en
Feedback
🌼 آوای شعر 🌼

🌼 آوای شعر 🌼

Open in Telegram

ارتباط با ادمین : چنل اصلی : https://t.me/poe_m

Show more
398
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو هم دیدی بهای عشق به جز خون دل نبود آخر شدی شهید در این کربلا تو هم آیینه‌ای مکدّرم از دست روزگار آهی بکش به یاد من، ای بی‌وفا تو هم چندی است از تو غافلم ای زندگی ببخش چنگی نمی‌زنی به دل این روزها تو هم ای زخم کهنه‌ای که دهان باز کرده‌ای چون دیگران بخند به غم‌های ما تو هم تاوان عشق را دل ما هر چه بود داد چشم‌انتظار باش در این ماجرا تو هم
#فاضل_نظری

زندگانی در جگر خار است و در پا سوزن است تا نفس باقی‌ست در پیراهن ما سوزن است سر به‌صد کسوت فروبردیم و عریانی بجاست وضع رسوایی‌ که ما داریم گویا سوزن است ماجرای اشک و مژگان تا کجا گیرد قرار ما سراسر آبله‌، عالم سراپا سوزن است می‌کشد سررشتهٔ کار غرور آخر به عجز گر همه امروز شمشیر است‌، فردا سوزن است زحمت تدبیر بیش از کلفت واماندگی‌ست زخم خار این بیابان را مداوا سوزن است جامهٔ ازادی اسان نیست بر خود دوختن سرو را زین آرزو در جمله اعضا سوزن است ناتوانان ناگزیر الفت یکدیگرند بی‌تکلف رشته را گر هست همتا سوزن است طبع سرکش از ضعیفی ساتر احوال ماست خنجر قاتل همان در لاغریها سوزن است خلقی از وضع جنون ما به عبرت دوخت چشم هر کجا گل می‌کند عریانی ما سوزن است ترک هستی‌ گیر و بیرون آ، ز تشویش امل ورنه یکسر رشته باید تافتن تا سوزن است لاف آزادی‌ست بیدل تهمت وارستگان شوخی نام تجرد بر مسیحا سوزن است
#بیدل_دهلوی

مَنی که با تو نباشد به تن کفن دارد اگرچه پیرهنی -ظاهرا- به تن دارد خدا به میت عاشق شهید می گوید که داغ عشق ، جهادی کمرشکن دارد چه کشته های جدایی چه کشته های جهاد شهید ، در دل معشوق خود وطن دارد نترس من که خودم را نمی کشم اما جهان بی تو چه سودی برای من دارد ؟ فقط نه من که بدون تو خالی از خویشم که هر چه بی تو، چه ربطی به خویشتن دارد؟ اگر چه در نرسیدن، زمانه ی ساحر هزار چهره و نیرنگ و فوت و فن دارد اراده ی من اگر هر چه بیستون باشد هزار قدرت ِ بازوی کوهکن دارد تو آمدی که بفهمم خدا از اینهمه خلق چه آفرینش نابی به نام "زن" دارد بمان که با تو بماند "منی" که منحصرا به شوقِ داشتن ات روح ، در بدن دارد
#سیروس_عبدی

یا بفرما به سرایم یا بفرما به سَر، آیم غرضم وصل تو باشد چه تو آیی، چه من آیم گر بیایی دهمت جان ور نیایی کُشَدم غم من که بایست بمیرم چه بیایی، چه نیایی
#کشکول_طبسی

آن تُرک پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟ تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بین کس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غمِ هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نه زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت
#حافظ

ما نقد عافیت به می ناب داده‌ایم خار و خس وجود به سیلاب داده‌ایم رخسار یار گونه آتش از آن گرفت کاین لاله را ز خون جگر آب داده‌ایم آن شعله‌ایم کز نفس گرم سینه‌سوز گرمی به آفتاب جهان‌تاب داده‌ایم در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت جان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم کامی نبرده‌ایم از آن سیم‌تن رهی از دور بوسه بر رخ مهتاب داده‌ایم
#رهی_معیری

آن نه زلف است و بناگوش که روزست و شب است وان نه بالای صنوبر که درخت رطب است نه دهانیست که در وهم سخندان آید مگر اندر سخن آیی و بداند که لب است آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت عجب از سوختگی نیست که خامی عجب است آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست نه که از نالهٔ مرغان چمن در طرب است هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب است خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد گرچه راهم نه به اندازهٔ پای طلب است هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست اجلم می‌کشد و درد فراقش سبب است سخن خویش به بیگانه نمی‌یارم گفت گله از دوست به دشمن نه طریق ادب است لیکن این حال محال است که پنهان ماند تو زره می‌دری و پرده سعدی قصب است
#سعدی

آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب است وان نه بالای صنوبر که درخت رطب است نه دهانیست که در وهم سخندان آید مگر اندر سخن آیی و بداند که لب است آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت عجب از سوختگی نیست که خامی عجب است آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست نه که از نالهٔ مرغان چمن در طرب است هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب است خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد گرچه راهم نه به اندازهٔ پای طلب است هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست اجلم می‌کشد و درد فراقش سبب است سخن خویش به بیگانه نمی‌یارم گفت گله از دوست به دشمن نه طریق ادب است لیکن این حال محال است که پنهان ماند تو زره می‌دری و پرده سعدی قصب است #سعدی


