en
Feedback
🌼 آوای شعر 🌼

🌼 آوای شعر 🌼

Open in Telegram

ارتباط با ادمین : چنل اصلی : https://t.me/poe_m

Show more
398
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست آواز تو از گنبد دستار بلندست در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست این زمزمه از خانه خمار بلندست مژگان تو از خواب گران است نظربند ورنه همه جا شعله دیدار بلندست یک شعله شوخ است که در سیر مقامات گاه از شجر طور و گه از دار بلندست از بی هنران شعله ادارک مجویید این طایفه را طره دستار بلندست تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟ از کوتهی ماست که دیوار بلندست کوته بود از دامن عریانی مجنون هر چند که دست ستم خار بلندست غافل کند از کوتهی عمر شکایت شب در نظر مردم بیدار بلندست هر چند زمین گیر بود دانه امید دست کرم ابر گهربار بلندست صائب ز بلند اختری همت والاست گر زان که ترا پایه گفتار بلندست
#صائب_تبریزی

من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی یک بار شده بر جگرم زخـــم نکاری؟ یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟ هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی ...
#حامد_عسکری

من گم شده‌ام هرچه بگردی خبری نیست جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست هر جا نکنی باز، سر درد دلت را چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست ای كاش که مى گفت نگاه تو، بمانم این لحظه که حرفت سند معتبری نیست دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست یا پشت خداحافظی من سفری نیست؟ من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم در بسته شد آنگونه که انگار دری نیست ای كاش کسی باشد و کابوس که دیدی در گوش تو آرام بگوید «خبری نیست» یا در وسط حالت تردید بگوید دستان من اینجاست ببین دردسری نیست
#مهدی_فرجی

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله این کهنه کمان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردیست در این سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است خون می چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می کن افشردن جان است از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است
#هوشنگ_ابتهاج

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
#سعدی

نیمی از جانِ مرا بردی، محبت داشتی نیمِ باقی‌مانده هم هروقت فرصت داشتی بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی دستِ یاری چیست؟ سودایِ غنیمت داشتی خانه‌ای از جنسِ دلتنگی بنا کردم، ولی چون پرستوها به ترکِ خانه عادت داشتی زخم خوردم، گاهی از ایشان و گاه از چشمِ تو با رقیبان بر سرِ جانم رقابت داشتی ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته‌ست، کاش اندکی در مهربانی نیز همت داشتی
#سجاد_سامانی

بشنو این نی چون شکایت می‌کند از جدایی‌ها حکایت می‌کند کز نِیِستان تا مرا بُبریده‌اند در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش باز جوید روزگارِ وصل خویش من به هر جمعیّتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم هر کسی از ظّن خود شد یار من از درون من نجُست اسرار من سرِّ من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دیدِ جان دستور نیست آتش است این بانگِ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر میْ فتاد نی حریف هر که از یاری بُرید پرده‌هااَش پرده‌های ما درید همچو نی زهری و تَریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیثِ راهِ پُر خون می‌کند قصّه‌های عشقِ مجنون می‌کند محرم این هوش جُز بی‌هوش نیست مر زبان را مُشتری جز گوش نیست در غمِ ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حالِ پُخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسّلام بندْ بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزه‌ای چند گنجد‌ قسمتِ یک روزه‌ای کوزه‌ٔ چشم حریصان پُر نشد تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیبْ کُلّی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیبِ جمله علّت‌های ما ای دوای نَخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشقْ جانِ طور آمد عاشقا! طور مست و "خَرَّ مُوسیٰ‏ صَعِقا" با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی هر که او از هم‌زبانی شد جدا بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا چون که گُل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سَرگذشت جمله معشوق است و عاشق پَرده‌ای زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی‌ پَرْ وایِ او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نورِ یارم پیش و پس عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غمّاز نبود چون بود آینه‌ت دانی چرا غمّاز نیست زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست
#مولانا

گر درختی از خزان بی برگ شد یا کرخت از سورت سرمای سخت هست امّیدی که ابر فرودین برگها رویاندش از فرّ بخت بر درخت زنده بی برگی چه غم؟! وای بر احوال برگ بی درخت ...
#شغیفی_کدکنی

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود چو نشان من توی ای بی‌نشان بی‌من مرو وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی دانش راهَم توی ای راه‌دان بی‌من مرو دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو
#مولانا

