانە بە دوو سەد و شازدە. ٢١٦ = ٦³ 🔘 یەکسان = مساوی فێرگەی هێما_ مامۆستا سینا ڕەحیمپوور
215
16
معنی نام شهر گیلانغرب فرهاد عزتی زادە
160
17
No text...
207
18
آن ممە را لولو خورد... سالیان طولانی است کە سردمداران جمهوری اسلامی ایران، در محافل رسمی کە جایگاە زبان رسمی و دیپلوماتیک است، سخنان عامیانە کە حتی خیلی از مردم ایران ریشە و معنای آنان را نمی دانند، بر زبان می آورند. چنانکە امروز، دکتر مسعود پزشکیان بە عنوان رییس جمهور کشور ایران، در سازمان ملل، شعری خواند کە برای دیپلومات خارجی بی معنی است. گنە کرد در بلخ اهنگری.... دیپلمات خارجی باید بلخ و شوشتر را بشناسد و فاصلەی دور این دو شهر را و شغل اهنگری و مسگری را... چنانکە در ترجمەی سخنان محمود احمدی نژاد، در مورد ممە و لولو، نوشتە بودند کە حیوانی موهوم سینەی زنان را می خورد. سخن یک دیپلومات باید تعریف شدە باشد ودر ان زبان احساس شرقی نقش اصلی را نداشتە باشد. حیف است کە در چنین میدانهایی، چنین فرصت سوزی کرد...
203
19
No text...
366
20
No text...
181