هر آن که جانبِ اهلِ وفا نگه دارد خُداش در همه حال از بلا نگه دارد حدیثِ دوست نگویم مگر به حضرتِ دوست که آشنا، سخنِ آشنا نگه دارد دلا مَعاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته‌ات به دو دستِ دعا نگه دارد گَرَت هواست که معشوق نَگْسَلد پیمان نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد صبا بر آن سرِ زلف ار دلِ مرا بینی ز رویِ لطف بگویش که جا نگه دارد چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت؟ ز دستِ بنده چه خیزد؟ خدا نگه دارد سر و زر و دل و جانم فدایِ آن یاری که حقِّ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد غبارِ راهگذارت کجاست تا حافظ به یادگار نسیمِ صبا نگه دارد
#حافظ

مجنون مرا شور تو بی پا و سر انداخت کوه غم عشق تو مرا از کمر انداخت مشکل که به کویت رسد این رنگ پریده سیمرغ درین راه خطرناک، پرانداخت تا چشم سیه مست تو عاشق کشی آموخت از هر دو جهان، قاعدهٔ داد برانداخت بر خاک درت پارهٔ دل ریخت سرشکم در کوی تو این قافله، بار سفر انداخت همچون جرس افسانه فروش است خروشم بیتابی دل آه مرا از اثر انداخت از زخم شود جوهر شمشیر، نمایان دانست تو را هر که به حالم نظر انداخت تا بوسهٔ آن حسن گلوسوز چه باشد نام لب تو، کام مرا در شکر انداخت نشناخته بودیم دری غیر در دل ما را به چه تقصیر، فلک در به در انداخت؟ در عشق ندانم که وفا چون و جفا چیست این درد گرانمایه، مرا بی خبر انداخت ای خلوتیان الحذر از عشق فسونگر ما را به زبان همه کس چون خبر انداخت عشق است حزین ، فاش بگویم که بدانند این شعله، که در خرمن جانم شرر انداخت
#حزین_لاهیجی

چون طفل که از خوردن داروست پریشان با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد آن کس که وجودم همه از اوست پریشان دست و دل من بر سر این سلسله لرزید در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان آرامش دریای مرا ریخته بر هم ماهی که پری خوست...پری روست...پری شان با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟ با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
#علیرضا_بدیع

ای کآب زندگانی من در دهان توست تیر هلاک ظاهر من در کمان توست گر برقعی فرونگذاری بدین جمال در شهر هر که کشته شود در ضمان توست تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب کاین مدح آفتاب نه تعظیم شان توست گر یک نظر به گوشهٔ چشم ارادتی با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست هر روز خلق را سر یاری و صاحبی است ما را همین سر است که بر آستان توست بسیار دیده‌ایم درختان میوه‌دار زین به ندیده‌ایم که در بوستان تو است گر دست دوستان نرسد باغ را چه جرم منعی که می‌رود گُنه از باغبان توست بسیار در دل آمد از اندیشه‌ها و رفت نقشی که آن نمی‌رود از دل نشان تو است با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی ای دوست هم‌چنان دل من، مهربان توست سعدی به قدر خویش تمنای وصل کن سیمرغ ما چه لایق زاغ آشیان توست
#سعدی

ما نقشِ دل‌پذیرِ ورق‌های ساده‌ایم چون داغِ لاله از جگرِ درد زاده‌ایم با سینه یِ گشاده در آماجگاه خاک بی‌اضطراب ؛ همچو هدف ایستاده‌ایم گویا برات عُمر مؤبد گرفته‌ایم پشتی که ما ز جسم به دیوار داده‌ایم بر دوستانِ رفته چه افسوس می‌خوریم؟ با خود اگر قرار اِقامت نداده‌ایم از عاجزان کار فرو بسته دلیم هرچند عقده‌های فلک را گشاده‌ایم کوه گناه ما نتواند تمام کرد سنگ کمی که ما به ترازو نهاده‌ایم پوشیده نیست خُرده ی راز فلک ز ما چون صبح ما دوبار درین نشأه زاده‌ایم در پرده نقشبند گلستان عالمیم چون لوح آب اگر چه زهر نقش ساده‌ایم چون غنچه در ریاض جهان برگ عیش ما اوراق هستی است که بر باد داده‌ایم از روی نرم سختی ایام می‌کشیم در قبضه کشاکش گردون کباده‌ایم ای زلف یار این همه گردنکشی چرا؟ آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم صائب زبان شِکوه نداریم همچو خار چون غنچه دست بر دل پرخون نهاده‌ایم
#صائب_تبریزی