دیگرانت عشق میخوانند و من سلطانِ عشق ای تو بالاتر ز وَهم این و آن، بی من مرو #مولانا

این خار غم که در دل بلبل نشسته است از خون گل خمار خود اول شکسته است این جذبه ای که از کف مجنون عنان ربود اول زمام محمل لیلی گسسته است پای شکسته سنگ ره ما نمی شود شوق تو مومیایی پای شکسته است بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیست شبنم به روی گل به امانت نشسته است از خط یکی هزار شد آن خال عنبرین دور نشاط نقطه به پرگار بسته است بر سر گرفته ایم و سبکبار می رویم کوه غمی که پشت فلک را شکسته است آسوده از زوال خود آفتاب گل تا باغبان به سایه گلبن نشسته است برقی کز اوست سینه ابر بهار چاک با شوخی تو مرغ و پر و بال بسته است پیوسته است سلسله موجها به هم خود را شکسته هر که دل ما شکسته است تا خویش را به کوچه گوهر رسانده ایم صد بار رشته نفس ما گسسته است داغم ز شوخ چشمی شبنم که بارها از برگ گل به دامن ساقی نشسته است خون در دل پیاله خورشید می کند سنگی که شیشه دل ما را شکسته است؟ در کام اژدهای مکافات چون رود؟ آزاده ای که خاطر موری نخسته است برهان برفشاندن دامان ناز اوست گرد یتیممی که به گوهر نشسته است تا بسته است با سر زلف تو عقد دل صائب ز خلق رشته الفت گسسته است
#صائب_تبریزی

آسودگی به کنج قناعت نشستن است سیر بهشت در گرو چشم بستن است هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش بدمستیی است توبه که عذرش شکستن است ماهی به شکر بحر سراپا زبان شده است غافل که حد شکر، لب از شکر بستن است طفلی است راه خانه خود کرده است گم هر ناقصی که در صدد عیب جستن است شوخی به این کمال نبوده است هیچ گاه خال تو چون سپند درانداز جستن است ما از شکست توبه محابا نمی کنیم چون زلف، حسن توبه ما در شکستن است کفاره شراب خوریهای بی حساب هشیار در میانه مستان نشستن است غافل مشو ز مرگ که در چشم اهل هوش موی سفید، رشته به انگشت بستن است درمان ما که سوخته ایم از فراق می چون داغ لاله در دل ساغر نشستن است بستن به گوشه دل عشاق، خویش را دامان خود به شهپر جبریل بستن است صائب به زیر چرخ فکندن بساط عیش در رهگذار سیل، فراغت نشستن است
#صائب_تبریزی

اگر آن شاه دمی پیش گدا بنشیند فتنه و غارت و خونریز و جفا بنشیند گر بیابد به دعا عاشق و دلخسته وصال سالها بر در خلوت به دعا بنشیند چون قدم رنجه کند دوست به پرسیدن من خانه تاریک و دلم تنگ، کجا بنشیند؟ خانه دیده برفتیم ز نقش همه پاک تا خیال رخ آن ترک ختا بنشیند جعد زلفین سمن سای تو در دور قمر خضر وقت است که بر آب بقا بنشیند سرو بستان که به قامت علم افراشته است چون ببیند قدت از باد هوا بنشیند
#دهلوی