خود این حکایت هر روز روزگار من است به غم دچار چنانم که غم دچار من است نسیم سبز بهاری وزید بر خاکم اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است کدام گریه از این سنگ شسته است غبار کدام لحظه‌ی روشن در انتظار من است پرید پلک دلم میهمان جانم کیست؟ کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟ مرا تحمل دیدار اشک‌های تو نیست فدای آن دل غمگین که داغدار من است عجیب نیست اگر جان رفته باز آید مسیح گم شده‌ام، یوسفم کنار من است بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم اگر چه سوخته‌ام نوبت بهار من است اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟
#فاضل_نظری

آن دوست که من دارم وآن یار که من دانم شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم ای روی دل‌آرایت مجموعهٔ زیبایی مجموع چه غم دارد از من که پریشانم؟ دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم حکم آن چه تو فرمایی من بندهٔ فرمانم ای خوب‌تر از لیلی بیم است که چون مجنون عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم یک پشت زمین‌دشمن گر روی به من آرند از روی تو بیزارم گر روی بگردانم در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم دستی ز غمت بر دل پایی ز پی‌ات در گل با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم در خفیه همی نالم وین طرفه که در عالم عشاق نمی‌خسبند از نالهٔ پنهانم بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد تو گرم‌تری ز آتش من سوخته‌تر ز آنم گویند مکن سعدی جان در سر این سودا گر جان برود شاید من زنده به جانانم
#سعدی

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم
#مولانا

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست می ز خُم‌خانه به‌جوش آمد و می‌باید خواست نوبهٔ زهدفروشانِ گران‌جان بگذشت وقتِ رندی و طرب کردنِ رندان پیداست چه ملامت بُوَد آن را که چنین باده خورَد؟ این چه عیب است بدین بی‌خردی؟ وین چه خطاست؟ باده‌نوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق آن‌که او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم وان چه گویند روا نیست، نگوییم رواست چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم؟ باده از خونِ رزان است، نه از خون شماست این چه عیب است کز آن عیب، خلل خواهد بود؟ ور بُوَد نیز چه شد؟ مردم بی‌عیب کجاست؟
#حافظ

در حقیقت پرتو منت کم از سیلاب نیست کلبه تاریک ما را حاجت مهتاب نیست تهمت آسودگی بر دیده عاشق خطاست خانه ای کز خود برآرد آب، جای خواب نیست آب عیش خویش را نتوان به گردش صاف کرد هیچ جا خاشاک بیش از دیده گرداب نیست داغ حرمان لازم تن پروری افتاده است جای این اخگر به جز خاکستر سنجاب نیست کیمیا ساز وجود خاکساران است فقر نافه را در پوست خونی غیر مشک ناب نیست در گلستانی که زاغان نغمه پردازی کنند گوش گل را گوشواری بهتر از سیماب نیست از خیال یار محرومند غفلت پیشگان ساغر این می به غیر از دیده بیخواب نیست مرگ را نتوان به رشوت از سر خود دور کرد این نهنگ جانستان را چشم بر اسباب نیست در دیار ما که مذهب پرده دار مشرب است گوشه رندی ندارد هر که در محراب نیست تشنه چشمان را ز نعمت سیر کردن مشکل است دشت اگر دریا شود ریگ روان سیراب نیست سر برآورده است صائب دانه امید را در چنین عهدی که در چشم مروت آب نیست
#صائب_تبریزی

دلرُبایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای از دل ما چه به جا مانده که باز آمده‌ای از عرق زلف تو چون رشته گوهر شده است همه‌جا گرچه به تمکین و به ناز آمده‌ای در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ چشم بد دور که بسیار بساز آمده‌ای بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم که عجب تنگ در آغوش نیاز آمده‌ای می بده، می بستان، دست بزن، پای بکوب به خرابات نه از بهر نماز آمده‌ای آنقدر باش که من از سر جان برخیزم چون به غمخانه‌ام ای بنده‌نواز آمده‌ای بر دل سوخته‌ام رحم کن ای ماه تمام که درین بوته مکرر به گداز آمده‌ای دل محراب ز قندیل فرو ریخته است تا تو ای دشمن ایمان به نماز آمده‌ای چون نفس سوختگان می‌رسی ای باد صبا می‌توان یافت کزان زلف دراز آمده‌ای چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟ که به رخساره آیینه گداز آمده‌ای نیست ممکن که مصور شود آن حسن لطیف صائب از دل چه عبث آینه‌ساز آمده‌ای؟
#صائب_تبریزی

امشب از پیش من شیفته دل دور مرو نور چشم منی، ای چشم مرا نور ، مرو دیگری از نظرم گر برود باکی نیست تو، که معشوقی و محبوبی و منظور ، مرو خانهٔ ما چو بهشتست به رخسار تو حور زین بهشت ، ار بتوانیر، مرو، ای حور، مرو امشب از نرگس مخمور تو من مست شوم مست مگذار مرا امشب و مخمور مرو عاشق روی توام، خستهٔ هجرم چه کنی؟ نفسی از بر این عاشق مهجور مرو دل رنجور مرا نیست به غیر از تو دوا ای دوای دل ما، از سر رنجور مرو اوحدی چون ز وفا خاک سر کوی تو شد سرکشی کم کن و از کوی وفا دور مرو
#اوحدی