نفرین ابد بر تو، که آن ساقـــی چشمت دُردی‌کشِ خُمخانه ی تزویـــــر و ریـــا بود پرورده‌ی مریم هم اگر چشـــم تو می‌دید عیسای دگر می‌شد و، غافــل ز خدا بود نـفــــرین ابـــد بر تو، که از پیـکـــر عمـــرم نیمی که روان داشت، جـدا کردی و رفتی نـفــــرین ابد بر تو، که این شمــعِ سحر را در رهــــگذرِ بــاد، رهــــا کـــردی و رفــتی نـفـــرین به ستــــایشگرت از روزِ ازل باد کاینگونه تُرا غرّه، به‌زیبــــاییِ خـــود کرد پوشیده ز خــــاک آینه‌ی حُسن تو گردد کاینگونه تُرا مست، ز شیداییِ خود کرد این بـــــود وفـــــاداری و، این بـــــود محبت؟ ای کاش، نخستین‌سخنت رنگ هوس‌داشت ای کــــاش، که آن محفــــل دلســـاده فریبت بر سر در خود، مهر و نشانی ز قفس داشت دیــــوانه برو، ورنه چنان سخت ببوسم لب‌های تو می ریخته را، کز سخن افتی دیـــوانه بــرو، ورنه چنان سخت خروشم تا گریه‌کنــــان آئی و، در پــــایِ من افتی دیـــوانه برو، تا نزدم چنگ به گیسوت صــــورتگر تو، زحمت بسیــــار کشیده تا نقش تُرا با همه نیرنگ، به صـد رنگ چون صورت بی‌روح، به‌دیــــوار کشیده تنهـــا بگــذارم، که در این سینه دل من یک‌چند، لـب از شکــــوه‌ی بیهوده ببندد بگذار، که این شاعر دل‌خسته هم از رنج یک لـحـظـه بیـاســـاید و یک بــــار بخندد ســــــاکت بنشین، تا بگشایم گره از روی در چهـره‌ی من، خستگی از دور هویداست آســـوده گذارم، که در این موج ســرشکم گیسوی بهم ریخته بر دوش تو، پیــداست من عاشقِ احساسِ پر از آتش خـویشم خاکستـر ســــردی چو تو، با من ننشیند باید تو ز مـــن دور شوی، تا که جهــــانی این آتـــش پنهــــان شـــده را، بــــاز ببیند
#معینی_کرمانشاهی

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟ حیوان را خبر از عالم انسانی نیست داروی تربیت از پیر طریقت بستان کادمی را بتر از علت نادانی نیست روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد نتوان دید در آیینه که نورانی نیست شب مردان خدا روز جهان افروزست روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست طاعَت آن نیست که بَرْ خاکْ نَهی پیشانی صِدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست حذر از پیروی نفس که در راه خدای مردم افکن‌تر ازین غول بیابانی نیست عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی کالتماس تو به جز راحت نفسانی نیست خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست آخری نیست تمنای سر و سامان را سر و سامانی به از بی سر و سامانی نیست آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست وانکه را خیمه به صحرای فراغت زده‌اند گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزد مشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو گذرانیده، به جز حیف و پشیمانی نیست سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی به عمل کار برآید به سخندانی نیست تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراست چارهٔ کار به جز دیدهٔ بارانی نیست گر گدایی کنی از درگه او کن باری که گدایان درش را سر سلطانی نیست یارب از نیست به هست آمدهٔ صنع توایم وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟ تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست
#سعدی

گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست حتی گره اخم خدا واشدنی نیست از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود من با تو شدن، ایندفعه گویا , شدنی نیست آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار رویای قشنگیست و اما شدنی نیست از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست پایان کلامم، من و تو، آخر این شعر، با وصله و اصرار و دعا... ماشدنی نیست #محمدعلی_بهمنی

قلبِ دیوانـه به هر حال ، خطا خواهد کرد رفتـه‌ای ؛ پشتِ سرت باز دعـا خواهد کرد دوری از مـا ، دو رفیـقِ ابـدی می‌ سازد پیشِ هم بودنِ ما ، جنگ به پا خواهد کرد بـرگِ خشکیـده هـر آنقـدر مصمم بـاشد ساقـه‌اش را غمِ پـاییـز، جـدا خواهد کرد نیستی تـا کــه ببینـی غـمِ بـی‌ دلـداری با دلِ خسته‌ی این مرد، چه‌ها خواهد کرد مطمئن باش کـه این آهِ نه چندان سوزان آنچه را با تـو نکرده‌ست، خدا خواهد کرد ...
#محسن_نظری

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم به غواصان بگو کافیست هرچه بی سبب گشتند در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت! که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟! که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم…
#فاضل_نظری

عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو خوب و بد مي گذرد وای به حال من و تو قرعه امروز به نام من و فردا دگری می خورد تير اجل بر پر و بال من و تو مال دنيا نشود سد ره مرگ كسی گيرم كه كل جهان باشد از آن من و تو هر مرد شتربان اُویس قَرَنی نیست هر شیشه ی گلرنگ ، عقیق یمنی نیست هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد هر احمد و محمود رسول مدنی نیست بر مُرده دلان پند مده خویش میازار زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست جایی که برادر به برادر نکند رحم بیگانه برای تو برادر شدنی نیست ...
#مولانا

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه‌ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری خجل از تو چشمه‌ ای چشم رهی که زنده‌رودی
#رهی_معیری